پس از شهادت مزاری، بامیان میتوانست ادامهی معنوی غرب کابل شود؛ نه ادامهی جنگ، بلکه ادامهی اعتماد، سازماندهی، عزت، مشارکت، شفافیت و بازسازی روحی جامعه. میتوانست پس از آن فاجعهی سنگین، به مدرسهای تازه برای سیاست هزاره بدل گردد؛ جایی که مردم، فرماندهان، روشنفکران، معلمان، جوانان و رزمندگان، از دل زخم غرب کابل، به افقی نو برسند و تجربهی خون و مقاومت را به سرمایهی فکر، تربیت، همدلی و سامانیابی سیاسی تبدیل کنند. بامیان میتوانست مرکز بازسازی اعتماد باشد؛ مکانی برای آنکه جامعه پس از شکست و پراکندگی، دوباره خود را جمع کند، زبان مشترک بیابد و معنای تازهای از سیاست، مسئولیت و آینده بسازد.
اما در عمل، بامیان در زیر مدیریت خلیلی به چنین مدرسهای بدل نشد. بهجای آنکه مرکز فکر، روحیه، ایمان، جهت و بازسازی اعتماد شود، آرامآرام به مرکز پول، غنیمت، امکانات، معامله، امتیاز و وابستگی تبدیل گردید. بسیاری از کسانی که به سوی بامیان میرفتند، نه برای گرفتن معنا و جهت، بلکه برای گرفتن چیزی از «پادشاه» یا «کلپادشاه» میرفتند. اگر سهمی بیشتر میگرفتند، با لبخند و طعنه میگفتند: «این بار خوب شد….»، «از خرس موی کندن» و اگر کم میگرفتند یا دست خالی برمیگشتند، با دشنام و دلخوری میگفتند: «این بار نشد….»
این فقط فساد مالی نبود؛ فساد معنایی بود. وقتی مرکز رهبری به بازار توزیع امکانات بدل شود، سیاست از معنا تهی میگردد. آدمها دیگر به خاطر هدف، آرمان، اعتماد و مسئولیت مشترک گرد نمیآیند؛ به خاطر سهم، پول، سلاح، موتر، معاش، مقام، سفر و امتیاز جمع میشوند. در چنین فضایی، اعتماد عمومی آرامآرام میمیرد و جای آن را محاسبهی شخصی میگیرد. رابطهها دیگر با ایمان و مسئولیت بسته نمیشوند، با توقع، امتیاز و بدهبستان شکل میگیرند.
مزاری در غرب کابل، با فقر، محاصره، خون و تنهایی، معنا تولید میکرد. خلیلی در بامیان، با امکانات، پول و موقعیت، معامله تولید کرد. غرب کابل، با همهی تلخی و فاجعهاش، مدرسهی اعتماد بود؛ اما بامیانِ خلیلی، با همهی امکاناتش، بازار وابستگی شد. اینجا نیز نور جوهرهسنج مزاری، تفاوت دو نوع سیاست را آشکار میسازد: سیاستی که از رنج، معنا میسازد و سیاستی که از سرمایه، آلودگی میآفریند. یکی در سختترین شرایط، انسانها را به عزت و اعتماد میرساند و دیگری در فراخترین فرصتها، آنان را به سهمخواهی، بدبینی و وابستگی میکشاند.
در دوران بامیان، قصههای تلخ فراوانی در حافظهی مردم نشست: توطئه، حذف، بدبینی، رقابتهای آلوده، ترور فرماندهان، حیفومیل، قاچاق آثار باستانی، مصرف سرمایههای جامعه در مسیر مطامع شخصی و خانوادگی، فالبینی و ترویج خرافه توسط ملای یکاولنگی و فرسایش اخلاق عمومی در دربار یک شخصیت آلوده و حقیر. شاید بسیاری از این روایتها نیازمند تحقیق مستقل، مستندسازی دقیق و بررسی تاریخی جداگانه باشند؛ اما آنچه در حافظهی عمومی باقی مانده، تصویر یک رهبری پاک، مسئول و اعتمادساز نیست. تصویری است از فضایی سنگین، چسبناک، آلوده و پر از حسرت؛ حسرت فرصتی که میتوانست به بازسازی روح جامعه کمک کند، اما در چسبندگی همان ملاس سیاست، به میدان معامله، وابستگی و فرسایش اعتماد بدل شد.
***
اعتماد، ستون پنهان جامعه است. جامعه بدون اعتماد، تنها یک جمعیت است، انبوهی از افراد پراکنده که در کنار هم زندگی میکنند؛ اما به هم تکیه ندارند، از هم نیرو نمیگیرند و در لحظههای دشوار، دست یکدیگر را نمیگیرند. سیاست اگر اعتماد بسازد، جامعه را از درون نیرومند میکند، به رابطهها معنا میدهد، به همکاریها دوام میبخشد و به مردم توان ایستادن و عبور میدهد. اما اگر سیاست اعتماد را فرسوده سازد، حتا اگر در ظاهر قدرت، مقام، پول، تشکیلات و نفوذ تولید کند، در باطن جامعه را پوک و بیپشتوانه میسازد.
مزاری، در جامعهی هزاره، اعتماد را از نو فعال کرد. او به مردم گفت که هزاره بودن جرم نیست. به جامعه آموخت که میتواند از وضعیت پراکندگی، تحقیر، ترس و انکار بیرون شود و خود را بهعنوان یک موجودیت سیاسی، انسانی و اخلاقی به رسمیت بشناساند. او اعتماد را از سطح شعار به سطح رفتار آورد. میان قوماندان و معلم، میان روحانی و روشنفکر، میان زن و مرد، میان نسل قدیم و نسل نو، میان سنگر و مکتب، میان سیاست و اخلاق، رابطهای تازه ساخت؛ رابطهای که بر محور عزت، مسئولیت، صداقت و سرنوشت مشترک شکل میگرفت.
خلیلی، اما، در بسیاری از موقعیتها، همین اعتماد را به سرمایهی معامله تبدیل کرد. از نام مزاری استفاده کرد، اما منطق مزاری را ادامه نداد. از سنگر غرب کابل سخن گفت، اما روح غرب کابل را به بامیان منتقل نکرد. از مردم حرف زد، اما در لحظههای معامله، مردم را تنها گذاشت. از هزاره گفت، اما هزاره را غالباً به ابزار چانهزنی در قدرت فروکاست. از وحدت سخن گفت، اما رابطهها را به حلقههایی وابسته، بدبین و جدا از هم تبدیل کرد.
«ملاس سیاست» دقیقاً همین کار را میکند. در آغاز، شیرینی میدهد. آدمها را به خود جذب میکند. به هر کس وعدهای میدهد. هر رابطه را جداگانه نگه میدارد. همه را اندکی راضی میسازد، اما هیچکس را آزاد، بالغ و مسئول نمیکند. همه را به مرکز خود وابسته نگه میدارد، اما میان آنان اعتماد نمیسازد. در پایان، نه تیم میماند، نه معیار، نه اخلاق، نه شفافیت؛ فقط لایهای چسبناک از رابطهها، معاملهها، بدهیها، توقعها، ترسها و سوءظنها باقی میماند.
از همینجاست که نقش خلیلی در سیاست هزاره، فراتر از نقش یک فرد، به یک مسألهی جامعهشناختی بدل میشود. او فقط یک سیاستمدار معاملهگر نبود؛ نماد یک بیماری سیاسی بود: بیماری تبدیل اعتماد عمومی به سرمایهی شخصی. در این بیماری، مردم به نام جمع فراخوانده میشوند، اما در عمل بهصورت فردی مصرف میگردند. اعتماد به نام وحدت طلب میشود، اما در مسیر قدرت شخصی خرج میگردد و جامعه، به جای آنکه از درون نیرومند شود، آرامآرام به مجموعهای از افراد وابسته، بدبین، منتظر و معاملهپذیر بدل میشود.
***
اگر ردّ پای خلیلی را از سالهای جهاد تا دوران جمهوریت دنبال کنیم، با خطی نسبتاً پیوسته روبهرو میشویم؛ خطی آمیخته با ابهام، معامله، چسبندگی و آلودهسازی. از اقامت کوتاه او در درهی ترکمن و ماجراهای گروپ توحید، تا قصههای بازداشت و رهاییاش به دست خادمبیگ و ارباب غریبداد، از دفتر تهران و جدالهای درونی حلقههای سازمان نصر، تا شورای ائتلاف و نصر نوین، از نقش او در حاشیه و متن مقاومت غرب کابل، تا روزهای سنگین پس از شهادت مزاری، از بامیان تا کابلِ جمهوریت و از معاونت ریاستجمهوری تا جنبش روشنایی، نام خلیلی غالباً با پرسش، ابهام، معامله و فرسایش اعتماد همراه مانده است.
شفق بهسودی در «حکایت حضور» خود، بنا بر هر دلیل و توجیهی که داشته، کوشیده است خلیلی را در کنار حلقهای از چهرههای اثرگذار سازمان نصر و حزب وحدت بنشاند و برای او جایگاهی بلندتر و پررنگتر نشان دهد. در زبان عامیانه، میتوان گفت بارها خربوزه زیر بغل خلیلی گذاشته است. اما وقتی روایتهای سید هادی اصغری و حاج کاظم یزدانی و سلطانی درهصوفی و داوود سلطانی و علم جویا و بصیر احمد دولتآبادی و محمد ناطقی و محمد محقق و دیگران را در کنار روایت شفق میگذاریم، تصویر دیگری پدیدار میشود؛ تصویری که در آن، به جای برجستگی فکری، اخلاقی و راهگشا، بیشتر ردّ چسبندگی، ابهام، رابطهسازی پنهان و معامله دیده میشود.
در قصههای مربوط به گروپ توحید، روایتهایی از گریههای حقیرانه و درماندهی خلیلی نقل شده است. در ماجرای بندیشدن او به دست میر خادم و ارباب غریبداد نیز، به جای آنکه با روایتی روشن، پاسخگو و شفاف روبهرو شویم، قصه سرانجام با پادرمیانی، مصلحتسازی و ماستمالی در هالهای از ابهام پنهان میماند. همین سایه را در دفترهای ایران، در رقابتهای درونی سازمان، در شکلگیری نصر نوین، در نسبت با شیخ آصف محسنی و در مخالفت با روندی نیز میبینیم که مزاری برای ساختن حزب وحدت و عبور جامعه از پراکندگی طراحی میکرد.
نصر نوین، در این معنا، فقط یک حرکت تشکیلاتی ساده نبود؛ تلاشی بود برای ساختن مسیری موازی در برابر همان کاریدور بدیلی که مزاری با خون دل میگشود. درست در زمانی که مزاری و یاران او میکوشیدند بنایی برای وحدت، اعتماد و عبور تاریخی جامعه بسازند، خلیلی و داکتر طالب و سایر همدستانشان در نصر نوین، خواسته یا ناخواسته، بلدوزری را به حرکت درآورده بودند که میتوانست آن بنا را از پایه ویران سازد.
تلخی این قصه در همینجاست: در لحظهای که جامعه بیش از هر زمان دیگر به جمعشدن، اعتمادکردن و عبور از پراکندگی نیاز داشت، سیاست ملاس به جای افزودن نیرو به مسیر جمعی، مسیر موازی، آلوده و فرساینده ساخت. به جای آنکه سرمایهها را در یک جهت تاریخی متمرکز کند، شکافها را عمیقتر ساخت؛ به جای آنکه اعتماد نوپا را تقویت کند، آن را در معرض سوءظن و معامله قرار داد؛ و به جای آنکه در کنار کاریدور بدیل مزاری بایستد، کوشید راهی چسبناک و موازی بسازد که نه به وحدت میرسید، نه به اعتماد و نه به آیندهی روشن برای جامعه.
***
شهادت مزاری، برای جامعهی هزاره، یک فاجعهی بزرگ تاریخی بود؛ اما برای خلیلی، از نظر سیاسی، به یک فرصت نیز بدل شد. او بر جایگاهی نشست که با خون مزاری مشروعیت یافته بود؛ جایگاهی که نه از مسیر یک رقابت عادی سیاسی، بلکه از دل فاجعه، سوگ، مقاومت و اعتماد زخمی مردم بیرون آمده بود.
اما مشکل اساسی این بود که میراث مزاری، تنها کرسی رهبری نبود. میراث مزاری، یک جوهر اخلاقی و سیاسی بود: صداقت، صراحت، شجاعت، اعتمادسازی، جمعسازی، معنابخشی و ایستادن در کنار مردم. خلیلی جایگاه را گرفت، اما جوهر را نداشت.
او نام مزاری را تکرار کرد، اما صراحت مزاری را نداشت. لباس مزاری را شبیهسازی کرد، اما قامت مزاری را نداشت. شعار مزاری را بر زبان آورد، اما صداقت پشت شعار مزاری را حمل نمیکرد. سنگرداران مزاری را گرد خود جمع کرد، اما اعتماد مزاری را بازتولید نکرد. بامیان را ادامهی غرب کابل نامید، اما بامیان را به مدرسهی اعتماد، معنا و بازسازی روحی جامعه تبدیل نکرد.
در اینجا، وراثت به ادا بدل شد. ادا، هر قدر هم دقیق و حسابشده باشد، جای جوهر را نمیگیرد. آدم میتواند لنگی کسی را ببندد، چپن کسی را بپوشد، شعار کسی را تکرار کند، از اشک و خاطره و نام او استفاده کند؛ اما نمیتواند جوهرهی او را تقلید کند. جوهره یا هست، یا نیست. اصالت را نمیتوان با نمایش ساخت. نور مزاری درست در همینجا کار میکند: ادا را از اصالت جدا میسازد، پوشش را از جوهره کنار میزند و نشان میدهد که چه کسی حامل معناست و چه کسی تنها مصرفکنندهی نام معنا.
خلیلی از همین جدایی رنج میبرد. میخواست مزاری دیده شود، اما فقط تا جایی که به مشروعیت او کمک کند. نمیخواست مزاری آنقدر بزرگ بماند که او را بسنجند. میخواست مردم مزاری را دوست داشته باشند، اما نه آنقدر که از خلیلی مزاریبودن بخواهند. میخواست در شعاع مزاری گرم شود، اما نمیخواست در نور مزاری عیان گردد.
این تناقض، همان زخم درونی او بود: نیاز به مزاری و رنج از مزاری؛ استفاده از نام او و بیتابی در برابر عظمت او؛ پناهگرفتن در سایهی او و ترسیدن از نوری که همان سایه را به میدان سنجش تبدیل میکرد.
***
در دورهی جمهوریت، خلیلی به یکی از قدرتمندترین چهرههای هزاره در ساختار رسمی قدرت بدل شد. معاونت ریاستجمهوری، دسترسی به منابع دولتی و بینالمللی، رابطه با قدرتهای داخلی و خارجی، نفوذ در ادارهها و پیوند با شبکههای مالی و سیاسی، همه در اختیار او قرار گرفت. این دوره میتوانست فرصتی تاریخی باشد: فرصتی برای نهادسازی، تقویت اعتماد عمومی، تربیت نسل نو، شفافیت سیاسی، گسترش عدالت و تبدیل سرمایهی اجتماعی هزاره به قدرتی مدنی، پایدار و پاسخگو.
اما آنچه رخ داد، بیشتر ادامهی همان «ملاس سیاست» بود. سیاست، بیش از پیش، به میدان سهمگیری، معامله، رابطهسازیهای آلوده، استخدامهای وابسته، امتیازدهیهای شخصی و مصرف نام مردم برای بقای قدرت فردی بدل شد. در ظاهر، هزاره در قدرت سهم داشت؛ اما در باطن، اعتماد سیاسی جامعه فرسودهتر میشد. مردم احساس میکردند نام آنان در کابل مصرف میشود، اما زندگی، امنیت، عدالت و کرامت آنان دگرگونی بنیادین نمییابد.
خلیلی در جمهوریت، به جای آنکه تجربهی مزاری را به زبان نهاد، قانون، عدالت، آموزش، توسعه و پاسخگویی ترجمه کند، آن را در منطق معاملهی قدرت فروکاست. از نام هزاره سخن گفته میشد، اما هزاره به سوژهی تصمیمگیری بدل نمیشد. از حق مردم حرف زده میشد، اما مردم در پشت درهای بسته به موضوع معامله تبدیل میشدند. از وحدت یاد میشد، اما وحدت به حلقههای وابستگی، اطاعت و سهمگیری فرو میکاست. از نمایندگی سخن میرفت، اما نمایندگی، بیش از آنکه به پاسخگویی در برابر مردم معنا شود، به حضور در کنار قدرت و چانهزنی برای حلقههای نزدیک تقلیل مییافت.
این دریغ نیز زخمی عمیق بر اعتماد عمومی بود. مردم وقتی میبینند که نام، خون، خاطره و رنج آنان ابزار چانهزنی میشود، دیگر به زبان سیاست اعتماد نمیکنند. وقتی سیاستمدار به نام مردم وارد قدرت میشود، اما به جای شفافیت و پاسخگویی، در چسبندگی معاملهها فرو میرود، اعتماد عمومی آسیب میبیند. این آسیب تنها متوجه یک فرد نیست؛ به کل فرهنگ سیاسی سرایت میکند. در چنین وضعی، مردم آرامآرام باور خود را نه فقط به یک رهبر، بلکه به خود سیاست، به زبان نمایندگی و به امکان پاکماندن قدرت از معامله از دست میدهند.
از همینرو، جمهوریت برای خلیلی میتوانست میدان جبران باشد، اما به میدان تکرار بدل شد؛ تکرار همان منطق چسبناک، فردمحور و معاملهگرانهای که اعتماد را نه به سرمایهی جمعی، بلکه به ابزار بقای شخصی تبدیل میکرد.
***
یکی از شنیعترین و رسواترین جلوههای فرسایش در سیاست ملاس خلیلی، در دوران جنبش روشنایی آشکار شد. جنبش روشنایی فقط اعتراض بر سر یک خط برق نبود؛ فوران اعتماد، آگاهی، عدالتخواهی و کرامت نسلی بود که میخواست حق خود را با زبانی مدنی، روشن و مسئولانه مطالبه کند. میلیونها انسان، در داخل و بیرون افغانستان، با امید، صداقت و احساس تعلق به این حرکت نگاه میکردند. جوانان، زنان، دانشجویان، خانوادهها و روشنفکران، در آن جنبش چیزی از روح مزاری را در صورتی تازه و مدنی میدیدند: ایستادن برای حق، بیآنکه دیگری انکار شود، دادخواهی، بیآنکه کرامت فروخته شود و تبدیل زخم تاریخی به زبان آگاهانهی مدنی.
در چنین لحظهای، خلیلی در برابر یک انتخاب روشن قرار داشت: مردم یا قدرت، صداقت یا معامله، اعتماد یا مصلحت. او در آغاز، با همان زبان آشنا و نرمِ ملاس سیاست ظاهر شد. روی خاک نشست، خود را همدرد و همراه نشان داد، از اشک و عاطفه و کلمات آرامبخش استفاده کرد و کوشید در کنار مردم دیده شود. اما در لحظهی حساس، از مردم فاصله گرفت. درست وقتی که نباید پشت به مردم میکرد، پشت کرد. درست وقتی که باید کنار دادخواهان میایستاد، به سوی مصلحت، احتیاط و معامله لغزید.
فردای آن شب، فاجعهی دوم اسد ۱۳۹۵ رخ داد. خون و زخم صدها جوان جنبش روشنایی، لکهای تاریک بر حافظهی سیاسی افغانستان گذاشت. بیگمان، این فاجعه لایهها و مسئولیتهای گوناگون دارد و تاریخ باید هر کدام را جداگانه، دقیق و بیطرفانه بررسی کند؛ اما از منظر اعتماد، لحظهی جدایی خلیلی از مردم، لحظهای بسیار معنادار بود. او در آنجا تنها یک موضع سیاسی نگرفت، نسبت خود را با مردم آشکار ساخت.
جنبش روشنایی، نور دیگری بود که ملاس سیاست را عریان کرد. نشان داد که وقتی لحظهی انتخاب میان مردم و قدرت فرا میرسد، سیاست چسبناک چگونه از صف دادخواهی جدا میشود و به سوی بقای خود میلغزد. خلیلی در آن لحظه، فاصلهی کامل خود را با مزاری نشان داد. مزاری در لحظهی خطر، کنار مردم ماند؛ خلیلی در لحظهی دادخواهی، مردم را تنها گذاشت. مزاری از رنج مردم معنا ساخت؛ خلیلی در برابر رنج مردم، حساب مصلحت خود را نگه داشت. مزاری اعتماد را در سختترین لحظهها پاسداری کرد؛ خلیلی همان اعتماد را در یکی از حساسترین بزنگاههای تاریخ معاصر هزاره زخمی ساخت.
***
یکی دیگر از نشانههای سیاست خلیلی، نیاز شدید به لقبسازی و تصویرپردازی مصنوعی بود. اطرافیان او پیوسته میکوشیدند برایش شخصیتی بزرگتر از قامت واقعیاش بتراشند؛ قامتی که بتواند در برابر سایهی سنگین مزاری بایستد و کمبود جوهره را با افزودن عنوان و تبلیغ پنهان کند. عنوانهایی از جنس «رهبر خردمند» و تعبیرهای مشابه، در همین فضا تولید میشدند. این القاب، صرفاً ستایش نبودند؛ تلاشی بودند برای پُرکردن خلأیی که در مقایسه با مزاری پیوسته احساس میشد.
وقتی قامت واقعی یک رهبر در اعتماد مردم ریشه داشته باشد، به القاب اغراقآمیز نیاز ندارد. مزاری را مردم «بابه» گفتند؛ نه به دستور دفتر، نه به تبلیغ اطرافیان، نه به سفارش دستگاه سیاسی و نه در قالب پروژهی شخصیتسازی. «بابه» از دل رابطه بیرون آمد؛ از دل اعتماد، پناه، جسارت، صداقت و معنایی که مردم در وجود او یافته بودند. این لقب، ساخته نشد؛ رویید. تبلیغ نشد؛ پذیرفته شد. تحمیل نشد؛ از عمق وجدان مردم بر زبان آمد.
اما القابی که برای خلیلی ساخته میشد، بیشتر از بالا به پایین بود؛ از حلقههای قدرت به جامعه تزریق میشد تا کمبودی را جبران کند و قامتی مصنوعی در برابر قامت طبیعی مزاری بسازد. این لقبها، هر قدر پرطمطراقتر میشدند، بیشتر نشان میدادند که پشت آنها خلأیی وجود دارد؛ خلأیی از جنس اعتماد، اصالت، شجاعت و معنابخشی.
وقتی در بامیان کسی از اطرافیانش او را «پیامبر بدون جبرئیل» خطاب کرد، این تعبیر در ظاهر شاید چاپلوسی یک فرد آلوده برای یک کیشپرست آلوده به نظر میرسید؛ اما در باطن، نشانهی بیماری عمیقتری بود: بیماری ساختن قدسیّت مصنوعی برای سیاستمداری که از نور طبیعی و مردمی مزاری رنج میبرد. چنین القابی، به جای آنکه خلیلی را بزرگتر کنند، کوچکی او را بیشتر آشکار میساختند؛ زیرا هر قدر لقب بزرگتر میشد، فاصلهی آن با واقعیت بیشتر به چشم میآمد.
قدسیّت مصنوعی، با تبلیغ ساخته میشود؛ اما با نخستین تماس با حقیقت ترک برمیدارد. بزرگیِ برآمده از اعتماد مردم، نیازی به فریاد ندارد؛ در سکوت نیز دیده میشود. اما بزرگیِ تراشیدهشده در اتاقهای قدرت، هر قدر بلندتر اعلام شود، بیریشهتر به نظر میرسد. مزاری «بابه» شد، چون مردم در او پناه و معنا یافتند؛ خلیلی را «رهبر خردمند» و حتا «پیامبر بدون جبرئیل» خواندند، چون دستگاه اطرافش میخواست با لقب، چیزی را بسازد که در جوهره وجود نداشت.
***
اگر خلیلی را تنها بهعنوان یک فرد محکوم کنیم، شاید بخشی از مسأله را ببینیم، اما بخش مهمتر آن را از دست میدهیم. خلیلی در خلأ شکل نگرفت و در خلأ دوام نکرد. او بدون زمینهی اجتماعی، بدون ضعف نهادها، بدون فرهنگ چاپلوسی، بدون نیاز مردم به امکانات، بدون فقر سیاسی، بدون عادت به معامله و بدون فقدان معیارهای روشن پاسخگویی، نمیتوانست اینگونه در سیاست هزاره ریشه بدواند. «ملاس سیاست» تنها در وجود یک فرد نیست؛ در محیطی رشد میکند که شیرینی رابطه را بر تلخی حقیقت ترجیح میدهد.
جامعهای که در آن افراد به جای نهاد، به شخص تکیه کنند، به جای معیار، به رابطه اعتماد کنند، به جای شفافیت، به پادرمیانی دل ببندند، به جای پاسخگویی، به معامله عادت کنند و به جای عزت جمعی، به امتیاز فردی قانع شوند، آمادهی گرفتارشدن در چسبندگی ملاس سیاست است. در چنین جامعهای، سیاستمدار چسبناک بهسادگی دوام میآورد؛ زیرا هر ضعف، برای او به یک دستگیره بدل میشود و هر نیاز، به یک راه نفوذ وصل میشود.
خلیلی از همین آمادگیها استفاده کرد. او روانشناس ضعفهای سیاسی جامعه بود. میدانست هر کس را از کجا بگیرد: یکی را با پول، یکی را با مقام، یکی را با وعده، یکی را با اشک، یکی را با خاطره، یکی را با ترس، یکی را با حسادت، یکی را با دشمنی با دیگری و یکی را با نام مزاری. به جای آنکه این ضعفها را درمان کند، از آنها تغذیه کرد. به جای آنکه جامعه را از وابستگی بیرون بکشد، وابستگی را مدیریت کرد. به جای آنکه اعتماد بسازد، بیاعتمادی را به ابزار کنترل بدل ساخت.
در اینجا، نقش مزاری دوباره برجسته میشود. مزاری نیز با جامعهای زخمخورده، پراکنده، فقیر، تحقیرشده و آکنده از کینه، ترس و سوءظن روبهرو بود؛ اما او از ضعفهای جامعه برای معامله استفاده نکرد. آن ضعفها را به نقطهی آغاز تحول بدل ساخت. از پراکندگی وحدت ساخت، از تحقیر عزت ساخت، از ترس جرأت ساخت، از انکار مطالبهی رسمیت ساخت و از زخم، معنا آفرید.
این تفاوت، تفاوتی جوهری است. خلیلی از زخم جامعه ملاس ساخت؛ مزاری از زخم جامعه نور خلق کرذ. خلیلی ضعفها را چسباند و بر مدار خود چرخاند؛ مزاری آنها را روشن کرد و به نیروی عبور بدل ساخت. یکی جامعه را در وابستگی نگه داشت، دیگری جامعه را به سوی اعتماد، عزت و خودآگاهی برد.
***
در نهایت، خلیلی را باید در پرتو مزاری شناخت. بدون مزاری، شاید او تنها یک سیاستمدار معمولی، مصلحتجو، معاملهگر و قدرتطلب به نظر برسد؛ یکی از همان چهرههایی که در فضای آشفتهی جنگ، مهاجرت، تنظیمهای جهادی، جمهوریت و معاملههای قدرت بالا آمدند و سالها دوام کردند. اما وقتی او را در کنار مزاری میگذاریم، جوهرهاش روشنتر میشود. مزاری، عیارنمایی است که تنها بزرگی خود را نشان نمیدهد؛ ناخالصی دیگران را نیز آشکار میسازد. نور مزاری، فقط نور ستایش نیست؛ نور شناخت است. این نور، هم گوهر را نشان میدهد و هم غبار را؛ هم اصالت را آشکار میکند و هم ادا را؛ هم قامت طبیعی را مینمایاند و هم قامت مصنوعی را.
خلیلی در این نور، بهعنوان «ملاس سیاست» دیده میشود: شیرین در ظاهر، چسبناک در رابطه، غلیظ در معامله، آلودهساز در پیامد و فرساینده در اعتماد. از نام مزاری استفاده کرد، اما از جوهر مزاری فاصله داشت. از مردم سخن گفت، اما مردم را در بزنگاهها تنها گذاشت. از وحدت حرف زد، اما رابطهها را به وابستگیهای فردی و حلقهای فروکاست. از اشک استفاده کرد، اما به پاکی نرسید. از شعار بهره برد، اما معنا نیافرید. از قدرت سهم گرفت، اما بر سرمایهی اعتماد نیفزود.
شاید دردناکترین بخش این قصه، همان جنگ درونی خلیلی با مزاری باشد؛ جنگی که هیچگاه به زبان نیامد، اما در رفتار، سکوت، حساسیت، لقبسازی و اداهای او خود را نشان داد. میخواست مزاری باشد، اما نبود. میخواست وارث مزاری باشد، اما جوهر میراث را نداشت. میخواست زیر نام مزاری بزرگ شود، اما همان نام، کوچکی او را آشکارتر میکرد. میخواست در سایهی مزاری پنهان شود، اما نور مزاری او را عیان میساخت.
این، شاید سختترین مجازات برای هر انسانی باشد: اینکه تمام عمر در کنار قامتی سنجیده شود که خود میداند به آن نمیرسد؛ از نام او نان سیاسی بخورد، اما از نور او رنج ببرد؛ در بیرون خود را پیرو او بنامد، اما در درون، حتا عکس او را تحمل نتواند. این رنج، اگر با صداقت همراه میشد، شاید راهی به اعتراف و پالایش میگشود؛ اما وقتی در پنهانکاری، حسرت و کینه دفن شد، به زخمی بدل گردید که هم خود او را فرسود و هم فضای پیرامونش را آلوده ساخت.
اعتماد در جامعهی هزاره، با شهادت مزاری زخمی شد، اما نمرد؛ زیرا مزاری آن را به معنا، عزت و حافظهی جمعی پیوند زده بود. خلیلی و ملاس سیاست او، این اعتماد را بارها آلوده و فرسوده ساختند، اما نتوانستند آن را از ریشه بخشکانند. دلیلش روشن است: اعتماد وقتی به یک شخص وابسته باشد، با همان شخص میمیرد؛ اما وقتی به معنا تبدیل شود، در نسلها ادامه مییابد.
مزاری، اعتماد را به معنا تبدیل کرد؛ خلیلی، اعتماد را به معامله فروکاست. مزاری از زخم جامعه نور ساخت؛ خلیلی از همان زخم ملاس ساخت. مزاری مردم را به هم نزدیک کرد؛ خلیلی آنان را جدا جدا به خود چسباند. مزاری سیاست را به افق عزت و رسمیت رساند؛ خلیلی آن را در مدار سهم، مصلحت و وابستگی گرداند.
همین تفاوت، برای شناخت هر دو کافی است…. و این آغاز قصهی درازی است که «ملاس سیاست» در جامعهی هزاره به راه انداخته است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه