به نام خداوندِ «اقرا»؛ او که قلم را برای شکستنِ قفل‌ها آفرید!

پنج سال است که تقویم‌های روی دیوار، زمستانِ بی‌پایانی را نشان می‌دهند؛ اما در میان سینه‌ی من بهاری ابدی در جریان است. می‌دانم دروازه‌ها بسته‌اند، می‌دانم خیابان‌ها گاهی به جای صدای خنده‌ی دختران، طنینِ سنگینِ سکوت را تجربه می‌کنند؛ اما بگذار اعتراف کنم این سکوت تنها یک “وقفه” است نه یک “پایان!”

وقتی از کنارِ آن دیوارهای بلند می‌گذرم، دیگر به قفل‌ها خیره نمی‌شوم. من به آن نورِ کم‌رنگی فکر می‌کنم که از لایِ درزِ درها به بیرون می‌تابد. می‌دانم برادرم با بَیک پُر از کتاب به سمت مکتب می‌دود. او برای هر دوی ما درس می‌خواند. من در ذهنم کنارش روی چوکی می‌نشینم، تخته را می‌بینم و با هر جمله که معلم می‌گوید، مسیری از آینده‌ام را در دلم هموار می‌کنم.

مادرم با مهربانی می‌گوید: «دخترم شاید تقدیر این باشد…» اما او نمی‌داند که تقدیر نوشتنی است نه تحمل کردنی.

من نمی‌خواهم غبارِ زمان روی آن روپوش سفید داکتری که در خیالم به تن دارم بنشیند. من همان دختری هستم که روزی در صنف نهم برای اولین بار معنای رویا داشتن را فهمیدم.

وقتی کتاب بیولوژی را باز می‌کردم، با شگفتی به آناتومی بدن خیره شدم؛ به پیچیدگیِ قلب و نظم رگ‌ها. آن روزها می‌خواندم که چگونه قلب خون را به تمامِ سلول‌ها می‌رساند تا حیات باقی بماند. حالا در این سال‌های ممنوعیت، من همان درس را در مقیاسی بزرگ‌تر تجربه می‌کنم. من یاد گرفته‌ام که چطور تپشِ امید را در قلبی که زیر فشارِ محدودیت است، زنده نگه دارم. من تکامل را نه روی کاغذ که در جانم حس می‌کنم؛ اینکه چگونه یک دختر می‌تواند از میان سخت‌ترین صخره‌های ناملایمات مثل یک گل، جوانه بزند و راهش را به سوی خورشید باز کند. همان دختری که یاد گرفت حتی در دل تاریک‌ترین شب‌ها می‌توان با نور شمع دانش، نقشه‌ی راه فردای روشن را ترسیم کرد.

درست است گاهی بغض سد راه کلماتم می‌شود؛ اما من از همین بغض‌ها رنگ تازه می‌سازم. من برای تمام دخترانی می‌نویسم که صنف ششم برای‌شان تلخ‌ترین خداحافظی بود. می‌خواهم به آن‌ها بگویم: «عزیزان من ما مکتب‌های واقعی‌ را در قلب‌های خود بنا کرده‌ایم. ما اینجا در خلوت خانه، در حالی که کتاب‌های خود را ورق می‌زنیم، مخفیانه جهان را تغییر می‌دهیم.»

ما نسل شکست نیستیم؛ ما نسل “ایستادگیِ رنگین” هستیم. ما آن‌قدر قوی هستیم که حتی از دل این محدودیت‌ها، قصه‌هایی می‌سازیم که دنیا را به حیرت وا دارد. من هر روز می‌نویسم، نه برای شکایت، بلکه برای ثبت لحظه‌ای که دوباره دروازه‌ها باز می‌شوند. من می‌نویسم تا آن روز، وقتی با افتخار اولین قدم را به داخلِ صنف می‌گذارم، این دفترها گواه باشند که ما هرگز حتی برای یک ثانیه تسلیم نشدیم.

آینده پشت همین دروازه‌های بسته منتظر ماست. او می‌داند که ما برمی‌گردیم، با کوله‌باری از رویاهای تابناک و قلم‌هایی که دیگر هرگز نمی‌شکنند. پس تا آن روز با لبخندی که از امید لبریز است، کتاب‌های خود را باز نگه می‌داریم و می‌خوانیم؛ چون ما دخترانِ خورشیدیم و هیچ ابری نمی‌تواند نور ما را برای همیشه پنهان کند.

برمی‌گردیم… نه به همان‌جایی که بودیم، بلکه با اراده‌ای که جهان را دگرگون خواهد کرد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000