اعتماد (۳۰): «ما حرف خود را در داخل می‌زنیم!»

در یادداشت پیشین گفتم که دو نوشته‌ی آخرینم در نشریه‌ی «بشارت» در حقیقت، دو سند از یک «آستانه» بودند؛ آستانه‌ای که من و هم‌نسلانم با زبان ایدئولوژیک دهه‌ی شصت بر لب و با ایمانی هنوز ناپخته در دل، بر آن ایستاده بودیم و از آن‌سو، به افقی چشم دوخته بودیم که هنوز روشن نشده بود. در این یادداشت، در ادامه‌ی همان روایت، به خود لحظه‌ی «گذار» می‌پردازم: به فاصله‌ی کوتاه، اما بسیار سنگین، میان «بشارت» و «آزمون»، میان «پشاور» و «کابل»، میان نسل ایدئولوژیک دهه‌ی شصت و نسل مطالبه‌گری که از نخستین روزهای دهه‌ی هفتاد، آرام‌آرام، در میان دود و خون، چهره‌ی خود را آشکار می‌ساخت.

روزهای میان اول حمل تا نهم ثور ۱۳۷۱، برای من تنها چند روز در تقویم نبود. آن روزها فاصله‌ی میان دو نفس بود: نفسی که هنوز بوی پشاور، «بشارت»، پیروزی و انتظار می‌داد و نفسی که فضای بامیان و مزار تا کابل با دود، باروت، اضطراب و پرسش‌های بی‌پاسخ آمیخته شد. ما در آستانه‌ی ورود به کابل بودیم؛ اما در حقیقت، در آستانه‌ی ورود به تاریخی دیگر قرار داشتیم. پشاور هنوز در ذهن ما شهر وعده بود؛ شهری که در آن، سال‌ها از سقوط رژیم، پیروزی مجاهدین، بازگشت اسلام، عدالت، آزادی و پایان رنج سخن گفته بودیم. کابل اما در افق، همچون شهری دیده می‌شد که هم ما را صدا می‌زد و هم از دور، سایه‌ی توفانی را پشت دیوارهایش پنهان کرده بود.

این را نیز بگویم که پس از شماره‌ی هجدهم «بشارت»، که روز پنج‌شنبه ۲۹ حوت ۱۳۷۰ منتشر شد، ما عملاً دوسیه‌ی «بشارت» را بستیم. دلیلش روشن بود. توفان حوادث و تحولات در داخل کشور با چنان سرعتی به راه افتاده بود که ما در پشاور دیگر نمی‌توانستیم خود را با آن هماهنگ کنیم. در مقاله‌هایی که من در شماره‌ی هجدهم «بشارت» نوشته بودم، هنوز حال‌وهوای ایدئولوژیک دوران جهاد موج می‌زد؛ اما توفانی که در داخل کشور، درست در آستانه‌ی تحویل سال، دهه‌ی شصت خورشیدی را به دهه‌ی هفتاد می‌سپرد، خیلی پیش‌تر از آن‌که ما خود را آماده سازیم، بار و بساط دهه‌ی شصت و نسل متعلق به آن را بسته و به دهه‌ی هفتاد کوچ کرده بود.

زبان نسلی که فقط یک روز بعد از آخرین شماره‌ی «بشارت» وارد دهه‌ی هفتاد می‌شد، زبانی تازه بود؛ زبانی که «بشارت» از آن آشکارا عقب مانده بود. این عقب‌ماندگی تنها در من و همراهانم، که صدای «بشارت» را در حلقوم داشتیم، دیده نمی‌شد. مسئولان سیاسی حزب وحدت در پشاور، که نمایندگی سیاسی جامعه را تمثیل می‌کردند، حتی از ما وامانده‌تر و درمانده‌تر نفس می‌زدند. رنگ و روی شان پریده بود. آنان زیر فشار تهدید و ارعاب همتایان سیاسی خود در میان احزاب هفت‌گانه‌ی پشاورنشین، که با پشتوانه‌ی جنرالان پاکستانی سخن می‌گفتند و موضع می‌گرفتند، به زانو افتاده بودند.

رهبران و نمایندگان احزاب هفت‌گانه هر روز جلسه می‌گرفتند، حکومت می‌ساختند، کابینه می‌بستند و وزارت‌خانه‌ها را تقسیم می‌کردند؛ اما به نمایندگان حزب وحدت اعتنایی نمی‌کردند. آیت‌الله محسنی و نماینده‌ی رسمی حرکت اسلامی، سید محمدعلی جاوید، در تماس مستقیم با مقامات پاکستانی و رهبران احزاب پشاورنشین، گام‌به‌گام وارد مذاکره و معامله بودند؛ اما حزب وحدت تقریباً از تمام معادله‌ها کنار گذاشته می‌شد. کار به جایی رسیده بود که کریم خلیلی و حیات‌الله بلاغی، به عنوان دو چهره‌ی اصلی نمایندگی حزب وحدت در پشاور، گاهی تا مرز شکست و درماندگی کامل پیش می‌رفتند و وقتی آن‌ها را در دفاتر شان ملاقات می‌کردیم، چیزی کمتر از نگرانی و اضطراب، خشم و بیچارگی، در رخسار و چشمان شان ملاحظه نمی‌شد.

ما در چنین وضعیتی، با زبان و حس‌وحال جهادی و ایدئولوژیک خود، تنها می‌توانستیم آتش هیجان و نگرانی را تیزتر کنیم و سرگردانی و دردسرهای مسئولان سیاسی را چند برابر سازیم. همین بود که تصمیم گرفتیم تا وضعیت روشن نشده است، از خیر نشر «بشارت» بگذریم؛ زبان در کام فرو ببریم؛ بگذاریم توفان بگذرد و سیمای حادثه اندکی روشن‌تر شود.

آن روزها، همه‌چیز رنگ هیجان داشت. خبرها تند می‌آمدند و تندتر می‌رفتند. هر ساعت، نامی بالا می‌آمد، جبهه‌ای تغییر می‌کرد، جنرالی بیعت می‌داد، حزبی موضع می‌گرفت، رادیویی خبر تازه پخش می‌کرد، و چهره‌ها میان شادی و نگرانی جابه‌جا می‌شدند. سقوط رژیم داکتر نجیب‌الله، برای نسلی مثل من، پایان یک دوره به نظر می‌رسید؛ اما هنوز نمی‌دانستیم که پایان یک دوره، همیشه به معنای آغاز روشن دوره‌ی بعدی نیست. گاهی تاریخ، وقتی یک دروازه را می‌بندد، پیش از آن‌که دروازه‌ی دیگری را باز کند، انسان را در دهلیزی تاریک و پر از صداهای ناشناس رها می‌سازد؛ دهلیزی که در آن، هر صدا می‌تواند هم نشانه‌ی راه باشد و هم آغاز سرگیجه.

از تاریخ اول حمل تا نهم ثور ۱۳۷۱ که تصمیم گرفتیم پشاور را به قصد کابل ترک کنیم، هر لحظه‌ای که سپری کردیم، مثل آن بود که زیر پای ما مجمری از آتش قرار دارد که باید به سرعت پاهای خود را جابجا کنیم… این تمثیل، شاید بهترین توصیف از وضعیت من و هم‌نسلانم در آستانه‌ی تحویل سال باشد. سالی که به طور رسمی از یک دهه‌ به دهه‌ی دیگر، از یک تجربه به تجربه‌ای دیگر، از یک پارادایم به پارادایمی دیگر نیز انتقال می‌یافتیم…

***

صبغت‌الله مجددی، نخستین رییس حکومت عبوری مجاهدین، در بیانیه‌ی افتتاحیه‌ی خود، پس از سقوط حکومت داکتر نجیب‌الله، با لحنی آمیخته از شور مذهبی و اطمینان سیاسی گفت: «برادرها، شکر خدای بزرگ را به جای کنید، به سجده بیفتید، دو رکعت نماز شکرانه بخوانید که الحمدلله بعد از مدت بیست، بیست‌وپنج سال پس به افغانستان ما حکومت اسلامی می‌آید و قایم می‌شود.» او به مأموران دولت اطمینان داد که به وظایف خود برگردند، کار خود را ادامه دهند و از انتقام و مزاحمت نترسند.

در ظاهر، این سخن‌ها پیام آرامش و عفو می‌داد؛ اما در زیر پوست شهر، چیزی دیگر می‌جوشید: قدرت بی‌صاحب، تفنگ‌های پیروز، رقابت‌های تنظیمی، خاطره‌های تلخ و بی‌اعتمادی عمیقی که هیچ اعلامیه‌ای توان مهار آن را نداشت. سال‌ها بعد، حالا که به آن لحظه برمی‌گردم، می‌بینم که آن بیانیه، در حقیقت، تصویر فشرده‌ای از ذهنیت سیاسی آن دوره بود: ایمان پرحرارت به «حکومت اسلامی» در سطح زبان و شعار و خلأ سنگین «اندیشه‌ی قدرت» در سطح ساختار، سازوکار و مدیریت.

همه از پیروزی سخن می‌گفتند؛ اما کمتر کسی می‌پرسید که پس از پیروزی، قدرت چگونه مهار می‌شود، تفنگ چگونه به قانون سپرده می‌شود، انتقام چگونه به عدالت تبدیل می‌گردد و اعتماد شکسته‌ی مردم چگونه دوباره ترمیم می‌شود. ما از سقوط رژیم خوشحال بودیم؛ اما هنوز نمی‌دانستیم که سقوط یک قدرت، به خودی خود، تولد نظم تازه نیست. میان فروپاشی یک نظام و تأسیس یک جامعه‌ی عادلانه، راهی دشوار، طولانی و پرخطر وجود دارد؛ راهی که آن روزها نه زبانش را داشتیم و نه ابزارش را.

من در آن زمان حدود بیست‌ویک یا بیست‌ودو سال داشتم. تصویری که از خود در ذهن داشتم، امروز، وقتی به آن نگاه می‌کنم، هم برایم شیرین است و هم اندکی دردآور. گمان می‌کردم از بند بسیاری از تعصب‌های فکری عبور کرده‌ام. مارکسیسم را خوانده بودم، بی‌آن‌که مارکسیست شوم. چهره‌های محبوب جنبش‌های انقلابی چپ، برایم نمونه‌هایی از تلاش انسان برای عدالت بودند، بی‌آن‌که جهان‌بینی ماتریالیستی آنان مرا با خود ببرد یا احساس خداستیزی شان در ذهنم جایی باز کند.

اخگر را دوست داشتم و شور، صراحت و جسارت او را می‌فهمیدم؛ بی‌آن‌که در خشم و نفرت او حل شوم. سید عباس حکیمی و دوستان سازمان نصر، صمیمی‌ترین خاطره‌های زندگی دشوارم را می‌ساختند؛ اما این صمیمیت مانع رابطه‌ی دوستانه‌ام با علی‌اکبر قاسمی در شورای اتفاق، یا گفت‌وگویم با چهره‌های دیگر مانند یزدان‌شناس هاشمی از جبهه‌ی مستضعفین یا داکتر صادق مدبر از حرکت اسلامی نمی‌شد. شریعتی را در موارد بسیار، مقتدای فکر و ایمان مذهبی خود می‌دانستم؛ اما هیچ‌گاه خود را از مطالعه‌ی آثار مطهری، سروش یا دیگران بی‌نیاز نمی‌دیدم.

گمان می‌کردم به مرحله‌ای رسیده‌ام که می‌توانم از بیرون حصارهای بسته، به فکرها، آدم‌ها و جریان‌ها نگاه کنم. از این رسیدن، احساس رضایت داشتم و آن را نوعی رشد می‌دانستم.

با این همه، در عمق ذهن و روحم، دین هنوز پناه‌گاه بزرگی بود. شکست حزب دموکراتیک خلق در افغانستان و فروپاشی اتحاد شوروی در جهان، در نگاه من، تنها شکست یک نظام سیاسی نبود؛ نشانه‌ای از پیروزی ایمان بر بی‌ایمانی، معنویت بر مادیت و جهاد بر سلطه‌ی بیگانه بود. فکر می‌کردم حالا که رژیم سقوط کرده است، راه برای جامعه‌ای عادلانه‌تر، اخلاقی‌تر و انسانی‌تر باز می‌شود. هنوز باور داشتم که اسلام، اگر درست فهمیده و درست تطبیق شود، می‌تواند زخم‌های جامعه را درمان کند و انسان‌های خسته و بی‌پناه افغانستان را به سوی آرامش و عدالت ببرد.

این حس، تنها حس من نبود. بسیاری از هم‌نسلانم همین‌گونه می‌اندیشیدند. ما سال‌ها با واژه‌هایی مانند جهاد، هجرت، شهادت، پیروزی، عدالت و حکومت اسلامی زیسته بودیم. این واژه‌ها برای ما تنها شعار نبودند؛ بخشی از نفس و خیال ما شده بودند. وقتی از سقوط رژیم سخن می‌گفتیم، گویی از بازگشت به مکه سخن می‌گفتیم؛ از بازگشت به شهری که قرار بود پس از سال‌ها رنج، خانه‌ی نوینی برای ایمان، عزت و رهایی ما باشد.

اگر در یادداشت بیست‌ونهم گفتم که ما در آستانه‌ی ورود به کابل، بار سنگین دو زبان را بر دوش حمل می‌کردیم، در این یادداشت می‌خواهم نشان دهم که آن دو زبان چگونه در همان روزهای نخست، در میدان واقعی قدرت، یکی پس از دیگری به آزمون گذاشته شدند: زبان ایمان و بشارت، در برابر واقعیت سخت قدرت و زبان ایدئولوژی و پیروزی، در برابر پرسش دشوار عدالت، اعتماد و نظم سیاسی.

***

در سطح کلان، افغانستان در لحظه‌ای ایستاده بود که همه‌چیز، هم‌زمان، فرو می‌ریخت و دوباره شکل می‌گرفت. رژیم داکتر نجیب‌الله، پس از سال‌ها جنگ، فشار، قطع حمایت شوروی و فرسایش پیوندهای درونی قدرت، ستون‌های اصلی خود را از دست داده بود. جنرالان شمال، با محوریت عبدالرشید دوستم، از نقش تعیین‌کننده‌ی خود در سقوط رژیم سخن می‌گفتند. نیروهای جمعیت اسلامی و شورای نظار در اطراف کابل حضور داشتند و احمدشاه مسعود خود را مسئول جلوگیری از هرج‌ومرج و دفاع از مردم کابل می‌دانست. در سوی دیگر، گلبدین حکمتیار ورود فاتحانه به کابل را حق طبیعی خود می‌شمرد و تأکید می‌کرد که مجاهدین باید با صدای الله‌اکبر و گام‌های پیروزی وارد شهر شوند.

در پشاور، رهبران تنظیم‌های هفت‌گانه، زیر فشار پاکستان و زیر سایه‌ی رقابت‌های دیرینه، سرگرم تقسیم قدرت بودند؛ اما کمتر کسی به پرسش اصلی می‌اندیشید: قدرت، پس از ورود هزاران تفنگ‌دار پیروز، چگونه اداره خواهد شد؟ همه سهم می‌خواستند؛ اما کمتر کسی به سازوکار سهم فکر می‌کرد. همه از حکومت اسلامی سخن می‌گفتند؛ اما کمتر کسی می‌دانست که این حکومت، در شهری چون کابل، با آن همه زخم، ترس، اختلاف، سلاح، انتقام و بی‌اعتمادی، چگونه باید نفس بکشد.

رهبران احزاب هفت‌گانه، صبغت‌الله مجددی را، به عنوان چهره‌ای که در میان رهبران تنظیم‌ها از همه ضعیف‌تر می‌نمود و کنارزدنش برای هیچ‌کس دشوار نبود، در رأس حکومت عبوری نشاندند. شب پنجم ثور ۱۳۷۱، خبر توافق رهبران احزاب هفت‌گانه و تشکیل حکومت عبوری از رادیوها پخش شد: مجددی برای دو ماه به عنوان ممثل دولت اسلامی، و پس از او برهان‌الدین ربانی برای شش ماه به عنوان رییس موقت دولت اسلامی تعیین شده بود. وزارت‌های کلیدی دولت نیز میان همین احزاب تقسیم شده بود؛ اما برای احزاب شیعی، که در آن زمان حزب وحدت و حرکت اسلامی دو جریان عمده‌ی آن به شمار می‌رفتند، هیچ حق و سهم روشنی در نظر گرفته نشده بود.

در آغاز، نمایندگان هر دو جریان شیعی در برابر این بی‌اعتنایی اعتراض کردند. همین اعتراض‌ها سبب شد که مجددی در مصاحبه با بی‌بی‌سی بگوید که «سهو» شده و فیصله به صورت عاجل صورت گرفته است؛ اما «برای برادران شیعه نیز چوکی‌هایی در کابینه گذاشته شده که آنان آن را خواهند گرفت». یک روز پس از این مصاحبه، شیخ آصف محسنی، به نام نمایندگی از شیعیان، اعلام کرد که در مذاکره با سران احزاب هفت‌گانه «به حق تنظیمی خود رسیده» و «دیگر مشکلی ندارد؛ زیرا یک وزارت و پست معاونت ریاست جمهوری به حرکت اسلامی افغانستان رسیده است».

اما حزب وحدت، که در متن جامعه‌ی هزاره و در میدان تحولات تازه قرار داشت، این معامله را پایان ماجرا نمی‌دانست. برای حزب وحدت، حق مردم هزاره چیزی نبود که با یک مصاحبه، یک تعارف، یا یک سهم نمادین در پشاور تعیین شود. مسأله تنها این نبود که چند چوکی در کابینه به نام شیعه داده می‌شود؛ مسأله این بود که مردم هزاره، پس از سال‌ها حذف، تحقیر و بی‌سهمی، آیا باز هم باید در حاشیه‌ی تصمیم دیگران بمانند، یا این‌بار خود، جایگاه خویش را در متن قدرت تعریف کنند. از همین‌رو، حزب وحدت از اساس آن دولت، آن کابینه و آن توافقات پشاور را رد کرد.

اینجا، در حقیقت، نخستین صحنه‌ی واقعی همان آزمونی بود که در یادداشت‌های پیشین به آن اشاره کرده بودم: آزمون عبور از منطق «سهم‌گرفتن از دست دیگران» به منطق «تعریف سهم بر اساس شعاع وجودی خویش». جامعه‌ای که سال‌ها در حاشیه نگه داشته شده بود، اکنون در برابر یک انتخاب تاریخی قرار داشت: آیا همچنان منتظر بماند تا دیگران اندازه‌ی حضور او را تعیین کنند، یا خود، با حضور آگاهانه، مطالبه‌ی روشن و اعتماد به وزن واقعی خویش، جایگاه خود را در متن قدرت تعریف کند؟

در همین نقطه بود که لحظه‌ی مخابره، معنای خاص پیدا کرد.

***

علی شهیر بارها آن صحنه را برای من روایت کرده است. می‌گفت در دفتر کریم خلیلی در پشاور نشسته بودیم. حیات‌الله بلاغی و شماری دیگر از مسئولان سیاسی حزب وحدت نیز حضور داشتند. ساعت حدود یازده یا دوازده‌ی ظهر بود. فضای اتاق سنگین و نفس‌گیر شده بود. خبرها از هر سو می‌رسید؛ اما هیچ خبری آرامش نمی‌آورد. در چهره‌ها نگرانی موج می‌زد. رهبران تنظیم‌های هفت‌گانه در پشاور، حزب وحدت و حق مردم هزاره را با بی‌اعتنایی کنار می‌زدند. کسی نمی‌دانست در کابل دقیقاً چه می‌گذرد. کسی نمی‌دانست بابه مزاری در داخل چه کرده و چه تصمیمی گرفته است.

در همان فضا، ابتدا صبغت‌الله مجددی به کریم خلیلی زنگ زد. خلیلی صدای تلفن را روی بلندگو گذاشت تا همه‌ی حاضران بشنوند. او اعتراض خود را روشن و جدی بیان کرد و به مجددی گفت کاری که شما می‌کنید، فردا در برابر قضاوت تاریخ قرار خواهد گرفت. شما نمی‌توانید یک جامعه را این‌گونه نادیده بگیرید و از حق سیاسی آن عبور کنید. مجددی معذرت‌خواهی کرد و گفت که با حزب وحدت در کابل گفت‌وگو خواهد شد و به حقوق برادران رسیدگی می‌شود.

تا آن زمان، پیام‌ها بیشتر با رمز و شفر ردوبدل می‌شد. احتیاط، نگرانی و ابهام، حتی زبان مخابره را نیز بسته بود. وقتی گزارش این گفت‌وگو و وضعیت پشاور به بامیان فرستاده شد، برخلاف معمول، مسئول مخابره‌ی بامیان صدا زد و گفت: «نفر اول می‌خواهد صحبت کند.» لحظه‌ای نگذشته بود که بابه مزاری خودش پشت مخابره آمد. این‌بار نه با زبان رمز، نه با اشاره و احتیاط، بلکه با سخنی روشن، آرام و بی‌پرده حرف زد.

شهیر می‌گفت همان لحظه، فضای اتاق عوض شد. گویا از آن سوی خط، از دل حادثه، صدایی برخاست که نه از اضطراب، بلکه از تصمیم می‌آمد؛ مثل صدای کسی بود که در دل توفان راهی را دیده باشد. نه هیجان‌زده بود، نه شتاب‌زده، نه مأیوس. آرام، متین و استوار گفت:

«نگران نباشید. در تمام جلسات، موضع تان همین باشد که حق مردم ما ضایع نشود. ما برای مردم خود، مطابق شعاع وجودی شان در کشور، بیست‌وپنج فیصد حقوق شان را می‌خواهیم. حالا که رهبران تنظیم‌های هفت‌گانه در پشاور بی‌اعتنایی می‌کنند، مهم نیست. ما حق خود را در داخل کشور، در کابل تعیین می‌کنیم. شما هم نگران نباشید. دلیل ندارید که در آنجا بنشینید. حرکت کنید. بیایید به طرف داخل. ما حرف خود را در داخل می‌زنیم.»

این سخن بابه مزاری، همان روز به فعالان حزب وحدت رسانده شد. ما نیز همان روز این پیام را گرفتیم، و از همان لحظه، تصمیم ما برای حرکت به سوی کابل قطعی شد. انگار آن جمله، در میان همه‌ی نگرانی‌ها، تکلیف ما را روشن کرد. دیگر پشاور جای ماندن نبود. صحنه‌ی اصلی، در داخل بود؛ در کابل؛ در جایی که سرنوشت واقعی کشور رقم می‌خورد.

برای من نیز، این جمله تنها یک دستور سیاسی نبود؛ یک رمز عبور بود. بابه مزاری در آن لحظه، از پشاور عبور کرد؛ از منطق سهم‌دهی تنظیمی عبور کرد؛ از انتظار پشت دروازه‌های دیگران عبور کرد؛ و مرکز ثقل سیاست هزاره را از اتاق‌های مذاکره‌ی پشاور به میدان واقعی قدرت در کابل انتقال داد. او نمی‌گفت پشاور بی‌اهمیت است؛ می‌گفت اگر در پشاور حق ما را نادیده می‌گیرند، ما در کابل، در متن حادثه، حرف خود را می‌زنیم.

در آن سخن، نه غرور خام بود و نه ماجراجویی بی‌محاسبه. آن سخن، بیان یک آگاهی تازه بود: ملتی که سال‌ها در حاشیه نگه داشته شده است، دیگر نمی‌تواند سرنوشت خود را به نیت نیک دیگران بسپارد. باید حضور داشته باشد. باید صدا داشته باشد. باید در لحظه‌ای که نقشه‌ی قدرت ترسیم می‌شود، خود را از قلم نیندازد.

برای همین است که آن مخابره، در حافظه‌ی من، تنها یک تماس سیاسی باقی نمانده است. آن لحظه، لحظه‌ی تغییر زبان بود: از زبان انتظار به زبان حضور؛ از زبان خواهش به زبان مطالبه؛ از زبان حاشیه به زبان متن. بابه مزاری با همان آرامش و استواری، به مسئولان سیاسی حزب وحدت گفت که دیگر نباید اندازه‌ی مردم ما را در اتاق‌های بسته‌ی پشاور تعیین کنند. اندازه‌ی ما را حضور ما، شعاع وجودی ما، و حق روشن ما در کشور تعیین می‌کند.

«ما حرف خود را در داخل می‌زنیم» یعنی ما به درون حادثه می‌رویم؛ نه برای گم‌شدن در آن، بلکه برای آن‌که در لحظه‌ی شکل‌گیری سرنوشت، غایب نباشیم. این سخن، در همان روزهای پراضطراب، یکی از نخستین نشانه‌های تولد سیاست تازه‌ی هزاره بود؛ سیاستی که می‌خواست حق را نه از راه تعارف، نه از راه ترحم، و نه از راه سهم نمادین، بلکه از راه حضور آگاهانه و اعتماد به وزن واقعی مردم مطالبه کند.

در آن لحظه، بابه مزاری تنها به مسئولان سیاسی حزب وحدت روحیه نداد؛ او مسیر را عوض کرد. پشاور، با همه‌ی نشست‌ها و معامله‌هایش، دیگر مرکز تصمیم نبود. مرکز تصمیم، جایی بود که مردم، نیروها، خطرها و امکان‌ها در کنار هم حضور داشتند. بابه مزاری با یک جمله، ما را از حاشیه‌ی انتظار به متن مسئولیت فراخواند؛ و شاید درست از همان‌جا بود که مفهوم «اعتماد» برای نسل ما معنای تازه‌ای پیدا کرد: اعتماد به حضور خود، اعتماد به حق خود، و اعتماد به این‌که هیچ مردمی بدون ایستادن در لحظه‌ی سرنوشت، در تاریخ دیده نمی‌شود.

***

«ما حرف خود را در داخل می‌زنیم»! برای فهم اهمیت این جمله، باید آن را در چارچوبی بزرگ‌تر ببینیم؛ همان چارچوبی که در یادداشت‌های پانزدهم، شانزدهم و بیست‌ویکم از آن با عنوان «کاریدور بدیل» یاد کرده‌ام. در آن یادداشت‌ها گفته‌ام که کاریدور بدیل، یعنی گشودن راهی در دل بن‌بست‌ها؛ راهی که نه تسلیم باشد و نه انتحار؛ نه انتظار منفعل و نه هجوم کور؛ نه خواهش پشت دروازه‌های بسته و نه افتادن در دام ماجراجویی بی‌محاسبه. بابه مزاری، در آن مخابره، نخستین تجلی عملی این کاریدور را نشان داد؛ نه در سطح نظریه، نه در زبان شعار، بلکه در میدان واقعی قدرت، در همان لحظه‌ای که سرنوشت یک جامعه می‌توانست از نو به حاشیه رانده شود.

در آن لحظه، ظاهراً دو راه آشنا پیش چشم بود. راه نخست، تن دادن به سهم نمادین و تعارف تنظیمی بود؛ این‌که بپذیریم حق مردم هزاره را دیگران، در اتاق‌های بسته‌ی پشاور، اندازه‌گیری کنند و در فهرست‌های خود، با کوچک‌ترین جا، ثبت نمایند. این راه، در ظاهر، راه «صلح»، «همراهی» و «مصلحت» به نظر می‌رسید؛ همان راهی که شیخ آصف محسنی و سید محمد علی جاوید با خوشی و افتخار آن را انتخاب کردند و در آن گام نهادند؛ اما در عمق این راه و این انتخاب، ادامه‌ی همان منطق تاریخی بود که مردم هزاره را قرن‌ها در حاشیه نگه داشته بود.

راه دوم، واکنش خشمگین و قهرآمیز بود؛ قهر کردن از پشاور، رفتن به انزوای سیاسی، و افتادن در منطق نفی و طرد. این راه نیز، در ظاهر، رنگ «عزت» و «اعتراض» داشت؛ اما در عمق، می‌توانست همان چرخه‌ی فرساینده‌ای را تکرار کند که هر بار، با قهر و انزوا، فرصت حضور را از مردم می‌گرفت و آنان را دوباره از متن تصمیم بیرون می‌راند.

بابه مزاری هیچ‌کدام از این دو راه را انتخاب نکرد. او راه سوم را گشود: آمدن به داخل، ایستادن در متن، و گفتن حرف خود در جایی که تصمیم واقعی شکل می‌گرفت. در زبان دستگاه فکری «اعتماد» و در ادامه‌ی همان بحث‌هایی که در یادداشت‌های پیشین آورده‌ام، این راه سوم همان «کاریدور بدیل» است: نه تسلیم، نه طرد؛ بلکه حضور آگاهانه در متن، با تکیه بر شعاع وجودی واقعی مردم.

این کاریدور، هم سیاسی بود و هم روانی. سیاسی بود، چون مرکز مطالبه را از پشاور به کابل منتقل کرد؛ از اتاق‌های معامله به میدان واقعی قدرت. روانی بود، چون به مسئولان و نیروهای حزب وحدت پیام داد که تحقیر پشاور پایان راه نیست. اگر دیگران شما را نادیده می‌گیرند، این نادیده‌گرفتن نباید شما را بشکند؛ باید شما را به حضور آگاهانه‌تر، منسجم‌تر و استوارتر برساند.

«ما حرف خود را در داخل می‌زنیم» یعنی سیاست هزاره از حاشیه به متن می‌آید؛ از ناله به مطالبه می‌رسد؛ از انتظار به حضور عبور می‌کند؛ و از تعریف‌شدن توسط دیگران، به تعریف‌کردن خویش در میدان واقعی قدرت قدم می‌گذارد. این جمله، در آن لحظه‌ی پراضطراب، تنها یک موضع سیاسی نبود؛ اعلام تولد زبانی تازه بود: زبانی که حق را نه با التماس می‌خواست، نه با قهر از میدان بیرون می‌شد، بلکه با حضور، اعتماد و آگاهی، جای خود را در تاریخ مطالبه می‌کرد.

من و هم‌نسلانم، در آغاز سال ۱۳۷۱ خورشیدی، با همین صدا از پشاور جدا شدیم؛ از شهری که سال‌ها هجرت، انتظار، قلم، بشارت، ایمان و خیال پیروزی را در آن زیسته بودیم. پشاور برای ما تنها یک شهر نبود؛ بخشی از جوانی، زبان، رؤیا و تربیت سیاسی ما بود. اما اکنون زمان وداع رسیده بود. دهه‌ی شصت، با همه‌ی شور ایدئولوژیک و خاطره‌های جهادی‌اش، پشت سر می‌ماند و ما، بی‌آن‌که هنوز معنای کامل این عبور را بدانیم، وارد دهه‌ای می‌شدیم که پارادایم تازه‌ای را در تاریخ تحول سیاسی و مدنی جامعه‌ی ما رقم می‌زد.

ما به صدای بابه مزاری لبیک گفتیم. بار و بنه‌ی خود را بستیم و حرکت کردیم. دیگر دلیلی نمی‌دیدیم که در پشاور بمانیم. آن‌جا، اتاق‌های مذاکره و معامله، اندازه‌ی ما را کوچک می‌گرفتند؛ اما کابل، با همه‌ی خطرها و ابهام‌هایش، میدان واقعی سرنوشت بود. ما از حاشیه‌ی یک شهر مهاجر، به سوی متن یک شهر سرنوشت گام برداشتیم؛ از فضای انتظار به میدان تصمیم؛ از زبان بشارت به زبان آزمون؛ از خیال پیروزی به واقعیت سخت قدرت.

رفتیم تا در کنار هم‌نسلان خود، در کنار بابه مزاری، شاهد و شریک لحظه‌ای باشیم که می‌خواست پایان یک تاریخ را به آغاز تاریخی دیگر پیوند بزند. شاید آن روز نمی‌دانستیم که این راه چه اندازه دشوار، خونین و دردناک خواهد بود؛ اما می‌دانستیم که دیگر نمی‌توان در حاشیه ماند. صدایی از داخل، ما را به داخل فراخوانده بود؛ و ما، با همه‌ی جوانی، ایمان، خامی، امید و اضطراب خود، راه افتادیم تا در متن حادثه بایستیم و در «قیامی در پایان یک تاریخ»، سهم حضور خود را ادا کنیم.

***

این جابه‌جایی، در نگاه امروز من، تنها یک تصمیم سیاسی نبود؛ نشانه‌ی تولد یک نسل تازه بود. در یادداشت بیست‌ونهم گفته بودم که زبان نسل دهه‌ی شصت، زبان ایدئولوژیک بود؛ زبانی که جهان را در قالب تقابل‌های بزرگ می‌فهمید و توضیح می‌داد: ایمان و بی‌ایمانی، جهاد و ضد جهاد، شرق و غرب، دولت مزدور و نیروهای مقاومت، حکومت اسلامی و حکومت غیراسلامی. این زبان، با همه‌ی شور، شکوه و صداقتی که داشت، وقتی به میدان واقعی قدرت رسید، دیگر نمی‌توانست همه‌ی واقعیت را توضیح دهد. زیر پوست آن زبان، پرسش‌های عمیق‌تری سر برآورده بود: پرسش حق، سهم، منزلت، حضور، عدالت و کرامت انسانی ملیت‌ها.

بابه مزاری، در همان جمله‌ی کوتاه مخابره، این پرسش‌های عمیق را به زبان روشن سیاست ترجمه کرد. او دیگر در چارچوب تقابل ساده‌ی «دولت مزدور» و «دولت اسلامی» سخن نگفت. از «حق مردم» سخن گفت. از «شعاع وجودی» سخن گفت. از «بیست‌وپنج فیصد» سخن گفت. این تغییر، تنها جابه‌جایی چند واژه نبود؛ جابه‌جایی یک افق بود. نسل دهه‌ی شصت بیشتر با زبان ایمان، جهاد و ایدئولوژی سخن می‌گفت؛ اما نسل دهه‌ی هفتاد، در زبان بابه مزاری، آهسته‌آهسته با زبان مطالبه، حضور و حق سخن گفت. این عبور، عبور از یک پارادایم به پارادایمی دیگر بود.

در یادداشت شانزدهم گفته‌ام که جمله‌ی «هزاره بودن جرم نباشد» چکیده‌ی یک خودآگاهی تاریخی است. این چکیده، یک‌شبه پدید نیامد. جوانه‌های نخستین آن را می‌توان در همان مخابره‌ی روزهای آغازین ثور ۱۳۷۱ دید. وقتی بابه مزاری گفت «حق مردم ما ضایع نشود»، در حقیقت نخستین ستون همان خودآگاهی را در زمین سیاست کوبید. سال‌ها بعد، در غرب کابل، در آستانه‌ی شهادت، همین ستون به جمله‌ی روشن و ماندگار «هزاره بودن جرم نباشد» رسید.

از این نگاه، میان پشاور و غرب کابل، میان مخابره‌ی آن روز و فریادهای سال‌های بعد، یک خط منطقی و معنایی روشن وجود دارد: خط عبور از زبان ایمان به زبان حق؛ از زبان حق به زبان کرامت؛ و از کرامت به سیاستی که می‌خواست انسان هزاره را نه به عنوان حاشیه‌ی تاریخ، بلکه به عنوان صاحب حق، صاحب صدا و صاحب جایگاه در متن افغانستان تثبیت کند.

***

من اما، با همه‌ی آن شور، ایمان و شتابی که در دل داشتم، وقتی به کابل رسیدم، یک روز از حادثه عقب بودم. آن روز نهم ثور بود. یک روز پیش از آن، در هشتم ثور ۱۳۷۱، مراسم انتقال قدرت از حکومت داکتر نجیب‌الله به صبغت‌الله مجددی انجام یافته بود. کابلِ روز نهم ثور، دیگر کابل پیش از پیروزی مجاهدین نبود. حکومت چهارده‌ساله‌ی حزب دموکراتیک خلق، که با کودتای هفتم ثور ۱۳۵۷ آغاز شده بود، پایان یافته بود. یک فصل بزرگ تاریخ بسته شده بود؛ اما فصل بعدی، هنوز با خطی روشن و خوانا باز نشده بود.

در کتاب «بگذار نفس بکشم» نیز بر همین «یک روز» نمادین مکث کرده‌ام؛ زیرا بعدها فهمیدم که این یک روز، تنها فاصله‌ای در تقویم نبود. فاصله‌ای ذهنی، روانی و تاریخی بود. من در نهم ثور، با یک مینی‌بوس و در همراهی جمعی از دوستان و هم‌راهانم، از پشاور به سوی کابل حرکت کردم. در ظاهر، تنها یک روز پس از انتقال قدرت به مجاهدین راه افتاده بودیم؛ اما در واقع، حادثه پیش از ما وارد کابل شده بود.

کابل دیگر آن شهری نبود که ما در خیال خود ساخته بودیم. پیش از رسیدن ما، شهر زیر پای نیروهای مسلح، رقابت‌های تنظیمی، ترس مردم، فروپاشی اداره و غرور فاتحان لرزیده بود. ما با رؤیای پیروزی می‌آمدیم؛ اما کابل، پیش از آن‌که به استقبال رؤیای ما بیاید، در چنگال واقعیتی افتاده بود که از تصور ما سنگین‌تر، پیچیده‌تر و خشن‌تر بود.

در سال‌های بعد، بارها این حس را با خود داشتم که از حادثه عقب مانده‌ام. نه آن‌قدر عقب که نفهمم چه می‌گذرد؛ اما آن‌قدر عقب که نتوانم بر آن مسلط شوم. گویی تاریخ، یک گام پیش‌تر از من می‌دوید و من، نفس‌زنان، در پی آن روان بودم. کابل مرا غافل‌گیر کرد. بسیاری از انتخاب‌های زندگی‌ام در آن سال‌ها، بیش از آن‌که حاصل تصمیمی آرام، روشن و آگاهانه باشد، واکنشی بود به توفانی که مرا با خود می‌برد.

این اعتراف تلخ است؛ اما برای فهم آن دوره ناگزیر است. من تنها نبودم که غافل‌گیر شدم. بسیاری از رهبران و فرماندهان نیز، با آن‌که در ظاهر خود را طراح، تصمیم‌گیر و صاحب‌اختیار نشان می‌دادند، در چنگال حادثه گرفتار بودند. مسعود، حکمتیار، بابه مزاری، دوستم، سیاف، محسنی، ربانی و دیگران، هر کدام به گونه‌ای در میدان بازی‌ای افتادند که قواعدش روشن نبود و پایانش را هیچ‌کس به‌درستی نمی‌دید.

برخی فکر می‌کردند کابل را فتح می‌کنند؛ اما کابل آنان را در خود فرو برد. برخی گمان می‌کردند قدرت را تصاحب می‌کنند؛ اما قدرت، مثل آتشی بی‌مهار، دست و دامن شان را سوزاند. برخی خود را ناجی مردم می‌دانستند؛ اما مردم، در میان راکت، توپ، غارت، ترس و گرسنگی، معنای دیگری از نجات را تجربه کردند. کابل، برای فاتحانش نیز شهر آسانی نبود. هر کسی با خیال خود وارد آن شد؛ اما شهر، با زخم‌ها، هراس‌ها و بی‌اعتمادی‌های انباشته‌اش، خیال همه را به آزمونی سخت کشاند.

در شماره‌های بعدی «اعتماد»، تک‌تک لحظه‌های سنگین روزهای کابل را در ظرف زمانی دو سال و ده ماه روایت خواهم کرد؛ روزهایی که برای من، تنها خاطره‌ی سیاسی یا روایت تاریخی نیستند. این لحظه‌ها، از یک‌سو، همان ترومای سنگینی‌اند که به تعبیر داکتر معالجم، از ذهن و روانم گذشته، بر جسم، رگ، پی و استخوانم نشسته و در من خانه کرده‌اند.

من اکنون، مانند هزاران و میلیون‌ها تن از هم‌وطنان دیگرم، با جسمی ترومادیده و روانی زخمی، به روایت تاریخ کشورم و قصه‌ی تجربه‌های هم‌نسلانم می‌پردازم. شاید «اعتماد» برای من فقط بازگویی گذشته نباشد؛ شاید نوعی لمس دوباره‌ی زخم‌هایم باشد، اما این‌بار با زبان، با تأمل، با صداقت و با امید به فهم. همه‌ی این خط‌ها، همین دردها، همین مکث‌ها و همین بازگشت‌هاست که برگ‌های «اعتماد» را پر می‌کند.

***

در روزهای نخست، کابل چهره‌ای عجیب و دوگانه داشت. از یک‌سو، در سخن‌ها موجی از شادی و شکرگزاری دیده می‌شد. مجددی مردم را به سجده‌ی شکر و نماز شکرانه دعوت می‌کرد و به کارمندان دولت اطمینان می‌داد که به وظایف خود برگردند و نگران انتقام و مزاحمت نباشند. در زبان رسمی، همه‌چیز بوی آشتی، آرامش و آغاز تازه می‌داد. قیمت آرد و روغن به صورتی بی‌سابقه ارزان شده بود. همه چیز فراوان بود. مجددی با نسبت دادن همه چیز به ریشه‌ی روحانی و مذهبی خود، از این رویداد، برای تقویت جایگاه معنوی خود در میان مردم نیز سود می‌جست. یادم هست که او حتی باران را نیز رحمت خدا به خاطر حکومت خود یاد می‌کرد. ارزانی را نیز برکت حضور و حکومت خود می‌دانست و هرگز نمی‌گفت که گدام‌های غله‌ی حکومت داکتر  نجیب‌الله را به هم زده اند تا همه چیز به یکبارگی وارد بازار شود و برای اولین بار در شهر کابل، عرضه بر تقاضا پیشی بگیرد.

در عین حال، اندکی پایین‌تر از سطح ظاهری و پوسته‌ی قشری شهر، در کوچه‌ها و جاده‌ها، تصویر دیگری جریان داشت. نظم پیشین فرو ریخته بود و نظم تازه هنوز زاده نشده بود. شهر شبیه خانه‌ای بود که سقف کهنه‌اش پایین آمده، اما سقف نو هنوز برپا نشده باشد. مردم با چشم‌های محتاط به مجاهدین نگاه می‌کردند. برخی خوشحال بودند؛ برخی می‌ترسیدند؛ برخی از پشت پنجره‌ها صحنه را دنبال می‌کردند؛ و برخی در دل خود، با احتیاطی لرزان، می‌گفتند شاید این‌بار واقعاً جنگ تمام شود.

اما جنگ تمام نشده بود؛ تنها لباس عوض کرده بود. در اتاق‌های علوم اجتماعی، در مقر حزب وحدت، فرماندهانی را می‌دیدم که با شور و حرارت از انقلاب‌های جهان سخن می‌گفتند. یکی ورود مجاهدین به کابل را با خاطرات جنرال جیاپ در ویتنام مقایسه می‌کرد؛ دیگری از چه‌گوارا، مائو، چوته، عیاران و کج‌کلاهان مثال می‌آورد. مشت‌ها گره می‌شد، صداها بالا می‌رفت، و هر کسی می‌خواست تصویر قهرمانی خود را در آیینه‌ی قهرمانان جهان ببیند.

جنرال جیاپ، فرمانده‌ی افسانه‌ای ویتنام و هم‌رزم هوشی‌مین، در ذهن بسیاری از مبارزان انقلابی جهان چهره‌ای الهام‌بخش بود. کتاب «جنگ خلق، ارتش خلق» او برای نسل‌هایی از مبارزان، نوعی متن راهنما به شمار می‌رفت. چوته، جنرال نام‌دار چین و از پایه‌گذاران ارتش سرخ، نیز در ادبیات انقلابی جایگاهی مشابه داشت. اما کابل، ویتنام نبود؛ کوبا نبود؛ چین نبود. کابل، شهری بود خسته، زخمی، بی‌دفاع و پر از مردمی که دیگر توان تجربه‌ی یک افسانه‌ی خونین دیگر را نداشتند.

ما سال‌ها از پیروزی سخن گفته بودیم؛ اما کمتر اندیشیده بودیم که پس از پیروزی، با قدرت چه باید کرد. جهاد، میراث بزرگی روی دست رهبران گذاشته بود؛ اما هیچ کسی نمی‌گفت که میراث، اگر به امانت‌داری سپرده نشود، به غنیمت تبدیل می‌شود. و وقتی میراث به غنیمت تبدیل شد، فاتحان به جای نگه‌بانی از آن، بر سر تقسیم آن می‌جنگند.

همین اتفاق افتاد. رادیو، تلویزیون، سخنرانی، عکس، پوستر و شعار، همه از پیروزی می‌گفتند؛ اما زیر پوست این پیروزی، بی‌اعتمادی می‌جوشید. هر گروه، دیگری را تهدید می‌دید. هر فرمانده، سهم خود را کمتر از حق خود می‌پنداشت. هر حزب، حضور دیگری را خطر می‌دانست. همه از فتح سخن می‌گفتند، اما کمتر کسی از مسئولیت پس از فتح حرف می‌زد.

هیچ‌کس هنوز به زبان روشن نمی‌گفت که افغانستان پس از جهاد، چگونه باید از منطق تفنگ به منطق سیاست عبور کند؛ چگونه باید از غرور پیروزی به فروتنی دولت‌داری برسد؛ چگونه باید از قهرمان‌پروری جبهه به مسئولیت‌پذیری مدنی قدم بگذارد. تفنگ، زبان آشنای همه بود؛ اما سیاست، با معنای دقیق، انسانی و مدنی آن، هنوز یتیم مانده بود.

***

در آن میدان، نام‌هایی حضور داشتند که امروز برای نسل جوان بیشتر شبیه شخصیت‌های کتاب‌های تاریخ‌اند؛ اما در آن روزها، در برابر چشم ما، زنده، فعال، پرمدعا و اثرگذار بودند. هر کدام با گذشته، شبکه، تفنگ، آرمان و محاسبه‌ی خود وارد صحنه شده بودند؛ و هر کدام، به گونه‌ای، در شکل‌گیری سرنوشت کابل نقش داشتند.

عبدالرب رسول سیاف، از مؤسسان نهضت اسلامی افغانستان، با پیشینه‌ای از زندان دوره‌ی داودخان و سال‌های طولانی مهاجرت در پشاور، در آن لحظه در صف هم‌پیمانان شورای نظار قرار گرفته بود. او از نظر فکری به جریان‌های وهابی نزدیک دانسته می‌شد و در میان حامیان عرب جهاد، شبکه‌ی گسترده‌ای داشت. اجدادش از مهاجران هندی بودند که در دامنه‌های پغمان ساکن شده بودند. تسلط او بر فارسی، پشتو، عربی و انگلیسی، در روابط منطقه‌ای و جهانی، به او وزن و میدان خاصی می‌داد.

اما آن‌چه سیاف را برای بسیاری ترسناک می‌ساخت، تنها شبکه و زبان و سابقه‌اش نبود؛ صراحت سخت‌گیرانه‌ی او در دفاع از شریعت، آن هم با قرائتی نزدیک به وهابیت بود که بیشتر هراس می‌آفرید. در برابر کمونیست، مرتد و زندیق، سخنانی از او نقل می‌شد که مو بر اندام راست می‌کرد. در ذهن بسیاری، او تندروترین چهره‌ی وهابیِ نزدیک به عربستان بود؛ کسی که اگر مجال تطبیق شریعت مورد نظر خود را بیابد، به هیچ‌کس، به‌ویژه به شیعیانی که در نگاه آن جریان‌ها «رافضی» خوانده می‌شدند، رحم نخواهد کرد. آخوندهای حزب وحدت نیز تا زبان باز می‌کردند، از هویت و ذهنیت وهابی سیاف می‌گفتند و با یادآوری خطر او، در میان مردم هراس خلق می‌کردند.

گلبدین حکمتیار، متولد ۱۳۲۶ خورشیدی در کندز، چهره‌ی دیگری بود که حضورش بر فضای آن روزها سنگینی می‌کرد. او گذشته‌ای کوتاه در دانشکده‌ی انجنیری دانشگاه کابل داشت، اما خیلی زود راهش به نهضت اسلامی و سپس به رهبری حزب اسلامی کشید. حزب اسلامی، در سال‌های دهه‌ی شصت، با حمایت گسترده‌ی سازمان استخبارات پاکستان و دریافت بخش بزرگی از کمک‌های خارجی به جهاد، به یکی از نیرومندترین گروه‌های جهادی تبدیل شده بود. اما همین نیرومندی، در نبود یک منطق سیاسی فراگیر، اکنون به یکی از سنگین‌ترین موانع عبور از جنگ به سیاست بدل می‌شد.

حکمتیار ورود فاتحانه به کابل را حق خود می‌دانست. در نگاه او، حضور دیگران در کابل، نه بخشی از یک نظم مشترک، بلکه نوعی مزاحمت و غصب سهم پیروزی بود. همین نگاه، که از منطق انحصار و فتح تغذیه می‌کرد، بعدها به یکی از موتورهای اصلی جنگ‌های پس از پیروزی بدل شد. او به کابل نه به چشم شهری برای ساختن دولت مشترک، بلکه به چشم جایزه‌ای می‌نگریست که باید به فاتح اصلی سپرده شود.

چهره‌ی مؤثر و کلیدی دیگر، احمدشاه مسعود بود. او فرزند دگروال دوست‌محمد خان، متولد ۱۱ سنبله‌ی ۱۳۳۲ در پنجشیر، و از فرماندهان مشهور جمعیت اسلامی بود. تعلیمات ابتدایی خود را در مکتب‌های کابل و هرات سپری کرد و پس از فراغت از صنف دوازدهم، وارد دانشگاه پلی‌تخنیک کابل شد و در رشته‌ی مهندسی به تحصیل پرداخت. در سال ۱۳۵۲ به نهضت اسلامی افغانستان پیوست و در تابستان ۱۳۵۴ در پنجشیر عملیاتی نظامی علیه دولت داودخان به راه انداخت؛ عملیاتی که به ناکامی انجامید و شماری از همراهان او دستگیر و اعدام شدند.

مسعود پس از آن حادثه به پاکستان گریخت و ظاهراً از همان‌جا اختلاف او با گلبدین حکمتیار، که از طراحان عمده‌ی قیام نظامی پنجشیر دانسته می‌شد، آغاز شد. گفته می‌شود دشمنی‌های بعدی این دو چهره‌ی بنیادگرا نیز ریشه در همان تجربه‌ی تلخ داشت. مسعود در سال‌های آغازین حکومت حزب دموکراتیک خلق، به قیام علیه این رژیم پرداخت و در دوران اشغال افغانستان توسط شوروی، در دره‌ی پنجشیر مقاومت‌های سنگینی را از خود به یادگار گذاشت. در سال ۱۳۶۳ شورای نظار را تأسیس کرد؛ تشکیلاتی که در ظاهر شاخه‌ی نظامی جمعیت اسلامی در شمال افغانستان به حساب می‌رفت، اما در عمل، چتری سیاسی و نظامی جداگانه بود که زیر رهبری قدرتمند او در درون جمعیت اسلامی عمل می‌کرد. احمدشاه مسعود در جنگ‌های داخلی پس از پیروزی مجاهدین نیز نقش عمده و تعیین‌کننده داشت.

این چهره‌ها، هر کدام با پیشینه‌ی خود وارد کابل شدند: یکی با زبان شریعت و شبکه‌های عربی؛ یکی با منطق فتح و انحصار؛ یکی با تجربه‌ی مقاومت، سازمان‌دهی نظامی و قدرت شورای نظار. اما کابل تنها میدان نمایش قدرت آنان نبود؛ میدان برهنه‌شدن محدودیت‌های آنان نیز بود. شهری که گمان می‌کردند آن را فتح می‌کنند، خیلی زود به آیینه‌ای بدل شد که ناتوانی‌های سیاسی، بی‌اعتمادی‌های تاریخی و فقدان اندیشه‌ی دولت‌داری را در برابر همه آشکار کرد.

رهبرانی که سال‌ها در جبهه، مسجد، مدرسه، استخبارات، مهاجرت و سیاست تنظیمی پرورش یافته بودند، ناگهان با دشوارترین پرسش تاریخ معاصر افغانستان روبه‌رو شدند: چگونه می‌توان از جنگ به سیاست عبور کرد؟ چگونه می‌توان تفنگ را به قانون سپرد؟ چگونه می‌توان پیروزی نظامی را به اعتماد اجتماعی تبدیل کرد؟ چگونه می‌توان از قهرمانی جبهه به مسئولیت دولت‌داری رسید؟

پاسخ این پرسش را هیچ‌کس آماده نداشت. و درست از همین‌جا بود که کابل، به جای آن‌که پایتخت پیروزی شود، به میدان آزمون تلخ همه‌ی فاتحان بدل شد.

***

در همین فضا، در نخستین روزهای ورودم به کابل، در کنار همه‌ی نام‌ها و چهره‌های سیاسی دیگر، با بابه مزاری نیز آشنا شدم؛ و چهره‌ی او، آرام‌آرام، برایم روشن‌تر شد. او نیز در همان میدان پرآشوب حضور داشت؛ اما تفاوتش در این بود که از دل آن همه آشوب، یک مسأله‌ی روشن و ساده بیرون کشید: حق مردم.

بابه مزاری کمی دیرتر از دیگران وارد کابل شد؛ اما وقتی وارد کابل شد، زبان سیاست و تعامل سیاسی من و هم‌نسلانم را دگرگون کرد. در واقع، او منطق و زبان کنش‌گران سیاسی آن شهر را نیز به چالش کشید. او نگفت که ما برای غنیمت آمده‌ایم. نگفت که برای انتقام آمده‌ایم. نگفت که آمده‌ایم دیگران را حذف کنیم. گفت: «آمده‌ایم تا حق مردم ما ضایع نشود.» گفت: «می‌خواهیم در تصمیم‌گیری سیاسی این کشور شریک باشیم.» گفت: «می‌خواهیم از امکانات عمومی، حقوق و سهم برابر داشته باشیم.»

این جمله‌ها ساده بودند؛ اما در زمانه‌ای که همه از فتح، قدرت، حکومت، سهم و پیروزی سخن می‌گفتند، همین سادگی معنای بزرگی داشت. بابه مزاری زبان سیاست را از غرور فتح و منطق غنیمت بیرون کشید و آن را به زبان حق، حضور و کرامت مردم نزدیک ساخت.

او می‌دانست که اگر مردم هزاره در لحظه‌ی تأسیس نظم جدید غایب بمانند، فردا هرچه فریاد کنند، دیر خواهد بود. او تجربه‌ی تاریخ را پشت سر داشت؛ تاریخی که در آن، غیبت سیاسی مردم هزاره بارها به محرومیت اجتماعی، تحقیر انسانی و حذف از ساختار قدرت انجامیده بود. از همین‌رو، برای او حضور در کابل تنها یک جابه‌جایی جغرافیایی نبود؛ یک تصمیم تاریخی بود. کابل، جایی بود که باید حق گفته می‌شد؛ نه از سر التماس، بلکه از سر حضور.

پیش از آن، او برای ما گفته بود: «ما حرف خود را در داخل می‌زنیم.» یعنی ما دیگر در حاشیه‌ی تصمیم دیگران نمی‌مانیم. یعنی از بیرون به دروازه‌ی قدرت نگاه نمی‌کنیم. یعنی مردم خود را تنها با نامه، شفر، تعارف و وعده نمایندگی نمی‌کنیم؛ بلکه با حضور، با صدا، با استقامت و با مطالبه‌ی روشن نمایندگی می‌کنیم. این جمله، در ظاهر، یک سخن کوتاه سیاسی بود؛ اما در باطن، اعلام پایان یک نوع انتظار تاریخی بود.

برای من، آن روزها آغاز درسی شد که سال‌ها بعد نامش را «اعتماد» گذاشتم. اعتماد، در آن روزها، هم ساخته می‌شد و هم می‌شکست. مردم به رهبران خود چشم دوخته بودند؛ رهبران به نیروهای خود؛ نیروها به فرماندهان؛ فرماندهان به مواضع سیاسی؛ و همه به آینده‌ای که هیچ‌کس چهره‌ی واقعی آن را نمی‌دید. در چنین لحظه‌هایی، اعتماد با شعار ساخته نمی‌شود. اعتماد زمانی شکل می‌گیرد که رهبری، در میان ابهام، موضع روشن بگیرد؛ در میان نگرانی، آرامش بدهد؛ در میان تحقیر، عزت بخواهد؛ و در میان فشار، راهی برای حرکت نشان دهد.

بابه مزاری در همان مخابره، همین کار را کرد. او به مسئولان سیاسی حزب وحدت در پشاور گفت که نگران نباشند. اما این «نگران نباشید» از جنس تسکین ساده نبود. پشت آن، تصمیمی روشن ایستاده بود. او می‌گفت نگران نباشید، چون ما منفعل نیستیم. نگران نباشید، چون حق خود را از مسیر حضور می‌خواهیم. نگران نباشید، چون اگر در پشاور نادیده گرفته شویم، کابل را به میدان سخن خود تبدیل می‌کنیم.

از همین‌جا بود که بابه مزاری برای من تنها یک رهبر حزبی نماند. او کم‌کم به نماد نوعی رهبری بدل شد که در لحظه‌ی ترس، زبان آرامش دارد؛ در لحظه‌ی تحقیر، زبان عزت؛ و در لحظه‌ی بن‌بست، توان گشودن راه. این همان چیزی بود که بعدها در دستگاه فکری «اعتماد»، آن را به عنوان یکی از نشانه‌های روشن «کاریدور بدیل» فهمیدم: راهی برای عبور از حاشیه به متن، از انتظار به حضور، و از بی‌اعتمادی تاریخی به مطالبه‌ی آگاهانه‌ی حق.

***

امروز که از فاصله‌ی سال‌ها به آن لحظه نگاه می‌کنم، می‌بینم که سخن بابه مزاری تنها یک موضع‌گیری سیاسی نبود؛ نمونه‌ی روشنی از همان «کاریدور بدیل» بود که در یادداشت پانزدهم، آن را به‌عنوان یکی از میراث‌های تاریخی او توضیح داده‌ام.

در آن یادداشت گفته بودم که هر اثرگذاری سیاسی، هرچند بزرگ و مهم، الزاماً به معنای گشوده‌شدن یک راه تازه نیست. گاهی تحولات بزرگ، تنها صحنه را تغییر می‌دهند؛ بازی‌گران را جابه‌جا می‌کنند؛ نام‌ها و پرچم‌ها را عوض می‌سازند؛ اما در عمق، همچنان در همان منطق کهنه‌ی قدرت می‌چرخند. قدرت دست‌به‌دست می‌شود، اما رابطه‌ی مردم با قدرت تغییر نمی‌کند. حاشیه، همچنان حاشیه می‌ماند؛ و مردم، باز هم منتظر می‌مانند تا دیگران سرنوشت آنان را تعریف کنند.

کاریدور بدیل، اما، چیز دیگری است. کاریدور بدیل یعنی گشودن یک نسبت تازه؛ نسبتی که جامعه را از موقعیت «منفعل در برابر قدرت» به موقعیت «فاعل در میدان قدرت» منتقل می‌کند. یعنی مردم، دیگر تنها موضوع تصمیم دیگران نباشند؛ خود به صدا، حضور و اراده‌ای تبدیل شوند که در متن تصمیم جای می‌گیرد.

سخن بابه مزاری در آن مخابره، دقیقاً همین کار را کرد. او جامعه‌ی هزاره را از موقعیت «منتظران بیرون دروازه» به موقعیت «حاضران در متن تصمیم» منتقل کرد. این تحول کوچک نبود. در حافظه‌ی تاریخی مردمی که قرن‌ها به حاشیه رانده شده بودند، همین جابه‌جایی، آغاز یک سیاست تازه بود: سیاستی که از حاشیه به متن آمد؛ از خواهش به مطالبه رسید؛ از انتظار سهم به اعلان حضور عبور کرد؛ و با صدایی آرام، اما استوار گفت: ما را در بیرون تعریف نکنید؛ ما خود در داخل سخن می‌گوییم.

***

امروز که به آن روزها برمی‌گردم، کابل پیش از ورود ما شبیه آسمانی بود که ابرهای سیاه در آن جمع شده باشند. برق‌ها از دور می‌درخشیدند، اما هنوز باران به زمین نرسیده بود. مردم بوی توفان را حس می‌کردند؛ اما بسیاری هنوز دل به آفتاب پس از سقوط رژیم بسته بودند. ما نیز چنین بودیم. در دل، شادی داشتیم؛ در چشم، خواب آینده‌ای روشن؛ و در دست، خاطره‌ی سال‌هایی که با ایمان، مبارزه و انتظار سپری کرده بودیم. اما توفان، درست از درون همان شادی سر برآورد.

کابل سال‌های بعد، آرام‌آرام به ما نشان داد که پیروزی، اگر با تدبیر همراه نباشد، می‌تواند به فاجعه تبدیل شود. تفنگی که به نام آزادی بلند شده بود، اگر به قانون، اخلاق و سیاست سپرده نشود، می‌تواند بر سینه‌ی همان مردمی نشانه رود که به نام آنان بلند شده بود. رهبرانی که سال‌ها در جبهه جنگیده بودند، وقتی وارد شهر شدند، با دشوارترین آزمون زندگی خود روبه‌رو شدند: آزمون اداره‌ی قدرت.

بسیاری در این آزمون لغزیدند. برخی فاجعه آفریدند. برخی خود قربانی فاجعه شدند. برخی هم، در میان شکست‌ها، زخم‌ها و تاریکی‌ها، معنای تازه‌ای از سیاست، مردم و مسئولیت را به حافظه‌ی ما سپردند.

برای من، بابه مزاری درست از همین‌جا برجسته می‌شود. نه به این دلیل که بیرون از خطا و محدودیت بود؛ هیچ انسانی در آن میدان بیرون از خطا نبود. بلکه به این دلیل که در یکی از تاریک‌ترین لحظه‌های گذار، مسأله‌ی اصلی را گم نکرد: مردم. حق مردم. عزت مردم. حضور مردم. شعاع وجودی مردم در کشور.

آن روز، وقتی او گفت «ما حرف خود را در داخل می‌زنیم»، شاید هیچ‌کس نمی‌دانست که این حرف، در سال‌های بعد، چه بهای سنگینی خواهد داشت. هیچ‌کس نمی‌دانست که غرب کابل، هم به سنگر عزت تبدیل خواهد شد و هم به میدان فاجعه. هیچ‌کس نمی‌دانست که اعتماد، در همان کوچه‌ها، هم خون خواهد داد و هم معنا خواهد یافت. هیچ‌کس نمی‌دانست که بابه مزاری، با همین ایستادن در داخل، آرام‌آرام از یک رهبر حزبی فراتر خواهد رفت و به رمز عبور یک نسل بدل خواهد شد؛ همان نسلی که در یادداشت بیست‌ویکم از آن سخن گفته‌ام.

***

امروز می‌توانم بگویم که آن جمله، یکی از لحظه‌های تولد سیاست جدید هزاره بود؛ سیاستی که از حاشیه به متن آمد، از خواهش به مطالبه رسید، از انتظار سهم به اعلان حضور عبور کرد، و با صدایی آرام اما روشن گفت: ما را در بیرون تعریف نکنید؛ ما خود در داخل سخن می‌گوییم.

این، در یک کلام، تولد عمومی همان نسل مطالبه‌گری بود که در آستانه‌ی دهه‌ی هفتاد، آرام‌آرام جای نسل ایدئولوژیک دهه‌ی شصت را می‌گرفت؛ نسلی که زبانش از «جهاد»، «پیروزی» و «حکومت اسلامی» به سوی «حق»، «شعاع وجودی»، «حضور»، «عدالت» و «کرامت» جابه‌جا می‌شد. این تغییر، تنها تغییر واژه‌ها نبود؛ تغییر افق بود. جامعه‌ای که سال‌ها با زبان ایمان و مقاومت سخن گفته بود، اکنون می‌آموخت که در میدان قدرت، باید با زبان حق، حضور و مطالبه نیز سخن بگوید.

من در نهم ثور وارد کابل شدم؛ با ذهنی سرشار از ایمان، امید و تصویرهای روشن. اما کابل مرا به مکتبی برد که درس‌هایش ساده نبود. در آن‌جا فهمیدم که تاریخ همیشه مطابق نیت‌های پاک ما حرکت نمی‌کند. فهمیدم که سقوط یک رژیم، به خودی خود، تولد عدالت نیست. فهمیدم که پیروزی، اگر با خرد، اعتماد، نظم و اخلاق سیاسی همراه نشود، می‌تواند در چشم‌به‌هم‌زدنی به کابوس بدل گردد. و فهمیدم که در میان توفان، ارزش رهبری را از بلندی صدایش نمی‌سنجند؛ از توانایی‌اش برای دیدن حق مردم در لحظه‌ای می‌سنجند که همه‌چیز زیر غبار فتح، ترس و معامله پنهان شده است.

روزهای اول حمل تا نهم ثور ۱۳۷۱، برای من مقدمه‌ی همین فهم بود: مقدمه‌ی عبور از پشاور به کابل؛ از بشارت به آزمون؛ از خیال پیروزی به واقعیت قدرت؛ از ایمان ساده به شناخت پیچیده؛ و از خوش‌بینی جوانی به تجربه‌ی تلخی که بعدها سرفصل کتاب بلند «اعتماد» شد.

در آن فاصله‌ی کوتاه، تاریخ نفس خود را در سینه حبس کرده بود. ما صدای پیروزی را می‌شنیدیم؛ اما هنوز غرش توفان را درست نمی‌فهمیدیم. بابه مزاری اما، چند روز قبل از آخرین لحظات حضور ما در پشاور، در همان لحظه‌ی مخابره، از دل همان توفان، جمله‌ای بیرون کشید که هنوز در گوش تاریخ ما می‌پیچد؛ جمله‌ای که هم اعلام حضور بود، هم درس اعتماد، هم آغاز یک کاریدور بدیل در سیاست هزاره: ما حرف خود را در داخل می‌زنیم!

دیدگاه‌ها (1)

حسین
ژوئن 1, 2026 | 3:06 ب.ظ

جناب رویش صاحب بزرگوار، از نوشته های تان واقعا لذت بردیم و آموزنده بود و نکات عمیق و دقیقی را آموختیم، منتظر نوشته های بعدی تان هستیم. موفق باشید.

0 پاسخ

ارسال دیدگاه

10000