همه با هم برابرند؛ اما بعضی‌ها برابرترند

این جمله از کتاب «قلعه حیوانات» حقیقت تلخ دنیای امروزی را نشان می‌دهد، به‌ویژه در افغانستان که این جمله معنای خاصی پیدا می‌کند؛ کشوری که در آن نیمی از جامعه از اساسی‌ترین حقوق‌شان محروم هستند. کشوری که مردمش با دیوارهای جنسیت، قوم، نژاد، زبان و امثال آن از هم جدا شده‌اند و به‌جای یک ملت واحد، به طبقه‌ها و گروه‌های مختلف تقسیم شده‌اند.

در نهایت، بخشی مشخص از جامعه آسیب بیشتری را متحمل می‌شود. در این‌جا، کشور به دو بخش تقسیم شده است: مردانه و زنانه. حتی در همین تقسیم‌بندی نیز حقوق بسیاری از افراد پایمال می‌شود و کسی به فکر آن نیست.

زنان حق ندارند درس بخوانند، حق ندارند کار کنند و درآمد داشته باشند، حق انتخاب لباس ندارند و حتی از حق صحبت کردن و بلند کردن صدای خود نیز محروم‌اند. در جامعه‌ای که همه مسلمان‌اند و همه افغان‌، وقتی صحبت از تحصیل، کار، تصمیم‌گیری و عمل می‌شود، انگار برخی مسلمان‌تر، افغان‌تر و حتی انسان‌ترند و شاید هم «برابرتر.»

وقتی می‌بینم که یک دختر پس از صنف ششم دیگر اجازه‌ی رفتن به مکتب ندارد و به‌اصطلاح در همان‌جا «فارغ» می‌شود، در حالی که برادرش همچنان اجازه دارد سال‌های بیشتری تحصیل کند، مفهوم «برابرتر» برایم روشن‌تر می‌شود.

آیا واقعاً جنسیت تنها دلیل این برابرتری است؟ آیا صرفاً دختر یا پسر بودن باعث می‌شود در جامعه‌ای مانند افغانستان، کسی برابر یا برابرتر باشد؟ آیا معیار دیگری برای سنجش برتری وجود ندارد؟ آیا علم بیشتر یا توانایی بالاتر نباید ملاک برتری باشد؟ اگر چنین نیست، آیا دختر به دنیا آمدن جرم است؟ و اگر هست، چرا؟

چرا باید صرفاً به‌خاطر جنسیت، برابر یا برابرتر باشیم؟ چرا نباید همه برابر باشیم و از حقوق مساوی برخوردار شویم؟ چرا انسانیت معیار اصلی نیست؟ چرا انسان‌ها تمایل دارند در طبقات مختلف زندگی کنند؟

طبقات ثروتمند و فقیر، ضعیف و قوی، مرد و زن و هزاران دیوار دیگر که تنها محدودیت ایجاد می‌کنند و انسان را از انسان جدا می‌سازند. اگر تفاوت‌ها وجود دارد، آیا به‌معنای برتری یکی بر دیگری است؟ اگر هست، چرا چنین است؟

در کشور من، افغانستان، این تقسیم‌بندی تنها به زن و مرد محدود نمی‌شود، بلکه به قوم و نژاد نیز کشیده می‌شود. تاجک، پشتون، هزاره، ازبک یا هر گروه قومی دیگر، هرکدام در چارچوبی خاص تعریف می‌شوند.

گاهی لازم است از قوم مشخصی باشی تا از امتیازات بیشتری برخوردار شوی و اگر از قومی دیگر باشی، ممکن است از برخی حقوق محروم شوی. یک قوم «برتر» شمرده می‌شود و دیگری در سطحی پایین‌تر قرار می‌گیرد، تنها به‌خاطر تعلق قومی. فردی به‌دلیل نژادش ارزشمندتر دانسته می‌شود و دیگری به‌دلیل محل زندگی‌اش در جایگاهی متفاوت قرار می‌گیرد.

این «تر»ها که انسان را با انسان به‌صورت نابرابر مقایسه می‌کنند، بسیارند. در افغانستان، مفهوم «ملت» کم‌رنگ شده و جای خود را به فردگرایی و قوم‌گرایی داده است. دیگر یک ملت واحد وجود ندارد تا مردم آن با هم همکاری کنند و کشور را نجات دهند؛ بلکه هرکس بیشتر به خود، قوم و قبیله‌اش می‌اندیشد و می‌خواهد تنها خود پیشرفت کند و دیده شود.

در این میان، انحصار قدرت وجود دارد و «قدرت همه‌شمول» بیشتر به یک شعار شباهت دارد.

در این جامعه، طبقه‌بندی‌ها بسیار گسترده است. اگر ثروتمندتر باشی، در طبقه‌ی اجتماعی بالاتری قرار می‌گیری و از امتیازات بیشتری برخوردار می‌شوی. اگر در حد تأمین زندگی روزمره باشی، ارزش و احترام تو نیز در همان حد سنجیده می‌شود.

در حالی‌که واقعیت این است که همه‌ی ما از یک کشوریم و همه انسانیم؛ اما از همان لحظه‌ای که به دنیا می‌آییم، در طبقات مختلف قرار می‌گیریم و جایگاه و ارزش‌ ما تعیین می‌شود، بدون آن‌که نقشی در این تقسیم‌بندی داشته باشیم.

این «برابرتر بودن» تا چه زمانی باید ادامه یابد؟ آیا نباید این مفهوم تغییر کند؟ اگر بخواهیم دیگر «برابرتر از برابر» وجود نداشته باشد، چه باید کرد؟

شاید این پرسش‌ها پاسخ روشنی نداشته باشند؛ زیرا قانونی نانوشته پشت این ساختارها وجود دارد که به‌صورت سیستماتیک انسان‌ها را در قالب‌های مشخص قرار می‌دهد.

اما شاید زمان آن رسیده است که این قانون نانوشته را بشکنیم؛ قانونی که در باورهای ما نفوذ کرده است. باید آن را تغییر دهیم تا دیگر در این طبقه‌بندی‌های سیستماتیک، قربانی ندهیم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000