ماجرای من و قلمم

امروز حس آشفتگی عجیبی در تمام وجودم پیچیده بود. تصمیم گرفتم اتاقم را سروسامان دهم تا شاید حال‌وهوایم عوض شود. کتاب‌هایم را دانه‌دانه روی طاقچه‌ی چوبی و کهنه‌ای که ده سال است در اتاقم جا خوش کرده چیدم. هنگامی که لباس‌ها را جابه‌جا می‌کردم، دستم به صندوقچه چوبی و خاک‌آلودی خورد.

با کنجکاوی آن را بیرون آوردم؛ صندوقچه‌ای کوچک با غباری که انگار کهنه‌ترین خاطره‌ها را در دل نگه داشته بود. قفل کوچکی رویش خودنمایی می‌کرد که نشان می‌داد چیزی رازآلود درون آن پنهان است. داخل کمد را گشتم و کلیدش را درست در کنار همان طبقه پیدا کردم. قفل را باز کردم.

بوی خوش و آشنای کاغذهای قدیمی در فضا پیچید. میان عکس‌ها و یادگاری‌ها، چیزی نگاهم را ربود: قلمی که هم بسیار آشنا به نظر می‌رسید و هم غریب. خاک رویش را پاک کردم و با تمیز کردن هر گوشه‌اش، خاطرات گذشته پیش چشمانم جان گرفتند. این قلم یادگار پنج سال پیش بود.

در یکی از روزهای گرم تابستان، وقتی آخرین روز مکتب را با دادن امتحان مضمون ریاضی سپری کردم، به خانه برگشتم. آن روز حسی دوگانه داشتم؛ چیزی میان هراس و شادمانی. درونم پر از اضطراب بود، اما به خودم دلداری می‌دادم: «چیزی نیست دیانا، شاید به خاطر استرس نمره‌ها یا گرمای هواست. خوشحال باش، امتحان را خوب سپری کردی و حتماً اول‌نمره عمومی می‌شوی.»

در همین افکار بودم که پدرم وارد اتاق شد. چهره‌اش مانند همیشه شاداب نبود و حس می‌کردم می‌خواهد سخن مهمی بگوید اما کلمات در گلویش گیر کرده است. چند بار نام مرا صدا زد و وقتی پرسیدم چه شده، سکوت کرد. سرانجام گفت: «دیانا دخترم، بیا اینجا پهلویم بنشین.»

کنارش نشستم. دستی پرمهر بر سرم کشید، دستش را در جیب برد و این قلم را به من داد. سپس گفت: «دخترم، گفتن این حرف برایم بسیار دشوار است، اما می‌دانم اگر من نگویم، فردا از دیگران خواهی شنید. فقط قول بده آرام باشی، گریه نکنی و به حرف‌هایم گوش بسپاری.»

با دلواپسی گفتم: «پدر جان، چه شده؟ بگو.» سرش را به زیر انداخت و با بغض گفت: «طالبان دروازه‌های مکاتب را به روی دختران بالاتر از صنف ششم بستند. دانشگاه‌ها و کار را هم منع کردند؛ اما این قلم را بگیر و نگه دار، نه فقط برای نوشتن، بلکه برای اینکه حرف‌های امروز مرا همیشه به یاد داشته باشی. اگر آن‌ها سدی در برابرت کشیدند، هرگز تسلیم نشو. بایست و مبارزه کن؛ نه با خشونت، بلکه با قدرت قلم و دانایی. هر بار که این قلم را دیدی، عهدت را به یاد بیاور و با اراده به راهت ادامه بده.»

از کنار پدرم بلند شدم و به حویلی رفتم. زیر آفتاب داغ تابستان نشستم و به جملاتش فکر کردم. آن روز نه گریه کردم و نه زبان به شکایت گشودم، تنها به فردایی امیدوار ماندم که دیگر هیچ ترسی در دل دختران سرزمینم نباشد.

حالا پنج سال از آن روز می‌گذرد و باز هم زمان پایان امتحانات مکاتب است. دلم برای دخترانی می‌سوزد که سال بعد مانند ما خانه‌نشین می‌شوند و چاره‌ای جز بغض ندارند. با این قلم که یادگار ارزشمند پدرم است برای همه آنان می‌نویسم: خواهرم، عزیزتر از جانم، هرگز تسلیم نشو، حتی اگر تو را در قفس بیندازند یا فریادت را خاموش کنند. ما قوی‌تر از آن هستیم که در برابر تاریکی زانو بزنیم. ما دختران افغان با استقامت و صبر شناخته می‌شویم.

صندوقچه را بستم و قلم را روی طاقچه، درست پیش روی کتاب‌هایم گذاشتم تا هر زمان که انگیزه‌ام کمرنگ شد، با نگاه به آن، سخنان پدرم در گوشم طنین‌انداز شود و محکم‌تر از گذشته گام بردارم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000