نیمی از جامعه، محروم از آموزش

دیروز وقتی در صنف امپاورمنت رفتم، دیدم که تمام دانش‌آموزان مکتب در حویلی بودند. در حقیقت، روز اول مکتب بود و دانش‌آموزان از دروازه‌ی مکتب با شور و اشتیاق وارد می‌شدند. بعد برنامه‌ی زنگ مکتب را اجرا کردند.

استادان، مدیران، دانش‌آموزان و والدین، همه در صحن حویلی حضور داشتند و فضا خیلی شلوغ و پر از سروصدا بود. آنها از آغاز سال جدید تعلیمی با اجرای برنامه‌های فرهنگی استقبال نمودند.

برنامه‌های مختلف اجرا کردند؛ شعر و دکلمه و سخنرانی‌های انگیزشی داشتند و در جریان برنامه برای همه آرزوی موفقیت کردند تا در سال جدید، خوب درس بخوانند و فهمیده‌تر و آگاه‌تر شوند. دانش‌آموزان از زیر قرآن رد می‌شدند و با شیرینی دهن شان را شیرین می‌کردند و با عبور از دروازه تزئین شده، قدم برای یک سال تحصیلی دیگر می‌گذاشتند.

خیلی فضای قشنگی بود که نشان می‌داد علم و دانش چقدر اهمیت دارد و برای نسل آینده چقدر مهم است؛ چون آینده با دستان همین کودکان و نوجوانان ساخته می‌شود.

شور و اشتیاق دانش‌آموزان، جست‌وخیز دانش‌آموزان صنف‌های ابتدایی، لبخند والدین و استادان، فضا را خیلی زیبا کرده بود.

مکتب جایی برای جان گرفتن و ظهور نسل نوین و درخشان یک کشور است؛ اما اگر آمدن به این مکان برای نیمی از اعضای جامعه ممنوع باشد چه؟ آیا یک جامعه می‌تواند ترقی کند و برای آینده‌ی درخشان امیدوار باشد، در صورتی‌که نیم جمعیت آن از درس و تحصیل و کار محروم اند؟

من که اینطور فکر نمی‌کنم.

درست است که دیدن آن فضا خوشحال کننده بود؛ اما از یک طرف درد عمیق محرومیت را برای نیمی از افراد جامعه تازه می‌کرد.

این پنجمین سالی است که دختران در افغانستان اجازه‌ی درس خواندن بعد از صنف ششم را ندارند؛ مثل اینکه، بعد از صنف شش، فارغ‌التحصیل می‌شوند. مجبور هستند پارچه‌ی صنف ششم را به عنوان آخرین مدرک تحصیلی خود بپذیرند چون از طرف دولت، بطور رسمی این حق از آنها سلب شده است.

دیدن فضای مکتب در روز اول سال درسی، برای من احساس مشترک از شادی و غم را به همراه داشت. شاد بودم برای اینکه نسل جدید، در راستای رشد وطن درس می‌خواند و تحصیل یافته و روشنفکر به بار می‌آیند؛ اما عده‌ای از همین نسل اجازه ندارند بالاتر از صنف شش به مکتب بیایند و درس بخوانند. فقط به این دلیل که آنان دختر اند…

دانش‌آموزان پسر از زیر قرآن عبور می‌کردند؛ ولی دیگر دروازه‌ای برای عبور کردن از زیر قرآن برای دختران باز نمی‌شود. آنها مجبوراند فقط نظاره‌گر این نور رویایی در جاده‌ی تاریک زندگی باشند. آنها دیگر حق ندارند در سروصدا و شادی روز اول درسی سهیم باشند. صنفی برای آنها در نظر گرفته نشده است؛ چون دیگر از صنف ششم به بعد حق مکتب آمدن را ندارند.

دیگر باید مکتب را در رویاهایشان ببينند؛ جایی که برای یک پسر جشن می‌گیرند ولی برای دختر، حتی دیدن آن فضا هم اجازه نیست.

چرا در یک جهان، یک جامعه و یک فضا، برای یکی فرصت تحصیل هست و برای دیگر نه؟ برای یکی قرآن می‌گیرند تا از زیر آن عبور کند و در را روی دیگری می‌بندند؟

چرا یکی تشویق می‌شود و جایزه می‌گیرد و کتاب و لوازم درسی می‌گیرد و آن یکی، باید در غم آینده غرق شود چون اجازه‌ی تحصیل ندارد؟

در جامعه‌ای که متشکل از مرد و زن است، چرا باید فقط زن بها بپردازد؟

اینها سوالاتی هستند که هنور جوابی ندارند، یا حداقل جواب قانع کننده و منطقی برایشان پیدا نشده است؛ اما نباید از ذهن‌ها خارج شود تا زمانی‌که این مساله حل شود، حق هیچ کسی پایمال نشود و تبعیض صورت نگیرد.

دروازه‌های مکتب باید برای آن نیم دیگر جامعه نیز باز شود!

جهان با نیم جمعیت خود ناتکمیل است. یک جامعه با نیم نفوس خود نمی‌تواند رشد کند؛ در نهایت از هم می‌پاشد. یک جامعه فقط با پسران تحصیل‌کرده یک جامعه معلول باقی می‌ماند. پس حق درس خواندن باید برای همه باشد، نه فقط نیم پیکر مردانه‌ی یک جامعه بتواند به مکتب بروند و درس بخوانند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000