در میان بازارها و کوچههای شلوغ با سرعت میرفتیم؛ فقط ده دقیقه مانده بود تا صنف شروع شود و من میخواستم هرچه زودتر خودم را به صنف برسانم. در میان ازدحام و رفتوآمد مردم، ناگهان چشمم به پسربچهای خورد که با کراچی آیسکریمفروشی خود از داخل کوچه عبور میکرد.
شاید برای دیگران، این فقط صحنهای عادی از زندگی روزمره بود؛ کودکی که در کوچه آیسکریم میفروشد. اما همان نگاه کوتاه برای من هزاران درس داشت. چند لحظه ایستادم و با خودم گفتم: من اکنون وقت دارم، به طرف مکتب میروم تا تدریس کنم و از اینکه تعداد شاگردانم به بیستوپنج نفر رسیده است، خوشحالم. اما آیا واقعاً باید از همین تعداد خوشحال باشم، در حالی که هزاران کودک همسنوسال این شاگردان، به دلیل مشکلات اقتصادی، به جای نشستن پشت میز مکتب، در کوچهها به دنبال لقمهای نان هستند؟
با خودم فکر کردم شاید پشت زندگی همین کودک، داستانی باشد که من هیچچیزی از آن نمیدانم. شاید خانوادهای هشتنفره در خانه منتظر برگشتن او باشند و همه چشم به دستهای کوچک او دوخته باشند تا با پول اندکی که امروز به دست آورده، غذایی برای خانواده فراهم کند. شاید خواهر کوچکترش تمام روز منتظر باشد تا برادرش برگردد و امشب دیگر گرسنه نخوابد.
شاید دلیل دیگری هم وجود داشته باشد؛ شاید مادرش بیمار باشد و پولی که امروز از کارش به دست میآورد، برای خرید داروی او لازم باشد؛ شاید آرزویش این باشد که بتواند برای یک شب، درد و نالهی مادرش را کمتر کند تا او با آرامش بخوابد. شاید پدرش توانایی کار کردن نداشته باشد یا خانوادهاش با مشکلات دیگری دستوپنجه نرم کند. هزاران دلیل دیگر ممکن است پشت این چهرهی کوچک پنهان باشد که من از آنها خبر ندارم.
من فقط یک چیز را میدانم: نباید دست روی دست بگذاریم و بگوییم این مشکلات به ما مربوط نیست. اگر توانایی داریم، باید تلاش کنیم زمینهی آموزش و تربیت را برای چنین کودکانی فراهم کنیم. باید در لحظات سخت زندگی در کنارشان باشیم و اگر نمیتوانیم همهی مشکلاتشان را حل کنیم، دستکم بخشی از بار سنگین زندگیشان را سبکتر کنیم.
کمکی که میکنیم، نباید باعث شکستن شخصیت و آبروی آنان شود. گاهی یک انسان نیازمند، بیشتر از نان و پول، به حفظ کرامت و احتراماش نیاز دارد. باید کمک کنیم، اما به گونهای که احساس حقارت نکند. باید دست او را بگیریم، نه اینکه او را به خاطر نیازش سرزنش کنیم.
همان لحظه که آن کودک را دیدم، با خودم عهد کردم بیشتر تلاش کنم تا جای چنین کودکانی در محیطهای آموزشی و تربیتی خالی نباشد. کودک در این سن باید در مکتب باشد، باید کتاب در دست داشته باشد، باید با دوستانش بازی کند، سوال بپرسد، یاد بگیرد و برای آیندهاش رویا بسازد؛ نه اینکه در گرمای آفتاب و شلوغی کوچهها، کراچی آیسکریم خود را بکشد و به فکر پیدا کردن لقمهای نان باشد.
آموزش تنها خواندن و نوشتن نیست؛ آموزش میتواند زندگی یک انسان را تغییر دهد. کودکی که امروز فرصت درسخواندن پیدا میکند، شاید فردا بتواند خانوادهاش را از فقر نجات دهد. شاید بتواند داکتر، معلم، مهندس، نویسنده یا انسانی شود که برای نجات جامعهاش تلاش میکند. وقتی یک کودک را از کوچه به مکتب میرسانیم، در حقیقت فقط زندگی یک نفر را تغییر ندادهایم، بلکه ممکن است آیندهی یک خانواده و حتی بخشی از جامعه را تغییر داده باشیم.
من باور دارم جامعهای پویا و سرشار از امید، از کودکانی ساخته میشود که فرصت یادگیری، رشد و شکوفایی داشته باشند. اگر امروز به کودکان نیازمند توجه نکنیم، فردا نباید از مشکلات بزرگ جامعه تعجب کنیم. هر کودکی که از آموزش محروم میشود، شاید یک استعداد پنهان باشد که هرگز فرصت شکوفا شدن پیدا نمیکند.
زندگی انسان زمانی معنا پیدا میکند که شب، وقتی سر بر بالین میگذارد، با خیال راحت بخوابد و بداند که امروز با یک رفتار خوب، یک گفتار نیک یا یک عمل کوچک، تأثیری مثبت بر زندگی انسانی گذاشته است. شاید ما نتوانیم دنیا را یکباره تغییر دهیم، اما میتوانیم دنیای یک نفر را تغییر دهیم و گاهی تغییر زندگی یک نفر، آغاز تغییرهای بزرگتر است.
ما انسانها در این دنیا محدود و کوچک به نظر میرسیم، اما کارهای خوب ما میتواند بعد از رفتن ما نیز ادامه پیدا کند. یک کلمهی امیدبخش، یک دستِ یاری، یک فرصت آموزشی و یک رفتار انسانی ممکن است سالها در زندگی یک نفر باقی بماند.
پس باید تلاش کنیم در مسیر زندگی، باری از دوش دیگران برداریم؛ نه اینکه باری بر دوش آنان باشیم. باید تا زمانی که فرصت داریم، چراغی روشن کنیم تا کسی در تاریکی نماند. شاید آن کودک کوچک که با کراچی آیسکریم از کنار من گذشت، خودش نمیدانست چه درسی به من داد؛ اما من از آن نگاه کوتاه فهمیدم که گاهی بزرگترین درسهای زندگی را نه در کتابها، بلکه در کوچهها و از زبان خاموش انسانهایی میآموزیم که زندگی برایشان آسان نبوده است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه