اعتماد (۲۰)؛ رمزگشایی چهار افسانه

در این شماره از یادداشت‌های اعتماد، می‌خواهم چهار افسانه را بازخوانی و رمزگشایی کنم؛ چهار روایتی که در بستر تاریخ معاصر ما، رفته‌رفته از سطح برداشت، تفسیر و داوری سیاسی فراتر رفته‌اند و در ذهن بسیاری چنان صورتِ واقعیت به خود گرفته‌اند که گویی دیگر جای پرسش و تأملی در آن‌ها نمانده است. مقصودم از کاربرد تعبیر «افسانه»، انکار اصل این رویدادها یا نفی کلیتِ تجربه‌های تاریخی در مورد آن‌ها نیست. مراد، نقدِ آن صورت‌بندی‌های مسلط، ساده‌ساز و گاه تبلیغاتی است که بر اثر تکرار، هیجان، غلبه‌ی گفتمان‌های خاص و گاه بر اثر ضعف حافظه‌ی انتقادی جامعه، چنان قوام یافته‌اند که مرزِ میان واقعیت و روایتِ برساخته را تیره و مبهم ساخته‌اند.

از این منظر، این یادداشت صرفاً مناقشه با چند روایت تاریخی نیست؛ تلاشی برای بیرون کشیدن چند حقیقتِ گمنام و مهجور از زیرِ آوارِ سخن‌های کلان، مبالغه‌های رایج، داوری‌های شتاب‌زده و نسبت‌های میراثی است. این حقیقت‌ها برای من صرفاً داده‌های سردِ تاریخی نیستند؛ بخشی از تجربه‌های زیسته‌ی نسلی‌اند که این وقایع را با جان و تن و روان خود لمس کرده، هزینه پرداخته، دیده، آزموده و در بسیاری موارد، حقیقت را در صورتی دیگر تجربه کرده است. از همین‌روست که این نوشته، در عینِ آن‌که نگاهی تحلیلی به تاریخ دارد، نوعی دفاع از حافظه‌ی زیسته و از حقیقت‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده نیز هست.

جوهره‌ی این طرح ذهنی، نخستین بار در جریان روایت‌های شفاهی جنرال علی‌اکبر قاسمی و سید هادی اصغری در ذهنم جرقه زد و بعدها، در روایت‌های حاج کاظم یزدانی، داوود سلطانی و حاجی سلطان سلطانی، آرام‌آرام جان و قوام بیشتری یافت. وقتی جنرال علی اکبر قاسمی و سید هادی از جهاد خود قصه می‌کردند، در لابه‌لای رد پای سخنان آن‌ها با حقیقت‌هایی ظریف، صمیمی و عمیق روبه‌رو می‌شدم؛ حقیقت‌هایی که گویی بازتاب صدها و هزاران تجربه‌ی همانند در سراسر این سرزمین بودند، اما زیر سایه‌ی روایت‌های کلان، پرهیاهو و افسانه‌گونِ قدرت‌ها، از چشم‌ها پنهان مانده بودند. قسمت‌های زیادی از این حقیقت‌ها را خودم نیز در زندگی شخصی خودم شاهد بودم و به خوبی می‌توانستم گواه صادق آنها باشم.

در رد گام‌های جهاد قاسمی و سید هادی و همراهان آن‌ها نشانی از جنگ ابرقدرت‌ها دیده نمی‌شد. آن‌چه در آن‌جا حضور داشت، نه هیبت جنگ سرد بود و نه شطرنج‌بازی‌های استخباراتی شرق و غرب؛ بلکه رنج بود، کوچ بود، ایستادگی بود، ترس بود، امید بود و زندگیِ برهنه‌ی مردمانی که در دل کوه و قریه و دشت، تاریخ را با تن و جان خود حمل می‌کردند. با این همه، در فراز این میدان، رهبران و فرماندهان بزرگ و نام‌آوری نیز بودند که حاصل همه‌ی رنج‌ها، ایستادگی‌ها و فداکاری‌های سید هادی و امثال او را چون کالاهایی مرغوب به بازارهای سیاست منطقه‌ای و جهانی می‌بردند و هر یک به بهایی در معامله‌های بزرگ‌تر به گردش می‌انداختند.

همین روایت‌ها بود که به من امکان داد تا بسیاری از حقیقت‌های نهفته را از زیر لایه‌های افسانه بیرون بکشم. حقیقتِ جنگ‌های داخلی، نسبت واقعی گروه‌ها با ایران و تصویرهای ساخته و پرداخته‌شده درباره‌ی حزب وحدت، مزاری و مقاومت غرب کابل، همه در همین روایت‌های زنده، صمیمی و بی‌واسطه، روشن‌تر و انسانی‌تر خود را نشان دادند. گویی این صداهای آرام و کم‌ادعا، یکی‌یکی از دل پوشه‌های سنگین افسانه‌ها سر برمی‌آوردند و حقیقت را، نه در هیأت شعار و اغراق، بلکه در چهره‌ی تجربه، درد، انتخاب و زندگیِ واقعی انسان‌ها، پیش چشمم می‌گذاشتند.

چهار افسانه‌ای که در این یادداشت به آن‌ها می‌پردازم اینها اند:

  • افسانه‌ی جنگ سرد و تقابل دو ابرقدرت در جهاد افغانستان؛
  • افسانه‌ی جنگ داخلی هزاره‌جات و میزانِ تلفات و خسارات آن؛
  • افسانه‌ی وابستگی هزاره‌ها و گروه‌های هزاره به ایران؛
  • افسانه‌ی حزب وحدت و مزاری به‌عنوان «پیشوای خط عدالت‌خواهی».

هر یک از این‌ها بر بخشی از واقعیت تکیه دارند؛ اما آنچه آن‌ها را به افسانه نزدیک می‌سازد، نه دروغِ محض، بلکه نحوه‌ی روایت‌شدن، بزرگ‌نمایی‌شدن، یک‌جانبه فهمیده‌شدن و تبدیل‌شدن‌شان به چارچوب‌هایی از پیش‌ساخته است؛ چارچوب‌هایی که فهم ما از خود، از تاریخ‌ ما و از نسبت ما با توانایی‌ها و امکان‌های درونی‌ ما را محدود کرده‌اند.

به گمان من، اهمیت این بازخوانی تنها به تصحیح یک خطای تاریخی یا رفع یک سوءتفاهم نظری خلاصه نمی‌شود. این کار، در سطحی عمیق‌تر، با مسأله‌ی «اعتماد» گره خورده است: اعتماد جامعه به نیروی خودی، به آگاهی خودی، به حافظه‌ی خود و به امکانِ برخاستن از درونِ تجربه‌ی خویش. جامعه‌ای که گذشته‌ی خود را بیشتر از پشتِ شیشه‌ی افسانه‌ها ببیند تا در آیینه‌ی حقیقت، رفته‌رفته در نسبت با خویشتن نیز دچار سوءتفاهم می‌شود. چنین جامعه‌ای یا توانِ خود را کمتر از آنچه هست می‌بیند، یا وابستگی‌های خود را طبیعی و ناگزیر می‌پندارد، یا قهرمانان و تجربه‌های تاریخی‌اش را در قالب‌هایی می‌فهمد که بیش از آن‌که محصولِ فهمِ دقیقِ واقعیت باشد، زاده‌ی نیازهای عاطفی، ایدئولوژیک یا تبلیغاتی است.

از همین‌جاست که این بحث از سطحِ یک مباحثه‌ی تاریخی فراتر می‌رود و به مسأله‌ی باور و ایمان به خویشتن در نسلِ امروز و فردا پیوند می‌خورد. می‌خواهم نشان دهم که بخشی از بی‌اعتمادی ما به خود، بخشی از تردید ما در برابر ظرفیت‌های درونی‌ ما و حتی بخشی از آشفتگی ما در داوری درباره‌ی گذشته و حال، از دلِ همین افسانه‌ها تغذیه شده است. رمزگشایی این افسانه‌ها، در این معنا، تنها به گذشته مربوط نمی‌شود؛ تلاشی است برای بازسازی نسبتِ ما با خود، با حافظه‌ی جمعی‌ ما و با آن امکان‌هایی که هنوز در درون ما زنده‌اند، اما کمتر دیده شده‌اند.

این نوشته، بنابراین، دعوتی است به یک نوع بازخوانی انتقادی از همه چیز؛ بازخوانی‌ای نه از سرِ انکار، نه از موضعِ هیجان و نه برای تخریبِ سرمایه‌های نمادینِ جامعه، بلکه برای نزدیک‌تر شدن به حقیقت، پالودنِ حافظه‌ی تاریخی و استوارتر ساختنِ بنیان‌های اعتماد به خویشتن. زیرا هر اندازه که روایت ما از گذشته روشن‌تر، دقیق‌تر و صادقانه‌تر باشد، این امکان نیز بیشتر می‌شود که نسلِ امروز و فردا، خود را نه در آیینه‌ی افسانه‌ها، بلکه در پرتو آگاهی، واقع‌بینی و نیروی درونی خویش بازشناسد.

نخست: افسانه‌ی جنگ سرد و تقابل دو ابرقدرت در جهاد افغانستان

تردیدی نیست که افغانستان در اواخر دهه‌ی هفتاد و سراسر دهه‌ی هشتاد میلادی، به یکی از میدان‌های اصلی تقابل دو ابرقدرتِ شرق و غرب بدل شد. در آن سال‌ها، سازمان‌های بزرگ استخباراتی، از کا‌جی‌بی تا سی‌آی‌ای، درگیرِ رقابتی سنگین و چندلایه بودند و در فرجام نیز این رویارویی با شکستِ شوروی، برتری بلوک غرب و پیروزی سیاسی و استخباراتی امریکا پایان یافت. این بخش از ماجرا، نه دروغ است و نه افسانه؛ واقعیتی بزرگ، تعیین‌کننده و انکارناپذیر است.

اما افسانه از آن‌جا آغاز می‌شود که تمامِ قصه‌ی جهاد افغانستان تنها در همین قاب روایت شود؛ گویی همه‌چیز در سطحِ رقابت دو ابرقدرت، انتقال پول و سلاح، استینگر، مداخله‌ی آی‌اس‌آی و عربستان سعودی و در نهایت شکستِ ارتش سرخ و پایان جنگ سرد خلاصه می‌شد. در این روایت، آنچه بیش از همه دیده می‌شود، قشونِ صد و بیست‌هزار نفری ارتش سرخ است و پشت‌جبهه‌ی عظیمی که امریکا و متحدانش، با صدها میلیون دالر، امکانات استخباراتی و حمایت‌های منطقه‌ای، برای مجاهدین فراهم کردند. این تصویر، در اصلِ خود، نادرست نیست؛ اما تمامِ حقیقت نیز نیست.

در زیر این واقعیتِ کلان، حقیقت دیگری پنهان مانده است: نقشِ گام‌ها، نفس‌ها، رنج‌ها و ایستادگیِ میلیون‌ها انسانِ فقیر، گمنام و بی‌ادعایی که در کوه‌پایه‌ها، قریه‌ها، دره‌ها و دشت‌های افغانستان زیستند، جنگیدند، کوچیدند، کشته شدند و دوام آوردند، بی‌آن‌که از مفاهیمی چون جنگ سرد، رقابت امریکا و شوروی، یا بازی‌های کا‌جی‌بی و سی‌آی‌ای آگاهی روشن و مستقیمی داشته باشند. بسیاری از آنان نه با زبانِ استراتژی جهانی آشنا بودند و نه برای رقابت ابرقدرت‌ها به میدان آمده بودند. آنان در متنِ زندگی روزمره‌ی خود، در دفاع از خانه، باور، عزت، بقا و هویت خویش نفس می‌زدند تا نامِ «مجاهد» را بر خود حفظ کنند.

در همین‌جاست که یک واقعیتِ بزرگ، اگر به‌تنهایی روایت شود، می‌تواند به افسانه بدل گردد. افسانه از آن‌جا زاده می‌شود که یک لایه از حقیقت چنان درشت و فراگیر روایت شود که لایه‌های دیگر را در سایه فرو برد. وقتی نقشِ قدرت‌های بزرگ، طراحی‌های استخباراتی، پول، سلاح و رقابت‌های ژئوپولیتیک چنان برجسته شود که رنج و حضورِ مردم عادی، نقشِ نیروهای گمنام و هزینه‌ای که جامعه‌ی افغانستان با جان و سرنوشتِ خود پرداخت در حاشیه بماند، آن‌گاه با یک روایتِ ناقص و افسانه‌ساز روبه‌روییم، نه با تصویری کامل از حقیقت.

نسل امروز اگر بخواهد از این تجربه چیزی فراتر از یک واقعه‌ی بین‌المللی یا یک خاطره‌ی سیاسی بیاموزد، باید هر دو سطح را یک‌جا ببیند: هم نقشِ قدرت‌های بزرگ، رقابت‌ها، توطئه‌ها و محاسبات جهانی را و هم نقشِ پدران، مادران، روستاییان، مهاجران، مجاهدانِ گمنام و انسان‌های بی‌شماری را که بارِ اصلیِ این فاجعه و این مقاومت را بر دوش کشیدند. جامعه‌ای که بیش از یک‌ونیم میلیون کشته و نزدیک به پنج میلیون آواره بر زمین گذاشت، تنها صحنه‌ی بازی دیگران نبود؛ میدانِ رنج، ایستادگی و هزینه‌پردازی مردمانی نیز بود که اکثریت قاطع‌شان نه چیزی از بازی‌های بزرگ می‌دانستند و نه ارزشی برای آن محاسبات قائل بودند.

اگر افسانه‌ی جنگ سرد چنان بر ذهن ما مسلط شود که این حقیقتِ انسانی و بومی را در زیر خود مدفون سازد، نسل‌های امروز و فردای ما از یکی از مهم‌ترین سرچشمه‌های آگاهی و اعتماد به خویشتن محروم خواهند ماند. زیرا ملتی که سهمِ مردم عادی خود را در ساختن تاریخ نبیند، دیر یا زود به این نتیجه می‌رسد که سرنوشتش همیشه در بیرون از او نوشته شده و نیروی اصلی همیشه از جایی دیگر آمده است. چنین برداشتی، اعتماد جامعه به نیروی خودی را فرسوده می‌کند و باور به خویشتن را از درون تهی می‌سازد.

بازخوانی این افسانه، از همین‌رو، صرفاً تصحیحِ یک روایت تاریخی نیست؛ تلاشی است برای بازگرداندنِ شأن و جایگاهِ انسان‌های گمنامی که تاریخ را با خون، رنج، کوچ، مقاومت و صبوری خود حمل کردند، بی‌آن‌که نامی از آنان در روایت‌های کلان باقی مانده باشد. بدون دیدن این حقیقت، فهم ما از گذشته ناقص می‌ماند و با فهم ناقص از گذشته، نمی‌توان بنیانِ استواری برای آینده ساخت.

در روایت‌های شفاهی و قصه‌هایی که رد پای جنرال علی‌اکبر قاسمی، سید هادی و حاجی سلطان سلطانی را دنبال می‌کردم، گویی با هر یک از آنان سنگی بر سنگی می‌گذاشتم، از تپه‌ای بالا می‌رفتم، از شیبی فرود می‌آمدم و از کمرکوهی می‌گذشتم تا باری از مبارزه‌ای را که در آن روزگار «جهاد» نام داشت، بر شانه‌ی خود حس کنم. در این هم‌راهیِ ذهنی و روایی، اطراف خود را با دقت می‌نگریستم. در آن راه‌های پرسنگلاخ، در آن بدن‌های خسته، در آن نفس‌های بریده و در آن زخم‌هایی که بر تن این مجاهدان یا بر پیکر هم‌سنگران‌شان می‌نشست، هیچ نشان مستقیمی از امریکا، سی‌آی‌ای، دالر، استینگر و شبکه‌های پیچیده‌ی استخباراتی شرق و غرب دیده نمی‌شد. نه در آبله‌ی پاهای آنان اثری از رقابت دو ابرقدرت خوانده می‌شد، نه در ترک‌های دست‌های‌شان و نه در هراسی که در لحظه‌های مرگ و زندگی بر چهره‌های‌شان می‌نشست.

اما راز ماجرا دقیقاً در همین‌جا نهفته است: همان‌جا که چهره‌ی آشکار ابرقدرت‌ها دیده نمی‌شد، معادله‌ی بزرگ نیز در عمل شکل می‌گرفت و حادثه‌ی تاریخی نیز رقم می‌خورد. تاریخ فقط در اتاق‌های استخباراتی، در میزهای سیاست‌گذاری و در نقشه‌های استراتژیک قدرت‌های بزرگ ساخته نمی‌شد، در گام‌های همین مردمان گمنام، در ایستادگی‌های خاموش آنان، در کوچ‌ها، زخم‌ها، گرسنگی‌ها و ماندن‌های‌شان نیز ساخته می‌شد. اگر آن پاها این راه‌ها را نمی‌پیمود، اگر آن شانه‌ها این بار را برنمی‌داشت و اگر آن جان‌ها این هزینه را نمی‌پرداخت، آن معادلات کلان نیز هرگز به صورتی که بعدها در تاریخ ثبت شد، به فرجام نمی‌رسید.

از همین‌رو است که می‌خواهم بگویم این افسانه را باید با دقت بیشتری بازخوانی کنیم تا سهم «واقعیت» و «حقیقت» را در درون آن از هم بازشناسیم. «واقعیت» آن است که جنگ افغانستان در متن رقابت‌های جهانی، در سایه‌ی استراتژی‌های بزرگ و در برخورد منافع ابرقدرت‌ها نیز معنا می‌یافت؛ اما «حقیقت» آن است که این رقابت‌ها بدون بدن‌های واقعی، زندگی‌های واقعی و رنج‌های واقعی مردمانی که در متن آن زیستند، هرگز به سرانجام نمی‌رسید. این بازشناسی، برای من، فقط یک تمرین در فهم تاریخ نیست؛ راهی است برای بیرون کشیدن آن «اعتماد» و «باور»ی که نسل امروز نیاز دارد آن را از دل میراث زیسته‌ی نیاکان خود بیرون بکشد و به دست آرد.

من نمی‌خواهم از نقش استراتژی‌های بزرگ جهانی، از مداخله‌های قدرت‌های بزرگ و از رقابت‌های استخباراتی چشم بپوشم. این‌ها بخشی از واقعیت‌اند و انکارشان چیزی را روشن‌تر نمی‌کند. اما در کنار آن می‌خواهم بر یک نکته‌ی ساده و بنیادی نیز انگشت بگذارم و از زبان پروین اعتصامی بگویم که «مرا هم در این خرمن حاصلی هست». می‌خواهم بگویم در زمینی که من و هم‌نسلانم در آن زیسته‌ایم، در رنجی که مردم ما کشیده‌اند و در تاریخی که از دل آن عبور کرده‌ایم، ما نیز سهم و نقشی داشته‌ایم که نمی‌توان آن را در پای بازیگران بزرگ قربانی کرد. تا ابرقدرت‌ها بتوانند استراتژی‌های خود را پیش ببرند و رقابت‌های خود را به فرجام برسانند، ما نیز با زندگی خاص خود، با زخم‌های خاص خود و با سرنوشت خاص خود، در شکل‌گیری همان معادله حضور داشته‌ایم.

حرف اصلی من همین است: اگر ما سهم خود را در متن این تاریخ نبینیم، اگر رنج و ایستادگی مردم عادی خود را فقط به حاشیه‌ی بازی دیگران فروبکاهیم، بخشی از حقیقت را از دست داده‌ایم. با از دست رفتن این حقیقت، «اعتماد» ما به خویشتن نیز آسیب می‌بیند. حال آن‌که نسل امروز، بیش از هر زمان دیگر، به همین بازشناسی نیاز دارد: به این‌که بداند در دل همه‌ی بازی‌های بزرگ، در زیر سقف همه‌ی روایت‌های درشت و پرطمطراق، انسان‌های گمنام این سرزمین نیز سهمی واقعی در ساختن تاریخ داشته‌اند و همین سهم، بخشی از میراث آگاهی، باور و ایمان به خویشتن ماست.

دوم، افسانه‌ی جنگ داخلی هزاره‌جات و میزان تلفات و خسارات آن

دومین افسانه‌ای که باید با درنگ و احتیاط از آن رمزگشایی شود، افسانه‌ی جنگ داخلی هزاره‌جات و میزان تلفات و خسارات آن است. مقصود من از این تعبیر، نه انکار اصل جنگ‌های داخلی است و نه سبک‌کردن تلخی و ویرانی آن. این جنگ‌ها واقعاً رخ دادند، قربانی گرفتند، کینه برجا گذاشتند و جامعه را از درون فرسودند. اما، چنان‌که در بسیاری از تجربه‌های دردناک تاریخی رخ می‌دهد، واقعیت این جنگ‌ها نیز در گذر زمان، در حافظه‌ی جمعی مردم، در زبان افواه و در بازتاب‌های عاطفی و سیاسی، از اندازه و صورت واقعی خود فاصله گرفت و رفته‌رفته به افسانه نزدیک‌تر شد؛ تا جایی که بخشی از بار آگاهی‌بخش و هدایت‌کننده‌ی خود را از دست داد.

آن‌چه این افسانه را پدید آورد، خودِ جنگ نبود؛ نسبتِ میان رنجِ واقعی و تصویرِ بازسازی‌شده‌ی آن در حافظه‌ی جمعی بود. جامعه‌ی هزاره، با درگیر شدن در جنگ داخلی، تنها با کشته و زخمی و ویرانی روبه‌رو نشد؛ با فروریختن اعتماد، سست شدن پیوندهای اجتماعی و زهرآگین شدن مناسبات درونی خود نیز مواجه شد. پس از جنگ، درد جامعه فقط در سطح واقعیت عینی باقی نماند، به روان جامعه نیز راه یافت، در زبان مردم ته‌نشین شد و در حافظه‌ی جمعی صورتی بزرگ‌تر، سنگین‌تر و هراس‌انگیزتر به خود گرفت.

از همین‌رو، آن‌چه در گذر زمان از جنگ‌های داخلی هزاره‌جات در ذهن بسیاری از مردم باقی ماند، فقط مجموعه‌ای از درگیری‌های محدود و مشخص نبود؛ کابوسی ممتد و فراگیر بود که گویی سراسر هزاره‌جات را در آتشی یک‌پارچه و بی‌مرز فرو برده بود. این تصویر، هرچند از رنجی راستین مایه می‌گرفت، با واقعیت میدانی یکسان نبود و بیش از هر چیز، واکنش و حساسیت جامعه را در برابر جنگ و پیامدهای ناگوار آن بازتاب می‌داد. در سال‌های بعد، رقم قربانیان جنگ‌های داخلی هزاره‌جات در برخی روایت‌های عامه گاه تا چهل هزار، پنجاه هزار و حتی شصت هزار تن بالا برده می‌شد. این ارقام چنان تکرار می‌شد که حتی برای بسیاری از ناظران و تحلیل‌گران آگاه نیز صورت حقیقتی تثبیت‌شده می‌یافت. اما اگر این عددها را با ساختار جمعیتی هزاره‌جات، گستره‌ی واقعی درگیری‌ها، پراکندگی زمانی و مکانی آن‌ها و شمار رویدادهای مشخص بسنجیم، روشن می‌شود که این آمارها با واقعیت تطبیق نمی‌کند.

من بعدها، در گفت‌وگوهای شفاهی با شماری از فرماندهان و کنش‌گران آن دوره و نیز در بررسی‌های موردی و میدانی‌ای که خود دنبال کردم، به‌وضوح دریافتم که میان آن‌چه در افواه رایج بود و آن‌چه در واقع رخ داده بود، فاصله‌ای معنادار وجود داشت. جرقه‌ی نخستینِ این درنگ درباره‌ی آمار واقعی تلفات جنگ‌های داخلی هزاره‌جات، پس از یک دریافت کلان‌تر درباره‌ی آمار تلفات جنگ‌های کابل در سال ۱۳۷۳ در ذهنم زده شد. در فاصله‌ی ماه‌های عقرب تا دلو ۱۳۷۳، من مصروف تحقیق درباره‌ی حادثه‌ی افشار و ۲۳ سنبله بودم. در حاشیه‌ی این تحقیق، ضمن آن‌که با افراد و مراجعی که صاحب معلومات شمرده می‌شدند مصاحبه و گفت‌وگو می‌کردم، اسناد و مدارک فراوانی نیز به دست می‌آوردم و می‌کوشیدم آمار و ارقام شهدا و زخمی‌های جنگ را از منابع گوناگون گردآوری کنم. در این کار، همکارانم در کمیته‌ی فرهنگی نیز با من همکاری داشتند. نتیجه‌ی دریافت‌هایم از این مطالعه‌ی گذرا فوق‌العاده الهام‌بخش و جهت‌دهنده بود.

وقتی عکس‌های شهدا را برای مراسم تجلیل از شهدا در پنجم جدی ۱۳۷۳ جمع‌آوری می‌کردیم – همان مراسمی که بابه مزاری سخنرانی معروفش را در آن ایراد کرد و گفت: «در افغانستان شعارها مذهبی، اما عملکردها نژادی اند» – برای نخستین بار توانستیم آمار نسبتاً دقیقی از میزان کشته‌های دو سال و هشت ماه جنگ در کابل به دست آوریم. این آمار برای من به مبنای تحلیلی راه‌گشا از وضعیت مقاومت غرب کابل قرار گرفت؛ تحلیلی که بعدها در بسیاری از نوشته‌ها و سخنرانی‌هایم به آن اشاره می‌کردم. بر اساس آماری که از کمیته‌ی فرهنگی، اتحادیه‌ی تعاون اسلامی، بنیاد شهید و شورای مساجد به دست آوردیم ــ که هر یک به‌گونه‌ای جداگانه فهرست شهدا و قربانیان را ثبت کرده بودند ــ در طول دو سال و هشت ماه جنگ، حدود هشت هزار و دو صد تن از قربانیان جنگ در غرب کابل ثبت شده بودند. از این شمار، حدود سه هزار تن در سنگر و جنگ کشته شده بودند و بقیه، همه غیرنظامی بودند. اگر فرض بگیریم که حدود دو هزار تن دیگر در این فهرست‌ها ثبت نشده بودند، یا در دو ماه بعدی تا ختم مقاومت غرب کابل از میان رفته باشند، شمار مجموعی قربانیان جنگ در غرب کابل، اعم از نظامی و غیرنظامی، احتمالاً به ده هزار تا یازده هزار تن می‌رسد.

باید در نظر داشت که جنگ در غرب کابل، در مجموع، دو سال و ده ماه دوام کرد و در این مدت، حدود سی جنگ بزرگ و کوچک در آن‌جا رخ داد. با همه‌ی گستردگی، ویرانی و وحشتی که این جنگ‌ها داشتند و با آن‌که شهر تقریباً به کلی ویران شد، شمار مجموعی قربانیان به حدود ده تا یازده هزار تن می‌رسید. اگر با همین معیار و همین منطق، جنگ‌های داخلی هزاره‌جات را نیز از حالت مبهم و یک‌کاسه بیرون آوریم و آن‌ها را حادثه به حادثه، منطقه به منطقه و سال به سال بررسی کنیم، به تصویری نسبتاً روشن و دقیق می‌رسیم که با افسانه‌ی رایج در این باره تفاوت بسیار دارد.

واقعیت این است که ما نه با یک جنگ سرتاسری و ممتد در سراسر هزاره‌جات، بلکه با رشته‌ای از درگیری‌های پراکنده، موضعی و زمان‌مند روبه‌رو بوده‌ایم؛ درگیری‌هایی که هرچند تلخ و فرساینده بودند، اما از نظر دامنه و شمار قربانیان، بسیار محدودتر از آن چیزی بودند که بعدها در ذهن و زبان مردم بازتاب یافتند. این نکته را از سیر زمانی جنگ‌ها نیز می‌توان دریافت. درگیری‌های داخلی از حدود سال‌های ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ در برخی مناطق آغاز شد و تا اواخر ۱۳۶۵ و ۱۳۶۶ در بیشتر نقاط، به‌تدریج فروکش کرد. هم‌زمان با اوج‌گیری حرکت وحدت‌طلبانه در سال‌های ۱۳۶۶ و ۱۳۶۷، این جنگ‌ها عملاً به پایان نزدیک شد. به این معنا، آن‌چه در حافظه‌ی عمومی به صورت یک «جنگ بزرگ و ممتد داخلی» باقی مانده، در واقع محصول انباشته شدن مجموعه‌ای از منازعات گسسته و موضعی در ذهن و روان جامعه است که زمان تقویمی آن بین چهار تا شش سال بیشتر طول نمی‌کشد.

برای فهم دقیق این فاصله، باید به مقیاس‌های محلی نیز نگاه کنیم و تصویر را از فاصله‌ی نزدیک‌تر ببینیم. در بسیاری از مناطق، درگیری‌ها بیش از آن‌که جنگ‌هایی بزرگ با تلفات سنگین باشند، به صورت کمین، حمله‌های موردی، انتقام‌گیری‌های متقابل، یا برخوردهای محدود رخ می‌دادند. در بهسود، برای نمونه، همه‌ی درگیری‌های داخلی میان حرکت اسلامی و سازمان نصر، با وجود کشاکش‌های چندساله، در نهایت به چند رویداد محدود خلاصه می‌شد که در هیچ‌یک از آن‌ها شمار تلفات از پنج تا ده نفر فراتر نمی‌رفت.

همین تصویر را در گفت‌وگوهایی که با جنرال علی‌اکبر قاسمی، داکتر شاه‌جهان و فرماندهان و افراد مختلف در قره‌باغ، جاغوری، مالستان، پنجاو، ورس، شهرستان، دایکندی، یکاولنگ، دره‌صوف، چارکنت، شولگر، سرپل، بغلان، غوربند و ترکمن داشتم، نیز به‌روشنی می‌دیدم. در تقریباً همه‌جا، یک نکته مشترک بود: هم شمار درگیری‌های مشخص، بسیار محدودتر از آن چیزی بود که در تصور عمومی جا گرفته بود و هم تعداد قربانیان، به‌مراتب پایین‌تر از رقم‌هایی بود که در زبان مردم می‌گشت.

هرچه روایت این جنگ‌ها را مورد به مورد مرور می‌کردم، بیشتر متوجه می‌شدم که فاصله‌ی میان شایعه و واقعیت، گاهی فاصله‌ی میان «صد» و «پنج یا هشت» نفر است و گاهی تفاوت میان «هزار» و «پانزده یا بیست» تن. برای مثال، در باره‌ی حادثه‌ای در خوات شایع بود که ضابط اکبر قاسمی توانسته است محمد اکبری را در یک مسجد به دام اندازد و شکست دهد و در این میان، گویا سه صد تا چهار صد نفر از نیروهای اکبری در همان مسجد به دست نیروهای قاسمی کشته شده‌اند. اما وقتی به خودِ حادثه نزدیک می‌شدی، روشن می‌گردید که آن واقعه هر نامی می‌تواند داشته باشد جز یک جنگ تمام‌عیار. میزان تلفات نیز در حدی بوده است که بسیاری از راویان، از جمله خودِ قاسمی، حتی در یادآوری دقیق آن نیز با دشواری روبه‌رو بودند.

همین نمونه‌ها به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه در حافظه‌ی جمعی، یک برخورد محدود و موضعی می‌توانسته به‌تدریج به صورتی بزرگ، هولناک و افسانه‌وار بازسازی شود؛ به‌گونه‌ای که نسبت آن با واقعیت میدانی، دیگر فقط نسبت یک روایت با یک حادثه نباشد، بلکه نسبت یک هراس جمعی با یک تجربه‌ی واقعی اما بسیار کوچک‌تر از آن چیزی باشد که در زبان‌ها می‌چرخیده است.

با این وجود، نادرست بودن ارقام تلفات جنگ‌های داخلی، به معنای کوچک بودن زخم ناشی از این جنگ‌ها نیست. برعکس، همین تفاوت میان عدد واقعی و احساس واقعی ما را به حقیقتی عمیق‌تر می‌رساند. جامعه فقط به خاطر شمار کشته‌ها زخم نخورد؛ از آن‌رو نیز زخم خورد که این جنگ‌ها در درون بافتی به‌شدت نزدیک، خویشاوندی‌محور و درهم‌تنیده رخ می‌داد. در جامعه‌‌ای که همه‌ی افراد با هم بافت خانوادگی و محلی داشتند، کشته شدن دو یا سه نفر فقط از میان رفتن دو یا سه جان نبود، بلکه دقیقاً به معنای شکسته شدن حرمت‌ها، دوپاره شدن پیوندها، زنده شدن کینه‌ها، گسترش بدگمانی و آلوده شدن فضای اخلاقی و روانی تمام منطقه بود. به همین سبب، طبیعی بود که اثر یک درگیری محدود، در حافظه‌ی جمعی، بسیار بزرگ‌تر از عدد واقعی قربانیان آن باقی بماند.

به همین دلیل، افسانه‌ی جنگ داخلی هزاره‌جات نباید افسانه‌ی «نبودن فاجعه» تلقی شود؛ بلکه باید به عنوان افسانه‌ی افراط در بازنمایی فاجعه محسوب گردد. فاجعه واقعی بود، اما در زبان و حافظه‌ی جمعی، ابعادی بزرگ‌تر از اندازه‌ی میدانی خود یافت. این بزرگ شدن روانی، خود بخشی از حقیقت اجتماعی آن تجربه است. پس برای فهم درست این فصل از تاریخ، باید هر دو سطح را با هم دید: هم واقعیت عینی جنگ و هم بازتاب عاطفی و روانی آن در ذهن و زبان جامعه.

باز کردن این افسانه، در عین حال، به معنای رد یک اتهام ناروا از جامعه نیز هست؛ اتهامی که می‌کوشد جامعه‌ی هزاره را حامل نوعی ظرفیت ذاتیِ شر و خشونت معرفی کند. گویی این جامعه، به محض دور شدن اتوریته‌ی حکومت مرکزی، در یک جغرافیای کوچک، محاصره‌شده، فقیر و خشن، همچون زامبی‌های خون‌خوار به جان خود افتاده و با سبعیتی هولناک، هزاران تن از فرزندان خویش را کشته و به همان نسبت، انبوهی دیگر را زخمی، آواره، بی‌خانمان و قربانی تاخت‌وتاز کرده است. رمزگشایی این افسانه، در حقیقت، رد همین تصویر نادرست و ظالمانه نیز هست؛ تصویری که جامعه را نه چون پیکری زخمی و فرسوده، بلکه چون منبعی شرور و ویرانگر بازنمایی می‌کند.

حالانکه در سوی دیگر این تصویر ناروا، حقیقتی به مراتب پرشکوه و عظیمی نهفته است: همین جامعه، در دل همان زخم‌ها و فرسایش‌ها، ظرفیت مدنی و اصلاح‌گرانه‌ی خود را نیز آشکار ساخت. جامعه بسیار زود به نقطه‌ای رسید که دیگر تاب ادامه‌ی آن وضعیت را نداشت. مردم، از دل همان رنج‌ها، به حساسیتی تازه در برابر جنگ رسیدند و جنگ، در نگاه آنان، بیش از پیش به تجربه‌ای تلخ، فرساینده و قابل‌عبور تبدیل شد. این دگرگونی در احساس و آگاهی جمعی، از مهم‌ترین زمینه‌های تاریخی پیدایش «وحدت» بود. جامعه، پس از آن‌همه تفرقه و فرسایش، آماده می‌شد تا راهی دیگر را بشنود، بفهمد و بپذیرد. حزب وحدت حاصل همین ظرفیت بزرگ و نیکوی جامعه بود که در نقطه‌ی مقابل تصور شرانگاری جامعه قرار می‌گیرد.

با همین نگاه است که من، برخلاف تصوری که ممکن است از افسانه‌ی جنگ داخلی هزاره‌جات تداعی شود، حزب وحدت را صرفاً یک ائتلاف سیاسی میان چند گروه نمی‌دانم. برعکس، آن را پاسخ به یک نیاز عمیق تاریخی، اخلاقی و روانی می‌دانم. جامعه می‌خواست از چرخه‌ی جنگ، انشعاب و نفرت بیرون شود؛ می‌خواست از منطقی عبور کند که در آن، هر طرف خود را تمامِ حق و دیگری را تمامِ باطل می‌دید. در جنگ‌های داخلی، هر نیروی درگیر با یقینی مطلق می‌جنگید؛ یقینی که مرزها را سخت و خون‌بار می‌ساخت و امکان هرگونه فهم مشترک را از میان می‌برد. اما وحدت، درست در همین نقطه، افق تازه‌ای گشود: افقی که در آن می‌شد تکثر را پذیرفت، تفاوت را به‌رسمیت شناخت و بر محور یک سرنوشت مشترک به تفاهمی نو رسید.

در یک کلام کوتاه، بازخوانی افسانه‌ی جنگ داخلی هزاره‌جات فقط برای تصحیح چند رقم و شکستن چند مبالغه نیست. اهمیت اصلی آن در این است که نشان می‌دهد جامعه، درست در متن همان زخم‌ها، به آستانه‌ی یک بیداری تازه رسیده بود. مردم، وقتی از جنگ به ستوه آمدند، آمادگی یافتند که به زبانی دیگر گوش بسپارند؛ زبانی که به‌جای جنگ، از وحدت سخن می‌گفت. به‌جای حذف دیگری، از پذیرش دیگری و به‌جای تکرار گذشته، از ساختن آینده حرف می‌زد. در چنین بستری بود که صدای آشنایی از زبان مزاری و یارانش با لبیک گسترده و نیکوی جامعه روبه‌رو شد، حماسه‌ی وحدت را سامان داد، و در ادامه، مقاومت و بسیج پرشکوه غرب کابل را به تاریخ سپرد.

سوم، افسانه‌ی وابستگی هزاره‌ها و گروه‌های هزاره به ایران

سومین افسانه‌ای که در تاریخ معاصر افغانستان، پیوسته به‌عنوان برچسبی سیاسی و قومی علیه هزاره‌ها و گروه‌های سیاسی هزاره به کار رفته، افسانه‌ی وابستگی آنان به جمهوری اسلامی ایران است. این اتهام، هم در دوران جهاد و هم پس از آن، تنها متوجه چند حزب و چند رهبر نماند، بلکه به‌تدریج به داوری‌ای فراگیر علیه جامعه‌ی هزاره بدل شد و در متن سیاست اتنیکی افغانستان، به‌صورت ابزاری برای بی‌اعتبار ساختن موقعیت سیاسی، هویت اجتماعی و مطالبات جمعی هزاره‌ها به کار رفت. از همین‌رو، رمزگشایی این افسانه فقط بررسی نوع رابطه‌ی چند حزب با یک دولت همسایه نیست؛ بلکه تلاشی برای جدا کردن یک واقعیت تاریخی محدود و پیچیده از یک برساخته‌ی سیاسیِ مبالغه‌آمیز و تعمیم‌یافته نیز است.

در آغاز باید این واقعیت را به صورتی بی‌پرده قبول کنیم که بخش بزرگی از رهبران احزاب شیعی و هزاره‌ی افغانستان، به‌ویژه در سال‌های جهاد، از لحاظ فکری، مذهبی و عاطفی، با ایران پیوندهایی روشن و انکارناپذیر داشتند. بسیاری از آنان در فضای فکری و حوزوی ایران پرورش یافته بودند، از مجاری آموزشی و مذهبی ایران عبور کرده بودند، یا از نظر اعتقادی و عاطفی، نسبت به انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ایران گرایش و علاقه‌ی جدی داشتند. این امر، به‌ویژه در میان روحانیون و آخوندهای هزاره، طبیعی‌تر و آشکارتر بود. آبشخور ذهنی آنان، به دلایل تاریخی و مذهبی، از سنت حوزه‌های شیعی می‌آمد؛ سنتی که در دهه‌های اخیر، قم در آن نقشی تعیین‌کننده یافته بود. از این جهت، پیوند مذهبی و ذهنی این طیف با ایران نه امری پنهان بود و نه تصادفی؛ بلکه از ساختار تاریخی آموزش دینی و مناسبات مرجعیت در جهان شیعه برمی‌خاست.

افزون بر این، برخی از شخصیت‌ها و رهبران این گروه‌ها در سطوح مختلف، با نهادهای حکومتی، امنیتی و مذهبی ایران نیز رابطه داشتند. این رابطه‌ها، از مراجعه به مراجع دینی و دریافت حمایت‌های شرعی و مالی گرفته تا تماس با ارگان‌های رسمی و نیمه‌رسمی جمهوری اسلامی، دامنه‌ای متفاوت و چندلایه داشت. در کنار این، حضور عناصر نزدیک به دستگاه‌های مختلف ایرانی در درون بعضی از احزاب و شبکه‌های سیاسی شیعی نیز واقعیتی بود که نمی‌توان آن را انکار کرد. این نفوذ، گاه فقط در سطح رابطه و مشورت باقی نمی‌ماند، بلکه در مواردی به سطح تأثیرگذاری بر منازعات درونی، تشدید خصومت‌ها و جهت‌دهی به برخی کشاکش‌ها نیز می‌رسید.

در برخی مناطق، این تأثیرپذیری حتا در رفتار و گفتار نیروهای میانی و محلی نیز آشکار بود. نمونه‌هایی از این دست را می‌شد در میان کسانی یافت که با تکیه بر ادبیات انقلابی و با استفاده از شکاف‌های اجتماعی و سنتی، فضای خصومت را تندتر می‌کردند و بر آتش اختلاف‌ها می‌دمیدند. از همین جنس بود نقش کسانی چون سید مهدی هاشمی و اکبر پالیزی که در بخش‌هایی از دایکندی و شهرستان، در تحریک برخی از احزاب علیه خان‌ها، ارباب‌ها و ملاهای سنتی نقش فعالی داشت. چنین چهره‌هایی، خواه با انگیزه‌های ایدئولوژیک، خواه با پشتیبانی‌های بیرونی و خواه بر بنیاد خصومت‌های محلی، در عمل به رادیکال‌تر شدن فضا و ژرف‌تر شدن شکاف‌ها کمک می‌کردند. بنابراین، نمی‌توان گفت که ایران در درون احزاب شیعی و هزاره هیچ نفوذی نداشت یا هیچ نقشی در تشدید برخی شکاف‌ها ایفا نکرد.

اما درست در همین‌جا باید مرز بحث را روشن کرد. پذیرش این واقعیت‌ها، به‌هیچ رو به معنای پذیرش آن داوری فراگیر نیست که بر بنیاد آن، ادعا می‌شود «هزاره‌ها» یا حتی همه‌ی «گروه‌های هزاره» به ایران وابسته بوده‌اند. این‌جا دقیقاً همان نقطه‌ای است که باید میان پیوند مذهبی، رابطه‌ی سیاسی، نفوذ بیرونی، حمایت تشکیلاتی و وابستگی کامل فرق گذاشت. یکی از سرچشمه‌های اصلی این افسانه، همین خلط مفاهیم است. هرجا که رابطه‌ای مذهبی یا سیاسی با ایران وجود داشته، بی‌درنگ به صورت «وابستگی» تعبیر شده و از آن، حکمی کلی علیه جامعه‌ی هزاره ساخته شده است.

واقعیت این است که نفوذ ایران، هرچند در برخی سطوح روشن بود، اما نه یک‌دست بود، نه مطلق، و نه در همه‌ی لایه‌ها به یک اندازه اثر می‌کرد. در بسیاری از موارد، تبعیت رهبران احزاب شیعی از مواضع یا خواست‌های ایران، بیشتر در سطح جهت‌گیری‌های کلان، شعارهای عمومی و موضع‌گیری‌های منطقه‌ای و بین‌المللی دیده می‌شد، نه در جزئیات حیات سیاسی داخل هزاره‌جات. ایران می‌توانست در سطح سیاست‌های بزرگ و در نسبت با معادلات منطقه‌ای بر برخی رهبران اثر بگذارد؛ اما این نفوذ، وقتی به میدان واقعی داخل افغانستان، به مناسبات محلی، به توازن قدرت در مناطق و به واقعیت‌های اجتماعی و نظامی می‌رسید، بسیار محدودتر و شکننده‌تر از آن بود که بعدها در تبلیغات قومی و سیاسی تصویر شد.

میدان داخل افغانستان، به‌ویژه در هزاره‌جات، منطق خود را داشت. فرماندهان محلی، روحانیون بانفوذ، خان‌ها، ارباب‌ها، شبکه‌های خویشاوندی، دشمنی‌های محلی، ضرورت‌های جنگ، معادلات بقا و رقابت‌های درون‌گروهی، همه عواملی بودند که رفتار نیروها را شکل می‌دادند. از همین‌رو، حتا آن‌جا که برخی رهبران در زبان و ظاهر از ایران تبعیت نشان می‌دادند، در عمل بسیاری از تصمیم‌های‌شان را بر بنیاد واقعیت‌های بومی، فشارهای محلی و ضرورت‌های میدانی اتخاذ می‌کردند. رابطه با ایران، در بسیاری از موارد، بیش از آن‌که نشانه‌ی انحلال اراده‌ی سیاسی باشد، بخشی از سازوکار تأمین حمایت، مشروعیت، پناه و امکانات در شرایط جنگ و بی‌پناهی بود.

شکنندگی این نفوذ، در روند تأسیس حزب وحدت، به‌صورت بسیار روشنی آشکار شد. ایران، با آن‌که بر بخشی از رهبران و شبکه‌های شیعی نفوذ مذهبی و سیاسی داشت، نتوانست مانع تشکیل حزب وحدت شود. ترجیح ایران، حفظ «شورای ائتلاف» بود و بر ادامه‌ی همان ساختار موجود پافشاری می‌کرد؛ ساختاری که از نظر آن، قابل‌کنترل‌تر و کم‌هزینه‌تر بود. اما رهبران و فرماندهان هزاره در داخل کشور، برخلاف این خواست، به هم قول وحدت دادند و در نهایت نیز به سوی وحدت رفتند. حتا حضور شیخ حسین ابراهیمی، نماینده‌ی خاص آیت‌الله خامنه‌ای در بامیان نتوانست این روند را متوقف سازد. این واقعه، از نظر تاریخی، بسیار معنادار است؛ زیرا نشان می‌دهد که در لحظه‌ای تعیین‌کننده، اراده‌ی برخاسته از متن جامعه و از واقعیت داخل، بر ترجیح و خواست بیرونی غلبه کرد.

اگر وابستگی به آن معنایی بود که در ادبیات اتهام‌آلود سیاست افغانستان تبلیغ می‌شد، ایران باید می‌توانست در چنین مقطع حساسی اراده‌ی خود را بر رهبران و نیروهای شیعه و هزاره تحمیل کند؛ اما نتوانست. این ناتوانی، فقط یک ناکامی تاکتیکی نبود؛ نشانه‌ی محدود بودن حوزه‌ی نفوذ ایران و شکنندگی آن در برابر واقعیت‌های درونی جامعه‌ی هزاره بود. این شکنندگی، در دوره‌ی رهبری مزاری آشکارتر شد.

در دوران مقاومت غرب کابل، جمهوری اسلامی ایران به‌تدریج و سپس به‌گونه‌ای آشکار، در موضع مخالفت با حزب وحدت و سیاست‌های مزاری قرار گرفت؛ به‌ویژه در آن بخش از سیاست مزاری که به طرح مطالبات حقوق شهروندی هزاره‌ها در چهارچوب مناسبات و معادلات ملی افغانستان مربوط می‌شد. این مخالفت، صرفاً یک اختلاف نظر سیاسی یا احتیاط دیپلماتیک نبود، بلکه در عمل، به هم‌سویی با حکومت ربانی، احمدشاه مسعود و همدستان شیعی آنان در جهت تضعیف و سرکوب مقاومت غرب کابل و حزب وحدت انجامید. نشانه‌های این تقابل، تنها در صحنه‌ی جنگ و مناسبات قدرت در داخل افغانستان محدود نماند، بلکه در رفتار جمهوری اسلامی با خود حزب وحدت در قلمرو ایران نیز آشکار شد. محدود ساختن فعالیت‌های حزب وحدت، متوقف کردن نشریه‌ی آن در ایران و کاستن از امکان تحرک سیاسی و تبلیغی این حزب، از جمله جلوه‌های روشن این سیاست بود.

این خصومت، پس از شهادت مزاری، صورتی عریان‌تر و نمادین‌تر به خود گرفت. جمهوری اسلامی نه تنها از برگزاری مراسم فاتحه و عزاداری برای مزاری جلوگیری کرد، بلکه با عزاداران او نیز برخورد امنیتی نمود؛ شماری را بازداشت و شماری دیگر را رد مرز کرد. این برخوردها، از نظر سیاسی و نمادین، معنا و دلالت روشنی داشت: مخالفت جمهوری اسلامی با مزاری و حزب وحدت، دیگر در حد یک اختلاف پنهان، مقطعی یا تاکتیکی باقی نمانده بود، بلکه به سطحی از دشمنی علنی و بی‌پرده رسیده بود که خود را حتا در مواجهه با سوگواری بر رهبر شهید یک جریان سیاسی نیز نشان می‌داد. از همین‌رو، می‌توان گفت که در آن مقطع، خصومت جمهوری اسلامی با مزاری، حزب وحدت و رهبری سیاسی هزاره‌ها، به‌گونه‌ای آشکار و انکارناپذیر تبارز یافت.

همه‌ی این‌ها، در کنار هم، یک نکته‌ی اساسی را روشن می‌سازد: اگر رابطه‌ی هزاره‌ها و احزاب هزاره با ایران، آن‌گونه که در روایت‌های اتهام‌آلود رایج گفته می‌شود، رابطه‌ای از جنس وابستگی صلب و فرمان‌بری بی‌چون‌وچرا می‌بود، نه تشکیل حزب وحدت برخلاف خواست ایران ممکن می‌شد، نه فاصله‌گیری روشن مزاری از سیاست‌های جمهوری اسلامی و نه آن خصومت علنی‌ای که در دوران مقاومت غرب کابل و پس از شهادت مزاری آشکار شد. این‌همه، خود بهترین نشانه‌ی آن است که آن‌چه وجود داشت، هرچه بود، به معنای وابستگی کامل و انحلال اراده‌ی سیاسی جامعه‌ی هزاره در اراده‌ی دولت جمهوری اسلامی ایران نبود.

در این‌جا باید بر یک نکته‌ی بنیادی‌تر نیز تأکید کرد. حتا اگر بپذیریم که بخشی از رهبران، روحانیون و احزاب شیعی و هزاره با ایران پیوندهای فکری، مذهبی، سیاسی یا امنیتی داشته‌اند، باز هم نمی‌توان این امر را به کل جامعه‌ی هزاره تعمیم داد. جامعه‌ی هزاره نه در گذشته و نه امروز، توده‌ای بی‌شکل و یک‌صدا نبوده است. در درون این جامعه، همواره تنوع، اختلاف، رقابت، فاصله و امکان انتخاب وجود داشته است. یکی از خطاهای بزرگ سیاست اتنیکی افغانستان همین بوده که گرایش یا رفتار بخشی از رهبران هزاره را به کل جامعه تعمیم داده و از آن، تصویری کلیشه‌ای و بدنام‌ساز ساخته است.

از همین‌رو، تعبیر «وابستگی هزاره‌ها به ایران» را باید با نهایت احتیاط به کار برد. آن‌چه به‌طور تاریخی وجود داشته، مجموعه‌ای از پیوندها، گرایش‌ها، نفوذها، مناسبات مذهبی و سیاسی و در مواردی دخالت‌ها و تأثیرگذاری‌های مستقیم ایران بر برخی اشخاص و گروه‌ها بوده است. اما این همه، نه به معنای انحلال هویت سیاسی هزاره‌ها در ایران بوده، نه به معنای فقدان اراده‌ی مستقل در میان رهبران و فرماندهان و نه به معنای وابستگی کامل جامعه‌ی هزاره به یک دولت همسایه. در لحظه‌های حساس، همین جامعه و همین رهبران، بارها برخلاف میل و خواست ایران تصمیم گرفتند و راه خود را رفتند.

بنابراین، افسانه‌ی وابستگی هزاره‌ها به ایران، افسانه‌ای است که بر بخشی از واقعیت بنا شده؛ اما آن واقعیت را از حد و اندازه‌ی خود بیرون برده و به حکمی کلی، ثابت و تحقیرآمیز علیه جامعه‌ی هزاره تبدیل کرده است. این افسانه، به‌جای آن‌که پیچیدگی رابطه‌ی یک جامعه‌ی محروم، محاصره‌شده و از نظر مذهبی نزدیک به ایران را توضیح دهد، همه‌چیز را در یک برچسب فروکاسته است: «وابستگی». و درست از همین‌جا است که این روایت، از سطح یک تحلیل تاریخی فراتر می‌رود و به ابزار بی‌عدالتی سیاسی و قومی بدل می‌شود.

آن‌چه از رمزگشایی این افسانه به دست می‌آید، حقیقتی شفاف‌تر از یک برچسب ساده است: هزاره‌ها، مانند هر جامعه‌ی دیگری که در متن فقر، محاصره، جنگ و انزوا زیسته، با نیروهای بیرونی رابطه داشته‌اند، از آن‌ها اثر پذیرفته‌اند و گاه به آنان تکیه کرده‌اند؛ اما تکیه کردن همیشه به معنای وابسته بودن نیست و اثر پذیرفتن نیز همیشه به معنای از دست دادن اراده‌ی مستقل نیست. اگر این تمایز نادیده گرفته شود، نه تاریخ درست فهمیده می‌شود و نه امکان بازسازی اعتماد جامعه به نیروی خودی فراهم می‌گردد. اما اگر این تمایز دیده شود، آن‌گاه روشن می‌شود که جامعه‌ی هزاره، با همه‌ی پیوندها و تأثیرپذیری‌ها، در لحظه‌های مهم تاریخی توانسته است اراده‌ی مستقل خود را حفظ کند، مسیر خود را از دیگران جدا سازد و بر بنیاد همین استقلال نسبی، افق‌های تازه‌ای را در هویت و سیاست جمعی خویش باز کند.

چهارم: افسانه‌ی حزب وحدت و مزاری به‌عنوان «پیشوای خط عدالت‌خواهی»

چهارمین افسانه‌ای که باید با دقت از آن رمزگشایی شود، افسانه‌ی حزب وحدت و مزاری به‌عنوان «پیشوای خط عدالت‌خواهی» است. این بحث، در عینِ حساسیت و اهمیت، تکان‌دهنده، عبرت‌آموز و راه‌گشاست؛ زیرا با یکی از مهم‌ترین کانون‌های اسطوره‌سازی در حافظه‌ی جمعی هزاره‌ها و در تاریخ سیاسی معاصر افغانستان سروکار دارد. مقصود از این بازخوانی، نه کوچک‌کردنِ نقشِ مزاری است و نه کاستن از اهمیتِ حزب وحدت؛ هدف آن است که واقعیت از افسانه جدا شود، تجربه‌ی عینی از تصویرِ اسطوره‌ای تفکیک گردد و مزاری از سطحِ یک نامِ مقدس و یک عنوانِ انتزاعی، به سطحِ یک تجربه‌ی زنده و قابل فهمِ سیاسی بازگردانده شود.

به گمانِ من، مزاری زمانی درست فهمیده می‌شود که از آسمانِ اسطوره به زمینِ تجربه بازگردد. تا وقتی او تنها در قالبِ عنوان‌هایی چون «رهبر عدالت‌خواهی» ستایش شود، نه خودِ او درست شناخته می‌شود و نه تجربه‌ای که نمایندگی می‌کرد. مزاری را باید در متنِ سیاست، در لحظه‌های تصمیم، در میدانِ تقابل، در نوعِ مواجهه‌اش با قدرت، در شیوه‌ی تعریفِ دوست و دشمن و در نحوه‌ی فهمش از انسان و جامعه دید. تنها در این صورت است که سیاست و تجربه‌ی او از حالتِ افسانه‌ای بیرون می‌آید و به امری عینی، ملموس و آموزشی بدل می‌شود.

اهمیتِ مزاری در این است که بسیاری از مفاهیمی را که پیش از او بیشتر در سطحِ شعار و احساس باقی می‌ماند، به میدانِ تجربه‌ی سیاسی روزمره کشاند. او عدالت را از حالتِ یک واژه‌ی مبهمِ اخلاقی بیرون آورد و به مسأله‌ای مربوط به قدرت، سهم، حضور، تصمیم‌گیری و کرامتِ انسانی تبدیل کرد. او مبارزه را تنها جنگیدن یا شعار دادن نمی‌فهمید؛ آن را با شکستنِ انحصار، دفاع از حقِ حضور و به‌رسمیت‌شناختنِ انسانِ محروم پیوند می‌زد. در نگاهِ او، حق، انصاف، رأی مردم، آزادی، کرامتِ انسانی، حقوقِ ملیت‌های محروم، مخالفت با جنگ و طرفداری از وحدتِ ملی، مفاهیمی معلق و بی‌جسم نبودند؛ هر یک در موضع‌گیری‌ها، انتخاب‌ها و رفتارِ سیاسی او مصداق پیدا می‌کردند.

برای همین است که وقتی مزاری می‌گفت «هزاره بودن جرم نباشد»، از یک شکایتِ مبهم یا یک احساسِ صرف سخن نمی‌گفت. او به تجربه‌ای عینی اشاره می‌کرد؛ به وضعیتی که در آن، هویتِ هزاره در ساختارِ قدرت، در زبانِ سیاسی، در توزیعِ منزلت و در دسترسی به فرصت‌های عمومی، عملاً با محرومیت و تحقیر تاریخی روبه‌رو بود. این سخن، صرفاً یک شعارِ هویتی نبود؛ صورت‌بندیِ روشنِ یک تجربه‌ی اجتماعی و سیاسی بود. او درد را به مطالبه تبدیل می‌کرد و رنجِ تاریخی را به زبانِ حق و برابری ترجمه می‌نمود.

همین‌گونه، وقتی از اشتراک در تصمیم‌گیری سیاسی سخن می‌گفت، مقصودش حضورِ نمادین در حاشیه‌ی قدرت نبود؛ از سهمِ واقعی در تعیینِ سرنوشت سخن می‌گفت. وقتی از سهمِ مساوی در امکانات و فرصت‌های عمومی حرف می‌زد، در برابرِ ساختاری ایستاده بود که در آن، قدرت و منابع از مجرای انحصارِ قومی و شبکه‌های بسته توزیع می‌شد. وقتی از حقِ مساوی زن و مرد سخن می‌گفت، در فضایی این سخن را می‌گفت که هنوز بخشِ بزرگی از فرهنگِ سیاسی و اجتماعیِ زمانه آماده‌ی پذیرشِ آن نبود. مزاری تنها از عدالت حرف نمی‌زد؛ مصداق‌های آن را نشان می‌داد و دیگران را ناگزیر می‌ساخت که در برابرِ این مصداق‌ها موضع بگیرند.

از همین‌جاست که رهبری او به نوعی میدانِ آزمون تبدیل می‌شود. سخن و سیاستِ مزاری، دیگران را از پشتِ ابهام بیرون می‌کشید. هرکس ناگزیر می‌شد نسبتِ خود را با برابری، انحصار، حقوقِ زنان، مشارکتِ سیاسی، وحدتِ ملی و کرامتِ انسانی روشن کند. به همین دلیل، در پرتوِ رهبری او، بسیاری از چهره‌ها و نیروهای سیاسی ناچار شدند نقاب از چهره بردارند و با اصلیتِ خود ظاهر شوند. این، یکی از مهم‌ترین جنبه‌های عینی و آموزشیِ تجربه‌ی مزاری است.

دقت کنیم که افسانه همیشه از دروغ ساخته نمی‌شود؛ گاه از درست‌گویی‌های ناقص پدید می‌آید. یعنی شخصیتی با اهمیتِ واقعی‌اش ستوده می‌شود؛ اما چنان ستوده می‌شود که دیگر از او چیزی برای فهم، آموزش و مسئولیت باقی نمی‌ماند. مزاری نیز گاه به همین سرنوشت دچار شده است. بسیاری از کسانی که امروز از او به‌عنوانِ «رهبر هزاره» یا «پیشوای خط عدالت‌خواهی» یاد می‌کنند، حتی یک بار هم از خود نمی‌پرسند که این عنوان، اگر جدی گرفته شود، چه مسئولیتی بر دوش خود آنان می‌گذارد. اگر مزاری نمادِ عدالت‌خواهی است، این عدالت‌خواهی تنها به ستایشِ او نیست؛ به ایستادن در برابرِ تبعیض، انحصار، تحقیر، حذف، دروغ و معامله نیز هست. اگر او نمادِ کرامتِ انسانی است، پیروی از او تنها در تکرارِ نامش خلاصه نمی‌شود؛ در این نیز هست که انسان، در زندگی و سیاستِ روزمره، کرامت را بر منفعت، تعصب و مصلحت‌جویی ترجیح دهد.

از این منظر، تعبیرِ «پیشوای خط عدالت‌خواهی» اگر بدون توضیح و بدون بارِ مسئولیت به کار رود، بیش از آن‌که یک مفهومِ روشنِ تاریخی باشد، به یک عنوانِ افسانه‌ای شبیه می‌شود. این تعبیر تنها زمانی معنا پیدا می‌کند که روشن شود عدالت‌خواهی در تجربه‌ی مزاری دقیقاً چه بود، در چه عرصه‌هایی عمل می‌کرد، چه هزینه‌هایی داشت و چه تفاوتی با عدالت‌خواهی شعاری و عاطفی دارد. مزاری، بیش از آن‌که صاحب یک «خط» به معنای ایدئولوژیک و جامد باشد، صاحبِ یک نحوه‌ی مواجهه با سیاست بود. نحوه‌ای که در آن، محرومیتِ قومی و اجتماعی انکار نمی‌شد؛ اما به‌جای آن‌که به انتقام و نفرت تبدیل شود، به مطالبه‌ی برابری سیاسی و انسانی ترجمه می‌گردید.

در این میان، یکی از ویژگی‌های مهم مزاری، پراگماتیسم او بود. این تعبیر، اگر درست فهمیده شود، نه از شأنِ اخلاقیِ او می‌کاهد و نه او را به سیاست‌مداری صرفاً مصلحت‌جو فرو می‌کاهد. معنایش این است که او مفاهیمِ بزرگ را در تماس با واقعیت می‌فهمید. برای او عدالت تنها آرمان نبود؛ مسأله‌ای بود که باید در مناسباتِ واقعیِ قدرت، در شیوه‌ی ائتلاف، در رابطه با اقوامِ دیگر، در نسبت با صلح و جنگ و در امکانِ حضورِ مؤثر در ساختارِ سیاسی سنجیده می‌شد. او در عینِ پای‌بندی به اصول، واقعیتِ میدان را نیز می‌دید. همین نکته، برای نسلِ امروز و فردا، یکی از مهم‌ترین درس‌های تجربه‌ی اوست: این‌که می‌توان هم به اصول وفادار ماند و هم واقعیت را دید؛ هم از کرامت و برابری دفاع کرد و هم در میدانِ سیاست، با محاسبه، تدبیر و شناختِ نسبتِ نیروها عمل نمود.

بنابراین، رمزگشاییِ افسانه‌ی حزب وحدت و مزاری به‌عنوان «پیشوای خط عدالت‌خواهی»، نه به معنای نفی این عنوان، بلکه به معنای سنگین‌کردنِ معنای آن است. اگر این تعبیر حفظ می‌شود، باید از سطحِ شعار پایین بیاید و به سطحِ مسئولیت برسد. باید روشن کند که عدالت‌خواهی، پیش از آن‌که نامِ یک رهبر باشد، معیاری برای سنجشِ خودِ ماست. باید نشان دهد که مزاری، پیش از آن‌که اسطوره‌ای برای ستایش باشد، تجربه‌ای برای آموختن است. و باید به نسلِ امروز و فردا بیاموزد که بزرگداشتِ رهبران، تنها زمانی معنا دارد که به بازسازیِ معیارهای اخلاقی، سیاسی و انسانی در زندگی واقعی و در ساختارهای واقعیِ قدرت بینجامد.

از این‌رو، حقیقتِ مزاری را باید نه در افسانه، بلکه در تجربه جست‌وجو کرد، نه در تقدیسِ بی‌هزینه، بلکه در بازخوانیِ مسئولانه، نه در تکرارِ لقب‌ها، بلکه در این پرسش که او با زندگی و سیاستِ ما چه می‌کند و ما با میراثِ او چه می‌کنیم. تنها در این صورت است که حزب وحدت و مزاری، از موضوعی صرفاً عاطفی و هویتی، به منبعی آموزشی، بیدارکننده و راه‌گشا برای نسل‌های امروز و فردا بدل می‌شود.

جمع‌بندی:

اگر بخواهم جانِ این چهار بحث را در یک جمله خلاصه کنم، باید بگویم که مشکلِ اصلی ما تنها وجودِ چند روایتِ نادرست نیست. مشکل، نوعی فاصله‌گرفتن از حقیقتِ زیسته و از نیروی درونیِ خویش است. افسانه‌ها، هرچند گاه بر بخشی از واقعیت تکیه دارند، وقتی جای حقیقت را می‌گیرند، آرام‌آرام اعتمادِ ما را به خود، به حافظه‌ی خود، به مردمِ خود و به امکان‌های درونی خود فرسوده می‌سازند. یکی، سهمِ مردمِ عادی را از تاریخ می‌گیرد و همه‌چیز را به بازیِ قدرت‌های بزرگ فرو می‌کاهد. دیگری، زخمِ جنگِ داخلی را چنان بازمی‌نماید که جامعه جز چهره‌ی شکست‌خورده‌ی خود چیزی نبیند. سومی، هر پیوند و تأثیرپذیری را به وابستگی تعبیر می‌کند و اراده‌ی مستقلِ یک جامعه را انکار می‌نماید. چهارمی، یک تجربه‌ی زنده و مسئولیت‌ساز را به اسطوره‌ای عاطفی و بی‌هزینه تبدیل می‌کند.

اما حقیقت، اگرچه پیچیده‌تر و کم‌زرق‌وبرق‌تر از افسانه است، راه‌گشاتر است. حقیقت، ما را به مردمِ عادی برمی‌گرداند، به زخمِ واقعی، نه مبالغه‌شده، به رابطه، نه وابستگی و به تجربه، نه تقدیس. حقیقت، اگر درست فهمیده شود، تنها دانایی نمی‌آورد، اعتماد می‌آورد. اعتماد به این‌که ما صرفاً موضوعِ تاریخ نبوده‌ایم، بلکه در ساختنِ آن سهم داشته‌ایم. اعتماد به این‌که رنجِ ما، اگر درست خوانده شود، می‌تواند به آگاهی بدل گردد. اعتماد به این‌که باور به خویشتن، نه یک شعار، بلکه نتیجه‌ی دیدنِ صادقانه‌ی خود و گذشته‌ی خویش است.

من این شماره از «اعتماد» را با همین امید به مدخل یادداشت‌های بعدی‌ام تبدیل می‌کنم: امید به این‌که بازخوانیِ صادقانه‌ی افسانه‌ها، راه را برای بازآفرینیِ باور به خود، ایمان به حقیقت و آگاهیِ روشن‌تر در نسلِ امروز و فردا باز کند. زیرا جامعه‌ای که بتواند گذشته‌ی خود را بی‌افسانه‌تر، روشن‌تر و مسئولانه‌تر بخواند، فردای خود را نیز انسانی‌تر، آگاهانه‌تر و استوارتر خواهد ساخت.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000