هنرِ رقصیدن در طوفان

در جغرافیایی که ما نفس می‌کشیم، زمان مفهومی غریب دارد. گاهی چنان کُند می‌گذرد که گویی عقربه‌ها در قیر فرورفته‌اند و هر ثانیه وزنی به اندازه‌ی یک قرن تنهایی پیدا می‌کند؛ و گاه چنان پرشتاب از ما می‌گریزد که حسرتِ یک دم آسودگی را بر دل‌مان می‌گذارد. ما در کتاب زندگی‌مان فصل‌هایی داریم مملو از حقیقت‌های تلخ؛ صفحاتی که باور کردنشان، بارِ دوش شانه‌هایمان را چنان سنگین می‌کند که گاه فراموش می‌کنیم قامتی برای ایستادن داشتیم.

در این میان، سایه‌هایی به نام ترس همواره هم‌پای ما قدم می‌زنند؛ ترس از شکست، ترس از نابودی و آن غول سهمگین‌تر که «ناامیدی» نام دارد. این‌ها سدهایی هستند که راه را بر شادیِ بی‌وقفه و لذتِ لحظه‌ی حال می‌بندند. اما حقیقت اینجاست که اگر بخواهیم خوشبختی را در این روزگار خاکستری معنا کنیم، باید بگوییم خوشبختی یعنی با وجود تمام گرفتاری‌ها و گره‌های کور، هنوز به یاد داشته باشیم که لبخند بزنیم. لبخند در اینجا نه از سرِ بی‌دردی، که یک عصیانِ نجیبانه است.

باید به یاد بسپاریم که تنها قانون ثابت و لای‌تغیر این جهان، «گذرا بودن» است. درد، رنج، محدودیت و حتی لحظات خوشی، همگی مانند ابرهایی در گذرند. درکِ این گذار و لذت بردن از کوچک‌ترین بهانه‌ها در میانه‌ی این مسیر دشوار، هنرِ خلاقانه‌ی کسانی است که من آن‌ها را «استادان زندگی» می‌نامم؛ کسانی که یاد گرفته‌اند چگونه در میانه‌ی میدان مین، گل سرخ بکارند.

ما در هیاهوی مراقبت از آرزوهای بر باد رفته و انتظاراتِ دیگران، غالباً یک نفر را گم می‌کنیم: «خودمان» را. آن وجود نازنینی که در اعماق روحمان تشنه‌ی ذره‌ای توجه، نوازش و دیده شدن است. بزرگترین درکی که یک انسان می‌تواند از هستی داشته باشد، بازگشت به خویشتن است. تا زمانی که خود را با تمام کاستی‌ها، نقص‌ها و زخم‌هایمان در آغوش نگیریم، نخواهیم توانست با جهانِ بیرون پیوند بخوریم. پذیرش خود، مجوزی است برای ورود مقتدرانه به قلب جامعه.

حضور در جامعه و مفید بودن، لزوماً به معنای انجام کارهای بزرگ و دگرگون‌کننده نیست. شاید برای ما، در این سکوتِ تحمیلی، مفید بودن در ساده‌ترین شکل ممکن خلاصه شود: اینکه منبعِ آزار نباشیم؛ اینکه ضررمان به هیچ انسانی و هیچ موجود زنده‌ای نرسد. والاترین مرتبه‌ی انسانیت در شرایطِ سخت این است که وجود ما برای دیگران، پناهگاهی از جنسِ امنیت و آرامش باشد.

من به عنوان دختری که از میان دیوارهای بلندِ محدودیت سخن می‌گوید، باور دارم که زیبا زندگی کردن یک انتخاب است. ما شاید «پیکرهایی خاموش» به نظر برسیم، اما با پذیرش خویشتن و تاباندنِ نورِ آرامش به اطرافیانمان، ثابت می‌کنیم که زندگی هنوز در رگ‌های این خاک جریان دارد. بیایید لحظه‌ها را دوست بداریم و در میان دقایق، از آن کسی که در آینه به ما می‌نگرد، غافل نشویم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000