پنجره را کمی باز میکنم تا سوزِ سرمایِ کابل صورتم را بسوزاند و یادم بیاورد که هنوز زندهام. مولانا میگفت: «امروز مرده بین که چه سان زنده میشود…» و من هر بار که کتابِ «کیمیا» یا «فزیک» را از زیر تشک تختم بیرون میکشم، لرزشِ انگشتانم را حس میکنم. این لرزش از ترس نیست، از هیجانِ نبردی است که در سکوت جریان دارد. من همان «آزاد سروی» هستم که در حصارِ دیوارهای گلی کابل، بندگیِ تقدیر را نپذیرفتهام.
یادم میآید روزهای اول که دروازههای مکتب بسته شد، جانی داشتم که «ز سوزن همیگریخت». با هر صدای تندِ موتر در کوچه، قلبم فرو میریخت و فکر میکردم همهچیز تمام شده است و من هم مثل استخوانهای پوسیده در لحدِ جغرافیا دفن میشوم. اما عشق به دانستن مرا از آن پیله بیرون کشید. حالا من جانم را به «تیغ عشق» فروختهام؛ عشقی که باعث میشود ساعت سه صبح، وقتی همه در خواباند، با نور ضعیف موبایلم فرمولها را مرور کنم. من یاد گرفتهام که از سنگِ صبورِ قلبم، چشمهی آگاهی بجوشانم.
کابل برای من دیگر فقط یک شهرِ زخمی نیست؛ کعبهای است که من در اتاق کوچکم دورِ آن طواف میکنم. هر صفحهای که ورق میزنم، یک قدم به سوی آن «فرخندگی» نزدیکتر میشوم. شاید دنیای بیرون مرا «غورهای» ببیند که در سایه مانده؛ اما من در درونم شکر بستهام. من از نشاطِ کشفِ یک مجهول در ریاضی چنان لبریزم که تلخی روزگار را حس نمیکنم.
وقتی کنار خواهرم مینشینم تا درسهایش را با هم تکرار کنیم، من فقط یک خواهر نیستم؛ من «خلیفهای» هستم که دارم کلوخ و سنگِ ناامیدی را در ذهن او به جنبش درمیآورم. به او میگویم: «نترس، غم میمیرد و گریه میرود.» من اجازه نمیدهم خارهایِ یأس در باغچهی ذهن ما ریشه بزند. با دستهای خالی، اما با ذهنی پر از ستاره، دارم گلشنی میسازم که بوی خوشهاش هیچ داس و تیشهای را یارای مقابله نیست.
گاهی به آیینه نگاه میکنم. تنم شاید مثل آن «قبای ژنده» زیر بار مسئولیت و پنهانکاری خسته باشد؛ اما جانی که در چشمانم برق میزند پاینده است. من خضرِ زندگیِ خودم شدهام. من آبِ حیات را در کلمات یافتم و حالا میبینم که چگونه هر روز از نو پاینده میشوم.
حالا وقت آن است که «خاموش و خوش بخسپم»، نه برای تسلیم، بلکه برای تجدید قوا. من در این خرمنِ شکرِ دانایی غرق شدهام. بگذار دیگران سکوتِ مرا ببینند؛ من در درونم صدای هیاهوی طوطیانی را میشنوم که نوید بهار میدهند. من نیشکرم، بندبندم اگر از هم جدا شود، باز هم از هر بندم شیرینی ایستادگی میتراود.
اینجا کابل است و من دختری هستم که مرگِ رویاهایش را باور نکرد و هر روز باشکوهتر از دیروز زنده میشود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه