اعتماد (۵۷)- قصه‌ی سید جگرن و اکادمی پولیس

سید جگرن در ۲۷ ثور ۱۳۷۱، از مسیر غزنی و میدان‌شهر وارد کابل شد. شهر هنوز در تب‌وتاب روزهای نخست سقوط حکومت داکتر نجیب‌الله بود؛ روزهایی که در ظاهر، همه‌چیز رنگ پیروزی، امید و آغاز تازه داشت، اما در عمق، میدان رقابت برای قدرت با سرعت و ظرافتی هراس‌انگیز بازآرایی می‌شد. هر نیرویی می‌کوشید پیش از آن‌که قواعد نظام تازه نوشته شود، جای خود را بر صفحه تثبیت کند. وزارت‌ها تقسیم می‌شدند، پایگاه‌ها اشغال می‌گردیدند، فرماندهان به هم نزدیک می‌شدند و رابطه‌های تازه‌ای شکل می‌گرفتند که معنای واقعی‌شان اغلب ماه‌ها بعد آشکار می‌شد.

این روزها را با اقتباس از سخن مزاری برای ربانی، «آرامش قبل از توفان» نامیده ام؛ نه به این معنا که کابل واقعاً آرام بود، بلکه از آن رو که هنوز صدای تمام جنگ‌هایی که در راه بودند، به گوش نمی‌رسید. شهر در فاصله‌ی کوتاه میان فروپاشی یک نظم و استقرار نظمی دیگر معلق مانده بود. رژیم پیشین سقوط کرده بود، اما دولت تازه هنوز به نهاد مشترک و مورد اعتماد همه تبدیل نشده بود. ادارات و وزارت‌ها نام دولت را حمل می‌کردند؛ اما قدرت واقعی میان فرماندهان، تنظیم‌ها و شبکه‌های شخصی تقسیم شده بود.

در چنین فضایی، هیچ حرکت سیاسی را نمی‌شد تنها از ظاهر آن فهمید. یک مقام دولتی ممکن بود نشانه‌ی مشارکت باشد یا وسیله‌ی جذب و مهار یک فرمانده تلقی شود. استقبال می‌توانست هم تجلیل از گذشته باشد و هم زمینه‌ای برای آرایش تازه‌ی قدرت. ورود سید جگرن را باید در همین قاب دید.

***

سید جگرن در حافظه‌ی بخشی از جامعه‌ی هزاره، تنها نام یک فرمانده نبود. نامش با آغاز مقاومت و روزهایی پیوند داشت که نیروهای شوروی و حکومت کابل عملیات‌های بزرگ خود را به هزاره‌جات می‌کشاندند و جبهه‌های محلی با امکانات اندک، اما اعتماد و انگیزه‌ی فراوان، مقاومت می‌کردند. او پیش از آن‌که بسیاری از رهبران دهه‌های بعد در صحنه ظاهر شوند، در میان مردم شناخته شده بود.

عنوان «سید جگرن» نیز تنها یک درجه‌ی نظامی نبود؛ با مرور زمان به بخشی از هویت عمومی او بدل شده بود. این نام از خاطره‌ی جبهه، از زبان مردم و از سال‌های مقاومت آمده بود؛ نه از فرمانی که دولت تازه‌ای در کابل صادر کند. در روز استقبال از سید جگرن، من در همراهی مامایم داکتر واحد، تا ارغندی به پیشواز او رفتم. داکتر واحد در نخستین سال‌های جهاد از فرماندهان جبهه‌ی سید جگرن در شاکی غزنی بود. پس از آنکه در اثر جنگ‌های داخلی، از وطن آواره شد و در پاکستان مهاجر بود، بیشتر در مقام مشاور سیاسی سید جگرن فعالیت می‌کرد. با سقوط حکومت نجیب‌الله، داکتر واحد همراه یاسر و سرور توفان از کویته به کابل آمد و در کنار جنرال علی‌اکبر قاسمی در اکادمی پولیس اقامت گرفت.

اکادمی پولیس در آن روزها تنها یک ساختمان دولتی نبود. در شهری که ساختار مرکزی قدرت فروریخته و هر تنظیم در جست‌وجوی پایگاهی برای استقرار بود، ساختمان‌ها معنای سیاسی و نظامی پیدا کرده بودند. اکادمی پولیس، در کنار علوم اجتماعی، یکی از پایگاه‌های مهم حزب وحدت در کابل بود. اقامتگاه سید جگرن را نیز همین‌جا در نظر گرفته بودند. قوماندان عبدالواحد ترکمنی این مرکز را اداره می‌کرد. سید رحمت‌الله مرتضوی نیز در همین اکادمی اقامت داشت.

این هم‌نشینی در آن روز عادی به نظر می‌رسید: سید جگرن، سید مرتضوی، عبدالواحد ترکمنی، داکتر واحد، جنرال قاسمی و جمعی از نظامیان و فعالان سیاسی، همه در پایگاهی بودند که چتر کلان سیاسی آن حزب وحدت نام داشت. تا دو سال و ده ماه بعد، وقتی حوادث انکشاف کرد و بالاخره به سقوط مقاومت غرب کابل منجر شد، تازه فهمیدیم که زیر این هم‌جواری، چه مسیرهای متفاوت و متعارضی پنهان بود. کسی که در روز ورود سید جگرن نگهبانی یکی از مهم‌ترین مراکز حزب وحدت را بر عهده داشت، کمتر از ده ماه بعد، در گشودن راه حمله‌ بر افشار سهم گرفت. در «آرامش قبل از توفان»، مکان‌ها همان مکان‌ها بودند؛ اما معناهای‌شان هنوز کامل نشده بود.

***

برای استقبال از سید جگرن، برنامه‌ای پرشکوه طرح‌‌ریزی شده بود. هزاران نفر تا نزدیکی‌های ارغندی رفتند. جمعیت، نه‌تنها از یک فرمانده، بلکه از بخشی از خاطره‌ی تاریخی خود استقبال می‌کرد. جامعه‌ی هزاره در آن لحظه، پس از سال‌ها حاشیه‌نشینی، احساس می‌کرد به پایتخت بازگشته است. فرماندهان و رهبرانش می‌توانستند آشکارا و با همراهی هزاران نفر وارد کابل شوند. جاده‌هایی که در گذشته مسیر لشکرکشی دولت‌ها به هزاره‌جات بودند، این‌بار به مسیر ورود چهره‌های جهاد هزاره به مرکز قدرت تبدیل شده بودند.

سید رحمت‌الله مرتضوی از برجسته‌ترین چهره‌های حزب وحدت بود که برای استقبال تا ارغندی رفته بود. او نخستین سخنرانی استقبالیه را در مقر اکادمی پولیس با شور انقلابی، صدای بلند و بیان آتشین ایراد کرد. روز، روز واژه‌های بزرگ بود: جهاد، پیروزی، آزادی و وحدت. هنوز کمتر کسی از میان جمعیت می‌پرسید که این پیروزی چگونه به دولت تبدیل خواهد شد؛ سهم مردم در تصمیم‌گیری چگونه تعریف خواهد شد و قدرت نظامی چگونه مهار می‌شود؟

پس از مرتضوی، سید جگرن سخنانی کوتاه و پراکنده گفت. تقریباً هیچ کسی نفهمید که او چه می‌خواهد بگوید. از میان جمله‌های ناپیوسته‌اش تنها می‌شد واژه‌هایی درباره‌ی مردم، جهاد و تشکر از استقبال‌کنندگان بیرون کشید. در آن صحنه، فاصله‌ای معنادار میان شور جمعیت و زبان فرمانده دیده می‌شد. مردم با انتظاری بزرگ آمده بودند؛ اما سید جگرن زبان سیاسی منسجمی برای لحظه‌ی تازه نداشت. نامش از گذشته می‌آمد، ولی کابل ۱۳۷۱ بیش از نام و سابقه، به قدرت تحلیل، تشخیص میدان و زبان روشن سیاسی نیاز داشت. فرماندهی یک جبهه در کوهستان با حضور در میدان پیچیده‌ی کابل تفاوت داشت.

***

یکی از نکته‌های مهم مراسم، حضور جمعی از فرماندهان و چهره‌های شورای نظار در میان استقبال‌کنندگان بود. این حضور را می‌شد نشانه‌ی احترام به یک فرمانده باسابقه دانست؛ اما در فضای آن روز، احترام و محاسبه‌ی سیاسی از هم جدا نبودند. احمدشاه مسعود و شورای نظار به‌دقت تحولات حزب وحدت را دنبال می‌کردند. حزب وحدت تازه از دل چندین سازمان شیعی و هزاره شکل گرفته بود و رهبران، فرماندهان و شبکه‌های پیشین، غرور و سابقه‌ی خود را داشتند و همه به یک اندازه در برابر مرکزیت تازه تسلیم نشده بودند. برای مسعود، هر چهره‌ی بانفوذ در درون حزب وحدت می‌توانست راهی برای تماس، امکان ائتلاف و در صورت نیاز، نقطه‌ی توازن در برابر مزاری باشد.

سید مرتضوی می‌نویسد که فردای ورود سید جگرن، او را با جمعی از مجاهدان شیعه نزد احمدشاه مسعود برد. مسعود در آن زمان وزیر دفاع بود. داکتر واحد و ملک سلیمان نیز در این دیدار حضور داشتند. شتاب در برگزاری این دیدار معنادار بود: سید جگرن هنوز به‌درستی در کابل مستقر نشده بود که نخستین پیوند رسمی با مرکز قدرت نظامی دولت تازه برقرار شد.

در این ملاقات، دو نوع سرمایه در برابر هم قرار گرفت: سرمایه‌ی تاریخی سید جگرن و قدرت بالفعل مسعود. مسعود عنوان وزیر دفاع داشت، اما قدرتش از عنوان نمی‌آمد؛ شورای نظار، شبکه‌ی فرماندهان و نیروی نظامی منظم پشتوانه‌ی واقعی او بود. سید جگرن، در مقابل، نام و سابقه داشت؛ اما در کابل نیروی منظم و ساختار سیاسی متناسب با نام خود در اختیار نداشت. در چنین شرایطی، یک عنوان می‌توانست سرمایه‌ی تاریخی او را به ساختار قدرت مسعود پیوند دهد. به نظر می‌رسید مسعود نیز به همین معادله چشم دوخته بود.

***

سید مرتضوی می‌نویسد: «در پایان ملاقات، بنده از آقای مسعود خواستم که آقای جنرال را به معاونت اول وزارت دفاع منصوب نماید.» طبق روایت مرتضوی، مسعود بی‌درنگ پذیرفت و گفت: «از فردا آقا صاحب به عنوان معاون اول وزارت دفاع مشغول گردد.» سرعت این تصمیم نیز، درست مانند رفتن سید جگرن به دیدار مسعود، در ظاهر نشانه‌ی حرمت و اعتماد بود: یکی از فرماندهان باسابقه‌ی هزاره وارد کابل شده و وزیر دفاع، بدون تشریفات طولانی، او را به معاونت اول خود منصوب می‌کرد.

اما مزاری این صحنه را از زاویه‌ای دیگر می‌دید. او نه به بزرگی عنوان، بلکه به مناسبات قدرتی نگاه می‌کرد که عنوان در درون آن قرار داشت. می‌پرسید چه کسی مقام را می‌دهد و چه کسی دریافت می‌کند؛ معاون اول چه نیرویی زیر امر دارد و این انتصاب چه تأثیری بر اتوریته‌ی حزب وحدت می‌گذارد. فردای آن ملاقات، سید جگرن و ملک سلیمان به وزارت دفاع رفتند و مشغول کار شدند؛ اما معلوم نبود حدود صلاحیت معاون اول چیست و کدام نیرو از او فرمان می‌برد. عنوان بزرگ بود؛ قدرت واقعی همچنان در شبکه‌ی مسعود و شورای نظار متمرکز بود. سید جگرن هم از لحاظ جسمی ضعیف و ناتوان بود، هم شنوایی‌اش فوق‌العاده آسیب دیده بود و هم از لحاظ ذهنی، پرت و ناکاره بود. معاونت اول وزارت دفاع، کلاهی بر سر او بود که فقط مزاری می‌توانست معنای سیاسی پشت پرده‌ی آن را در ذهن احمدشاه مسعود و اراکین شورای نظار بخواند. واکنش فوری او نیز ناشی از همین درک و خوانش متفاوت بود که سید مرتضوی و سید جگرن و اطرافیان او را به شدت غافل‌گیر کرد.

***

سید مرتضوی در «قصه‌های زندگی» خود می‌نویسد که وقتی مزاری از جریان آگاه شد، به‌شدت ناراحت گردید. طبق روایت او، دو روز بعد، مزاری به او گفت: «این کار شما به مصلحت نبود که آقای جنرال معاون مسعود شود.» این جمله کوتاه بود، اما پشت آن مجموعه‌ای از نگرانی‌های سیاسی و تاریخی قرار داشت.

واکنش مزاری را نمی‌توان تنها به رقابت شخصی فروکاست. مسأله، جایگاه حزب وحدت و اتوریته‌ی جامعه‌ای بود که تازه می‌کوشید از پراکندگی تاریخی عبور کند. جامعه‌ی هزاره سال‌ها از طریق افراد و گروه‌های جداگانه با قدرت مرکزی رابطه برقرار کرده بود. مرکز می‌توانست یکی را مقام بدهد، دیگری را کنار بزند و از رقابت میان آنان برای مهار کل جامعه استفاده کند. حزب وحدت تلاشی بود برای پایان‌دادن به همین الگو؛ برای آن‌که هزاره‌ها نه از طریق چند چهره‌ی پراکنده، بلکه با اتوریته‌ی سیاسی مشترک در ساختار کشور ظاهر شوند.

از نگاه مزاری، معاون‌شدن سید جگرن بدون مشوره و تصمیم حزب وحدت، بازگشت به همان سنت قدیمی بود: فردی هزاره مقام می‌گیرد، اما جامعه در تعریف مقام و ساختار سهم ندارد. فرد در ظاهر ارتقا می‌کند، اما اتوریته‌ی جمعی پایین می‌آید. مزاری می‌گفت جایگاه سید جگرن به‌مراتب بالاتر از آن است که به معاونتی پوشالی تقلیل یابد. از نگاه او، مقام وزارت دفاع هنوز بر اساس قرارداد ملی و مشارکت واقعی شکل نگرفته بود. مسعود مقام توزیع می‌کرد، اما تعریف قدرت همچنان در اختیار خودش بود. این همان فاصله‌ی میان «بودن در قدرت» و «بودن به تصمیم دیگری» بود.

***

سید مرتضوی و سید جگرن به اعتراض مزاری اعتنای زیادی نکردند. وقتی برهان‌الدین ربانی به ریاست جمهوری رسید، بار دیگر نزد او رفتند و درجه‌ی استر جنرالی را برای سید جگرن گرفتند. سید مرتضوی در این باره خودش تعبیر جالبی دارد که می‌گوید: «سید جگرن دوران جهاد شد، استر جنرال.» این جمله در ظاهر، لحنی افتخارآمیز دارد؛ اما طنزی تاریخی نیز در آن پنهان است. «سید جگرن» نامی بود که مردم و تاریخ جهاد به او داده بودند؛ «استر جنرال» درجه‌ای بود که دولتی بی‌ثبات به او اعطا می‌کرد.

عنوان بزرگ‌تر شد، اما قدرت واقعی افزایش نیافت. سید جگرن استر جنرال شد، بی‌آن‌که اردویی متناسب با این درجه در اختیار داشته باشد. معاون اول وزارت دفاع بود، اما وزارت دفاع در عمل در اختیار مسعود و شورای نظار قرار داشت. گاهی قدرت، برای مهار یک چهره، نام او را بزرگ و معنایش را کوچک می‌کند. درجه و لقب بالا می‌رود، اما استقلال و صلاحیت پایین می‌آید. مزاری منزلت سید جگرن را در فرمان ربانی یا مسعود نمی‌دید؛ در سابقه‌ی تاریخی و پیوندش با مردم می‌دید. اعتماد زمانی شکل می‌گیرد که عنوان، بخشی از قرارداد روشن و برابر باشد. وقتی عنوان جای قرارداد را بگیرد، اعتماد به معامله تبدیل می‌شود.

***

یکی از جالب‌ترین خاطره‌های من از رفت‌وآمدهایم به اکادمی پولیس برای دیدار با داکتر واحد و جنرال علی‌اکبر قاسمی، به تلاش‌هایی مربوط می‌شود که برای رساندن جنرال خداداد به ریاست امنیت ملی جریان داشت. اکادمی پولیس تنها محل اقامت نظامیان نبود؛ به کانونی برای مشوره، طرح و تصمیم سیاسی بدل شده بود. در اتاق‌های آن‌جا، از ساختار دولت، مقام‌های امنیتی، وزیران پیشنهادی و نسبت نیروهای مختلف با حزب وحدت سخن گفته می‌شد.

من اغلب در ساعت‌های بعد از ظهر به دیدار مامایم می‌رفتم. بسیاری از روزها می‌دیدم که داکتر واحد، جنرال علی‌اکبر قاسمی و جنرال خداداد در بحثی جدی غرق‌اند. موضوع اصلی، پیشنهاد جنرال خداداد برای ریاست امنیت ملی بود. آنان می‌خواستند سید رحمت‌الله مرتضوی این نامزدی را در ساختار تصمیم‌گیری حزب وحدت مطرح کند. داکتر واحد از من نیز می‌خواست با استفاده از آشنایی‌هایی که در حلقات رهبری حزب وحدت و افراد نزدیک به مزاری داشتم، در این زمینه ذهنیت‌سازی کنم.

حدس من این بود که شتاب در تعیین سید جگرن به معاونت وزارت دفاع، دو هدف داشت: نخست، شایبه‌ی رقابت احتمالی میان او و جنرال خداداد را رفع کند تا جنرال خداداد در کاندیداتوری برای پست وزارت امنیت ملی رقیب نداشته باشد؛ دوم، سید مرتضوی و همراهانش را به حمایت از نامزدی جنرال خداداد متمایل سازد. اگر برداشت من درست باشد، معاونت سید جگرن تنها تصمیمی لحظه‌ای در پایان دیدار با مسعود نبود؛ بخشی از یک آرایش پیچیده‌تر داخلی نیز بود. کسانی که آن را پیشنهاد می‌کردند، به همان اندازه که به رابطه با وزارت دفاع می‌اندیشیدند، به توزیع مقام در درون جامعه‌ی هزاره نیز فکر می‌کردند. داکتر واحد، جنرال علی اکبر قاسمی و جنرال خداداد سه نامی بودند که به نظر من در ایجاد و طرح این سناریو نقش داشتند.

***

فقط دو روز پس از نخستین جنگ میان حزب وحدت و اتحاد اسلامی در پل سرخ به تاریخ ۱۴ جوزای ۱۳۷۱، جلسه‌ی شورای مرکزی و شورای عالی نظارت حزب وحدت برگزار شد. در آن جلسه، شورایی پانزده‌نفری با نام «شورای تصمیم‌گیری» تشکیل گردید و ریاست آن به مزاری سپرده شد. سید مرتضوی اسم اعضای این شورا را برمی‌شمارد: عبدالعلی مزاری، محمدکریم خلیلی، قربانعلی عرفانی، یوسف‌علی ذکی، معلم‌زاده، سید حسین محقق‌زاده، حسین شیخ‌زاده، عبدالحسین مقصودی، سید حسین عالمی بلخی، عبدالحق شفق، سید مصطفی کاظمی، سید محمدحسن جنرال، امینی اشترلی و خود سید رحمت‌الله مرتضوی.

شکل‌گیری این شورا، در نفس خود، یک پیشرفت بود. پیش از آن، تصمیم‌های اصلی حزب یا از طریق مشوره‌های غیررسمی میان رهبران شکل می‌گرفت یا به فرد محوری ختم می‌شد. شورای تصمیم‌گیری تلاشی بود برای نهادسازی: برای آن‌که قدرت نه در یک نفر، بلکه در یک ساختار با پانزده رأی متمرکز شود. این که مزاری در لحظه‌ای که می‌توانست کامل‌ترین کنترل را بر تصمیم‌ها داشته باشد، برای نهادی رأی داد که نامزد خودش را شکست داد، خود یکی از گویاترین نشانه‌های فهم او از رهبری است.

این شورا در زمانی شکل گرفت که حزب وحدت در برابر دو آزمون هم‌زمان قرار داشت: از یک‌سو باید در برابر جنگ واکنش نشان می‌داد؛ از سوی دیگر، باید نمایندگان خود را در دولت تازه معرفی می‌کرد. بحث انتخاب وزیران، رئیس امنیت ملی، سفیران و اعضای شورای جهادی، به یکی از دشوارترین موضوع‌های درون حزب تبدیل شد. سید مرتضوی می‌نویسد: «بعد از اعلام اصل توافق، بحث روی انتخاب وزرا، رییس امنیت ملی و سفرا شروع و سه روز متوالی در این مورد بحث شد. هرکس از اعضای شورای مرکزی و شورای عالی نظارت حزب وحدت، یا خودش کاندیدای وزارت و سفارت بود یا یک نفر از حزب سابقش را مطرح می‌کرد. مذاکرات بسیار طولانی و ملال‌آور بود.»

سید مرتضوی می‌نویسد که او برای عبور از بن‌بست پیشنهاد کرد که «وزیران و مقام‌های بلند دولتی از اعضای گروه‌های سابق تشکیل‌دهنده‌ی حزب وحدت نباشند». استدلال او دو بخش داشت: «نخست، اعضا بر سر افراد خود به توافق نمی‌رسیدند. دوم، انتخاب متخصصان بیرون از ساختار حزب می‌توانست ارزش مردمی داشته باشد و نشان دهد حزب وحدت به دنبال شایسته‌سالاری است، نه حزب‌سالاری». به گفته‌ی مرتضوی، مزاری از این طرح به‌شدت حمایت کرد. این حمایت با تصویری که گاه از مزاری به‌عنوان رهبری خودمحور و انحصارطلب ارائه می‌شود، سازگار نیست. او در لحظه‌ای که می‌توانست مقام‌ها را میان رهبران حزب تقسیم کند، از طرحی حمایت کرد که کادرهای متخصص بیرون حزب را وارد دولت سازد.

طبق روایت مرتضوی، «طرح برای تأیید به شورای مرکزی در بامیان مخابره شد؛ اما شورای بامیان آن را رد کرد. نظر آنان این بود که وزیران باید از اعضای حزب وحدت باشند». استدلال آن‌ها این بود  که هزاران نفر از مجاهدین در جهاد قربانی داده بودند؛ اکنون چرا ثمره‌ی آن به کسانی برسد که عضو حزب نبوده‌ و چه بسا که در حزب کمونیست ضد مجاهدین بوده و در برابر مجاهدین جنگیده اند؟ اینجا دو فهم از قدرت در برابر هم قرار داشت: یک نگاه، مقام را نتیجه و ثمره‌ی جهاد حزبی می‌دید؛ نگاه دیگر، آن را مسئولیتی ملی می‌دانست که باید بر اساس شایستگی سپرده شود. مزاری، در آن مقطع، جانب نگاه دوم را گرفت.

***

با وجود مخالفت شورای بامیان، نظر شورای تصمیم‌گیری بر این قرار گرفت که وزیران و مقام‌های پیشنهادی از کادرهای متخصص بیرون حزب انتخاب شوند. در نتیجه، جنرال خداداد هزاره به عنوان وزیر امنیت ملی، یعقوب لعلی به عنوان وزیر معادن و صنایع، و عبدالواحد سرابی به عنوان وزیر انکشاف دهات معرفی شدند. نامزدی جنرال خداداد حاصل همان بحث‌هایی بود که روزها در اکادمی پولیس شاهدش بودم. داکتر واحد و جنرال قاسمی سید مرتضوی را قانع کردند، مرتضوی نام او را در شورا مطرح ساخت و اعضا رأی دادند.

اما اعلام این تعیینات با واکنش تند شماری از فرماندهان و رهبران حزب در کابل روبه‌رو شد؛ کسانی که بیرون شورای تصمیم‌گیری بودند و خود را از مقام‌ها محروم می‌دیدند. اعضای شورای ولایتی سازمان نصر منحل‌شده، با پیشگامی شیرحسین مسلمی، در صف نخست اعتراض قرار گرفتند. آن‌ها انتخاب افراد غیر حزبی را خیانت به آرمان جهاد و خون شهدا خواندند. اما هیچ‌کس در بیرون نمی‌گفت جنرال خداداد نامزد چه کسی بود و چگونه وارد فهرست شد. سید مرتضوی و دیگر اعضای شورا خاموش ماندند. تمام کاسه‌کوزه‌ها بر سر مزاری شکسته شد؛ زیرا او رئیس شورای تصمیم‌گیری بود.

مزاری نیز رازهای درون شورا را بیرون نریخت. حتی برای دفاع از خود نگفت چه کسی کدام نامزد را مطرح کرده یا به چه کسی رأی داده است. ماجرا دو سال در این ابهام ماند. پس از انتخابات حزب در سال ۱۳۷۳ و در جریان دیدارهای مردمی به مناسبت عید، او برای نخستین بار بخشی از حقیقت را گفت. محقق‌زاده را که در جلسه حضور داشت شاهد گرفت و اظهار کرد که جنرال خداداد نامزد او نبوده است. مزاری فرد دیگری را پیشنهاد کرده بود که رأی نیاورده بود. نامزدهای برگزیده از میان پانزده عضو شورا، نه رأی موافق گرفته بودند. این سخن، تصویر روشنی از سازوکار تصمیم در حزب وحدت به دست می‌دهد: مزاری رئیس شورا بود، اما نظر شخصی‌اش الزاماً تصمیم نهایی نمی‌شد.

این یکی از الگوهای تکرارشونده‌ی رهبری مزاری بود. تصمیم جمعی گرفته می‌شد، اما وقتی با اعتراض مواجه می‌شد، همه خاموش می‌ماندند و مسئولیت بر دوش مزاری می‌افتاد. این سکوت، هم قدرت او بود و هم تراژدی‌اش. اگر اسرار شورا را افشا می‌کرد، شاید خود را از اتهام نجات می‌داد؛ اما اعتماد درون ساختار تصمیم‌گیری را نابود می‌ساخت. او راه دوم را برگزید. خط محوری «اعتماد» در این‌جا بار دیگر آشکار می‌شود: اعتماد در یک جمع، تنها به معنای آن نیست که افراد آزادانه رأی دهند؛ باید مسئولیت رأی خود را نیز بپذیرند.

***

چند روز پس از آن‌که سید جگرن به دیدار مسعود رفت و معاونت وزارت دفاع را پذیرفت، احمدشاه مسعود برای خوش‌آمدگویی به اکادمی پولیس آمد. در ظاهر، این دیدار نشانه‌ی احترام متقابل بود؛ اما در آن فضای حساس معانی دیگری نیز داشت. مسعود با آمدن به اکادمی پولیس رابطه‌ی مستقیم خود با سید جگرن را تثبیت می‌کرد و نشان می‌داد که برای تماس با جامعه‌ی هزاره تنها به مزاری و علوم اجتماعی وابسته نیست. چهره‌های دیگری در حزب وحدت وجود دارند که حاضرند با او کار کنند و میزبانش باشند.

در سیاست نمادین، محل دیدار اهمیت فراوان دارد. کسی که به دفتر دیگری می‌رود، به‌گونه‌ای جایگاه او را به رسمیت می‌شناسد. علوم اجتماعی مرکز سیاسی و نظامی حزب وحدت بود. رفتن مسعود به آن‌جا به معنای پذیرفتن مزاری به‌عنوان طرفی مستقل و هم‌سطح در مذاکره بود. اما اگر مزاری به اکادمی پولیس می‌رفت، در محفلی حاضر می‌شد که محور آن رابطه‌ی مسعود و سید جگرن بود؛ نه میزبان اصلی بود و نه طرف مستقیم. به همین دلیل، سید مرتضوی و همراهانش از مزاری خواستند در محفل شرکت کند. انتظار آن‌ها نیز چیزی جز قبولی مزاری نبود. اما معلوم شد که آن‌ها مزاری را خوب نشناخته بودند.

***

پاسخ مزاری کوتاه و قاطع بود: «مسعود یک قوماندان است. اگر با من کاری داشته باشد، خودش به علوم اجتماعی می‌آید. در غیر آن، نیازی نیست که من در محفل دیدار او با سید جگرن به اکادمی پولیس بروم.» این جمله را نمی‌توان تنها نشانه‌ی غرور یا سرسختی دانست. در شرایط کابل، بیانیه‌ای روشن درباره‌ی سطح و چارچوب رابطه‌ی سیاسی بود. سرور توفان که از هم‌راهان داکتر واحد مامایم و از دوستان جنرال علی اکبر قاسمی بود، جزئیات بیشتری از این واکنش و پاسخ مزاری را هنوز هم به خاطر دارد که از آن با شیرینی حکایت می‌کند.

مزاری اهمیت مسعود را انکار نمی‌کرد. می‌دانست مسعود وزیر دفاع، فرماندهی نیرومند و مرکز ثقل قدرت نظامی دولت است. تأکیدش بر «قوماندان»بودن مسعود، مرزبندی میان فرماندهی نظامی و نمایندگی سیاسی بود. مسعود قدرت نظامی داشت، اما این قدرت نباید به او حق می‌داد جایگاه تمام نیروهای دیگر را تعیین کند. مزاری خود را دبیرکل حزبی می‌دانست که بخش بزرگی از جامعه‌ی هزاره و شیعه را نمایندگی می‌کرد و حالا رکن اصلی قدرت در تعیین معادلات سیاسی کشور بود. علوم اجتماعی نیز تنها محل اقامت مزاری نبود؛ نشانه‌ی اتوریته‌ی حزب وحدت بود. اگر مسعود با مزاری کاری داشت، باید از دروازه‌ی همین اتوریته وارد می‌شد.

پاسخ مزاری همین معنا را داشت: ما تنها به دربار شما نمی‌آییم؛ شما نیز باید به خانه‌ی ما بیایید. این برخورد بخشی از حساسیت او نسبت به عزت جامعه بود. جامعه‌ای که قرن‌ها برای دیده‌شدن به درگاه دیگران رفته بود، این‌بار باید قدرت آن را پیدا می‌کرد که طرف مقابل نیز برای گفت‌وگو به مرکز آن بیاید. قصه‌ی معاونت سید جگرن، نمونه‌ی کوچک اما روشن همان اختلاف بزرگی بود که بعدها رابطه‌ی مسعود و مزاری را به جنگ کشاند: مسعود اصل حضور دیگران را می‌پذیرفت، اما می‌خواست خود تعیین کند چه کسی، در کجا و با چه صلاحیتی حضور داشته باشد. مزاری می‌گفت ما نمی‌خواهیم تعیین شویم؛ می‌خواهیم در تعیین شریک باشیم. کما اینکه همین نکته را در دیدار خود با ربانی نیز تصریح کرده بود.

مزاری با برخورد خود در برابر مسعود، یک تفاوت پارادایمی را برجسته می‌کرد، نه صرفاً گزینش یک تاکتیک نظامی یا سیاسی را. مسعود نظم را از بالا می‌ساخت؛ شبکه‌ای از وفاداری‌ها و وابستگی‌های شخصی که با توزیع عنوان، مقام و رابطه شکل می‌گرفت. در این نظم، هر فرماندهی که به حلقه‌ی مسعود می‌پیوست، بخشی از یک منظومه‌ی وسیع‌تر می‌شد. این روش قدرت را یکپارچه می‌ساخت؛ اما در عوض، هر بازیگر مستقل را یا به درون این منظومه جذب می‌کرد یا در بیرون آن به حاشیه می‌راند. مزاری، که خود نماینده‌ی بخشی از جامعه بود که در تاریخ سیاسی افغانستان به حاشیه رانده شده بود، درست این الگو را به چالش می‌کشید: این جامعه نباید دوباره میان جذب‌شدن در سلسله‌مراتب قدرتی دیگر یا ماندن در حاشیه انتخاب کند.

***

در روز ورود سید جگرن، اکادمی پولیس پایگاهی مهم و پررفت‌وآمد بود. عبدالواحد ترکمنی آن را اداره می‌کرد. او سابقه‌ی ارتباط با شورای اتفاق را داشت. من تا زمانی که داکتر واحد مامایم در کابل بود، چند بار به آن‌جا رفتم. از همان‌جا، دو بار در همراهی داکتر واحد، به مقر فرقه‌ی ۹۵ که در خواجه بغرا بود، رفتیم. جنرال بسم‌الله آبی رییس ارکان فرقه بود. او را نیز برای اولین بار در مقر ریاست ارکان فرقه، در همان‌جا شناختم. شخص دیگری را که در دفتر ریاست ارکان فرقه‌ی ۹۵ دیدم، حمید، قهرمان کوه افشار بود. او را نیز نخستین‌بار بود که ملاقات می‌کردم؛ جوانی که بعدها قصه‌اش در میان آتش و مقاومت کوه افشار معنا یافت.

اکادمی پولیس در بهار ۱۳۷۱ محل استقبال، مشوره و طراحی مقام‌های دولتی بود. مسعود به آن‌جا آمد. داکتر واحد مامایم می‌گفت که در جریان دیدار مسعود، درباره‌ی اجراآت سید جگرن در معاونت وزارت دفاع و رابطه‌ی آینده‌ی حزب وحدت و دولت اسلامی گفت‌وگو شد.

کمتر از یک سال بعد، همین محور جغرافیایی به یکی از مسیرهای حمله به افشار تبدیل گردید. عبدالواحد ترکمنی، که زمانی فرمانده پایگاه حزب وحدت بود، بنا بر روایت‌های عام در حزب وحدت، در معامله‌ای با سید حسین انوری خریداری شد و راه نیروهای شورای نظار را برای حمله بر علوم اجتماعی و نقاط دیگر افشار باز کرد.

همین‌جا «آرامش قبل از توفان» معنای کامل می‌یابد. در روزهای آرام، دروازه در دست خودی است؛ درباره‌ی مقام و وزارت سخن گفته می‌شود. اما اعتماد هنوز به نهاد، قانون و پاسخ‌گویی تبدیل نشده است. وفاداری‌ها شخصی و شکننده‌اند. در جنگ، دیوار همیشه از بیرون فرو نمی‌ریزد؛ گاهی دروازه از درون باز می‌شود. قصه‌ی عبدالواحد ترکمنی، قصه‌ی خیانت یک فرمانده نیست؛ قصه‌ی وضعیتی است که امنیت هزاران نفر به وفاداری یک فرد وابسته می‌شود. وقتی دولت و نظام پاسخ‌گویی وجود ندارد، یک قوماندان می‌تواند سرنوشت محله یا یک معادله‌ی بزرگ را تغییر دهد.

***

احد بهادری در یکی از پست‌های فیسبوکی خود، یکی از روزهای اواخر بهار ۱۳۷۳ را روایت می‌کند. او می‌نویسد که آن روز کتابچه‌ی ملاقات‌های مزاری را مرور می‌کرد تا از برنامه‌های مهم برای خبرنامه‌ی وحدت گزارش تهیه کند. یکی از برنامه‌ها با عنوان «دیدار متنفذین و قوماندانان ولایت پروان» ثبت شده بود. برای بهادری، عنوان این دیدار، عادی به نظر می‌رسید و هیچ نشانه‌ای نداشت که قرار است یکی از تلخ‌ترین زخم‌های غرب کابل وارد اتاق شود.

بهادری می‌نویسد که نزدیک ظهر، حدود بیست نفر آمدند: رزمجو، عضو شورای مرکزی حزب وحدت، قضوی، از فرماندهان معروف حرکت، حاجی امینی، فرمانده فرقه‌ی ۹۶، قوماندان شفیع، حاجی محراب، تعدادی از فرماندهان حزب وحدت و حرکت و چند تن از محاسن‌سفیدان. ترکیب هیأت سنگین بود. آنان تنها اعضای خانواده‌ی یک زندانی نبودند، فرماندهان و متنفذانی بودند که حضور جمعی‌شان می‌توانست فشار سیاسی و اخلاقی ایجاد کند.

اتاق ملاقات مزاری در ساختمان دارالانشا قرار داشت. دیوار سمت چپ، در کنار پنجره‌ها، خمیدگی نیم‌دایره‌واری داشت. کسی که در آن قسمت می‌نشست، از دید فردی که در بالای مجلس قرار داشت به‌خوبی دیده نمی‌شد. پیش از آمدن مزاری، حاجی محراب و شفیع کوشیدند خود را در همان خمیدگی دیوار پنهان کنند. همین جزئیات، اضطراب پنهان مجلس را آشکار می‌کند. آنان هنوز سخنی نگفته بودند، اما می‌دانستند موضوعی که آورده‌اند ساده نیست. می‌دانستند افشار برای مزاری نام یک عملیات گذشته نیست؛ زخمی زنده است.

***

بنا بر روایت بهادری، وقتی مزاری وارد شد، در بالای مجلس رو به دروازه نشست. چپن نپوشیده و سرش برهنه بود. رزمجو سخن را آغاز کرد. پیرمردی را که کنار دروازه نشسته و عصایی در دست داشت نشان داد و گفت: «ایشان پدر قوماندان عبدالواحد است که در قضیه‌ی افشار دستگیر شده و در زندان حزب وحدت است.» با شنیدن نام افشار، چهره‌ی مزاری تغییر کرد. بهادری می‌نویسد هرگاه موضوع افشار پیش می‌آمد، رنگ از صورت مزاری می‌پرید؛ گویی ذره‌ای خون در چهره‌اش باقی نمانده است. رگ پیشانی‌اش برآمده و کبود می‌شد.

افشار برای مزاری یک پرونده‌ی نظامی نبود. با نام آن، تصاویر کشتار، تجاوز، مفقودی، آوارگی و سقوط خطوط دفاعی وارد اتاق می‌شد. رزمجو با شتاب ادامه داد. گفت خانواده‌ی عبدالواحد شنیده‌اند که حزب وحدت شماری از زندانیان را عفو می‌کند. آمده‌اند ضمانت کنند که اگر او آزاد شود، توبه کند، از افغانستان بیرون برود و دیگر بازنگردد. پیشنهاد در ظاهر راهی میانه بود: نه تبرئه، نه آزادی بدون شرط؛ توبه، تبعید و ضمانت. اما برای مزاری، مسأله تنها سرنوشت یک فرد نبود. اگر خیانت افشار با شفاعت چند فرمانده پایان می‌یافت، قول او به مردم چه می‌شد؟

***

وقتی سخنان رزمجو پایان یافت، سکوتی سرد و سنگین بر مجلس حاکم شد. مزاری لحظه‌ای به پدر عبدالواحد خیره ماند و گفت: «آته واحد! من انتظار داشتم که می‌آیی و یخن مرا می‌گیری که چرا این خاین را تا حالا اعدام نکردی. این افتخار بود برایت که می‌آمدی و می‌گفتی واحد بچه‌ی من نیست؛ بلکه ننگ من، ننگ خانواده و قومم است؛ نه این‌که بیایی از او شفاعت کنی.»

این سخن برای پدری که به امید نجات فرزند آمده بود، بسیار سخت بود. اما مزاری از او می‌خواست پیوند اخلاقی با مردم را بر پیوند خونی مقدم بداند. خیانت در افشار تنها جرم شخصی نبود؛ زخمی بر عزت جمعی بود. مزاری می‌خواست نظمی بسازد که در آن قوم و خانواده پناهگاه خیانت نباشد. بابه نگاهش را به حاضران برگرداند و گفت آنچه بیشتر متأثرش ساخته این است که فرماندهان نیز برای شفاعت یک خاین آمده‌اند: «غیرت‌تان کجا رفته؟ یادتان رفته که در روزهای بعد از سقوط افشار، در مخابره شما را صدا می‌زدند که بیایید خواهرزاده‌های‌تان را ببرید؟» این جمله، مجلس را از مسأله‌ی یک زندانی به حافظه‌ی فاجعه پرتاب کرد.

قضوی، از فرماندهان معروف حرکت، در سمت چپ مزاری نشسته بود. چشمانش سرخ شده بود و لب‌های خود را می‌جوید تا اشک‌هایش نریزد. مردانی که با تفنگ و فرماندهی شناخته می‌شدند، در برابر یاد افشار به گریه نزدیک بودند. مزاری سکوت کرد. بهادری می‌گوید از صدای نفس‌های خود بدش می‌آمد. سکوت، بخشی از سخن شده بود.

مامای عبدالواحد گفت: «استاد! مه مامای واحد هستم. یک نفر که چوپوش شی گم شوه، پشت شی بور موشه…» مزاری پاسخ را به سطح عدالت عمومی برد: «از تو چوپوش تو گم شده، پشت شی می‌گردی؛ از دیگه مردم صدها بچه و دختر شی گم شده و تا حالی زنده و مرده شی معلوم نیه، حق نداره که بپرسه کی در حق آن‌ها خیانت کرده؟» مامای عبدالواحد گفت: «صاحب، عرض دارم…» مزاری با صدای بلندتر گفت: «عرض مرگته داری؟! کسانی که در افشار گم شدند، آته و ماما و کاکا ندارند؟» مامای عبدالواحد خاموش شد.

مزاری به حاضران گفت: «من به مردم قول داده‌ام که خاینین افشار را می‌گیرم و محاکمه می‌کنم. یک تعدادشان را گرفتیم و بقیه را هم می‌گیریم. در قسمت خاینین ذره‌ای گذشت نمی‌کنم.» این جمله، پیوند رهبری و اعتماد بود. مردم افشار نه‌تنها عزیزان و خانه‌های خود را از دست داده بودند؛ اعتمادشان نیز فرو ریخته بود. رهبر تنها با سخن نمی‌توانست اعتماد را بازگرداند؛ باید نشان می‌داد خیانت هزینه دارد.

بار دیگر سکوتی سنگین مجلس را فرا گرفت. حاجی امینی با لحنی جدی گفت به آنان گفته نشده بود که برای شفاعت عبدالواحد می‌روند؛ گفته بودند که تنها برای ضمانت خروج او می‌آیند. سپس افزود: «به نظر ما خاین، خاین است؛ هرکس که باشد، باید مجازات شود.» افرادی با عنوان «دیدار متنفذان و فرماندهان پروان» آمده بودند؛ اما در پایان ناچار شدند نام واقعی مسأله را بر زبان آورند: خیانت. مزاری در سیاست کلان نیز چنین می‌کرد. چیزی را که دیگران زیر واژه‌های عمومی می‌پوشاندند، نام می‌گذاشت. نام‌گذاری، بخشی از ساختن اعتماد است.

***

اکنون می‌توان دو تصویر را در برابر هم گذاشت. در تصویر نخست، بهار ۱۳۷۱ است. هزاران نفر در ارغندی از سید جگرن استقبال می‌کنند. سید مرتضوی با شور سخن می‌گوید. فرماندهان شورای نظار حضور دارند. سید جگرن معاون وزارت دفاع می‌شود. در اتاق‌های اکادمی پولیس، درباره‌ی ریاست جنرال خداداد و مقام‌های دولت گفت‌وگو جریان دارد. مسعود برای خوش‌آمدگویی می‌آید.

در تصویر دوم، اواخر بهار ۱۳۷۳ است. افشار سقوط کرده، صدها نفر کشته، ناپدید یا آواره شده‌اند. عبدالواحد در زندان است. پدر، ماما و فرماندهان برای عفو او آمده‌اند. اتاق دارالانشا در سکوت فرو رفته و مزاری از قولش به مردم سخن می‌گوید. فاصله‌ی این دو تصویر، تمام تراژدی کابل را در خود دارد. در تصویر نخست، همه‌چیز هنوز امکان بود: امکان دولت، مشارکت، وحدت و حفظ اقتدار. در تصویر دوم، امکان‌ها به زخم تبدیل شده بودند.

عنوان معاونت وزارت دفاع مانع جنگ نشد. ریاست امنیت ملی هرگز آن‌گونه که طراحی شده بود دولت مشترک نساخت. احترام‌های تشریفاتی اعتماد سیاسی ایجاد نکرد. پایگاهی که مرکز مشوره بود، به مسیر حمله تبدیل شد. این قصه نشان می‌دهد چرا مزاری نسبت به اتوریته، انتخاب نمایندگان و رابطه‌ی مستقیم فرماندهان با مرکز قدرت حساس بود. او خطر را تنها در حمله‌ی نظامی نمی‌دید؛ در فرسایش درونی اقتدار نیز می‌دید. جامعه‌ای که فرماندهانش جداگانه مقام بگیرند، خریداری شوند یا از پاسخ‌گویی بگریزند، پیش از آغاز حمله از درون شکسته است.

***

واکنش مزاری به معاونت سید جگرن و برخوردش با شفاعت‌کنندگان عبدالواحد، از یک ریشه می‌آمد: پاسداری از عزت جامعه. در ماجرای سید جگرن، نمی‌خواست سرمایه‌ی تاریخی جامعه با عنوانی پوشالی کوچک شود. در ماجرای عبدالواحد، نمی‌خواست خون و رنج مردم در برابر روابط قومی و شفاعت فرماندهان نادیده گرفته شود. در هر دو صحنه، می‌گفت جامعه باید خود را جدی بگیرد. اگر فرمانده تاریخی‌اش بدون مشوره‌ی ساختار جمعی معاون قدرتی دیگر شود، جامعه‌ی خود را کوچک کرده است. اگر متهم به خیانت را به دلیل نسبت خانوادگی ببخشد، باز هم خود را کوچک کرده است.

اعتماد و اقتدار ممکن است در نگاه نخست متضاد به نظر برسند. اما این قصه نشان می‌دهد که اعتماد بدون اقتدار و پاسخ‌گویی پایدار نمی‌ماند. جامعه‌ای که نتواند نماینده‌ی خود را تعیین کند، چگونه به مذاکره اعتماد کند؟ مردمی که فرماندهان‌شان هر لحظه ممکن است معامله کنند، چگونه به خطوط دفاعی اعتماد کنند؟ اعضای شورایی که رأی می‌دهند اما مسئولیت تصمیم را بر عهده نمی‌گیرند، چگونه اعتماد درون حزب را حفظ می‌کنند؟ مزاری برای ساختن اعتماد، ناچار بود از اتوریته‌ی جمعی پاسداری کند. اتوریته برای او تجمل رهبری نبود، شرط بقا بود.

***

با هر یادداشتی که از این بعد می‌نویسم، یک گام به پایان فصل دوم کتاب «اعتماد» نزدیک‌تر می‌شوم. اسم این فصل «آرامش قبل از توفان» است. این اسم، تنها نام فاصله‌ای زمانی پیش از جنگ‌های بزرگ نیست. نام لحظه‌ای است که هنوز انتخاب‌های دیگر ممکن‌اند. در روز ورود سید جگرن، می‌شد رابطه‌ی حزب وحدت و وزارت دفاع بر پایه‌ی مذاکره‌ی جمعی تنظیم شود. می‌شد جایگاه فرماندهان هزاره نه با انتصاب فردی، بلکه در قرارداد سیاسی روشن تعریف گردد. می‌شد مسعود به علوم اجتماعی برود و با مزاری مستقیم گفت‌وگو کند. می‌شد اکادمی پولیس با ساختار نظارتی اداره شود تا سرنوشت آن به وفاداری یک فرد وابسته نباشد.

توفان ناگهان از آسمان فرود نیامد. از مجموعه‌ای از تصمیم‌های کوچک، عنوان‌ها، سکوت‌ها، سوءظن‌ها و معامله‌ها شکل گرفت. مزاری در هر مرحله یک اصل را یادآوری می‌کرد: جامعه‌ای که جایگاه خود را کوچک بشمارد، دیگران آن را کوچک‌تر می‌کنند. جامعه‌ای که مقام فردی را به‌جای حق جمعی بپذیرد، در لحظه‌ی تصمیم پشت دروازه می‌ماند. جامعه‌ای که از خاین خودی به دلیل قوم و رابطه دفاع کند، دروازه‌هایش دوباره فرو می‌ریزد. اعتماد، تنها رابطه‌ی ما با دیگری نیست؛ رابطه‌ی ما با خویشتن نیز هست.

در هلهله‌ی ارغندی، مردم عزت ازدست‌رفته‌ی خود را جست‌وجو می‌کردند. در سکوت دارالانشا، بهای پاسداری از همان عزت را می‌پرداختند. و این شاید دقیق‌ترین معنای «آرامش قبل از توفان» باشد: لحظه‌ای که امید هنوز در خیابان ایستاده است، اما توفان در اتاق‌های قدرت شکل می‌گیرد و خیانت، بی‌صدا، کنار دروازه انتظار می‌کشد. قصه‌ی سید جگرن و اکادمی پولیس، از همین رو قصه‌ی یک مقام نیست؛ قصه‌ی لحظه‌ای است که جامعه باید میان دیده‌شدن در نمایش قدرت و شریک‌شدن در تعریف قدرت فرق می‌گذاشت… و «اعتماد»، در پیوند میان این دو لحظه، به خط اتصال‌دهنده‌ی نسل‌هایی بدل می‌شود که باید از درس‌های یکدیگر بیاموزند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000