در ادامهی مسیری که از یادداشتهای پیشین آغاز کردهام، در این شماره نیز، بار دیگر در پرتو «نور جوهرهسنج» مزاری، بر چهرهای دیگر از سیاست هزاره مکث میکنم؛ چهرهای پرتناقض، اثرگذار، آزاردهنده و دشوارفهم که نه میتوان بهآسانی از کنارش گذشت و نه میتوان با شتاب و سادگی دربارهاش داوری کرد: محمد محقق.
محقق از آن چهرههایی است که حضورش در سیاست هزاره، همواره با دوگانهای سخت همراه بوده است: از یکسو، شجاعت، دلیری، سختکوشی و توانایی حضور در میدانهای دشوار و از سوی دیگر، تندی، کجرفتاری، بیمهاری، زبان زخمیکننده و تصمیمهایی که بارها هزینههای سنگینی بر مردم تحمیل کرده است. به همین دلیل، او نه در قالب یک چهرهی یکسره سیاه جا میگیرد و نه در قامت یک چهرهی قابل ستایش و اعتماد. محقق را باید در همان تناقض تلخ و آزاردهندهای شناخت که سالها بر سیاست هزاره سایه انداخته است.
در پرتو «نور جوهرهسنج» و عیارنمای مزاری، این تناقض روشنتر دیده میشود. به همین دلیل است که در شمارههای قبلی گفتم مزاری را فراتر از یک رهبر سیاسی، آیینهی عیارنمایی توصیف کردم که در کنار او، جوهرهی دیگران نیز آشکار میشود. همانگونه که در یادداشت پیشین، خلیلی را در روشنایی این عیارنما بهتر فهمیدم، در این شماره محقق را نیز در همین نور میبینم؛ نوری که نه از سر نفرت میتابد و نه از سر شیفتگی، بلکه برای شناختن است: شناختن تواناییها، کجیها، زخمها و پیامدهایی که این چهرهی سیاسی بر سرنوشت مردم هزاره گذاشته است.
محقق را، بیش از همنسلان دیگرش، باید در روشنایی همان چراغی شناخت که مزاری از خود به میراث گذاشت. روشنایی این چراغ، تنها برای ستایش مزاری نیست؛ برای شناخت دیگران نیز هست. مزاری در حافظهی سیاسی جامعهی هزاره، به عیارنمایی بدل شده است که در پرتو او، جوهرهی آدمها، کیفیت نقشها، راستبودن یا کجبودن راهها و اندازهی سود و زیان سیاستمداران بهتر دیده میشود. او فقط قامت بلند خود را نشان نمیدهد؛ کوتاهیها، کجیها، ناخالصیها و زخمهای دیگران را نیز آشکار میسازد.
در کنار مزاری، بسیاری از چهرهها از قامت ادعایی خود فرو میافتند و در اندازهی واقعیشان دیده میشوند. نور جوهرهسنج مزاری، نور داوری شتابزده نیست؛ نور سنجش است. نه برای آنکه کسی را بیپروا نفی کنیم و نه برای آنکه کسی را بیمحابا بستاییم. این نور کمک میکند ببینیم هر سیاستمدار، در نسبت با مردم، اعتماد، اخلاق، مسئولیت و آینده، چه چیزی را ساخته و چه چیزی را ویران کرده است. محقق یکی از کسانی است که در همین روشنایی، نه بهعنوان چهرهای یکسره قابل انکار و نه بهعنوان شخصیتی که بتوان بهسادگی بر زخمها و هزینههای نقش او چشم پوشید، بهتر فهمیده میشود.
محقق در کارنامهی سیاسی خود، چهرهای ساده و یکدست نیست؛ نمیتوان او را با حکمی کوتاه و نهایی خلاصه کرد. او از آن دست شخصیتهایی است که داوری دربارهاش به تأمل نیاز دارد؛ زیرا در وجود و کارنامهی او، توانایی و تخریب، شجاعت و بیمهاری، سختکوشی و کجرفتاری، در کنار هم دیده میشوند. اگر خلیلی، چنانکه در یادداشت پیشین گفتم، بیشتر به «ملاس سیاست» میمانَد که در ظاهر شیرین، در رابطه چسبناک، در معامله غلیظ و در پیامد آلودهساز است، محقق تصویری کاملاً دیگرگونه دارد: تندتر، خشنتر، برندهتر، پرهیاهوتر و پرزخمتر. او در سیاست هزاره، بیش از هر چیز، به «داس کج» میمانَد.
این تصویر را از سالهای دور، از زبان و تجربهی دهقانی خردمند در تلخک سراب غزنی، با خود دارم؛ کسی که نخستین بار مرا با معنای ظریف «داس کج» آشنا ساخت. او آدمهای شوم و بدکنش را که با هر سخن، حرکت یا تصمیم خود خرابی به بار میآوردند، به داس کج تشبیه میکرد؛ ابزاری که بیخاصیت نیست، درو میکند، راه باز میکند و گاهی در نبود ابزار دیگر به کار میآید، اما عیبش در همان کجی نهفته است.
داس کج وقتی به حرکت درمیآید، هیچ تضمینی نیست که تنها علف هرز را ببُرد. چه بسا ساقهی سالم را نیز با علف هرز یکجا قطع کند، خوشهی رسیده را با خار و خاشاک درهم بشکند، ریشهی نرم را زخمی سازد و حتا دستی را که آن را به کار گرفته است، ببُرد.
دریغ آنگاه بیشتر میشود که داس کج در دست آدمی کجفکر، بدکردار و بیمهار بیفتد؛ کسی که آگاهانه از کجی آن بهره بگیرد، خرابی به بار آورد و سپس گناه را به گردن خود داس بیندازد. در چنین حالتی، کجی داس دیگر تنها عیب ابزار نیست، بهانهای میشود برای کجکرداری صاحب دست. آنچه باید درو کند، ویران میکند؛ آنچه باید راه باز کند، زخم میزند و آنچه باید در خدمت حاصل باشد، به وسیلهای برای بریدن ریشه و تباهکردن زمین بدل میشود.
محقق در سیاست هزاره، همین نقش را داشته است. نمیتوان انکار کرد که گاهی درو کرده، در میدان مانده، سختی کشیده، خطر پذیرفته و در برخی لحظهها کاری را پیش برده است. شجاعت، دلیری، سختکوشی و توانایی حضور در میدانهای دشوار، در کارنامهی محقق کم نیست. اما در کنار این همه، نمیتوان از زخمهایی چشم پوشید که بر زمین سیاست، بر ریشهی اعتماد، بر اخلاق گفتار و بر رابطههای جمعی گذاشته است. او گاهی راه باز کرده، اما خرابیهایی که پشت سر گذاشته، به مراتب از حاصل کارش بیشتر بوده است. گاهی کاری را به پیش برده، اما همان کار را با زخمی تازه بر پیکر جامعه همراه ساخته است.
از همینجا باید نکتهای را با دقت روشن کرد: محقق بدجنس نیست؛ اما بسیار بدکردار و بدکنش ظاهر شده است. بدجنسی از جنس نیت پنهان، شرارت حسابشده و نقشهی آرام برای آسیبزدن است. محقق را من از این جنس نمیبینم. مشکل او بیشتر از جنس بیمهاری، بیادبی سیاسی، نوسان، هیجان، تندی، خودنمایی، زبان زخمیکننده و کجرفتاری است. همین است که شناخت او را دشوارتر میسازد. اگر یکسره بدجنس میبود، داوری دربارهاش آسانتر بود؛ اگر یکسره نیک و شفاف میبود، شناختنش دشواری نداشت. اما او درست در میانهی همین تناقض ایستاده است: توان کارهای بزرگ را دارد، اما همان کار بزرگ را با زخمی بزرگتر همراه میسازد.
به همین دلیل، تعبیر «داس کج» برای محقق تنها یک تشبیه ادبی نیست؛ یک صورتبندی سیاسی و اخلاقی است. این تعبیر نشان میدهد که مسأله فقط بودن یا نبودن او در سیاست نیست؛ مسأله کیفیت اثرگذاری اوست. داس کج ممکن است در لحظهای لازم شود، اما اگر مهار نشود، حاصل و زمین و دست و ریشه را یکجا زخمی میکند. محقق نیز در سیمای یک انسان سیاسی، همان داس کجی است که نمیتوان انکار کرد گاهی درو کرده است؛ اما نمیتوان نیز چشم پوشید که بسیار بریده، زخمی کرده، شکسته و ویران ساخته است.
***
نخستین بار، وقتی روایتهای بصیراحمد دولتآبادی را دربارهی محقق مرور میکردم، تصویر «داس کج» در ذهنم روشنتر شد. بهویژه آنجا که دولتآبادی از آخرین قضاوتهای مزاری دربارهی محقق یاد میکند، سخنی تکاندهنده از بابه نقل میشود که کوتاه، اما سرشار از درد، هشدار و شناخت است.
دولتآبادی و دوستانش، از جمله قرین و شماری دیگر، در برابر تصمیم مزاری برای دور ساختن محقق از حلقهی تصمیمگیری سیاسی شمال مقاومت میکنند. آنان، با تکیه بر شناخت پیشین خود از محقق، به دفاع از او بر میخیزند و نمیخواهند بپذیرند که او دیگر همان محقق گذشته نیست. مزاری، که گویی چیزی فراتر از ظاهر رابطهها و خاطرههای پیشین را میبیند، با اندوه آه سردی میکشد و میگوید: «شما محقق را نمیشناسید. او محقق دیروز نیست.»
این جمله، در ظاهر ساده است؛ اما در متن آن روزگار، معنایی سنگین دارد. مزاری در این سخن، تنها از تغییر رفتار یک فرد حرف نمیزد؛ از دگرگونی جوهرهای هشدار میداد که شاید برای دوستان نزدیک محقق هنوز بهدرستی دیده نمیشد. آنان محقق دیروز را به یاد داشتند؛ اما مزاری محقق امروز و فردای سیاست را میدید. همین فاصلهی دید، همان جایی است که نور جوهرهسنج مزاری معنا پیدا میکند.
این جمله را نباید ساده گرفت. در زبان مزاری، چنین سخنی تنها یک گلایهی شخصی یا دلخوری مقطعی نبود؛ داوری یک رهبر بود دربارهی دگرگونی جوهرهی یک فرد. مزاری آدمها را تنها از روی ظاهر رفتار، سابقهی رفاقت، توانایی میدانداری یا شعارهای روزمره نمیسنجید. او جهت حرکت را میدید، ظرفیت اعتماد را میسنجید، نسبت فرد را با جمع در نظر میگرفت و مهمتر از همه، پیامد نقش او را بر سرنوشت مردم محاسبه میکرد.
وقتی میگفت: «شما محقق را نمیشناسید»، گویی از کجشدنی سخن میگفت که هنوز برای بسیاری آشکار نشده بود. میخواست هشدار دهد که در وجود این آدم، چیزی از مدار مسئولیت جمعی بیرون رفته است؛ نیرویی که میتوانست در خدمت مردم قرار گیرد، اگر مهار نشود، ممکن است روزی خود به هزینهای سنگین بر دوش همان مردم بدل شود. محقق، در نگاه مزاری، دیگر فقط یک نیروی جنگی، یک همسنگر یا یک چهرهی فعال شمال نبود؛ او به شخصیتی تبدیل میشد که تواناییاش با کجی، جسارتش با بیمهاری و نقشآفرینیاش با خطر تخریب همراه میشد. همینجا بود که بابه، پیش از بسیاری دیگر، نشانههای «داس کج» را در او دیده بود.
در پرتو همین جمله است که محقق را باید دوباره خواند. مزاری اهل حذف عجولانه نبود. او آدمها را زود از دایره بیرون نمیانداخت؛ با آنان کار میکرد، به ظرفیتها مجال میداد، اختلافها را تا حد ممکن در درون یک مسیر جمعی مدیریت میکرد و میکوشید نیروهای پراکنده را، با همهی تفاوتها و کاستیهایشان، در خدمت یک هدف بزرگتر نگه دارد. سیاست مزاری، سیاست تصفیهی شتابزده نبود؛ سیاست مهار، جهتدهی و معنا بخشیدن به نیروها بود.
از همینرو، وقتی چنین رهبری دربارهی محقق، با آن همه احتیاط و بردباری سیاسی، با درد میگفت: «شما او را نمیشناسید»، باید فهمید که سخن او از یک دلخوری شخصی یا نگرانی سطحی برنمیخاست. مزاری در محقق چیزی را میدید که هنوز برای بسیاری از دوستان نزدیک او پنهان مانده بود: کجشدنی در جهت حرکت، لغزشی در نسبت او با مسئولیت جمعی و خطری در نیرویی که اگر مهار نمیشد، میتوانست به جای خدمت به مردم، بر مردم هزینه تحمیل کند.
دولتآبادی و قرین و دیگران محقق دیروز را میدیدند؛ اما مزاری محقق فردا را حدس میزد. آنان به سابقهی رفاقت، میدانداری و تواناییهای او تکیه میکردند؛ مزاری پیامدهای سیاسی و اخلاقی همان تواناییها را، اگر از مدار اعتماد و مسئولیت بیرون شوند، میسنجید. اهمیت آن جمله نیز در همینجاست: بابه پیش از آنکه داس کج بهتمامی در مزرعهی سیاست هزاره به حرکت درآید، کجی آن را دیده بود.
محقق در سالهای بعد، بارها همان نگرانی مزاری را تأیید کرد. از فردای شهادت بابه، هنگامی که در شمال و سپس در سطح سیاست افغانستان به موقعیتی اثرگذار رسید، نشانههای «داس کج» او آرامآرام آشکار شد. در میدان جنگ، جسارت داشت؛ در روزهای دشوار، سختکوشی و بیباکی نشان میداد؛ در برابر خطر، گاهی عقب نمینشست و در برخی مقاطع، انرژی و توانایی او به کار میآمد. اینها را باید دید و انکار نکرد. انصاف سیاسی ایجاب میکند که شجاعت، دلیری، فداکاری و حضور پرتوان او در بخشی از تاریخ سیاسی و نظامی جامعه، به روشنی یاد شود.
اما مشکل محقق دقیقاً از همانجا آغاز میشود که این تواناییها هرگز در نظمی اخلاقی، تربیتی سیاسی، سنجش پیامدها و مسئولیت جمعی مهار نشدند. شجاعت، اگر با خرد همراه نشود، به تهور بدل میشود. صراحت، اگر در مدار اخلاق قرار نگیرد، به زخمزبان و اهانت فرو میغلتد. قدرت میدانداری، اگر با محاسبهی هزینههای مردم سنجیده نشود، به ماجراجویی سیاسی تبدیل میشود. محقق از همان جنس نیرویی بود که اگر در مسیر درست مهار میشد، میتوانست حاصل بدهد؛ اما وقتی بیمهار ماند، همان توان، به سرچشمهی زخم و خرابی بدل شد.
در اینجا بار دیگر تصویر داس کج معنا پیدا میکند. داس کج بینیرو نیست؛ اتفاقاً میبُرد و پیش میرود؛ اما چون کج است و در دست مهاریافته قرار ندارد، بریدن آن همیشه با خطر همراه است. محقق نیز چنین بود: توان داشت، اما توازن نداشت؛ جرأت داشت، اما تربیت سیاسی کافی نداشت؛ میدان را میشناخت، اما همیشه پیامد میدانداری خود را بر زندگی مردم نمیسنجید. از همینرو، هرجا که میتوانست بخشی از راه را باز کند، در همانجا زخمی نیز بر پیکر اعتماد، اخلاق و سیاست جمعی باقی میگذاشت.
سیاستمداری تنها با شجاعت تعریف نمیشود. شجاعت، بهخودیخود، فضیلت کامل نیست. بسیاری از ویرانگران تاریخ نیز شجاعت داشتهاند؛ خطر کردهاند، در میدان ایستادهاند و از مواجهه نگریختهاند. اما پرسش اصلی این است که این شجاعت در خدمت چه چیزی قرار میگیرد: در خدمت مردم یا در خدمت خودنمایی؟ در خدمت کاستن از رنج جامعه یا افزودن بر هزینههای آن؟ در خدمت ساختن اعتماد یا در خدمت هیجان، تندی، انتقام، موجسواری و نمایش؟
شجاعت، وقتی با خرد، اخلاق و مسئولیت همراه نشود، به نیرویی خطرناک بدل میشود. سیاستمدار شجاع، اگر نتواند پیامد سخن و عمل خود را بر زندگی مردم بسنجد، ممکن است همان اندازه که راه باز میکند، زخم نیز بزند. صراحت، اگر در مدار حرمت و سنجش قرار نگیرد، به زخمزبان تبدیل میشود. میدانداری، اگر با هدف روشن و مسئولیت جمعی همراه نباشد، به هیاهو فرو میغلتد. نمایندگی مردم، اگر از درد واقعی آنان جدا شود، به بازی شخصی، شهرتطلبی و موجسواری سیاسی تبدیل میشود.
مشکل محقق در بسیاری از بزنگاهها درست همین بود. او شجاعت را با بیملاحظگی درآمیخت؛ صراحت را به زخمزبان آلوده ساخت؛ سیاست را با هیاهو اشتباه گرفت و نمایندگی مردم را، بارها، به میدان بازی شخصی و موجسواریهای پرهزینه کشاند. از همینرو، شجاعت او همیشه حاصل سیاسی سالم به بار نیاورد. گاهی همان شجاعت، چون داس کجی در دست آدمی بیمهار، به جای آنکه فقط مانع را ببُرد، ساقههای اعتماد و حرمت جمعی را نیز زخمی ساخت.
از همینرو، نقش محقق در سیاست هزاره، شوم و پرهزینه شد. شومبودن در اینجا معنای افسانهای، تقدیری یا خرافی ندارد؛ منظور، پیامد عملی نوعی سیاست است که به جای کاستن از رنج مردم، بار تازهای بر دوش آنان میگذارد. سیاست وقتی شوم میشود که سخن سیاستمدار، به جای گشودن راه، خطر بیافریند؛ موضع او، به جای ایجاد امنیت و اعتماد، هزینهی تازه تولید کند و حضور او، به جای سبککردن بار مردم، آنان را در میدانهایی بکشاند که نه سودش به آنان میرسد و نه اختیارش در دست آنان است.
محقق، بارها چنین کرد. سخن گفت، اما مردم تاوان سخنش را پرداختند. موضع گرفت، اما خطر موضع او بر زندگی مردم فرود آمد. به میدانهای دوردست اشاره کرد، اما بار آن اشارهها بر دوش مردمی افتاد که در افغانستان زیر سلطهی طالبان، در مهاجرت زیر فشار و تحقیر و در زندگی روزمره با فقر، تبعیض، ترس و بیپناهی دستوپنجه نرم میکردند. او در صحنهی سیاست صدا بلند میکرد، اما انعکاس آن صدا در خانههای خاموش، کوچههای ناامن، اردوگاههای مهاجرت و دلهای هراسان مردم شنیده میشد.
در چنین وضعی، زبان سیاستمدار دیگر تنها زبان خودش نیست، سرنوشت مردم را نیز با خود میکشد. هر جمله، اگر نسنجیده و هیجانی باشد، میتواند به هزینه تبدیل شود. هر موضع، اگر با درد واقعی مردم و ظرفیت تحمل آنان سنجیده نشود، میتواند زخمی تازه بگشاید. سیاست محقق، در بسیاری از لحظهها، همینگونه عمل کرد: به نام مردم سخن گفت، اما مردم را در معرض پیامدهای سخن خود قرار داد. از غیرت و موضع و مقاومت گفت، اما گاهی فراموش کرد که سیاست مسئول، پیش از هر چیز، باید بپرسد مردم از این سخن چه سودی میبرند و چه بهایی بابت آن میپردازند.
اینجاست که تفاوت مزاری و محقق آشکار میشود. مزاری سیاست را با مردم میسنجید، نه با هیجان لحظه، سود شخصی، نمایش قدرت یا موج روز. هرگاه سخن میگفت، پشت سخنش درد یک جمع، سرنوشت یک جامعه و ضرورت یک عبور تاریخی قرار داشت. کلمه در زبان او، تنها صدا نبود؛ حامل رنج، مسئولیت و جهت بود.
شعار او که «هزاره بودن جرم نیست»، یک فریاد شخصی یا واکنش عاطفی نبود، صورتبندی فشردهی رنج تاریخی یک مردم بود. او در این جمله، تجربهی قرنها حذف، تحقیر، انکار و بیعدالتی را به زبان سیاسی تبدیل کرد. وقتی از موجودیت سخن میگفت، از بقای جمعی حرف میزد. وقتی از عدالت سخن میگفت، از تبدیل حذف به حضور سخن میگفت. وقتی از حق سیاسی یاد میکرد، مرادش امتیاز فردی یا سهم شخصی نبود، میخواست مردمی که در حاشیه رانده شده بودند، در متن سرنوشت کشور دیده شوند.
حتا جنگ در نگاه مزاری، ابزار خودنمایی سیاسی نبود. او جنگ را، در سختترین و ناگزیرترین لحظهها، به معنای دفاع از موجودیت و حق حیات میفهمید؛ دفاع از مردمی که اگر از خود نمیایستادند، از نقشهی سیاست و جامعه حذف میشدند. از همینرو، در سیاست مزاری، مردم معیار بودند: سخن باید به درد مردم نسبت میداشت، موضع باید هزینه و سود مردم را در نظر میگرفت، و مقاومت باید راهی برای حفظ کرامت و موجودیت جمعی میگشود. همین معیار است که فاصلهی او را از محقق روشن میسازد؛ محقق بارها مردم را پشت سر سخن و موضع خود کشاند، اما مزاری سخن و موضع خود را پشت درد و نیاز مردم قرار میداد.
اما در سیاست محقق، این نسبت بارها گم شده است. او گاهی از مردم سخن گفته، اما مردم در سخنش بیشتر وسیله بودهاند تا معیار. بیشتر پشتوانهی صدا و موضع او بودهاند تا محور سنجش و مسئولیت او. گاهی نام هزاره را بلند کرده، اما هزینهی همان نام را بر دوش هزاره گذاشته است. گاهی از غیرت، دین، جهاد، عدالت، مقاومت و دفاع سخن گفته، اما کمتر روشن کرده است که این سخنان چه گرهی از کار مردم میگشاید و چه باری از دوش آنان برمیدارد.
سیاست وقتی مسئولانه است که پیش از هر سخن، به زندگی واقعی مردم برگردد: به دختر محروم از مکتب، به خانوادهی آواره، به کارگر بیپناه، به مهاجر تحقیرشده، به جوان بیآینده، به مادری که زیر سایهی ترس زندگی میکند و به مردمی که زیر دشنهی طالبان با فقر، تبعیض و بیصدایی دستوپنجه نرم میکنند. هر موضعی که سود روشنش به این زندگیها نرسد، اما خطر و هزینهاش بر همین زندگیها فرود آید، دیگر سیاست مردممدار نیست؛ بازی با سرنوشت مردم است.
از همینرو، سیاستمداری که سیاست خود را با اثرات آن بر زندگی مردم نسنجَد، دغل است؛ حتا اگر سخنش پرحرارت، تند و به ظاهر شجاعانه باشد. سیاستمداری که برای نام، شهرت، حضور در صحنه، تسکین غرور یا لذت بازی سیاسی، مردم را در معرض هزینه قرار دهد، نارواست؛ حتا اگر در میان سخنانش گاهی جملهای درست نیز پیدا شود. در سیاست، درستی یک جمله، اگر با مسئولیت نسبت به پیامد آن همراه نباشد، نمیتواند بیملاحظگی یک موضع را تبرئه کند.
بدتر از آن، سیاستمداری است که از درد و رنج مردم نان بخورد، از زخمی که بر پیکر مردم است برای خود سکو بسازد، با خون، اشک، تحقیر و بیپناهی مردم برای خود جایگاه سیاسی بتراشد و هر بار که میدان سیاست سرد میشود، زخمی تازه را بهانهی بازگشت خود به صحنه کند. چنین سیاستی، نه خدمت است و نه نمایندگی؛… تنها و تنها، جفاست و دیگر هیچ! مردم نردبان سیاستمدار نیستند. مردم میدان آزمایش زبان تند، هیجانهای شخصی و موضعگیریهای بیمحاسبه نیستند. مردم، معیار سیاستاند، نه قربانی آن. این همان دریغی است که محقق در سیاست خود، در هیأت «داس کج»، همیشه بر مردم تحمیل کرده است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه