امروز روزی بارانی بود. کنار پنجره با یک گیلاس چای نشسته بودم و به باران خیره شده بودم؛ انگار آسمان گریه میکرد. قطرههای باران آرامآرام از آسمان بر شیشه مینشستند؛ گویا هر قطره، قصهای برای گفتن داشت. گلها و درختان تازه شده بودند و همه جا بوی خاکِ نمخورده گرفته بود. دلم میخواست بیرون بروم و روی چمنها قدم بزنم.
در روزهای بارانی، آدم بیشتر به گذشته فکر میکند و یاد خاطرات میافتد؛ یاد روزهایی که دیگر برنمیگردند، آرزوهایی که نیمهکاره ماندند و حرفهایی که هیچوقت گفته نشدند.
باران میبارید و من غرق در افکار خود بودم. بادِ خنکی از لای پنجره عبور میکرد و صورتم را نوازش میداد. یاد خاطرات کودکیام افتادم؛ یاد روزهایی که بیدلیل میخندیدم و به هیچچیزی فکر نمیکردم. وقتی باران میبارید، بیرون میرفتم، سرم را به سمت آسمان بالا میبردم و دهانم را باز میکردم تا قطرههای باران روی زبانم بنشینند. وقتی باران تمام میشد، با کاغذ کشتی میساختیم و در آبِ روان رها میکردیم تا آب آن را با خود ببرد.
در روزهای بارانی، بعضی از مردم در جادهها قدم میزنند و از هوای تازه لذت میبرند. سرکها شکل دیگری به خود میگیرند؛ چراغها روشن میشوند و باران همه جا را پاک و تمیز میکند. چقدر جالب است که در یک روز بارانی، یکی بیرون میرود تا از باران لذت ببرد و دیگری برای اینکه تر نشود، چتر باز میکند. من باران را خیلی دوست دارم، چون به آدم حس آرامش میدهد؛ در آن لحظاتی که باران میبارد، همه جا زیبا به نظر میرسد. گاهی اوقات باران آنقدر شدید میبارد که انگار میخواهد تمام دردهای خود را یکباره به زمین بگوید.
آن روز فکر کردم آسمان چقدر شبیه زندگی دختران شده است؛ آسمانی که تا چند لحظه قبل روشن و زیبا بود، اما یکباره ابرهای سیاه و طوفانی آمدند و همه جا را تاریک کردند… درست مثل زندگی ما!
زندگی ما تا قبل از آمدن طالبان شکل دیگری داشت: آیندهی ما روشن بود، حق درس خواندن داشتیم، حق کار کردن داشتیم، حق انتخاب داشتیم و رویاها آنقدر دور و ناممکن به نظر نمیرسیدند. آن روزها آزاد بودیم؛ میتوانستیم به دلخواه خود لباس بپوشیم، آزادانه راه برویم و آیندهی ما را بسازیم. اما بعد از آمدن طالبان، زندگیمان رنگ دیگری به خود گرفت؛ دیگر نمیتوانستیم برای زندگی خود تصمیم بگیریم، سرنوشت ما تغییر کرد و از همهچیز محروم شدیم…
اما با وجود تمام این محدودیتها، باز هم به فردایی بهتر امیدواریم؛ امیدی برای دوباره طلوع کردن خورشید. چرا که بعد از هر آسمان تاریکی، روشنی میآید. شاید زندگی دختران نیز روزی اینگونه شود؛ مانند آسمانی که تمام ابرهای سیاه و تاریکش کنار میروند و نور آفتاب جای آنها را میگیرد و همه جا را روشن میکند.
روزی خواهد رسید که کتابها دوباره باز شوند و دختران بتوانند با خیال راحت به سوی آیندهای روشن قدم بردارند و رویاهای خود را دنبال کنند. هیچ ابری همیشگی نیست و هیچ شب تاریکی برای همیشه تاریک نمیماند؛ یک روز زندگی دختران افغانستان مانند نور خورشید درخشان خواهد شد…
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه