در یادداشتهای پیشین، از علوم اجتماعی بهعنوان نقطهی ثقل قدرت سخن گفتم؛ از اینکه چگونه یک ساختمان دانشگاهی، در نخستین روزهای حضور ما در کابل، به میدان تمرین آگاهی سیاسی، گفتوگو، تصمیم و اعتماد تبدیل شد. در آن یادداشتها دیدیم که آزمون واقعی هر رهبر، در این است که وقتی از «مردم» سخن میگوید، چه تصویری از مردم در ذهن دارد. پاسخ این پرسش، در نگاه مزاری به زن، روشنترین چهرهی خود را نشان میدهد. این یادداشت میخواهد آن پاسخ را از منظر موازیبودن سرنوشت زن و هزاره دنبال کند؛ زیرا این موازیبودن، به نظر من، یکی از عمیقترین لایههای نگاه مزاری به عدالت، کرامت و اعتماد را میگشاید.
پیش از آنکه به اصل بحث وارد شوم، یک نکته را روشن کنم. در این یادداشت و یادداشتهای بعدی، نقش مزاری را نه تنها بهعنوان رهبر یک جنبش قومی، بلکه بهعنوان مدیر بحران میبینم؛ کسی که در شرایطی سرشار از فشارهای متقاطع و متضاد، با منابع محدود، با دشمنانی از چهار جهت، و با مردمی که نه تنها از دشمن، بلکه از فقر، خستگی و شک رنج میبردند، باید تصمیم میگرفت. در چنین فشاری، سادهترین کار عقبنشینی از ارزشها بود؛ گفتن اینکه «اول بقا، بعد عدالت»، «اول پیروزی، بعد حق». مزاری این راه را نپیمود. او نگاه به زن را در متن بحران نیز حفظ کرد؛ نه برای نمایش، بلکه چون میدانست ثبات واقعی از اعتماد واقعی میآید، و اعتماد واقعی نمیتواند نیمی از مردم را در حاشیه بگذارد.
یادداشت کنونی را، با محوریت و عنوانی که برای آن انتخاب کردهام، بر پایهی چند منبع نوشتهام: «فریاد عدالت»، مجموعهی مصاحبهها و سخنان بابه مزاری که عبدالله غفاری گردآوری و نشر کرده است؛ «احیای هویت»، مجموعهای از سخنرانیهای رهبر شهید؛ «سخنانی از پیشوای شهید» که ما در سال ۱۳۷۴ در پشاور گردآوری کردیم؛ ویدیوهایی که نصرالله پیک و قایمیزاده دربارهی دیدگاه مزاری نسبت به زنان در صفحات خود منتشر کردهاند؛ و نیز منابع تاریخیای چون «افغانستان در قرن بیستم» ظاهر طنین، «افغانستان در مسیر تاریخ» غلاممحمد غبار و «افغانستان در پنج قرن اخیر» صدیق فرهنگ.
این اشارهها را نه برای تاریخپژوهی خشک، بلکه برای کاملترشدن قاب «اعتماد» میآورم. هدفم آن است که تصویر مزاری در متن مقاومت غرب کابل، روشنتر، انسانیتر و دقیقتر دیده شود. در این قاب، زن موضوع یک یادداشت جداگانه و حاشیهای نیست؛ زن معیار فهم پارادایمی است که مزاری میخواست بنا کند. اگر اعتماد نخ پنهان همهی این یادداشتهاست، نگاه مزاری به زن یکی از حساسترین گرههای این نخ است. در همین نقطه معلوم میشود که اعتماد او به مردم تا کجا امتداد مییافت: آیا تنها به مردان مسلح، فرماندهان جبهه، رهبران حاضر در شورای مرکزی و شورای عالی نظارت حزب وحدت ختم میشد، یا زنانی را نیز در بر میگرفت که در خانه، کوچه، مکتب، بیمارستان، مهاجرت و میدان، بار سنگین همان تاریخ را بر دوش داشتند؟
***
تاریخ افغانستان در برخورد با زن، تاریخی آکنده از افراط و تفریط است. برای فهم اینکه نگاه مزاری به زن چه معنایی داشت، باید این پیشینه را، هرچند فشرده، به یاد آورد. سخن مزاری اگر از بستر تاریخی خود جدا شود، نیمی از معنای خود را از دست میدهد. اما این بستر، تنها تاریخ زن نیست؛ تاریخ هزاره نیز هست. در نظام روابط جمعی افغانستان، زن و هزاره، بهگونهای شگفتآور، سرنوشتی همسان داشتهاند: هر دو به حاشیه رانده شدهاند؛ هر دو موضوع تصمیم دیگران بودهاند؛ هر دو بیشتر بهعنوان «مسأله» دیده شدهاند تا انسان صاحب حق؛ و هر دو، وقتی خواستهاند از حاشیه بیرون آیند و در متن جامعه حضور پیدا کنند، با اتهام، تحقیر و ترس روبهرو شدهاند.
از همینجا، نگاه مزاری به زن، تنها بحثی در باب حقوق زنان نبود؛ بخشی از همان منطق بزرگتری بود که در وجیزهی معروف او ــ «دیگر هزاره بودن جرم نباشد» ــ خود را نشان میداد. گویی در نگاه او، جرم هزاره و زن از یک جنس بود: جرم حضور. هزاره وقتی میخواست در سیاست، قدرت، روایت و تصمیم ملی سهم داشته باشد، متهم میشد. زن وقتی میخواست از خانه، سکوت و اطاعت بیرون بیاید و در آموزش، رأی، کار و جامعه سهم بگیرد، متهم میشد. یکی به نام قوم و مذهب حذف میشد، دیگری به نام ناموس و سنت. اما سازوکار حذف، در هر دو مورد، یکی بود: تبدیل حق به تهدید و تبدیل حضور به جرم.
در دوران امیر حبیبالله خان، نگاه حاکم به زن، نگاه سلطه، حبس و حذف بود. امیر در آغاز سلطنت، برای خود سیمایی دیندار ساخته بود؛ اما این ظاهر، بهزودی چهرهی واقعی خود را نشان داد. ظاهر طنین مینویسد که او اعلام کرد زنان حق ندارند به بازارها، گردشگاهها، تفرجگاهها و زیارتگاهها بروند، بهویژه با چادریهای سفید آهاردار. اگر چادری میپوشند، باید چادری خاکی بپوشند. این فرمان، تنها یک دستور حکومتی نبود؛ تصویری از ذهنیتی بود که زن را از فضای عمومی حذف میکرد و حضور او را خطری برای نظم مردانه میدید.
این منطق، برای هزاره نیز ناآشنا نبود. همانگونه که زن از بازار، زیارت، گردشگاه و فضای عمومی رانده میشد، هزاره نیز از ساختار قدرت و منزلت اجتماعی افغانستان بیرون رانده شده بود. حضور زن در شهر خطر تلقی میشد؛ حضور هزاره در قدرت نیز. زن باید پشت دیوار خانه میماند و هزاره پشت دیوار تحقیر تاریخی. زن باید بیصدا میبود و هزاره نیز. یکی در زبان ناموس پنهان میشد، دیگری در زبان اطاعت و فرودستی. در هر دو مورد، جامعه به آنان اعتماد نمیکرد: نه به عقل زن، نه به حق هزاره، نه به انتخاب زن، نه به رهبری هزاره.
طنز تلخ تاریخ این است که همان امیری که رفتن زنان به بازار و حضور آنان در فضای عمومی را ممنوع میکرد، خودش چنان در لذت حرمسرا فرو رفته بود که شمار زنانش به صد تن رسید. بخش بزرگی از وقت او به طراحی لباس و زیور برای زنان حرم میگذشت و همین سرگرمی، حسادت زنان قدرتمند دربار، از جمله مادر امیر امانالله، را برمیانگیخت. زن، در این نگاه، اگر در کوچه و بازار حضور مییافت، خطر بود؛ اما اگر در حرمسرا به ملک شخصی قدرت تبدیل میشد، اشکالی نداشت. این دوگانگی، یکی از تلخترین چهرههای مردسالاری در تاریخ ماست.
در همین دوگانگی، سرنوشت زن و هزاره باز هم به هم نزدیک میشود. زن وقتی سوژهی قدرت خود باشد، خطرناک شمرده میشود؛ اما وقتی موضوع تملک قدرت باشد، پذیرفتنی است. هزاره نیز وقتی بهعنوان نیروی کار، سرباز، بارکش، تابع و حاشیهنشین تعریف شود، تحمل میشود؛ اما وقتی بخواهد صاحب رأی، رهبری، قدرت و روایت خود شود، خطرناک خوانده میشود. این همان منطق کاپیتول است: ناحیهها باید کار کنند، بجنگند، قربانی بدهند و سرگرمی بسازند، اما حق ندارند معنای بازی را خود تعیین کنند. زن و هزاره، در تاریخ ما، هر دو از ناحیههایی بودهاند که کاپیتول میخواست آنان را در جای تعیینشدهی خود نگه دارد.
حبیبالله کلکانی نیز همان مسیر را با شدت بیشتر ادامه داد. او اصلاحات امانی را برانداخت و زن افغانستان را دوباره به کنج خانه راند. همسر او، در روایت «افغانستان در قرن بیستم»، با افتخار میگوید که علت قیام شوهرش این بود که امانالله دختران را برای تحصیل به خارج فرستاد و «ننگ ناموسداری» مردم را شکست. در این جمله، تراژدی زن افغانستان بهروشنی دیده میشود: دختری که درس میخواند، «ننگ» خوانده میشود و کسی که راه او را میبندد، قهرمان دین و ناموس.
این زبان، در برخورد با هزاره نیز شکل دیگری از خود را نشان داده است. زنِ درسخوانده «ننگ» خوانده میشود و هزارهی مطالبهگر «یاغی»، «باغی»، «مزدور»، «رافضی»، «کمونیست»، «تجزیهطلب» یا «اخلالگر» نامیده میشود. در هر دو مورد، زبان پیش از آنکه به گفتوگو مجال بدهد، حکم صادر میکند. زن به نام ناموس از حق محروم میشود؛ هزاره به نام وحدت ملی، امنیت، مذهب یا تاریخ از جایگاه برابر محروم میماند. نامها عوض میشوند؛ اما منطق یکی است: حذف را اخلاقی، دینی یا ملی جلوهدادن.
پس از حبیبالله کلکانی، نادرشاه نیز همین سیاست را ادامه داد. غلاممحمد غبار مینویسد که از نخستین کارهای سلطنت او، بستن مدارس زنانه، لغو انجمن نسوان کابل و تعطیلکردن جریدهی «ارشاد نسوان» بود. باز هم زن از متن جامعه بیرون رانده شد؛ نه به این دلیل که نقشی نداشت، بلکه به این دلیل که حضور و صدای او نظم سنتی قدرت را به پرسش میگرفت. در همین منطق، هر صدای تازهای که از حاشیه برمیخاست، خطر شمرده میشد. مدرسهی دخترانه همانقدر اضطراب میآفرید که صدای سیاسی هزاره؛ انجمن زنان همانقدر نظم کهنه را میلرزاند که شورای سیاسی هزاره در متن کابل.
در سوی دیگر، امیر امانالله خان، پیش از نادرشاه و پیش از حبیبالله کلکانی، کوشیده بود این مسیر را معکوس کند. او مدارس دخترانه تأسیس کرد، دخترانی را برای تحصیل به اروپا فرستاد و زمینهی نشر و حضور اجتماعی زنان را فراهم ساخت. ملکه ثریا نیز در این راه نقشی جدی داشت. این اصلاحات، در تاریخ افغانستان، جسورانه و پیشرو بود. اما تجربهی امانی، با همهی اهمیتش، نشان داد که آزادی زن اگر از دل اعتماد اجتماعی نروید و در متن جامعه ریشه نگیرد، شکننده میماند. کشف حجاب از بالا، بدون آمادگی اجتماعی و بدون ساختن گفتوگو و اعتماد در بدنهی جامعه، به جای آنکه به آزادی پایدار زن بینجامد، به ابزار تحریک مخالفان تبدیل شد.
این تجربه برای فهم مزاری اهمیت دارد. مزاری نمیخواست زن را با فرمان از بالا آزاد کند، همانگونه که نمیخواست هزاره را تنها با سهمخواهی اداری وارد متن کند. او میدانست که عبور از حاشیه به متن، بدون اعتماد اجتماعی، پایدار نمیماند. آزادی، اگر به ریشههای جامعه وصل نشود، به نمایش تبدیل میشود؛ و حق، اگر به آگاهی، مشارکت و مسئولیت جمعی پیوند نخورد، در نخستین بحران پس زده میشود. کاریدور بدیل مزاری، از همینجا معنا پیدا میکرد: راهی که نه زن را قربانی سنت میکرد و نه او را به نماد نمایشی تجدد تقلیل میداد؛ نه هزاره را در حاشیهی اطاعت نگه میداشت و نه او را به ابزار انتقام تبدیل میکرد. این کاریدور، زن و هزاره را در یک قاب میدید: انسانهای صاحب حق، صاحب صدا و صاحب آینده.
این الگو در تاریخ افغانستان بارها تکرار شده است. زن، به جای آنکه صاحب حق و صدای خود باشد، به میدان کشمکش قدرتها تبدیل شده است. وقتی جریانهای سنتی قدرت گرفتهاند، زن را پشت دیوار بردهاند؛ و وقتی تجددخواهان بر سر کار آمدهاند، گاه او را به نماد نمایش مدرنیته تبدیل کردهاند. در هر دو صورت، زن کمتر فرصت یافته است که خود، با زبان خود، از حق، درد، خواست و آیندهی خود سخن بگوید.
هزاره نیز سرنوشتی مشابه داشته است. گاهی بهعنوان نیروی تابع و بیصدا پذیرفته شده، گاهی بهعنوان ابزار جنگ و عدد سیاسی به حساب آمده، گاهی موضوع ترحم شده، گاهی موضوع سرکوب؛ اما کمتر بهعنوان جامعهای صاحب روایت، صاحب اراده و صاحب حق برابر دیده شده است. همانگونه که دیگران به نام زن سخن گفتهاند، به نام هزاره نیز سخن گفتهاند؛ همانگونه که زن را بدون شنیدن صدایش تعریف کردهاند، هزاره را نیز بدون شنیدن روایتش معنا کردهاند. مزاری، در برابر این دو حذف موازی، ایستاد و گفت: نه زن باید بیصدا بماند، نه هزاره.
اتفاقاً یکی از نقطههای روشن تفاوت الگوی رهبری مزاری با رهبران سنتی شیعه، که بعدها در مخالفت با او قد علم کردند، در همینجا آشکار میشود. در آثاری مانند «قصههای زندگی» سید رحمتالله مرتضوی و کتاب خاطرات سید محمدعلی جاوید، روایتهای زیادی از دوران مقاومت غرب کابل آمده است که با صراحت میکوشند نشان دهند مزاری کرسیهای پیشنهادی را نپذیرفت، جنگطلبی کرد و راه سازش را در پیش نگرفت؛ در حالی که، به روایت آنان، همان رهبران با گرفتن دو کرسی، پنج کرسی و امتیازهای دیگر آمادهی توافق شده بودند.
حرف و روایت آنان در این مورد درست است؛ اما همین تفاوت، در واقع، یکی از نشانههای اصلی دو منطق رهبری بود: یک منطق، سیاست را در گرفتن چند کرسی و آرامکردن موقت بحران خلاصه میکرد؛ منطق دیگر، میخواست اصل تحقیر و حذف را به پرسش بگیرد. برای مزاری، مسأله فقط این نبود که حزب وحدت چند وزارت میگیرد یا چند نفر در ساختار قدرت جا داده میشوند. مسأله این بود که آیا جامعهی هزاره، پس از سالها حذف و بیصدایی، بهعنوان یک واقعیت سیاسی و انسانی به رسمیت شناخته میشود یا نه؛ آیا برای او در میز تصمیمگیری جایگاهی قایل میشوند یا نه.
وقتی نخستین دیدار ربانی با مزاری را در علوم اجتماعی، به تاریخ ۳۰ ثور ۱۳۷۱، روایت کنم، برجستهترین نماد این تمایز را از نزدیک خواهیم دید؛ همان دیداری که سید مرتضوی را بهشدت خشمگین ساخت و او، با نقل سخنان مزاری در برابر ربانی، مینویسد که در پایان جلسه و هنگام خداحافظی در صحن علوم اجتماعی، ربانی خطاب به عزیز مراد گفته بود: «در زندگی خود اینقدر توهین نشده بودم.»
این صحنه، فقط روایت یک برخورد تند میان دو رهبر نیست؛ نماد تقابل دو فهم از سیاست است. برای برخی، سیاست هنر گرفتن امتیاز و جلوگیری از تنش بود؛ برای مزاری، سیاست میدان بیان حقیقت، شکستن نظم تحقیر و ساختن اعتماد بر پایهی حق بود. او حاضر نبود با چند کرسی، بر زخمی تاریخی پرده بکشد؛ زیرا میدانست کرسی، اگر بر پایهی احترام و بهرسمیتشناختن حق نباشد، امتیاز نیست؛ ادامهی همان بازی قدیمی حذف است.
***
مزاری با وجیزهای ساده، افق یک تاریخ را دگرگون کرد: «دیگر هزاره بودن جرم نباشد.» این جمله، تنها یک شعار قومی نبود؛ اعلام پایان یک نظم دیرپای تحقیر بود. او میگفت هویتی که سالها در نظام روابط اجتماعی و سیاسی افغانستان با محرومیت، تمسخر، تبعیض و حذف پیوند خورده بود، باید از جایگاه «جرم» به جایگاه «حق» منتقل شود. هزاره بودن نباید نشانهی فرودستی باشد؛ نباید دلیل محرومیت از قدرت، کرامت، آموزش، روایت و تصمیم باشد. این سخن، در ظاهر یک مطالبهی سیاسی بود، اما در باطن، یک تحول نگرشی بود: انسانی که دیگران جرمش میدانستند، باید خودش حق خود را بشناسد.
اما منطق این سخن، در نگاه مزاری، به هزاره محدود نمیماند. اگر هزاره بودن جرم نیست، زن بودن نیز نباید جرم باشد. اگر هزاره نباید به خاطر هویت خود از متن سیاست و جامعه رانده شود، زن نیز نباید به خاطر زن بودن از حضور، صدا، تصمیمگیری و عمل محروم بماند. در اینجا، وجیزهی مزاری از یک مطالبهی قومی فراتر میرود و به اصل انسانی گستردهتری تبدیل میشود: هیچ هویتی نباید بهانهی حذف انسان از حق و کرامت شود؛ نه هویت قومی، نه هویت مذهبی، نه هویت جنسیتی. اگر اصل بر کرامت انسانی است، این اصل تبعیضبردار نیست.
از همینجا، سرگذشت زن و هزاره در نگاه مزاری، به صورتی ژرف و راهبردی به هم نزدیک میشود. در تاریخ افغانستان، هم زن و هم هزاره، بیش از آنکه بهعنوان انسان صاحب حق دیده شوند، بهعنوان «مسأله» تعریف شدهاند. هزاره، مسألهی امنیت، قوم، مذهب و اطاعت بوده است؛ زن، مسألهی ناموس، خانه، سنت و کنترول. هزاره وقتی از جای تعیینشدهی خود بیرون آمده، به «یاغی»، «باغی»، «رافضی» یا «تجزیهطلب» متهم شده است؛ زن وقتی از سکوت و اطاعت بیرون آمده، به بیحیایی، بیدینی، ننگ یا نافرمانی در برابر مرد متهم شده است. در هر دو مورد، جرم اصلی «حضور» بوده است؛ حضور در جایی که نظم مسلط برای آنان تعیین نکرده بود.
مزاری در صحبت با متنفذان تاجیک شمالی، در سال ۱۳۷۲، وقتی از حادثهی افشار سخن میگفت، با صراحتی که لرزش قلم را نیز در خود میگیرد، گفت: «جرم مردم افشار این بود که هزاره بودند. جرم مردم افشار این بود که شیعه بودند. جرم مردم افشار این بود که با حزب وحدت بودند.» این جملهی مزاری، سازوکار حذف را در افغانستان برملا میکند. جرم، همیشه ساخته میشود: هویت به تهدید تبدیل میشود و حذف آن تهدید، طبیعی، اخلاقی و حتی ضروری جلوه داده میشود. همین منطق در برابر زن نیز به کار رفته است. زن بودن به جرم تبدیل میشود تا حذف او توجیه پیدا کند. کودک میشود «ناموس»، جوان میشود «فتنه»، زن بزرگ میشود «مزاحم» و بیپردهتر از همه، میشود «مسأله»ای که باید با سکوت حل شود.
هزاره وقتی میخواهد در قدرت، روایت ملی و سرنوشت خود سهم بگیرد، نظم کهنه مضطرب میشود. زن نیز وقتی میخواهد از خانه، سکوت و حاشیه بیرون بیاید و در آموزش، رأی، کار و جامعه سهم بگیرد، همان نظم به نام سنت، ناموس یا دین در برابر او میایستد. گویی زن و هزاره، هر دو، تا زمانی پذیرفتنی بودهاند که در حاشیه بمانند؛ اما همینکه خواستهاند از حاشیه به متن بیایند، به «جرم» تبدیل شدهاند.
در «بازیهای گرسنگی»، کاپیتول برای هر ناحیه جای مشخصی تعریف میکند: کار کن، قربانی بده، سرگرمی بساز، اما قانون بازی را تغییر نده. ناحیه اگر بخواهد خود سخن بگوید، خطرناک میشود. ناحیهای که از آنچه «قانون» برایش تعیین کرده بیرون برود، یاغی است. هم هزاره و هم زن، در ساختار این کاپیتول، ناحیههایی بودند که باید در سکوت میماندند.
مزاری، در برابر این منطق ایستاد. کاریدور بدیلی که او در سیاست هزاره باز میکرد، تنها راهی برای عبور مردان هزاره به قدرت نبود. اگر چنین میبود، این کاریدور خود به شکلی دیگر از همان نظم کهنه تبدیل میشد؛ فقط «جرم» را جابهجا میکرد، نه از بین میبرد. کاریدور بدیل مزاری، در معنای عمیق خود، راهی بود برای عبور انسان حذفشده به متن: هزاره و زن، محروم و بیصدا، قربانی و حاشیهنشین. در این کاریدور، هزاره بودن جرم نبود؛ زن بودن نیز جرم نبود. هر دو باید از موقعیت اتهام به موقعیت کرامت، از موقعیت اطاعت به موقعیت مشارکت، و از موقعیت موضوع تصمیم به موقعیت صاحب تصمیم منتقل میشدند.
***
وقتی از «جرم حضور» سخن میگویم، منظورم مفهومی انتزاعی نیست. «جرم حضور» یک سازوکار تاریخی است؛ سازوکاری که در زندگی روزمرهی مردم، در تعاملات خانوادگی، در ساختارهای قانونی، در آموزشوپرورش، در ادبیات و در سیاست نهادینه شده است. این سازوکار به انسان میگوید: حضور تو، در اینجا، در این لحظه، در این صحنه، جرم است. به خانه برگرد. به جایت برگرد. سکوت کن. وجود داشتن در چشم عموم، آموختن، تصمیم گرفتن و سخن گفتن، در این ساختار، برای زن و هزاره نشانهی بیجایی و بیادبی تلقی میشود. طبیعیترین کارها ناگهان «جرم» میشوند. این «جرم» نه همیشه در قانون نوشته میشود و نه همیشه در فتوا صریح میآید؛ در نگاهها، در سکوتهای اجباری، در درهای بستهای که به روی آدمهای معینی همیشه بسته میماند، حک میشود.
همهی ما از زندگی در کابل، این «جرم حضور» را با چشم سر دیده ایم. زنی را دیدهایم که در گوشهی جلسه مینشست، اما رأیاش حساب نمیشد. زنی را دیدهایم که در صف طویل گلهی آوارگان ایستاده بود، اما کمک به «سرخانه»، یعنی به مرد خانه، داده میشد. زنی را دیدهایم که نزدیک بود از گرسنگی بمیرد، اما در کنار مسجد، اول مردان اطعام میشدند. زنی را دیدهایم که در یک شب، سه تا از بچههایش را در بمباران از دست داده بود، اما وقتی میخواست دربارهی آیندهی کوچه سخن بگوید، به او میگفتند: «شما برو خانه، اینجا جای تو نیست.» این جمله ــ «اینجا جای تو نیست» ــ را سالهاست که میشنوم. به هزاره هم همیشه گفتهاند؛ به زن هم همیشه گفتهاند. در هر دو حال، این جمله خشونتی پوشیدهپوش است که به نام سنت، نظم یا دین توجیه میشود.
اما نکتهی اصلی این است: وقتی زن و هزاره هر دو از یک منطق مشترک حذف رنج میبرند، پیوستگی آنان در مبارزه نیز باید از یک منطق مشترک برخیزد. مزاری این پیوستگی را میدید. او میدانست که مبارزه برای کرامت هزاره، اگر همزمان مبارزه برای کرامت زن هزاره نباشد، مبارزهای نیمهکاره است. این تنها یک موضع اخلاقی نبود؛ ضرورتی عملی در مدیریت بحران نیز بود. جامعهای که نیمی از خود را حذف میکند، نمیتواند با یکدستی و همبستگی با بحران روبهرو شود. اما جامعهای که هر دو نیمهی خود را فعال میکند، دو برابر ظرفیت مقاومت، دو برابر ظرفیت اطلاعات و دو برابر ظرفیت اعتماد دارد. در بحران، همین «دو برابر» گاهی فرق میان بقا و فروپاشی است.
یک نکتهی عملی را در اینجا مطرح کنم: وقتی مزاری دوازده زن تحصیلکرده را در شورای مرکزی حزب وحدت جای داد، بسیاری این تصمیم را تنها یک اقدام سمبلیک دیدند. اما این تصمیم، در واقع، یک تصمیم راهبردی در مدیریت بحران بود. در کابل محاصرهشدهی سالهای ۱۳۷۱ تا ۱۳۷۳، اطلاعات دقیق دربارهی وضعیت خانوارها، روحیهی مردم، وضعیت آذوقه، سلامت کودکان و بیماران، و نیازهای فوری، حیاتی بود. این اطلاعات را چه کسی بهتر از زنان داشت؟ زنانی که هر روز در کوچهها راه میرفتند، در صف آرد میایستادند، از همسایهها خبر میگرفتند و دقیقاً میدانستند کدام خانه در بدترین وضع است. اگر این اطلاعات به تصمیمگیران نمیرسید، تصمیمها کور میشد.
در روزهایی که مردان در خطوط مقدم بودند، زنان خانهها را اداره میکردند، کودکان را سالم نگه میداشتند، اطلاعات را از کوچهای به کوچهی دیگر منتقل میکردند، از احوال همسایهها خبر داشتند و میدانستند کدام خانه غذا ندارد، کدام بیمار بیدارو است، کدام طفل تب کرده و کدام خانواده قصد فرار دارد. اینها اطلاعات حیاتی بود. اگر این اطلاعات به تصمیمگیران میرسید، کیفیت تصمیمها بهطور چشمگیری بالا میرفت. به همین دلیل، وقتی مزاری از مشارکت زنان سخن میگفت، تنها دربارهی عدالت سخن نمیگفت؛ دربارهی کارایی، جامعنگری و ثبات نیز سخن میگفت.
لایهی دیگری هم هست که کمتر دربارهاش سخن گفته شده است: لایهی «دوگانهبودن» محرومیت زن هزاره. زن هزاره، در اسارتی دوگانه زندگی میکرد: هم از حذف قومی و مذهبی رنج میبرد، هم از حذف جنسیتی. هم به خاطر هزاره بودنش در نظام ملی بیمقام بود، هم به خاطر زن بودنش در درون جامعهی خود بیصدا. این دو لایهی محرومیت، اگر یکی از آنها رفع میشد و دیگری باقی میماند، آزادیای نیمهکاره و ناپایدار میساخت. مزاری این اسارت دوگانه را میدید. وقتی میگفت «دیگر هزاره بودن جرم نباشد»، بهطور ضمنی میگفت که این رفع جرم باید در هر دو بعد اتفاق بیفتد: هم در نسبت با سیستم قدرت بیرونی، هم در نسبت با ساختارهای درونی جامعهی هزاره.
«کاریدور بدیل»، اگر تنها مردان هزاره را از حاشیهی تاریخ ملی بیرون میکشید و زنان هزاره را همچنان در حاشیهی جامعهی خود میگذاشت، نیمهکاره بود. در واقع، کاپیتولی دیگر در درون ناحیه ساخته بود. طنز تلخ تاریخ این است که گاهی همان قومی که از تحقیر و حذف شکایت میکند، همان معادله را در درون خود تکرار میکند. هزاره میگوید: «ما قرنهاست که در حاشیهایم»؛ اما اگر همین هزاره، زن هزاره را در حاشیه بگذارد، کدام منطق اخلاقی او را از همان حذفی که از آن مینالد متمایز میکند؟
مزاری این تناقض را میدید و در برابر آن موضع میگرفت. جامعهی هزاره، اگر میخواست حقیقتاً از حاشیه به متن بیاید، باید پیش از هر چیز، نیمهی حذفشدهی خود را به متن میآورد.
***
حالا میخواهم به جنبهای بپردازم که در تحلیلهای معمول دربارهی مزاری کمتر دیده میشود: نقش حضور زنان در ثباتسازی و مدیریت بحران. این نه ادعایی رمانتیک است و نه تعارفی اخلاقی؛ واقعیتی تجربی است که میتوان آن را از دل همان روزها بیرون کشید. مدیریت بحران، در تعریف پیشرفتهی آن، یعنی نگهداشتن اوضاع در مدار قابل کنترول، درست در لحظهای که همه چیز به سوی فروپاشی میل میکند. چنین کاری تنها با فرمان، شعار و اسلحه ممکن نیست. به منابع انسانی نیاز دارد؛ به اطلاعات دقیق نیاز دارد؛ به اعتماد گسترده نیاز دارد؛ به ظرفیت کافی برای تشخیص، تصمیم و اجرا نیاز دارد. هیچکدام از اینها با حذف نیمی از جمعیت ممکن نمیشود.
ثبات در بحران، اغلب از جامعنگری برمیخیزد. رهبری که تنها نیمی از واقعیت را میبیند، تنها نیمی از بحران را میتواند مدیریت کند. در کابل محاصرهشده، بحران صرفاً نظامی نبود؛ همزمان اجتماعی، روانی، اقتصادی و انسانی نیز بود. مردم نه تنها از گلوله میمردند؛ از گرسنگی، بیماری، ترس، تنهایی و احساس بیآیندهگی نیز رنج میبردند. کوچهها تنها با مرمی و راکت زخمی نمیشدند؛ با بینانشدن خانهها، بیداروشدن بیماران، بیپناهشدن کودکان و بیامیدشدن مادران نیز فرو میریختند. کسی که میتوانست این ابعاد متعدد بحران را ببیند، مدیر بهتری بود. در تجربهی آن سالها، زنان بیش از مردان با این لایههای پنهان بحران در تماس بودند؛ نه چون چنین تقدیری برای آنان نوشته شده بود، بلکه چون موقعیتشان در جامعه آنان را هر روز با این واقعیتها روبهرو میکرد.
مزاری این را میدانست. این دانستن، هم از تجربهی زیستهی او در میان مردم هزارهی بامیان، مزار و سایر نقاط هزارستان میآمد، هم از آموزشها و تجربههایی که در قم و تهران و مشهد دیده بود. در جامعهی سنتی هزاره، هرچند زن در حاشیه نگه داشته میشد، اما مادران و زنان بزرگ خانوادهها معمولاً مهمترین منبع اطلاعات، سنجش و داوری عملی بودند. آنان از وضعیت خانه، خویشاوندی، نان، بیماری، ترس، اختلاف، امید و اضطراب مردم خبر داشتند. در بسیاری از تصمیمهای واقعی زندگی، حرف آخر را شاید مردان میگفتند، اما مواد خام آن تصمیمها، تجربهی زنده و داوری دقیق زنانی بود که رگ و ریشهی خانه و محله را میشناختند.
در تاریخ هزاره نیز حضور زنانی که با عنوان «آغه» رهبری مردم را بر عهده داشتند، امری غریب و بیسابقه نبود. این عنوان، تنها نام احترام نبود؛ نشانهی نوعی اقتدار اجتماعی بود که در حافظهی مردم جای داشت. زنانی بودهاند که در روزهای دشوار، نه تنها خانه، بلکه رابطهها، فیصلهها، آشتیها و مقاومتهای محلی را مدیریت کردهاند. مزاری همین واقعیت عمیق را از سطح روابط و مناسبات اجتماعی به سیاست رسمی منتقل کرد. او زن را نه بهعنوان نماد، نه برای تکمیل تصویر ظاهری یک حزب، بلکه بهعنوان منبع واقعی دانش، اطلاعات، تجربه و داوری وارد ساختار تصمیمگیری ساخت. این حرکت، از نظر مدیریت بحران، تصمیمی هوشمندانه بود.
این نکته را با یک مثال روشنتر میکنم. در دوران مقاومت غرب کابل، حضور زنان تنها به نشستن در گوشهی یک جلسه یا شنیدن سخنرانی محدود نبود. زنان در جلسات عمومی شرکت میکردند، در تظاهراتها حضور مییافتند، محفلهای فرهنگی برگزار میکردند، مجروحان و آسیبدیدگان جنگ را تیمارداری میکردند، در مکاتب و صنفهای آموزشی نقش داشتند، پشت جبهه را نگه میداشتند، از خانوادههای شهدا و زخمیها خبر میگرفتند، برای تهیهی نان و دارو و پناه، شبکههای کوچک اما مؤثر میساختند، و حتی در جمعآوری اطلاعات امنیتی سهم میگرفتند. آنان چشم و گوش محله بودند؛ در کوچههایی که هر لحظه ممکن بود مرمی، نفوذی، گرسنگی یا شایعهای تازه بحران بیافریند. ما در کمیتهی فرهنگی شاهد زنان و دختران زیادی بودیم که اطلاعات دقیقی را که به دست آورده بودند، به کمیته میآوردند تا با مراجع امنیتی حزب در میان گذاشته شود.
وقتی مزاری در جلسهی شورای مرکزی تصمیم میگرفت که در فلان محله چه کار شود، اگر در آن شورا فقط مردان مینشستند، اطلاعات ورودی به تصمیمها ناقص میماند. اما اگر زنانی حضور داشتند که همان روز از وضعیت کوچهها، خانهها، کودکان، بیماران، آوارگان و خانوادههای بینان خبر آورده بودند، تصمیمها با واقعیت کاملتری پیوند میخورد. این «کاملبودن اطلاعات» در بحران، فرق میان تصمیم درست و تصمیم غلط را میسازد؛ فرق میان نجات جان و از دستدادن جان؛ فرق میان ثبات و فروپاشی.
به همین دلیل، وقتی مزاری از مشارکت زنان سخن میگفت، تنها دربارهی عدالت سخن نمیگفت؛ دربارهی کارایی، جامعنگری، ثبات و بقا نیز سخن میگفت. او میفهمید جامعهای که زن را حذف میکند، تنها به زن ظلم نمیکند؛ خود را از نیمی از حافظه، نیمی از اطلاعات، نیمی از داوری و نیمی از ظرفیت مقاومت محروم میسازد. در میدان بحران، چنین محرومیتی میتواند مرگبار باشد.
***
در صحبت با نمایندگان تنظیم نسل نو هزاره در کابل، در سال ۱۳۷۱، مزاری با صراحت از این سخن گفت که در طول تاریخ افغانستان، «یک جنرال برای مردم هزاره نبود» و اضافه کرد که این امر از طبیعت مردم هزاره برنمیخاست؛ «طبیعت اینطور نبود که مردم هزاره لیاقت جنرال شدن را ندارد؛ این را سیاست اینطور تجویز میکرد که از یک نژاد از مادر که متولد میشود، جنرال متولد میشود و از مادری دیگر جوالی و حمال.» همان استدلالی که مزاری دربارهی هزاره میآورد، دربارهی زن نیز صادق است. زن نه به دلیل طبیعت خود از رهبری، آموزش و تصمیم محروم شده است؛ بلکه به دلیل سیاستی که هر هویت غیرمسلط را به حاشیه میراند. این سیاست، ساختار است، نه ذات؛ و هر چیزی که ساختار باشد، قابل تغییر است.
مزاری در همان صحبت، این اصل بنیادین را با زبانی ساده بیان کرد: «حقوق دادنی نیست، گرفتنی است.» این جمله، در ظاهر، دربارهی حقوق ملیتها سخن میگوید؛ اما منطق آن به هر حق حذفشدهای قابل تعمیم است. حق زن نیز «گرفتنی» است، نه «دادنی». اگر جامعه منتظر بماند که کسی از بالا حق زن را «بدهد»، این انتظار پایانی ندارد. قدرت، وقتی داوطلبانه حق دیگری را به رسمیت میشناسد، معمولاً به این دلیل است که ناگزیر شده است، نه به این دلیل که از آغاز چنین خواسته است. به همین دلیل بود که مزاری بر مشارکت فعال زنان تأکید میکرد، نه فقط بر وعدهی آینده. جامعهی آگاه باید حق خود را بشناسد، مطالبه کند و در ساختارهایی که ساخته میشود، این مطالبه را به عمل تبدیل کند.
در آن سالها، یکی از چیزهایی که بیش از همه توجهم را جلب کرد، تفاوت الگوی رهبری مزاری با رهبران سنتی بود؛ حتی با رهبران شیعهای که ادعای دینداری و عدالت میکردند. یکی از روشنترین نقاط تمایز، در همین موضوع زن آشکار میشد. برخی از رهبران «جهادی» که با مزاری در رقابت بودند، زن را تنها در یک قاب میدیدند: قاب ناموس، خانه، عفت و سکوت. هر بحثی دربارهی حضور زن در فضای عمومی، برای آنان، به معنای تهدید ارزشهای دینی و سنتی بود. اما مزاری از منطق دیگری میآمد؛ منطقی که حضور زن در صحنهی عمومی را نه تهدید، بلکه ضرورت میدانست.
در روایتهای متعددی که از سخنرانیهای مزاری مانده است، میبینیم که او با صراحت از «خواهران قهرمان» سخن میگفت؛ نه بهعنوان احساساتیگری، بلکه بهعنوان یک واقعیت سیاسی. او میگفت: «این عجیب بود که پس از چهارده سال مبارزه و جهاد و زجر و تکلیف، تعدادی از رهبران میگویند نصف از جمعیت ما، زنان، حق ندارد برای سرنوشتشان حرف بزنند؛ ولی وقتی اینها در پاکستان و اروپا نشسته بودند، این خواهران قهرمان این حرکت را به وجود آوردند و مردم کابل جوشید.» این سخن، تناقضی را آشکار میکرد که مزاری آن را نمیپذیرفت: وقتی قربانی لازم است، زن «بخشی از ملت» است؛ اما وقتی نوبت حق میرسد، زن «نیمهی غایب» میشود. این تناقض، در نگاه مزاری، نه تنها از نظر اخلاقی غلط بود، بلکه نوعی سیاستگری کوتهبینانه بود که ریشههای اعتماد را میخشکاند.
در همینجا، تشابه با سرنوشت هزاره دوباره آشکار میشود. مزاری در سال ۱۳۷۱، در صحبت با نمایندگان تنظیم نسل نو، گفت: «وقتی که کابل آزاد میشد، هر صاحبمنصبی که در عسکری از مردم هزاره در پهلوی خانوادهی خود میبرد، مردم هزاره را به عنوان صادقترین مردم خدمتکار میبرد. این چطور بود که این مردم برای ناموس اینها صادق بود، ولی برای یک کاتبی صادق نبود؟» این جمله، همان استدلالی را در خود دارد که دربارهی زن نیز صادق است: وقتی قربانی و خدمت لازم بود، هم هزاره و هم زن «صادق» بودند؛ اما وقتی نوبت حق، منزلت و رهبری میرسید، هر دو «نالایق» یا «غیرضروری» شمرده میشدند. این منطق دوگانه، از نظر مزاری، بنیان اعتماد را ویران میکرد.
وقتی نخستین دیدار ربانی با مزاری را در علوم اجتماعی، به تاریخ ۳۰ ثور ۱۳۷۱، میخوانیم، برجستهترین نماد این تمایز رهبری را از نزدیک میبینیم. در روایت سید رحمتالله مرتضوی، مزاری در آن جلسه با صراحتی که از نظر ربانی توهینآمیز بود، از حذف تاریخی هزاره، از فریبهای گذشته، و از اینکه دیگر هیچ کرسیای این حذف را جبران نمیکند، سخن گفت. به روایت سید مرتضوی، ربانی در پایان جلسه به عزیز مراد گفت: «در زندگی خود اینقدر توهین نشده بودم.» این صحنه، تنها روایت یک برخورد تند میان دو رهبر نیست؛ نماد تقابل دو فهم از سیاست است. برای ربانی، سیاست هنر گرفتن امتیاز و جلوگیری از تنش بود؛ برای مزاری، سیاست میدان بیان حقیقت، شکستن نظم تحقیر و ساختن اعتماد بر پایهی حق بود. او حاضر نبود با چند کرسی، بر زخمی تاریخی پرده بکشد.
همین منطق را در برخورد مزاری با موضوع زن نیز میتوان دید. او حاضر نبود بگوید «زن بعداً به حقوقش میرسد»، همانگونه که حاضر نبود بگوید «هزاره بعداً به سهمش میرسد». هر دو، در نظر او، امروز حق داشتند. هر دو، در همین لحظه، باید دیده میشدند. عدالت، وقتی به آینده حواله شود، دیگر عدالت نیست؛ وعده است. و وعده، بر زمینهی بیاعتمادی تاریخی، معنایی جز تعویق حذف ندارد. این اصل، هم در سیاست بیرونی مزاری با گروههای دیگر صادق بود، هم در سیاست درونی او با جامعهی هزاره. برای مزاری، هر نوع «بعداً» در مسألهی حق، نشانهی عمق ناباوری نسبت به خود حق بود.
***
زن در یادداشتهای «اعتماد»، تنها موضوع یک یادداشت جداگانه نیست؛ آزمون صداقت اعتماد است. اگر اعتماد فقط ادعا باشد، به زن نمیرسد. اگر اعتماد واقعی باشد، باید همهی انسانهایی را که تاریخ حذف کرده است، در بر بگیرد. مزاری این اعتماد را نه با نظریه، بلکه با عمل نشان داد: حضور زنان تحصیلکرده در شورای مرکزی حزب وحدت؛ کمیتهی امور زنان بهعنوان یکی از کمیتههای اصلی؛ حضور زنان در سخنرانیها و جلسات؛ دفاع صریح از حق رأی، آموزش و مشارکت سیاسی زنان در متن بحران. اینها عمل بودند، نه شعار. در شرایطی که بمباران ادامه داشت، غذا کم بود و دشمنان از هر طرف فشار میآوردند، پافشاری بر این ارزشها، خود نوعی مقاومت بود.
من خودم در آن سالها زنانی را در سخنرانیهای مزاری دیدهام که نه تنها حضور داشتند، بلکه گوش میدادند، درک میکردند و واکنش نشان میدادند. وقتی مزاری از حق سخن میگفت، از سرنوشت مردم میگفت، از پایان محرومیت تاریخی میگفت، همان زنان میدانستند که این سخن شامل آنان نیز میشود. این دانستن، این احساس دیدهشدن، چیزی بود که در سیاست افغانستان کمتر سابقه داشت. رهبران معمولاً «مردم» را مخاطب میگرفتند، اما در ذهنشان «مردان» بود. مزاری وقتی «مردم» میگفت، زنان نیز در آن «مردم» حضور داشتند. این تفاوت، در ظاهر ظریف است؛ اما در واقعیت زندگی، تفاوتی بزرگ و سرنوشتساز بود.
تصویری که از آن دوران در ذهنم مانده، تصویر دههازنی است با چادرهای رنگارنگ در محفل حضور یافته و با دقت به سخنان مزاری گوش میدهند؛ نه بهعنوان زینت مجلس، نه بهعنوان مثال تبلیغاتی، بلکه بهعنوان انسانی که در آن میدان، صاحب نقش است. جمع کثیری از این زنان فاصلهی طولانی دشت برچی و قلعهی شاده تا تپهی سلام و کارته سخی و افشار را در جهتهای مختلف طی میکردند تا به محفل برسند. اکثر این زنان، سالها آموزش ندیده بودند؛ سالها در مهاجرت زیسته بودند؛ سالها بار زندگی را در نبود مردان خانواده بر دوش کشیده بودند. حالا در جلسهای نشسته بودند که دربارهی وضعیت کنونی و آیندهی افغانستان سخن گفته میشد. اینها برای نخستینبار احساس میکردند که این آینده به آنها نیز تعلق دارد. این، همان لحظهی تبدیل جرم به حق است؛ لحظهای که حضور، دیگر جرم نیست.
این لحظهها در تاریخهای رسمی ثبت نمیشوند؛ اما در حافظهی مردمی که آنها را زیستهاند، ماندگار میمانند. زنی که برای نخستینبار در یک جلسهی سیاسی، نه بهعنوان «ناموس»ی که باید حفاظت شود، بلکه بهعنوان انسانی که باید شنیده شود، دیده میشود، آن تجربه را فراموش نمیکند. آن لحظه، در درون او اعتمادی عمیق میسازد؛ اعتمادی که میگوید: «من در این مقاومت سهیمام؛ نه فقط بهعنوان مادر یا همسر کسی که میجنگد، بلکه بهعنوان خودم.» چنین اعتمادی، بنیان ثبات را میسازد. این همان چیزی بود که مزاری میخواست: اعتمادی که از هر دو نیمهی جامعه برخیزد و هیچ نیمهای را در حاشیه نگذارد.
پس از سقوط مقاومت غرب کابل و شهادت مزاری، آیتالله سید ابوالحسن فاضل، سوار بر همان موتر بنزی که مزاری از آن استفاده میکرد، به مسجد امام خمینی در دشت برچی آمد. زنان، به محض دیدن موتر، دور آن حلقه زدند و شروع کردند به تابوغکردن موتر. سید فاضل، به تصور اینکه زنان حضور او را گرامی میدارند، وقتی از موتر پایین شد، آنان را دعا کرد و گفت: اجر شما با خدا…
در همان لحظه، زنی خطاب به او فریاد زد: «او پرنچه، موتر ره به خاطر از تو تابوغ نموکنی. د ای موتر یک روز بابه مزاری سوار موشود!»
این جمله، از دل یک زن عادی برآمد؛ اما معنایش عادی نبود. در آن فریاد، هم سوگ بود، هم اعتراض، هم حافظه، هم داوری سیاسی. آن زن، میان موتر و قدرت، میان ظاهر و معنا، میان کسی که سوار بود و کسی که روزی در آن نشسته بود، فرق میگذاشت. او میدانست که مردم، موتر را تابوغ نمیکنند؛ خاطرهی اعتمادی را تابوغ میکنند که با بابه مزاری در ذهن و جانشان گره خورده بود.
من این حکایت را روزی، در نخستین سالهای فعالیت معرفت در پلخشک، در جلسهی اولیای دانشآموزان بیان کردم. مادر طاهرهی رسول که در میان اولیا نشسته بود، ناگهان ایستاد و گفت: «استاد، امو زن ما بودوم…» بعد، تفصیل آن روز را در حضور سایر اولیا روایت کرد. آن لحظه، برای من خود به یک سند زنده تبدیل شد؛ سندی از اینکه روایتهای مردم، گاه از هر متن رسمی روشنتر و معتبرترند.
این حکایت، نمادی از همان «هوشیاری سیاسی» بود که مزاری بارها در تمجید مردم بر زبان میآورد. زنانی که سالها در حاشیه نگه داشته شده بودند، در لحظهی آزمون، دقیقتر از بسیاری از مدعیان سیاست، معنا را تشخیص میدادند. آنان میفهمیدند که حرمت بابه مزاری نه در موتر، نه در مقام، نه در عنوان، بلکه در رابطهای بود که او با مردم ساخته بود؛ رابطهای از اعتماد، کرامت و دیدهشدن.
این تمایز را میتوان در چهار بعد فهمید: حضور، صدا، تصمیمگیری و عمل. «حضور» یعنی زن در جلسه باشد. «صدا» یعنی زن حرف بزند و شنیده شود. «تصمیمگیری» یعنی رأی زن در نتیجه تأثیر بگذارد. «عمل» یعنی زن در اجرای آنچه تصمیم گرفته میشود، نقش داشته باشد. بسیاری از رهبران سنتی، شاید «حضور» نمادین زن را میپذیرفتند، اما «صدا»، «تصمیمگیری» و «عمل» او را نه. مزاری هر چهار بعد را میخواست.
وقتی زنان در شورای مرکزی بودند، تنها در اتاق حضور نداشتند؛ حرفشان شنیده میشد، رأیشان حساب میشد و نقششان در عمل معنا پیدا میکرد. این، در واقع، عبور از حضور نمادین به مشارکت واقعی بود؛ عبور از نشستن در حاشیه به سهمگرفتن در متن. همین چهار بعد، در کنار هم، سازندهی اعتماد واقعی بودند: اعتمادی که زن را از «ناموسِ محافظتشدنی» به «انسانِ شنیدنی و تصمیمگیرنده» تبدیل میکرد.
***
در نگاه مزاری به زن، بُعد دیگری نیز هست که در این یادداشت میخواهم بیشتر بر آن تأکید کنم: بُعد «دیگری» و «غریبه». در تاریخ سیاست افغانستان، گروههای مختلف وقتی میخواستند از راه اتحاد به قدرت برسند یا قدرت را حفظ کنند، معمولاً کار خود را با «حذف دیگری» آغاز میکردند. گروه الف با گروه ب متحد میشد تا گروه ج را از میدان بیرون کند. زن و هزاره، در بسیاری از این بازیها، نقش همان «گروه ج» را داشتند: نه متحد اصلی، نه دشمن اصلی، بلکه «دیگری»ای که میشد بر سر او معامله کرد، از حقش گذشت، حضورش را به تعویق انداخت، یا نامش را از متن توافق حذف کرد. مزاری این منطق را رد میکرد. در نگاه او، زن و هزاره نه «دیگری» بودند، نه «ابزار مذاکره»؛ آنان صاحبان اصلی هر توافقی بودند که دربارهی آیندهی این مردم بسته میشد.
این اصل، وقتی در برابر واقعیت بحران قرار میگیرد، اهمیت عملی خود را نشان میدهد. در سالهای ۱۳۷۱ تا ۱۳۷۳، مزاری در موقعیتی بود که هر لحظه با چندین گزینهی دشوار روبهرو میشد. میتوانست برای خریدن وقت، موضع خود را دربارهی حقوق زنان نرمتر کند تا با گروههای سنتیتر کنار بیاید. میتوانست این موضوع را به «بعد از ثبات» حواله کند. میتوانست بگوید «اکنون وقتش نیست». اما او این کار را نکرد. چرا؟ چون میدانست اعتماد یکپارچه است: یا همه را در بر میگیرد یا ترک میخورد. وقتی زن میبیند که رهبرش در نخستین آزمون، حق او را خرج معامله میکند، دیگر به آن رهبر اعتماد نمیکند. و بدون اعتماد زنان، هیچ مقاومتی پایدار نمیماند.
یکی از مهمترین کارکردهای کمیتهی امور زنان در حزب وحدت، که در برنامههای مزاری از آن نام برده میشود، درست همین بود: ساختن پلی زنده میان رهبری سیاسی و واقعیت زندگی عادی زنان. این پل، تنها اطلاعات را منتقل نمیکرد؛ اعتماد را نیز انتقال میداد. زنی که در کمیته حضور داشت، صدای زنان کوچه را به رهبری میرساند؛ و وقتی از جلسه برمیگشت، پیام و نگاه رهبری را به زنان کوچه برمیگرداند. این چرخهی اطلاعات و اعتماد، در بحران، حیاتی بود. بدون این چرخه، رهبری در اتاقهای بسته تصمیم میگرفت و مردم در کوچهها زندگی میکردند؛ و همین فاصله، بحران را از وضعیتی قابل مدیریت به وضعیتی فروپاشنده تبدیل میکند.
من گاهی فکر میکنم اگر مزاری بیشتر زنده میماند، جامعهی هزاره چه مسیر دیگری را طی میکرد. این البته فرضیه است و تاریخ با فرضیه ساخته نمیشود. اما وقتی به مسیری که طی شد نگاه میکنیم، میبینیم یکی از بزرگترین خسارتهای شهادت مزاری، دقیقاً در همین حوزه بود: از دسترفتن یا تضعیف نهادهایی که برای مشارکت زنان ساخته شده بودند. پس از او، بسیاری از آن نهادها کمرنگ شدند، کنار رفتند یا در اولویتهای بعدی گم شدند؛ زیرا برای ادامهدهندگان، آن نهادها «اولویت» نبودند. همین نشان میدهد که حضور زنان در ساختار قدرت، اگر بر باور عمیق رهبری استوار نباشد، بهسرعت به حاشیه رانده میشود.
مزاری اما این حضور را حاشیه نمیدانست. برای او، زن نه موضوعی فرعی بود که پس از پایان جنگ به آن پرداخته شود، نه امتیازی بود که برای رضایت گروههای سنتی قربانی گردد. زن بخشی از خودِ جامعه بود؛ بخشی از مقاومت، بخشی از تصمیم، بخشی از اعتماد. اگر هزاره قرار بود از موقعیت «دیگری» بیرون آید، زن هزاره نیز باید از همان موقعیت بیرون میآمد. و اگر قرار بود آیندهای بر پایهی اعتماد ساخته شود، این اعتماد نمیتوانست از حذف نیمی از جامعه آغاز شود.
***
میخواهم از بُعد دیگری نیز به مسألهی زن توجه کنم: بُعد «صدا». در بحث حضور زنان، معمولاً بر «دیدهشدن» تأکید میشود؛ اما دیدهشدن، اگر با شنیدهشدن همراه نباشد، نیمهکاره میماند. مزاری تنها نمیخواست زنان در جلسه حضور داشته باشند؛ میخواست صدای آنان شنیده شود. میان این دو، فاصلهای بزرگ وجود دارد. میتوان زنی را در جلسه نشاند، اما سخنش را نشنید. میتوان تصویر زنی را در پوستر تبلیغاتی گذاشت، اما راه او را به اتاق تصمیمگیری بست. چنین حضوری، حضور واقعی نیست؛ نمایش است. مزاری از نمایش بیزار بود.
رابطهی میان «صدا» و «اعتماد» در مدیریت بحران، اهمیتی فوقالعاده دارد. یکی از عوامل اصلی شکست مدیریت بحران در سازمانها و جامعهها، پدیدهای است که میتوان آن را «تونل اطلاعاتی» نامید؛ یعنی اطلاعات، پیش از آنکه به رهبری برسد، در مسیر خود فیلتر میشود. این فیلتر همیشه رسمی و آشکار نیست؛ اغلب اجتماعی است. صداهایی حذف میشوند، نه به این دلیل که بیاهمیتاند، بلکه به این دلیل که از «جای نامناسب» میآیند. زنان، هزارهها، جوانان، فقیران و کسانی که در حاشیه نگه داشته شدهاند، ممکن است حیاتیترین اطلاعات را داشته باشند؛ اما اگر ساختار قدرت صدای آنان را نشنود، آن اطلاعات هرگز به مرکز تصمیم نمیرسد. مزاری، با شنیدن صدای زنان، این تونل را میشکست.
در یادداشتهای پیشین، از «اعتماد» بهعنوان محور اصلی این مجموعه سخن گفتهام. اعتماد، در تعریف من، احساس مبهم و انتزاعی نیست؛ رابطهای عملی است که از شناختهشدن، دیدهشدن و شنیدهشدن ریشه میگیرد. وقتی زنی احساس میکند که در این جنبش، او نیز دیده میشود، او نیز شنیده میشود، رأی او نیز حساب میشود، به جنبش اعتماد میکند. این اعتماد را نمیتوان با زور، تبلیغ یا شعار ساخت. باید واقعی باشد. و وقتی واقعی باشد، به یکی از محکمترین پایههای هر حرکت اجتماعی تبدیل میشود.
در بُعد «صدا»، باید از نکتهی دیگری نیز سخن گفت: زبان. زبانی که مزاری در سخنرانیهایش برای خطاب به زنان به کار میبرد، زبانی نبود که از بالا به پایین فرود آید. نه زبان «رهنمایی» بود، نه زبان «ارشاد». زبان همتایی بود؛ زبانی که میگفت: «ما با هم در این راه شریکیم.» این «با هم بودن»، در فضای سیاسی افغانستان که رهبران معمولاً از بالا به مردم نگاه میکردند، خود نوعی انقلاب بود. وقتی زن میشنود که رهبر با او «با هم» است، نه اینکه برای او فقط «هدایت» صادر میکند، ناگهان احساس میکند که او نیز بخشی از این سرنوشت است. این احساس، شاید ظریفترین، اما نیرومندترین پایهی اعتماد باشد.
در میان همهی سخنرانیهای مزاری که خواندهام یا شنیدهام، یک ویژگی مشترک دیده میشود: او از «اکثریت» سخن میگفت، نه از «ما مردان». وقتی میگفت «اکثریت»، منظورش همهی کسانی بود که از نظام قدرت حذف شده بودند: هزاره، شیعه، محروم و بیصدا. اما این «اکثریت» در نگاه مزاری، زنان را نیز در بر میگرفت. اهمیت این نکته در آن است که در سیاست افغانستان، «اکثریت» اغلب به معنای «اکثریت مردانه» فهمیده شده است. مزاری وقتی از اکثریت حذفشده سخن میگفت، در ضمنیترین لایهی سخنش، زن نیز بخشی از همان اکثریت بود. این ضمنیت، در ذهن شنونده، کمکم به درکی روشن تبدیل میشد.
در ارتباط با نقش زنان در مقاومت، باید از واقعیتی سخت نیز سخن گفت: خسارتهای انسانی جنگ کابل، بهگونهای نامتناسب بر زنان سنگینی میکرد. وقتی مردی کشته میشد، خانواده یک نانآور را از دست میداد؛ اما این زن بود که باید با فرزندانی که تنها مانده بودند، با فقر بیپشتوانه زندگی میکرد. وقتی خانهای بمباران میشد، همه رنج میبردند؛ اما این زن بود که باید فردای آن شب، به فکر نان، امنیت، لباس، دارو و آرامکردن ترس کودکان میبود. در چنین واقعیتی، زن تنها «قربانی» نبود؛ در بسیاری موارد، اصلیترین مدیر بحران در سطح خانواده بود. مزاری این را میدید و این مدیریت خاموش و بینام را به رسمیت میشناخت.
از اینجا به نکتهای مهمتر میرسیم: نسبت میان «مقاومت عمومی» و «مقاومت خانگی». در روایتهای رسمی از مقاومت، تقریباً همیشه از مقاومت عمومی سخن میرود: جنگ، خطوط دفاعی، فرماندهان، کمین، عقبنشینی، پیشروی و آزادسازی. اما در حقیقت، این مقاومت عمومی بدون مقاومت خانگی امکانپذیر نبود. مقاومت خانگی یعنی خانهای که در آن کودکان، با وجود کمبود آذوقه، سیر نگه داشته میشوند؛ خانهای که در آن، با وجود صدای بمباران، چراغ درس خاموش نمیشود؛ خانهای که در آن، با وجود مرگ همسایه، روحیه زنده میماند؛ خانهای که مادر، در میان ترس و گرسنگی و ویرانی، نمیگذارد زندگی بهکلی فروبپاشد.
این مقاومت خانگی، در بیشتر موارد، کار زنان بود. مزاری آن را جدی میگرفت؛ زیرا میدانست بدون آن، مقاومت عمومی خیلی زود فرومیپاشد. اگر خانه فرو بریزد، جبهه نیز دیر یا زود فرو میریزد. اگر مادران اعتماد خود را از دست بدهند، کودکان امید خود را از دست میدهند. و اگر امید در خانه بمیرد، هیچ خط دفاعی در بیرون نمیتواند مقاومت را زنده نگه دارد. از همینرو، شنیدن صدای زنان برای مزاری فقط مسئلهی عدالت نبود؛ مسئلهی بقا، ثبات و آیندهی مقاومت بود.
***
در این بخش، میخواهم پرسشی را مطرح کنم که در بحثهای تاریخی کمتر به آن پرداخته میشود: آیا موضع مزاری دربارهی زنان، در درون جامعهی هزاره، با مخالفت روبهرو بود؟ پاسخ صادقانه این است: بله. بخشی از نیروهای داخلی حزب وحدت، بخشی از روحانیون محلی، و بخشی از مردم عادی که هنوز در چارچوب فکری سنتی زندگی میکردند، با این نگاه راحت نبودند. مزاری این واقعیت را انکار نمیکرد؛ با آن روبهرو میشد. او میدانست که تغییر نگرش، یکشبه اتفاق نمیافتد. اما نکتهی مهم این بود که از اصل عقبنشینی نکرد. نگفت «مردم هنوز آماده نیستند» و کار را متوقف نکرد. زنان را از ساختار قدرت بیرون نکرد تا اعتراضها کمتر شود. نهادها را حفظ کرد، مسیر را ادامه داد و بر اصل ایستاد. همین پایداری، خود درسی بزرگ است.
میخواهم از زاویهی دیگری نیز به این موضوع نگاه کنم: زاویهی روایت. یکی از قدرتمندترین ابزارهای کنترول اجتماعی، کنترول روایت است. کسی که روایت را در دست دارد، تاریخ را نیز شکل میدهد. در طول تاریخ افغانستان، روایت رسمی را بیشتر مردانی نوشتهاند که حاشیهماندن زن و هزاره را «طبیعی» جلوه میدادند؛ گویی زن باید در خانه بماند و هزاره باید در حاشیه. مزاری این روایت را به چالش کشید. وقتی از «سیصد سال ظلم»، از «جرم هزاره بودن» و از «حق زنان» سخن میگفت، در واقع روایت موازیای میساخت؛ روایتی که در آن حضور هزاره و زن، نه استثنا، بلکه اصل بود. این روایت، در اعماق جامعهی هزاره، بذری کاشت که پس از مرگ مزاری نیز رشد کرد.
این بذر، در سالهای بعد رویید. مهاجرتهای بزرگ هزارهها به ایران، پاکستان، اروپا و استرالیا، فرصتهایی پدید آورد که زنان هزاره به آموزش دسترسی پیدا کنند. دختران هزاره در پشاور، مشهد، تهران، اروپا و جاهای دیگر به مکتب و دانشگاه رفتند. پس از سال ۱۳۸۰، با سقوط طالبان و بازشدن دوبارهی راه بازگشت یا تأثیرگذاری بر افغانستان، زنان تحصیلکردهی هزاره در صف اول ایستادند: پزشک، معلم، مدیر، نمایندهی پارلمان، سفیر، روزنامهنگار و فعال مدنی. این تحول را نمیتوان به یک رهبر نسبت داد؛ اما اگر آن رهبر، در دههی هفتاد، اصل را حفظ نمیکرد، این بذر چنین زمینهای برای رشد پیدا نمیکرد. مزاری، با همهی محدودیتهای دوران خود، خاکی را آماده کرد که نسل بعدی زنان هزاره در آن جوانه زد.
اما این جوانهزدن، بار دیگر متوقف شد. با بازگشت طالبان در سال ۱۴۰۰، همهی آن دستاوردها در معرض نابودی قرار گرفت. این بار نیز، دوباره، هم هزاره هدف است و هم زن. مدارس دختران بسته شد. دانشگاهها به روی زنان ممنوع شد. زنان از ادارات اخراج شدند. هزارهها در مساجد، بازارها، مکاتب و مراکز آموزشی هدف انفجار و کشتار قرار گرفتند. این همزمانی تصادفی نیست. منطق حذف، هر بار که فرصت مییابد، همان الگوی کهنه را تکرار میکند: هزاره و زن را با هم حذف میکند؛ زیرا هر دو، از یک جنس «تهدید» شمرده میشوند: تهدید به شکستن نظمی که بر حذف برخی انسانها بنا شده است.
در این زمینه، درس مزاری تنها تاریخی نیست؛ عملی است. اگر میخواهیم آیندهای دیگر بسازیم، باید از همان اصل مزاری آغاز کنیم: هیچ هویتی جرم نیست. حضور زن جرم نیست. حضور هزاره جرم نیست. هر پروژهی سیاسی که ادعای عدالت دارد، باید این اصل را در عمل ثابت کند، نه فقط در حرف. این اثبات از شورای مرکزی آغاز میشود: چند صندلی برای زنان است؟ از جلسهی تصمیمگیری آغاز میشود: آیا صدای زنان شنیده میشود؟ از روایت رسمی آغاز میشود: آیا زنان در روایت ما حضور دارند؟ اگر پاسخ این پرسشها روشن نباشد، اعتماد هنوز کامل نشده است.
***
در پایان، میخواهم به تصویری ساده برگردم؛ تصویری که از آغاز این مجموعه، در ذهن من با واژهی «اعتماد» گره خورده است: دستی که دست دیگری را میگیرد. این دستگرفتن، اگر واقعی باشد، استثنا نمیشناسد. نمیتوان گفت: «دست تو را میگیرم، اما دست آن دیگری را نه.» یا همه را در بر میگیرد، یا «اعتماد» به شعاری زیبا اما میانتهی تبدیل میشود. مزاری دست مردان هزاره را گرفت؛ دست زنان هزاره را نیز گرفت؛ دست محرومانی را گرفت که تاریخ آنان را از متن به حاشیه رانده بود. این دستگرفتن، در آسایش و آرامش اتفاق نیفتاد؛ در میان بمباران، محاصره، گرسنگی و بحران اتفاق افتاد. و درست به همین دلیل بود که اعتماد را از ادعا به واقعیت تبدیل کرد.
در ساختارهای سیاسیای که مزاری میساخت، یک ویژگی بنیادین وجود داشت: آن ساختارها برای «مردم» بود، نه برای «رهبر». این تفاوت، ظریف است اما سرنوشتساز. بسیاری از رهبران ساختار میسازند تا قدرت خود را تثبیت کنند؛ مزاری ساختار میساخت تا مردم بتوانند در آن زندگی کنند، تصمیم بگیرند و مشارکت داشته باشند. شورای مرکزی، کمیتهی امور زنان، کمیتههای مختلف تخصصی، همه ابزار تمرکز قدرت در دست رهبر نبودند؛ ابزار توزیع قدرت بودند. و توزیع قدرت، اگر جدی باشد، نمیتواند زنان را بیرون بگذارد. مزاری این اصل را جدی گرفت.
زنان زیادی هستند که در دوران مقاومت غرب کابل به صورت گروهی و انفرادی با مزاری صحبت کرده اند. در تمام این موارد، مزاری به سخنان زنان گوش میداد و اگر مردی که در جلسه حضور داشت یا با زنان یکجا در جلسه شرکت کرده بود، میخواست سخن زنی را قطع کند، خودش مداخله میکرد. این نکته، در ظاهر کوچک است؛ اما در رهبری، معنایی بزرگ دارد. رهبر تنها نباید به زن اجازهی حضور بدهد؛ باید فضای سخنگفتن را نیز برای او نگه دارد. نگهداشتن این فضا، نوعی رهبری فعال است. مزاری این رهبری را نه تنها در موضعگیریهای رسمی، بلکه در رفتارهای روزمرهی جلسه نیز انجام میداد.
جالبتر این است که همین رفتار، خود به درسی برای مردان جامعه تبدیل میشد. وقتی مردم میدیدند که رهبرشان به سخن زنان گوش میدهد، فضا برای احترام به صدای زن تغییر میکرد. رهبران الگو هستند؛ مردم رفتار آنان را میبینند و از آن معنا میگیرند. اگر رهبر به زنان احترام بگذارد، پیامش این است که احترام به زنان ارزش است. اگر رهبر صدای زنان را بشنود، پیامش این است که شنیدن صدای زنان درست است. این «مدلسازی» اجتماعی، یکی از نیرومندترین ابزارهای تغییر فرهنگی است. مزاری، شاید بیآنکه آن را به زبان نظریه بیان کند، این ابزار را در عمل به کار میبرد.
در «بازیهای گرسنگی»، کتنیس اوردین از ناحیهی دوازده است؛ ناحیهای که باید ذغال استخراج کند، کار کند، قربانی بدهد، اما هرگز قانون بازی را نپرسد. وقتی کتنیس در میدان میایستد و تیر میاندازد، کاپیتول او را نه بهعنوان قهرمان، بلکه بهعنوان تهدید میبیند. تهدیدبودن او تنها از تیر و کمانش نمیآید؛ از این میآید که از «جای خود» بیرون آمده است. همین بیرونآمدن از جای تعیینشده است که کاپیتول را میترساند. همین چیزی است که تاریخ افغانستان را در برابر هزاره و زن ترسانده است. مزاری در برابر این ترس، کاری ساده اما بنیادی کرد: به هزاره و زن گفت «جای خود» را آنگونه که دیگران تعریف کردهاند، نپذیرند؛ جای خود را خودشان تعریف کنند.
در همین جا تفاوت مهمی است که باید روشن شود. مزاری، برخلاف برخی از رهبران مدرنیست، زن را در قالب «پروژه» نمیدید. آن دسته از روشنفکرانی که از «آزادی زن» سخن میگفتند، اما آن را پروژهای از بالا میدانستند که باید از راه دولت، قانون یا اصلاحات بر جامعه اعمال شود، گرفتار خطایی مشابه بودند: هنوز زن را موضوع تصمیم میدیدند، نه صاحب تصمیم. مزاری میخواست زن خود تصمیم بگیرد؛ خود در شورا بنشیند، خود مسأله را تشخیص دهد، خود راهحل پیشنهاد کند و خود در اجرای آن سهم بگیرد. این، تفاوت بنیادین میان «آزادیدادن» و «آزادی را به رسمیت شناختن» است. اولی هنوز از موضع قیم سخن میگوید؛ دومی از موضع برابری.
امروز، وقتی به افغانستان نگاه میکنیم، دوباره همان منطق کهنه را میبینیم. هزاره باز هم هدف است؛ زن باز هم ممنوع. دختران از مکتب و دانشگاه رانده شدهاند. زنان از کار و فضای عمومی حذف شدهاند. هزارهها با کشتارهای هدفمند روبهرو اند. این دو حذف، باز هم با هم آمدهاند؛ زیرا از یک منطق ریشه میگیرند: منطق «جرم حضور». دختری که امروز در افغانستان از دانشگاه بازمیماند، از همان منطقی رنج میبرد که جوانان هزاره در سال ۱۲۷۳ شمسی از آن رنج بردند. در آن سال، عبدالرحمانخان فرمان داد هزارهها برده شوند؛ زیرا حضور آنان در کنار آزادی، برای نظم کهنه خطرناک بود. امروز، طالبان فرمان میدهند دختران به مکتب و دانشگاه نروند؛ زیرا حضور آنان در عرصهی دانش، برای همان نظم کهنه خطرناک است. هر دو از یک منطق میآیند. هر دو یک پاسخ میطلبند: «جرم حضور» را باید شکست.
این شکستن، کاری بود که مزاری آغاز کرد. او در دههی هفتاد خورشیدی، در میان آتش جنگ، این راه را گشود. نه فرصت یافت آن را تا انتها برساند و نه زمان به او اجازه داد همهی نهادهایش را استوار کند. اما آنچه آغاز کرد، یک الگو بود: الگوی رهبریای که وقتی از کرامت انسانی سخن میگوید، نیمی از انسانها را استثنا نمیکند؛ وقتی از اعتماد سخن میگوید، اعتماد را تنها برای مردان نمیخواهد؛ وقتی بحران را مدیریت میکند، نیمی از ظرفیت جامعه را نادیده نمیگیرد. این الگو، برای آیندهای که میخواهیم بسازیم، هنوز راهنماست. در این زمانه، نگاه مزاری فقط یاد یک رهبر نیست؛ سند یک آیندهی ممکن است؛ آیندهای که در آن نه هزاره بودن جرم است و نه زن بودن.
وقتی مزاری گفت «دیگر هزاره بودن جرم نباشد»، معنای عمیقتر سخنش این بود که هیچ هویتی نباید جرم باشد: نه هزارهبودن، نه زنبودن، نه محرومبودن، نه برخاستن از ناحیهای که کاپیتول برایش سکوت نوشته است. کاریدور بدیل از همینجا آغاز میشد: از اعتماد به انسانی که حذف شده بود، و از دعوت او به حضور، صدا، تصمیمگیری و عمل. این دعوت، اگر تنها به مردان هزاره میرسید، نیمهکاره میماند. وقتی به زن هزاره هم میرسید، وقتی به هر انسانی میرسید که تاریخ او را کوچک خواسته بود، آنگاه کاریدور واقعاً بدیل میشد؛ بدیل نظمی که برای هزاره جرم میساخت و برای زن سکوت.
***
در پایان این یادداشت، برمیگردم به همان تصویر نخستین: یادداشت «اعتماد» یک سفر است؛ سفری از یادداشت اول تا یادداشت پنجاهم، از علوم اجتماعی تا غرب کابل، از نگاه نخست تا نگاه تحلیلشده. در طول این سفر، بارها با لحظههایی روبهرو شدم که در آنها اعتماد به آزمون گذاشته شد. یکی از سختترین آزمونها، آزمون نگاه به زن بود. آیا وقتی از «مردم» سخن گفته میشد، زنان نیز بخشی از این مردم بودند؟ آیا وقتی از «حق» سخن گفته میشد، حق زنان نیز در آن جا داشت؟ آیا وقتی از «آینده» سخن گفته میشد، آیندهای بود که زنان در متن آن حضور داشتند، نه فقط در حاشیهاش؟
مزاری در این آزمون نمرهی قبولی داشت؛ نه بهعنوان یک فمینیست به معنای نظری کلمه، بلکه بهعنوان رهبری عدالتخواه که منطق عدالت خود را تا انتها دنبال میکرد. و همین «تا انتها دنبالکردن» است که او را از بسیاری از همدورهایهایش متمایز میکند. بسیاری از رهبران آن دوران عدالت میخواستند؛ اما عدالت محدود، عدالت انتخابی، عدالت برای قوم خود، یا برای مردان قوم خود. مزاری اگر عدالت میخواست، برای همه میخواست. این «برای همه»، در فضایی که هرکس از «برای ما» سخن میگفت، موضعی ریشهای و ماندگار بود.
یادداشت پنجاهم «اعتماد» میخواهد همین ریشه را ببیند، بشناسد و در حافظه نگه دارد؛ زیرا حافظهای که این ریشه را فراموش کند، راه را گم میکند. در این معنا، یادداشت پنجاهم تنها دربارهی زن نیست؛ دربارهی اعتماد است. اعتمادی که اگر واقعی باشد، همهی انسانهای حذفشده را شامل میشود. اعتمادی که هزاره و زن را در یک قاب میبیند: انسانهایی که حق دارند دیده شوند، شنیده شوند، تصمیم بگیرند و آیندهی خود را بسازند.
مزاری این اعتماد را، در میان جنگ و محاصره و بحران، به مردم هزاره و به زنان هزاره هدیه داد. این هدیه، ماندگارتر از هر کرسی و هر کوچهی فتحشده بود. این هدیه، همان چیزی است که وقتی از کاریدور بدیل سخن میگوییم، در قلب آن میتپد.
***
منابع:
۱- طنین، ظاهر. افغانستان در قرن بیستم. تهران: محمد ابراهیم شریعتی افغانستانی، چاپ دوم، مرداد ۱۳۸۴.
۲- غبار، غلام محمد. افغانستان در مسیر تاریخ. تهران: جمهوری، ۱۳۸۳.
۳- غفاری، عبدالله (گردآورنده). فریاد عدالت (مجموعه مصاحبهها و سخنان شهید مزاری). (به نقل از صفحات ۳۲، ۵۵، ۲۰۲ و ۲۲۰)
۴- احیای هویت: مجموعه سخنرانیهای رهبر شهید. انتشارات سراج، ۱۳۷۳.
۶- سید نورالدین. روند تکاملی حزب وحدت اسلامی افغانستان. ماهنامهی شاهد یاران، شماره ۵۹، مهرماه ۱۳۸۹.
۷- ماهنامهی گلسرخ، شماره ۲۹ و ۳۰، سال سوم، ۱۳۷۶.
۸- سخنانی از پیشوای شهید. کانون فرهنگی رهبر شهید، پشاور: ۱۳۷۴.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه