کوله‌ای پر از رویاهای ممنوعه

چی بنویسم؟ از شروعی که پایان نداشت، یا از غروبی که طلوع نداشت؟

چه بگویم؟ از دردها یا از درمان‌ها؟ از حسرت‌ها یا از رویاها؟ از «اقرأ باسم ربک الذی خلق» بگویم یا از بسته ماندن پنج‌ساله‌ی درهای مکتب‌ها؟

چه بگویم وقتی هنوز قلبم بی‌قرار شنیدن زنگ سال جدید آموزشی است؟ چه بگویم وقتی نه دری در انتظار ورودم، با کوله‌ی سنگین از رویاهایم، گشوده می‌شود و نه دفتری برای رقم زدن آینده‌ام باز است؟ چه بنویسم وقتی قلمم کمر خم کرده است و دفترم خیال باز شدن ندارد؟

چه بگویم؟ از قلبی که به دنبال جرعه‌ای امید است؟ از حرف‌های دفن‌شده زیر خاکِ درد بگویم یا از برق کم‌سوی نگاهی که به نماد ایستادگی تبدیل شده است؟

از حسرت‌ها بگویم؟ از قفلی که همچون خنجر به قلب‌های ما فرو می‌رود؟ از بی‌قراری دل‌های شکسته‌ی ما برای پوشیدن دوباره‌ی لباس مکتب؟ یا از بغض نگاه ما هنگام تماشای شوق برادر برای رفتن به مکتب؟

از آن روزی بگویم که طلوع صبح با غروب رویاهای ما همراه بود؟ از لحظه‌ای بگویم که فهمیدم دیگر حق رفتن به مکتب را ندارم؟ یا از حرف‌هایی بگویم که نمک می‌شوند بر این زخم همیشه تازه؟

چه بخوانم وقتی صدایم را در اعماق بغض‌هایم گم کرده‌ام؟ سرود آغاز مکتب یا ناگفته‌های غم‌انگیز قلبم را؟

چه بسازم؟ آینده‌ی رویایی‌ام را یا دیوار چین برای مهار حسرت‌هایم؟

چه بنویسم؟ از کتابی که بی‌رحمانه بسته شد، از بال‌هایی که شکسته شدند، از چشمانی که کم‌سو شدند یا از قلبی که از زیر آوارها شکوفه داد؟ از امیدها بنویسم یا سیاهی‌ها، از فریادها یا از سکوت‌ها؟

و من باز هم چه عاشقانه می‌خواهم از امید بنویسم؛ از قلبی تازه‌شکوفا، از ایستادگی، از همت و از قوی بودن.

می‌خواهم از قلم‌هایی بنویسم که دوباره راست ایستادند، از دفترهایی که نقشه‌ی آینده‌ام را در خود پناه داده‌اند و از دل‌هایی که از قطعه‌های شکسته‌ی‌شان مکتب ایستادگی را بنا کردند.

از ادامه دادن‌ها بنویسم، از جا نزدن‌ها و دوام آوردن‌ها؛ از حسرت‌هایی که به پل ارتباطی میان من و رویاهایم تبدیل شده‌اند، از شکسته‌هایی که به کشتی نجات بدل شده‌اند و از دردهایی که به درمان تبدیل شده‌اند.

از کعبه‌های درون قلب خود بنویسم، از طواف‌ها و دردِ دل‌های میان سجاده‌ی خود. بنویسم که چگونه از سد قفل‌ها گذشتیم و باز به راه خود ادامه دادیم.

بنویسم از کتاب‌هایی که دوباره باز شدند و پذیرای خطوطی شدند که زیربنای آینده‌ ما هستند؛ از واژه‌هایی که پیله‌ی‌شان را شکستند، پروانه شدند و صدای ما را به دنیا رساندند.

بنویسم از دختر بودن و دخترانه زندگی کردن، از ذوقی که در حسرت‌ها غرق شده است، از آرزوهایی که بال پروازشان شکسته است و از اشک‌هایی که رنگ غم را از صورت‌ ما شسته‌اند.

بنویسم از محرومیت‌ها و از قوانین؛ از رد اشک‌های ما بر صفحات کتاب، از شعرهایی که سرود دلتنگی می‌نوازند.

بنویسم از خط‌هایی که با رنگ اشک نوشتیم، از دفترهایی که مأمن تنهایی‌ ما شده‌اند، از فریادهای ته قلب ما و از بغض‌های سر به فلک کشیده.

بنویسم از آن روزی که فهمیدم دختر بودن یعنی محدود بودن، از لحظه‌ای که هدیه‌ی سال جدیدم، درِ قفل‌شده‌ی مکتبم شد. بنویسم از رویاهایم که بال پروازم شدند.

و من آن‌قدر خواهم نوشت که دنیا در برابر واژه‌هایم سر تعظیم فرود آورد؛ آن‌قدر که دیگر بغضی در سینه‌ام نماند، دردی در قلبم خانه نکرده باشد و حسرتی در چشمانم شناور نباشد.

می‌نویسم از دردها و فریادها تا دنیا بداند دختر بودن و حسرت داشتن یعنی چه؛ بداند چه دردی است وقتی برادرت با شوق کوله‌اش را برای اولین روز آماده می‌کند و تو با چشمانی غرق در حسرت به او نگاه می‌کنی.

بداند چه خنجری به قلبت فرو می‌رود وقتی برای بار پنجم زنگ مکتب را می‌شنوی و تو از حق مکتب رفتن محرومی.

و اگر هیچ‌کس صدای ما را نشنود، هیچ دری به روی ما باز نشود و هیچ دردی درمان نشود، من باز هم می‌نویسم.

می‌نویسم تا روزی که واژه‌هایم راهشان را از دل این تاریکی باز کنند؛ می‌نویسم تا روزی که هیچ دختری پشت در بسته نماند؛ می‌نویسم تا روزی که هیچ دری به روی ما قفل نباشد و تا روزی که زنگ مکتب برای ما هم به صدا درآید.

و من باز هم می‌نویسم!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000