ذهنیتی که دخترانِ این مملکت را می‌بلعد

این دیار دیدگاهِ تلخی نسبت به دختران دارد که عامل تضعیف آن‌ها می‌شود. این ذهنیت‌ها ترس‌ها را به وجود می‌آورد و در درون دختران چنین حسی زنده است که به دلیل دختر بودنت باید به تو آسیب برسد. از چشم‌های ناپاک کوچه و بازار گرفته تا محروم کردنت از زندگی کردن و آزادانه قدم زدن در سرک، همه در گرفته می‌شود. انگار به جرم «دختر بودن»، رویاهایشان را می‌قاپند. سالی که طالبان کابل را گرفت من صنف نهم بودم، ولی حالا پنج سال از آمدن طالبان می‌گذرد و آن‌ها با آمدن خود، درب‌های امید را همچنان مسدود ساخته‌اند. دو سال گذشت از روزهایی که باید آزمون کانکور می‌دادم و به رویای داکتر شدن خود می‌رسیدم. من و خانواده‌ام برای این آزمون سرنوشت‌ساز لحظه‌شماری می‌کردیم. از دست هیجان و اشتیاقی که داشتم، برای اینکه لباس سفید داکتری را بپوشم ضربان قلبم تند تند می‌زد. با رویای داکتر شدن و تداوی کردن مادر و پدرم در ایام پیری‌شان می‌خوابیدم و برای این هدف زیبایم کوشش فراوان می‌کردم.

مادرم همیشه به من می‌گفت: «دیانا جان، دختر پر تلاشم، تو باید مستقل باشی و حداقل در زندگیت محتاج و وابسته به کسی نباشی. زندگی زیبا و روشنی برای خود بساز، تصمیمات زندگی را خودت بگیر و آزادانه حرف‌های ناگفته خودت را بگو؛ و همچون زنان افغان، دردها را در سکوت وحشتناکِ خانه‌ای که جنسش از سکوت است، تجربه نکن! در این میان همچون فریادی باش تا سکوت‌ها را در درون هر زن و دختر بشکنی و حداقل نگذاری که مردی به جایت و برایت تصمیم بگیرد. می‌دانی خصلت مردان این سرزمین را؟ یک مرد افغان وقتی همسرش را محتاج و مظلوم دید، بالای او ظلم و شکنجه را روا می‌دارد و به هر گونه که توانست او را از حق و حقوقش محروم و برای خود کنیزک می‌سازد و به احساسات و عواطف همسرش ارزش قائل نیست، چون او را بیشتر از یک نیازمند حس نمی‌کند. عزیزم، تو باید با درس خواندن و داکتر شدنت خودت را از این مخمصه نجات بدهی و نگذاری زندگیت به دست مردی باشد، چرا که طبق رسم افغانستان، دختران بعد از ازدواج تمام اختیارشان به دست همسرشان می‌باشد. نباید شکنجه‌ها و رسم و رواج‌های سنتی این مملکت را تجربه کنی. به عنوان یک الگوی خوب برای دیگر دختران افغان، باید قدرتمند و مستقل باشی!»

مادرم می‌گفت: «می‌دانی یک دختر قوی و مستقل چه تأثیر مثبتی برای پیشرفت و ترقی این مملکت دارد؟ اگر یک دختر با تلاش‌های خود به جایی برسد و زندگی خودش را به بهشت کوچک و زیبایی مبدل سازد، آن زمان است که الگو و انگیزه‌ای در میان دیگر دختران می‌گردد. دخترانی که با ذهنیت‌های سنتی فامیل و اقارب، به زنجیری نامرئی از ظلم و سکوت اسیرند. دیدگاه سنتی و خرافی این جامعه این‌چنین است که آن‌ها جنسیت زن و دختر را به عنوان یک موجود ضعیف و ننگین می‌دانند و معتقدند که آن‌ها فقط خادم مردان هستند و هر دختر باید زیر سن هژده سال ازدواج کند تا آبرو و عزت خانواده خود را نبرد و مایه شرمساری و رسوایی فامیل خود نباشد. یعنی ارزش یک دختر فقط همان آبرو و عزت است، در حالی که حتی یک معنای دقیق و یک مفهوم زیبا از آبرو و حیثیت خود ندارند. تنها تعریفشان از آبرو، همان حرف مردم و توجه بیش از حد به مردم است تا در نزد جامعه‌ای خرافی، شخصی باوقار و آبرومند باشند؛ حتی اگر این عملشان سببی برای رنج و شکنجه دادن دخترانشان باشد.»

من دیانا، که در اماکن رسمی خودم را «دِینا» می‌گویم، رویایم این است که انگیزه و امید را چون طلوع دوباره آفتاب بعد از رفتن تاریکی بیافرینم. می‌خواهم مثل جرقه‌ای باشم تا دیدگاه دختران افغان را، حتی اگر کمی هم باشد، تغییر بدهم. می‌خواهم بلند فریاد بزنم: «ای خواهر من، شما ضعیف و مایه ننگ پدر نیستید، بلکه دختران قوی و شجاع این مملکت هستید. شما حتی سخت‌ترین شرایط را می‌توانید به خواست خود تغییر دهید و باعث شکوفایی یک ملت شوید، نه عامل ناامیدی و مأیوسی.»

من دیانا، در دل با لکنت زبان که همچون سکسکه‌های روزگار می‌ماند، دست و پنجه نرم می‌کنم. شاید امروز نتوانم خوب صحبت کنم و با حرف‌های خود به نتیجه‌ای نرسم، چون لکنت زبانم گهگاهی در افهام و تفهیم دچار مشکل می‌شود؛ ولی من متفاوت‌تر و قوی‌تر عمل می‌کنم. نوشتن، راه و مسیری است که من به جای حرف زدن انتخاب کرده‌م و تمام پیام‌های خودم را با نوشتن به گوش دیگران می‌رسانم. می‌دانی این حس که همه حرف‌هایم را بدون کدام حرف و فریادی می‌شنوند، چقدر انگیزه‌بخش است؟ شاید دختری چالاک و زیرک نباشم، ولی خیلی صادقانه به وظیفه خود پایبند هستم. در دل مشکلات و نابسامانی این مملکت، من دنبال انگیزه دادن و روحیه دادن به دختران این سرزمین هستم؛ نه با حرف زدن، بلکه با نوشتن.

در اخیر می‌خواهم به دختران غیور ملت افغانستان بگویم: «شما از جنس استقامت و بردباری هستید و نیش‌های تلخ روزگار، استوارترتان کرده است. من به عنوان یک دختر افغان، از خود و شما می‌نویسم؛ گهگاهی از امیدها و بعضی اوقات از یأس‌ها می‌نویسم، ولی این را بدانید که خالق سرنوشت و چرخ روزگار خودمان هستیم. می‌توانیم زیباترین لبخندها و باافتخارترین دستاوردها را خلق کنیم و در صفحه‌ای از دفترچه روزگار از آن یاد کنیم. پس هرگز در میان مشکلات و ناامیدی‌ها، خودمان و رویاهایمان را فراموش نکنیم.»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000