دلم باران بهاری میخواهد؛ برای قلبم، روحم و ذهنم…
کاش بارانی وجود میداشت که پس از زمستان سرد و طولانی، همانند بارانهای بهاری، تمام آلودگیها را برطرف میکرد؛ بارانی که خاطرات تلخ را از دیوارهای زخمی ذهنم پاک کند، درد عمیق و سوزان روحم را مداوا کند، چشمان خستهام را که از خیره شدن به دریچهی کوچک نور میسوزد، صیقل دهد و قلبی را که در کویر احساسات میتپد، معطر سازد…
این روزها آسمان رنگ دیگری به خود گرفته است؛ گویا او نیز از حال زمین باخبر است.
شاید دلیل این همه باریدنهای بیوقفه تنها بهخاطر فصل نباشد، شاید در دل این همه بیقراری، دلیل مرموزی است که انسان را به تفکر وامیدارد…
و من در میان تمام این روزهای بدون نور، این حالوهوا را طور دیگری معنا میبخشم؛ احساس میکنم آسمان، رخت عزا برای کودکان بیگناهِ زیر آوار و خانههای ویران در روزهای واپسین سال بر تن کرده است، تا با زبان بیزبانیاش، یا با فریادهای بلندش، یادآور دردی باشد که فقط تماشا شد و هیچکس چیزی نگفت…
اما دیگر توان نگهداشتن بغضش را در برابر این همه بیعدالتی و ویرانی جهان ندارد و اینگونه بیوقفه میبارد…
شاید آسمان برای دردهای پنهان میگرید؛ برای فریادهایی که هرگز به صدا درنیامدند، برای سکوتی که از میان طوفان و هزاران صدای بیپاسخ زاده شد…
و اینجا، در افغانستان، آسمان برای زخمی عمیقتر میبارد؛ زخمی که سالهاست به خاطرهای محو مبدل شده و دردش را فقط دختران این سرزمین با روح و روانشان حس میکنند…
دردی که عمیق است؛ آنقدر عمیق که در اعماق قلب پنهان شده و بیصدا تکههایی از روح انسان را میسوزاند.
درد محرومیت؛ همان احساس سردی که ستونهای زندگی را میلرزاند و امید را ویران میسازد…
انسان موجودی است آزاد؛ اما در جامعهی افغانستان این باور اشتباه است.
اینجا کسی حق ندارد از آزادی سخن بگوید، کسی نمیتواند براساس عقاید شخصی و باورهای خویش عمل کند.
در این میان، کسانی هستند که بیشترین آسیب را دیدهاند؛ دختران این سرزمین، مظلومترین نسل بشریت یاد خواهند شد…
آنها کسانیاند که هر تغییری را به امید تغییرات جدید متحمل میشوند، روی هزاران آرزو و رویاهایشان پردهای از جنس امیدواری و صبر میکشند و از رسیدن به نرسیدنها پناه میبرند.
آنها در سکوت ظاهری اما با طوفانی درونی، دست از اهداف بزرگشان میکشند؛ اهدافی که روزی با عشق آنها را در ذهنهای بلندپروازشان ساختند و حتی با وجود دشواریهای مسیر، روی آن رویاها خط نکشیدند، بلکه با خویش عهد بستند تا روزی به اهدافشان برسند و رویاها را به واقعیتی مبدل سازند که در رگهای زندگی جاری است، نه در قالب کلماتی که فقط آتش سوزان حسرت را تازه میسازد و با جوهر انتظار روی سطرهای کاغذ جاری میشود.
اما زندگی، تکههای پازل را طور دیگری چید؛ صفحاتی را که دختران این سرزمین جایی امن برای رویاهایشان انتخاب کرده بودند، با بیرحمی تمام ورق زدند؛ آنقدر محکم که بعضی از صفحات پاره شدند و آن رویاها یکی پس از دیگری به خاطرهای محو و دردناک مبدل شدند.
رویاهایی که نگهداشتنشان خنجری بود بر قلبهای ناامیدی که نور مسیرشان را در لابهلای انتظارهای بیپایان گم کرده بودند.
و فقط رها کردن میتوانست مرهم کوچکی باشد برای التیام این زخمهای دردناک!
و کسی چه میداند دلیل این رها کردنهای آرام و بیصدا اما عمیق و دردناک، دقیقاً در چیست، در کجاست و چگونه شکل میگیرد؟
آیا تمام مشکلات فقط در محدودیتهایی خلاصه میشود که جامعه بر آنها تحمیل کرده است؟
آیا از حال دخترانی که میان خواستهها و خانوادههایشان در دام ناتوانی دستوپا میزنند، کسی خبر دارد؟
یا قصهی دخترانی را که پس از محرومیتهای اجتماعی با وضعیت اقتصادی دستوپنجه نرم میکنند، کسی شنیده است؟
یا به صدای خاموش دخترانی که در چنگ گذشت زمان گرفتار شدهاند، کسی گوش داده است؟
دخترانی که با گذشت هر سال، دریچهی نور امید را آرامآرام، با قدم گذاشتن به سالهای بزرگسالی و دفن کردن رویاهای کودکی، میبندند و هر ثانیهای که میگذرد، خراشهای کوچکی بر قلب آنان ایجاد میکند.
سالها بیصدا از کنار آنان میگذرند؛ سالهایی که جز طعم تلخ انتظار، نه سال تعلیمی، نه زنگ مکتب و نه آن شور و شوق را در خود جا داده است.
اما بخش دشوار ماجرا آنجاست که با گذشت هر سال، انتظارهایشان بزرگتر از رویاها میشود و آن جسامت کوچک، بزرگتر از لباسهای مکتبشان که روزی از تمام غمهای روزگار به درون آن پناه میبردند.
آنان قد کشیدند، اما رویاهایشان نه.
رویاهای جدید نیز کاشتند، اما در سایهی محرومیت، هرگز به جوانه زدن نرسیدند، چه رسد به اینکه قد بکشند.
رویاها یکی پس از دیگری رنگ سکوت به خود گرفتند و زیر سایهی دیوار انتظار یخ زدند.
داستان دختران این سرزمین با کلماتی نوشته شده است که بیانگر درد و خاموشی است؛ دردی که در باطن، مثل خون، جریان دارد و در ظاهر، پشت دیوارهای بلند خانه و چادر تیره، به تماشای آرزوهایی نشسته است که یکی پس از دیگری به غارت میروند.
و خاموشی که فقط در ظاهر دیده میشود؛ اما در درون غوغایی برپاست…!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه