الفبای زندگی دخترک و باران حسرت روی گونه‌هایش

آب از سروصورتش می‌چکید. صدای برخورد پرشتاب قطرات خشمگین باران با آسفالت سرک، در آن لحظه خوش‌آواترین ملودی به‌نظر می‌رسید.

سردی ساطع شده از خیس بودن لباس‌هایش حس لذت‌بخشی را در رگ‌ و پی وجودش سرازیر می‌کرد. صدای قدم‌هایی که هماهنگ با قدم‌های سرخوشش می‌نواخت، خبر از آن حضور بی‌صدا در کنارش می‌داد.

بهار بود و آسمان درحال ریختن اشک‌های یک‌ساله‌اش.

بهار بود و ناله‌هایی از سرِ درد آسمان برای این همه سیاهی هجوم آورده برروی زمینش.

چشمش به قدم‌هایی بود که برای فرار از اشک‌های آسمان با ظالمانه‌ترین حالت ممکن به صورت زمین سیلی می‌زدند. قلبش این حجم از هراس را برای چند قطره آب درک نمی‌کرد.

مگر آن قطرات بی‌دفاع چه هراسی می‌توانند داشته باشند؟

حال آنکه این فوران در مقابل فوران بدی‌های روی زمین اصلا به‌چشم نمی‌آید. شاید مردم عادت کرده‌اند به فرار از غم‌های دیگران و یا شاید نمی‌خواهند بدانند چرا آسمان با آن عظمتش اینگونه اشک می‌ریزد.

صدای قطرات باران که شلاق‌وار به پنجره‌های خانه‌ها کوبیده می‌شد، باعث شد برای لحظه‌ای حواسش از زمین پرت شده و به بالا نگاه کند. همان لحظه رعدوبرقی زد و شادی کودکانه‌ای در وجودش دمید.

انگار با آن روز‌هایی که از ترس رعدوبرق به آغوش مادرش پناه می‌برد سال‌ها فاصله داشت. آن دخترکی که هرصبح با شوق به آفتاب سلام می‌کرد کجا و این دخترکی که با طلوع آفتاب انگار درودیوار‌های این دنیا بیشتر از همیشه به‌سمتش هجوم می‌آورند، کجا!

با شنیدن صدای شعری از نزدیکی‌اش دوباره به زمان حال برگشت. چشمانش آرام و با طمانینه از قدم‌های هماهنگ با قدم‌های خودش بالاتر رفت.

ابتدا سیاهی لباس درازی که فرد کنارش به‌ تن کرده‌بود عزادار بودن دل‌های شکسته‌ی‌شان را برایش یادآوری کرد. مردمک‌هایش آرام آرام از آن رنگِ غم دل کندند و بالاتر رفتند. این‌بار به دستان ظریف و دخترانه‌ای رسید که از سرما می‌لرزید. و شاید دخترک تنها کسی بود که می‌دانست آن دستان لرزان چه گرمایی را در خود جا داده‌اند؛ گرمایی از جنس محبت دل پرمهرش.

اوج گرفتن کم‌جان صدای فرد کناری‌اش چشمانش را مجبور به حرکت کرد. این‌بار وقتی دیدگانش حرکت کردند و به لب‌هایی رسیدند که آهسته تکان می‌خوردند، انگار چیزی در قلبش سقوط کرد؛ چیزی به عظمت تمام غم‌های عالم.

فکرش بی‌هوا به چند سال قبل رفت. دخترکی کوچک نشسته بر روی صندلی مکتب. دخترک آن‌قدر کوچک بود که وقتی روی صندلی می‌نشست، نمی‌توانست پاهایش را روی زمین بگذارد. او همین‌طور که پاهایش را در هوا تکان می‌داد، کلماتی راهم با خودش زمزمه می‌کرد.

آ مثل آزادی، ز مثل زندانی، م مثل مکتب، ر مثل رویا، د مثل داکتر.

خیسی که از نوک انگشتان پاهایش شروع شده و لرزی را در عمق جانش می‌نشاند، او را از آن صندلی چوبی و صدای دیکته‌ی استاد به دنیایی که در آن قرار دارد پرتاب کرد. صورتش در اسارت قطرات بی‌رحم آب بود و ای‌کاش می‌دانست این آبی که از صورتش روان است، حاصل اشک‌های خودش است یا آسمان.

صدایی همچون ناقوس در گوش‌هایش جیغ می‌کشید؛ م مثل مکتب، د مثل داکتر.

پلک‌هایش را آرام باز و بسته کرد و امان از آن رگه‌های سرخی که درد را‌ در سفیدی چشمانش نقاشی می‌کردند.

امان از خاطراتی که با هربار باز و بسته کردن چشمانش در قلبش زنده می‌شوند.

دخترک این‌بار بزرگ شده بود، دیگر تنها دغدغه‌اش معلق ماندن پاهایش در هوا نبود. آن‌قدر بزرگ شده بود که از حصار باورهای کودکانه‌اش رها شود.

آن‌قدر بزرگ که آن روی سیاه این دنیا و آدم‌هایش را ببیند.

آن‌قدر بزرگ که وقتی پشت درِ قفل‌شده مکتب می‌ایستد، درد از چشمانش چکه کند.

و آنقدر بزرگ که بداند رویا داشتن یعنی چه؟

لرزش ناگهانی تنش او را از دنیای غم‌انگیز قفل‌ها و درد‌ها بیرون کشید. با نگاهی به اطرافش فهمید خیلی وقت است باران از آن ضربات وحشیانه‌اش دست کشیده است. آسمان آرام و آهسته می‌بارید و این آرام بودنش به طرز عجیبی در تضاد با خشم درونی‌اش بود.

شاید آسمان هم از آن عربده‌های خشمگین و اشک‌های سیل‌آسا خسته شده بود. درست مثل دخترک که یاد گرفته بود دردهایش را در خفا به آغوش بکشد و بغض‌هایش را زیر چتر درد‌های آسمان نوازش کند.

آن قدم‌های سنگین هنوز پا به‌ پایش می‌آمدند و آن صدای حسرت‌بار هنوز در گوش‌هایش تکرار می‌شد. همه‌چیز در عین تکراری بودن غریبانه تغییر کرده بود. حضور همان‌طور بی‌صدا بود، بغض‌های آسمان پابرجا، درد‌های دخترک در اعماق قلبش و لرزه‌ای که از سردی هوا در جانش نشسته بود، هنوز وجود داشت. تنها چیزی که تغییر کرده بود قلب دخترک بود که انگار دردها مونس تنهایی‌اش شده بود.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000