پس از پنج‌سال؛ من به آرزوهایم خندیدم!

من دختری بودم که در خانواده‌ای نسبتاً بی‌سواد، فقیر و پرجمعیت چشم به جهان گشودم؛ خانواده‌ای که چرخ زندگی‌اش به‌سختی می‌چرخید و پدر و مادرم با تمام تلاش‌شان نمی‌توانستند از پس تمام مصارف زندگی ما برآیند. در چنین شرایطی، چند تن از برادرانم از نعمت سواد و آموزش محروم ماندند؛ اما من نخستین کسی در خانواده بودم که قدم به مکتب گذاشتم.

شاید برای بسیاری، رفتن به مکتب یک اتفاق ساده و عادی باشد؛ اما برای من آغاز یک دنیای تازه بود. دنیایی که در آن می‌توانستم فراتر از دیوارهای خانه و محدودیت‌های زندگی‌ام را ببینم. دنیایی که به من امید می‌داد روزی می‌توانم کسی باشم، کاری انجام دهم و سرنوشت خودم را به دست خودم بسازم.

از آن‌جایی که سنم کمی بالا رفته بود، حدود دوازده‌‌ساله بودم که صنف اول را آغاز کردم. با وجود سن بیشترم، شوق آموختن در دلم آن‌قدر بزرگ بود که هیچ‌چیزی نمی‌توانست مانعش شود. هنوز هم روزی را به یاد دارم که پدرم مرا در مکتب شامل کرد. آن روز چنان خوشحال بودم که تا سه روز در کوچه با دوستانم بازی نکردم. در دنیای کوچک و کودکانه‌ام، اتفاق بزرگی افتاده بود؛ من دیگر یک شاگرد مکتب بودم!

با خودم می‌گفتم: «از این به بعد دیگر فقط درس می‌خوانم. می‌خواهم چیزی شوم، می‌خواهم آینده‌ی متفاوتی داشته باشم.»

روزها، ماه‌ها و سال‌ها گذشت. من با همان شوق کودکانه درس خواندم، بزرگ شدم و به صنف دوازدهم رسیدم. در تمام آن سال‌ها، هرچه بیشتر می‌آموختم، آرزوهایم نیز بزرگ‌تر می‌شد. دیگر تنها رویای یک دختر باسواد را نداشتم؛ رویاهای من از مرزهای زندگی شخصی‌ام فراتر رفته بود. می‌خواستم روزی وکیل پارلمان شوم؛ در جایگاهی بایستم که بتوانم صدای مردم باشم، از حقوق‌شان دفاع کنم و برای کسانی حرف بزنم که صدای‌شان به جایی نمی‌رسد. گاهی هم رویایم از این هم بزرگ‌تر می‌شد؛ با خود می‌گفتم شاید روزی نخستین رئیس‌جمهور زن افغانستان شوم!

شاید امروز گفتن این آرزوها برای بعضی‌ها خنده‌دار باشد، اما آن روزها برای من تمام زندگی‌ام بودند. آن‌قدر به رویاهایم باور داشتم که حتی در مسیر رفت‌وآمد از خانه به مکتب و از مکتب به خانه، با خودم درباره‌ی آینده صحبت می‌کردم. گاهی خودم را در جایگاه یک زن موفق تصور می‌کردم، گاهی در حال سخنرانی و دفاع از حقوق مردم و گاهی در برابر جمعیتی که با امید به حرف‌هایم گوش می‌دادند. با خودم حرف می‌زدم، می‌خندیدم و برای آینده‌ای که هنوز نیامده بود، برنامه می‌ساختم.

آن روزها شاید هیچ‌کس نمی‌دانست در ذهن این دختر چه دنیای بزرگی جریان دارد؛ دختری که از یک خانواده‌ی فقیر آمده بود؛ اما فقر را برای خودش پایان راه نمی‌دانست. دختری که شاید امکانات زیادی نداشت، اما رویاهایش از تمام داشته‌هایش بزرگ‌تر بودند.

بالاخره صنف دوازدهم را به پایان رساندم و با سپری کردن امتحان کانکور، در رشته‌ی اقتصاد کامیاب شدم. لحظه‌ای که نتیجه‌ی کامیابی‌ام را دیدم، احساس می‌کردم یکی از بزرگ‌ترین قدم‌های زندگی‌ام را برداشته‌ام. دانشگاه برای من فقط یک مکان آموزشی نبود؛ پلی بود میان دختری که از یک خانواده‌ی محروم برخاسته بود و زنی که آرزو داشت روزی به جایگاهی بزرگ برسد.

با شوق درس می‌خواندم. هر مضمون، هر کتاب و هر روز دانشگاه برایم معنای خاصی داشت. احساس می‌کردم بالاخره دارم به رویاهایم نزدیک می‌شوم. سال اول را گذراندم و به سال دوم دانشگاه رسیدم. هنوز راه زیادی در پیش داشتم؛ اما امیدم از همیشه بیشتر بود.

اما سرنوشت، قصه‌ی دیگری برایم نوشته بود؛ قصه‌ای که هیچ‌گاه تصور نمی‌کردم روزی شخصیت اصلی آن باشم.

طالب آمد و همه‌چیز تغییر کرد. دروازه‌های دانشگاه به روی من بسته شد و درس خواندن، که روزی بزرگ‌ترین خوشحالی زندگی‌ام بود، به آرزویی دور و دست‌نیافتنی تبدیل شد. من ماندم و یک دنیا سوال بی‌پاسخ؛ با کتاب‌هایی که دیگر نمی‌توانستم به دانشگاه ببرم، با درس‌هایی که نیمه‌تمام ماندند، با رویاهایی که هنوز زنده بودند، اما راه رسیدن به آن‌ها بسته شده بود.

روزهایی رسید که حتی نگاه کردن به کتاب‌هایم برایم دردآور بود. کتاب‌هایی که روزی با شوق ورق می‌زدم، حالا یادآور آینده‌ای بودند که از من گرفته شده بود.

گاهی به گذشته فکر می‌کردم؛ به آن دختر دوازده‌ساله‌ای که از خوشحالی شامل مکتب شده بود و سه روز با دوستانش بازی نکرده بود. با خود می‌گفتم اگر آن دختر می‌دانست روزی چه بر سر آرزوهایش می‌آید، باز هم آن‌قدر خوشحال می‌شد؟

ناامیدی آرام‌آرام در وجودم ریشه دواند. روح و روانم خسته و آشفته شده بود. دنیایی که روزی در ذهنم پر از نور، امید و فرصت بود، حالا در تاریکی فرو رفته بود. من هنوز همان دختر بودم، همان آرزوها را داشتم، همان شوق را در قلبم نگه داشته بودم؛ اما دیگر اجازه نداشتم برای رسیدن به آن‌ها قدم بردارم.

روزی به خودم نگاه کردم و خندیدم!

با خودم گفتم: «دختر! تو همان کسی بودی که می‌خواستی نخستین رئیس‌جمهور زن افغانستان شوی؟ همان دختری که در راه مکتب با خودش از آینده حرف می‌زد و برای نجات مردمش برنامه می‌ساخت؟ همان کسی که می‌خواست وکیل پارلمان شود و از حقوق دیگران دفاع کند؟ حالا چه شد؟ حالا حتی نمی‌توانی درس بخوانی! حتی نمی‌توانی برای زندگی خودت تصمیم بگیری. حتی نمی‌توانی آن‌گونه که می‌خواهی زندگی کنی. دنیای تو به چند دیوار محدود شده و زندانت، خانه و پستوی خانه‌ات شده است.»

به خودم نگاه کردم و باز هم خندیدم…

اما این خنده، خنده‌ی شادی نبود. خنده‌ای بود آمیخته با بغض، حسرت و ناباوری؛ خنده‌ای که پشت آن، هزاران حرف ناگفته و هزاران اشک فروخورده پنهان بود. گاهی انسان آن‌قدر از شدت درد و تناقض‌های زندگی درمانده می‌شود که دیگر نمی‌تواند گریه کند؛ فقط می‌خندد، به خودش، به سرنوشتش و به فاصله‌ی عجیبی که میان دیروز و امروزش افتاده است.

می‌گویند انسان دوبار به آرزوهایش می‌خندد؛ یک‌بار از بزرگی آن‌ها، وقتی به یاد می‌آورد که روزی چه رویاهای بلندی در سر داشته است و بار دیگر از کوچکی‌شان، وقتی با خود می‌گوید: «ای وای، این چه آرزویی بود که من برای رسیدن به آن این‌همه شوق داشتم؟»

اما من نمی‌دانم خنده‌ام از کدام جنس بود؛ از بزرگی آرزوهایم یا از تلخی روزگارم؟

شاید خنده‌ام برای آن دختر دوازده‌ساله‌ای بود که فکر می‌کرد اگر خوب درس بخواند، هیچ‌چیزی نمی‌تواند مانع آینده‌اش شود. شاید برای آن دختر دانشجویی بود که باور داشت تلاش و پشتکار، روزی او را به جایی خواهد رساند که در خواب می‌دید. شاید هم برای زنی بود که هنوز در گوشه‌ای از قلبش، رویای رئیس‌جمهور شدن را دفن نکرده است؛ هرچند امروز حتی حق رفتن به دانشگاه را ندارد.

گاهی با خودم فکر می‌کنم، چقدر دردناک است وقتی انسان آرزوهایش را از دست نمی‌دهد، بلکه از او می‌گیرند. چقدر تلخ است وقتی هنوز توانایی آموختن داری، هنوز شوق داری، هنوز می‌‌خواهی مفید باشی، اما دروازه‌ها به رویت بسته می‌شوند.

من به آرزوهای بزرگم خندیدم، اما نه به این دلیل که آن‌ها غیرممکن بودند؛ بلکه به این دلیل که روزگار، میان من و ساده‌ترین حقم دیواری بلند کشید. من دختری بودم که از یک خانواده‌ی محروم برخاست، اما رویاهای محرومیت‌ناپذیری داشت. دختری که روزی با شوق به مکتب رفت و با امید به دانشگاه رسید؛ اما در نیمه راه، مجبور شد به جای ساختن آینده‌اش، با حسرتِ آینده‌ای که از او گرفته شده است زندگی کند.

و هنوز هم وقتی به آن دختر کوچک فکر می‌کنم، همان دختری که سه روز از خوشحالی شامل مکتب شدن بازی نکرد، دلم می‌گیرد. کاش کسی به او می‌گفت: «دخترکم، روزی بزرگ می‌شوی و آرزوهایت از تو بزرگ‌تر خواهند شد؛ اما شاید روزی برسد که برای رسیدن به ساده‌ترین آرزویت، یعنی درس خواندن، باید هزاران بار بجنگی.»

من هنوز هم به آرزوهایم می‌خندم؛ اما این بار نه از روی غرورِ بزرگی‌شان و نه از روی کوچکی‌شان، بلکه از تلخی این حقیقت که روزی رویایم تغییر دادن سرنوشت یک ملت بود، اما امروز برای تغییر دادن سرنوشت خودم نیز اختیار چندانی ندارم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000