فقط آرزو داشتم روزی به دانشگاه بروم

من مرتکب هیچ گناهی نشدم. هیچ کاری که علیه دین اسلام باشد انجام نداده‌ام. من فقط آرزو داشتم روزی به دانشگاه بروم، روزی بر چوکی‌های دانشگاه بنشینم، با افراد مختلف و دوستان جدیدم درس بخوانم، در محیط دانشگاه قدم بزنم و تمام وقتم را صرف درس و آگاهی کنم؛ برای رسیدن به هدف، برای اینکه یک داکتر شوم، برای اینکه خانواده‌ام را از بدبختی نجات بدهم و برای خودم زندگی بسازم. من فقط همین آرزو را داشتم، آرزویی که تقریباً همه‌ی دختران افغانستان داشتند.

ولی حالا این آرزو برایم به یک حسرت تبدیل شده است، حسرت نشستن بر چوکی‌های دانشگاه کابل. حالا فقط می‌خواهم یک روز به دانشگاه کابل بروم و آن را از نزدیک تجربه کنم. یادم هست وقتی کودک بودم فقط برای این درس می‌خواندم که روزی به دانشگاه کابل راه پیدا کنم. هر وقت خودم را در داخل دانشگاه تصور می‌کردم، چند برابر تلاش می‌کردم؛ اما حالا میان تکه‌های گذشته‌ام مانده‌ام. نه می‌توانم از آن عبور کنم و نه می‌توانم فراموشش کنم. آن روزی که آخرین روز مکتب بود، برای همدیگر نامه نوشتیم، مثل یک یادگاری. حالا وقتی آن نامه‌ها را می‌بینم و به خودم نگاه می‌کنم، می‌فهمم چقدر بزرگ شده‌ام، اما به هیچ‌کدام از اهدافم نرسیده‌ام. دیگر مثل گذشته شاد و بی‌خیال نیستم و واقعاً از درون شکسته‌ام.

دیر فهمیدم که زندگی نکردم. من می‌خواستم زندگی کنم ولی نگذاشتند. گاهی با خودم می‌گویم کجاست آن روزهایی که از ته دل شاد بودم، دختری سرسخت و مغرور و در عین حال مهربان و دلسوز. اما حالا تبدیل شده‌ام به دختری که دیگر از مهر و مهربانی چیزی نمی‌فهمد. حالا من هم یک دختر شکسته و درون‌گرا هستم، دختری که به تک‌تک آرزوهایش قول رسیدن داده بود، آرزوهای کوچک و قشنگ. من می‌خواستم فقط با میل دل خودم زندگی کنم، نه با دولت کاری داشتم و نه با کسی. اما فقط من نیستم، هزاران دختر در افغانستان میان آرزوهای نیمه‌تمام خود گیر مانده‌اند. انگار طوفانی آمد و همه آرزوهای ما را با خود برد. سرمایه من اینجا فقط همین متن‌ها است. روزی شاید از نوشتن هم دست بکشم، روزی که صدایم به جایی نرسد. واقعاً دیر فهمیدم که بهترین دوران، دوران کودکی است، دورانی که از هیچ چیز نمی‌ترسی، نه به فکر گذشته هستی و نه آینده. گاهی با خودم می‌گویم ای کاش ما پیر به دنیا می‌آمدیم، آهسته آهسته جوان می‌شدیم و در آخر به یک کودک معصوم تبدیل می‌شدیم و در آغوش مادر جان می‌دادیم، گرم‌ترین و امن‌ترین آغوش جهان.

حالا همه باور کرده‌اند که دختران نمی‌توانند درس بخوانند. حتی همان پدری که آگاه است و داکتر است، تمام نیازهای پسرش را برآورده می‌کند و می‌گوید: «برو پسرم درس بخوان.» جیبش را پر از پول می‌کند و او را برای تحصیل به خارج از کشور می‌فرستد. اما دختر می‌ماند، دختری که تمام زحمت خانه و خانواده را می‌کشد و باز هم ملامت می‌شود، در حالی که هیچ گناهی ندارد. چرا پسر حق دارد به دانشگاه برود، اما دختر حق ندارد؟

روزی بارانی بود. از سرک کارت چهار پیاده می‌آمدم. هوا سرد بود و جاده‌ها خلوت بودند. وقتی به پیش دانشگاه رسیدم، دانشجویان رخصت شدند، باور این برایم سخت بود که در میان آن همه، هیچ دختری نبود. فقط من بودم، منی که یک رهگذر بودم میان آن همه افراد ناشناس. اما من از درون در حال سوختن بودم. گاه‌گاه به ساختمان دانشگاه نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم ای کاش روزی بتوانم داخل این مکان شوم. ای کاش دوباره با قدم‌های استوار، با یک دنیا آرزو و با لبخند سر درس بروم و برای رسیدن به آرزوهایم تلاش کنم. آن‌هایی که می‌گویند در دین اسلام آمده است که دختران حق تحصیل ندارند، پس چرا پیامبر گفته است از گهواره تا گور دانش بجویید؟ در هیچ جای قرآن نیامده است که دختر هیچ حقی ندارد. بیشتر کسانی که این حرف‌ها را می‌زنند، خودشان از اسلام آگاهی درست ندارند.

به هر حال ما تلاش خود را می‌کنیم. هیچ وقت نشان نمی‌دهیم که شکست خورده‌ایم. دوباره تلاش می‌کنیم و اگر از درون بشکنیم، باز هم خود را می‌سازیم؛ فقط به امید اینکه روزی به دانشگاه برویم، دوباره درس بخوانیم و دوباره در جاده‌های کابل آزادانه گشت و گذار کنیم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000