از پشت پنجره‌ی کتاب‌ها

در یکی از روزهای گرم تابستانی، در دیار تنهایی، زندگی به روال عادی در جریان بود. همه در جنب‌وجوش بودند، اما زندگی به صورتی یکسان به همه رخ نمی‌نمود. در یکی از خانه‌های گِلی، خانواده‌ی کوچکِ سه‌نفره‌ای با هم زندگی می‌کردند که نه غذای خوبی برای خوردن و نه امکانات مناسبی برای درس خواندن داشتند. در این خانواده دختری به اسم لیلا بود؛ دختری که با کتابچه‌ها و کتاب‌هایش زندگی را زیبا ساخته بود. برای او کتاب‌هایش مرهمِ تمام نداشته‌هایش بود؛ او فقط از درون ورق‌های مرمرینِ کتاب‌ها آینده‌اش را مجسم می‌ساخت و هر باری که به زندگی فقیرانه‌اش می‌اندیشید، ناخودآگاه کمبودهایش را با کتاب و قلم‌هایش پُر می‌کرد. او زندگی را از پشت پنجره‌ی کتاب‌ها تماشا می‌کرد و هر روز را با نشاطی دیگر برای نزدیک شدن به رؤیاهایش آغاز می‌نمود. او در همان خانه‌ی کوچک، شاد و بی‌ریا لبخند می‌زد.

او شاگرد مکتب بود و در صنف ششم درس می‌خواند و یکی از بهترین‌های مکتب به شمار می‌رفت. صنف درسی برای او مانند قصری زیبا و باشکوه بود. لیلا خوشحال بود که حداقل می‌تواند درس بخواند و آینده‌اش را به زیباییِ قوسِ قزح، رنگارنگ و درخشان بسازد. او به خود و به رؤیاهایش ایمان داشت و آن‌ها را هر روز با معرفت و دانایی آبیاری می‌کرد؛ در وجود او، آرزوها مدام رشد می‌کردند. او از اینکه می‌توانست درس بخواند خیلی شاد بود و هر روز را با امیدِ رسیدن به قله‌ی آرزوهایش سپری می‌کرد.

اما اتفاقی ناگهانی، مسیر رشد او را متوقف کرد و رؤیاهایش در دلش ماند. در یکی از روزهایی که بی‌صبرانه منتظر صنف درسی و یادگیری بود، خبر ناگواری را شنید؛ خبری که مثل تیر، رؤیاهایش را نشانه گرفت. او خبر سقوط افغانستان را از زبان پدرش شنید. در اوایل، برای او سقوط فقط یک تغییر رژیم ساده بود؛ تا اینکه آگاه شد با روی کار آمدن حکومت جدید، قوانین جدیدی هم وضع خواهند شد؛ قوانینی که اگرچه اعلام کردنش سهل و آسان است، اما رؤیاهای دخترانِ بسیاری مثل او را به خاک یکسان می‌کند. او بعد از شنیدن این حقیقت که دیگر پس از صنف ششم اجازه ندارد به مکتب برود و باید خانه‌نشین شود، اندوهی آرام در دلش خانه کرد و سپس سکوت را همدم خویش ساخت. این سکوت برای او از هزاران فریاد بلندتر بود و او را وادار به فکر کردن در مورد آینده‌ی مبهمش می‌کرد. لیلا بعد از آگاه شدن از این واقعیتِ تلخ، چند روزی را با خود تأمل کرد و در نتیجه، راه‌های جدیدی را برای خود برگزید؛ راه‌هایی که به رؤیاهایش سمت و سو می‌داد و به زندگی‌اش معنا می‌بخشید. او شروع به یادگیری در صنف‌های آنلاین کرد و دوباره بذرِ رشد را در دلش شکوفا ساخت.

در طول سال‌های محرومیت، دختران زیادی همانند لیلا نه‌تنها خانه‌نشینیِ مطلق را انتخاب نکردند، بلکه مهارت‌های‌شان را در عرصه‌های گوناگون گسترش دادند و مسیر رشد و رؤیا را با هم‌دیگر گره زدند؛ تا شاید در دل این تاریکی تحمیلی، با نور رؤیاهای‌شان جهان را روشن سازند و آرزوهای‌شان را بیش از پیش پرورش دهند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000