بی‌گناه، اما محکوم

امروز تقویم را ورق نمی‌زنم. تقویم برای کسانی است که منتظر فردا هستند؛ اما برای من، زمان در همان روزی یخ زد که دروازه مکتب را به رویم بستند.

امروز می‌گویند «روز دختر» است؛ اما کدام دختر؟ همان دختری که پیراهن گل‌دارش زیر چادر سیاه اجبار گم شده است؟ یا دختری که هر بار از کنار دیوار مکتبش می‌گذرد، قلبش تندتر می‌تپد و بغضش را با چنگ و دندان فرو می‌برد تا کسی لرزش شانه‌هایش را نبیند؟

مادر، امروز به چشمانم نگاه نکن. در چشم‌های من دریایی از خون و خاکستر موج می‌زند.

یادت هست با چه شوقی کتاب‌هایم را پاک می‌کردی؟ یادت هست می‌گفتی: «دخترم، درس بخوان تا مثل من دستانت بوی نان و تنور ندهند؛ درس بخوان تا سرنوشتت را خودت با قلم بنویسی.»

حالا بیا و ببین؛ قلمم شکسته است، کتاب‌هایم در تاریک‌ترین گوشه صندوق زندانی شده‌اند و دستانم… دستانم حالا فقط بلدند تسبیح بچرخانند و برای روزی دعا کنند که مرگ، مهربان‌تر از زندگی به نظر برسد.

امروز، روز من نیست.

روز من همان روزی بود که با صدای زنگ مکتب از خواب بیدار می‌شدم، نه با صدای ترس و لرز شلاق‌هایی که بر جسم رویاهایم فرود می‌آیند.

من در کشوری زندگی می‌کنم که در آن، پرنده بودن جرم نیست، اما دختر بودن یعنی شکستن بال‌ها.

اینجا آسمان برای همه آبی است، اما سهم من از آسمان فقط همان دایره کوچک و تیره‌ای است که از زیر روبنده‌ام دیده می‌شود؛ آسمانی گرفته و خفه.

خدایا! آیا صدای گریه‌های بی‌صدایم را از میان چادر نمازم می‌شنوی؟

من همان دختری هستم که شب‌ها در خواب، پشت میز و چوکی مکتب می‌نشیند و صبح که بیدار می‌شود، بالش‌اش از اشک خیس است.

چقدر غم‌انگیز است که بزرگ‌ترین آرزوی یک انسان، نشستن روی یک چوکی چوبی و گوش دادن به صدای گچ روی تخته باشد.

و چقدر دردناک است که در هفده‌سالگی، به پیرزنی تبدیل شده باشم که فقط خاطرات یازده‌سالگی‌اش را مرور می‌کند.

امروز اگر برایم هدیه‌ای آورده‌ای، بگذار و برو. من هدیه نمی‌خواهم.

من همان مقنعه سفید را می‌خواهم که حالا به کفن آرزوهایم تبدیل شده است.

من همان کوچه‌ای را می‌خواهم که روزی با دوستانم در آن می‌خندیدم و دنیا را از آنِ خود می‌دانستیم.

حالا حتی قدم زدن در همان کوچه نیز برایم ممنوع شده است؛ انگار زمین هم از سنگینی قدم‌های یک دختر تنها شرم دارد.

دلم برای خودم می‌سوزد؛ برای لبخندی که در عکس‌های قدیمی داشتم و حالا دیگر هرگز در آینه تکرار نمی‌شود.

من دختری از سرزمین آفتابم، اما سال‌ها است که خورشید در خانه ما طلوع نکرده است.

ما را زنده‌به‌گور کرده‌اند، مادر… فقط خاک روی سرمان نریخته‌اند؛ به‌جایش سکوت ریخته‌اند و دیوارهای بلند ساخته‌اند.

امروز، روز من نیست؛ روز تسلیت است.

تسلیت به دستانی که دیگر اجازه نوشتن ندارند، به چشم‌هایی که دیگر اجازه خواندن ندارند و به قلبی که در سینه یک دختر افغان فقط می‌تپد تا فراموش نکند چقدر تنها است.

اشک‌هایم را پاک نمی‌کنم. بگذار سرازیر شوند. این اشک‌ها تنها دارایی من‌اند که هنوز کسی نتوانسته آن‌ها را از من بگیرد.

این اشک‌ها، این دلتنگی‌ها و این رنج‌های بی‌صدا، گواه مظلومیت دختری هستند که جرمش فقط دختر بودن در جغرافیایی اشتباه است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000