ویران شدنِ خانه‌ی رویاها

من دختری هستم که در مکتبی درس می‌خواندم که نامش برای همه بسیار آشنا است؛ مکتبی که نامش بیانگرِ درد و زخم‌هایش است. ما با کمبودِ معلم، موادِ درسی و صنوفِ درسی رو‌به‌رو بودیم؛ اما با این حال هم دست از تلاش برنمی‌داشتیم و با آن شرایطِ سخت، درس‌های خود را با اراده‌ی بلند دنبال می‌کردیم. برای ما فرقی نداشت که آفتاب سوزان است یا زمین سخت. ما می‌خواستیم روی خاک بنشینیم تا به پرواز دست یابیم.

ناگهان روزگار پر و بال ‌ما را شکست. ما که به امیدِ پرواز آمده بودیم تا روزِ دیگری چیزی جدید در مکتب یاد بگیریم، متأسفانه در هنگامی که می‌خواستیم به خانه برگردیم، صدای وحشتناکی را شنیدیم. آن صدای وحشتناک، روبه‌روی ما صحنه‌ای دلخراش را مجسم کرد؛ صحنه‌هایی که بیان کردنِ آن‌ها بسیار دردناک است. آن لحظاتِ دلخراش منجر به از دست رفتنِ زندگیِ بیش از صدها دخترِ بی‌گناه و بی‌دفاع با لب‌های تشنه و دهانِ روزه‌دار شد. آن‌ها فقط صدها دختر نبودند، بلکه رفتن‌شان صدها دل را نیز زیرِ خاکِ سرد برد.

از دست دادنِ یک عزیز خیلی سخت است. من هم در آنجا دوست‌ها و یک هم‌صنفی‌ام را از دست دادم که خاطرات‌شان در ذهنِ من برای همیشه زنده است. اما با وجودِ خستگی و اندوه، ما می‌خواستیم راهِ آن‌ها را ادامه دهیم تا خون‌شان پایمال نشود و کسانی باشند که یادِ آن‌ها را زنده نگه دارند. ما می‌خواستیم برای خود و به جای آن‌ها علم بیاموزیم تا چراغِ علم و دانایی خاموش نگردد.

اما روزگار برای ما به قسمِ دیگری رقم خورد و دروازه‌های مکتب به روی دختران بسته شد. گویا آن زمان ما آن‌ها را برای همیشه از دست دادیم و دیگر با آن‌ها ارتباطی نداشتیم. هر باری که از کنارِ آن مکتب می‌گذرم، فقط آهِ هزاران دختر با قلب‌های شکسته آنجا نهفته است. آنجا برای ما بیانگرِ درد، غم و آرزوهای از دست رفته است و بس. کوچه‌ای که هنگامِ رخصتی پر از صدای دخترانِ مکتب بود، خاموش گشت.

زندگی چقدر دردناک است وقتی انسان ببیند همه‌ی تلاش‌هایش بدونِ هیچ نتیجه‌ای به پایان می‌رسد. دخترانی که قرار بود وطن را بسازند، خودشان در دامِ زندگی‌های خشونت‌آمیز قرار گرفتند. بعضی‌ها نتوانستند خود را از غولِ زنجیرها نجات دهند و با آرزوی اینکه روزی در افغانستان خشونتی نباشد زندگی می‌کنند.

دلم می‌خواهد زنان در تاریکی مثلِ مهتاب بدرخشند. می‌خواهم فریاد بکشم تا صدایم به گوشِ جهان برسد که دخترانِ افغانستان برای علم چه بهای سنگینی پرداخته‌اند! شاید این برای خیلی‌ها بیانگرِ یک حادثه‌ی تلخ باشد؛ اما برای من بیانگرِ بریده شدنِ بال‌های هزاران دخترِ محروم از علم و دانش است. ما ساکت هستیم زیرا چشمان‌ ما دیگر تابِ گریه کردن ندارد، چشمانِ ما شاهدِ خیلی از بی‌رحمی‌ها بوده است.

با این حال، ما علم را کوچه به کوچه دنبال خواهیم کرد تا به دنیا نشان دهیم که با تمامِ زخم‌های خود، بر پای علم ایستاده‌ایم و بارها و بارها برای آموختن تلاش می‌کنیم؛ زیرا می‌خواهیم دنیا را از چشمِ علم نگاه کنیم و تا به علم دست نیابیم، دست بر نخواهیم داشت.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000