این روز را از من گرفتند…

می‌گویند امروز روز دختر است؛ اما دختران این سرزمین با چنین روزی چه کنند، وقتی نه آزادی دارند و نه حق درس خواندن؟

چه می‌شد اگر هدیه امروز ما، باز شدن دروازه‌های مکتب می‌بود؟ چه می‌شد اگر درها دوباره باز می‌شدند و ما هم مثل دیگران، آزادی را در صنف‌های درسی تجربه می‌کردیم؟

خدایا… من هدیه بزرگ نمی‌خواهم. فقط یک آرزو دارم؛ مکتب‌ها دوباره باز شوند.

می‌خواهم بدون ترس درس بخوانم. می‌خواهم روزی جشن فارغ‌التحصیلی‌ام را در کنار خانواده‌ام تجلیل کنم. می‌خواهم روزی برسد که داشتن دفتر و قلم جرم نباشد.

اما چرا من نمی‌توانم به مکتب بروم؟

چرا باید با دیدن برادران و پسرکاکاهایم حسرت بخورم؟

چرا باید دلم بشکند و آرزو کنم که ای‌کاش پسر می‌بودم؟

چرا یک دختر باید آرزو کند که «کاش پسر بودم»؟

چرا باید به پسران حسادت کنم؟

چرا باید برای گرفتن حقی که واضح و روشن است، این‌همه فریاد بزنم؟ حقی که باید طبیعی می‌بود، اما حالا از من دور مانده و به آرزو تبدیل شده است.

روزی کسی از من پرسید: «چه حسی داری که دختری؟»

هرقدر فکر کردم، نتوانستم حتی یک جمله‌ی مثبت درباره دختر بودنم بگویم؛ چون در سرزمین من، دختر بودن یعنی محدودیت، یعنی سکوت و یعنی بسته شدن دروازه‌هایی که باید باز می‌بودند.

من یک دخترم…

دختری که درس خواندن دیگر بخشی از مسیر زندگی‌اش نیست. دختری که به‌جای ساختن آینده، باید خانه‌داری یاد بگیرد.

دختری که اگر بخندد، درباره‌اش بد می‌گویند؛ اگر صدایش را بلند کند، او را خراب می‌نامند و اگر سکوت کند، باز هم قضاوتش می‌کنند.

دختری که فقط می‌خواهد آینده‌اش را با دستان خودش بسازد، اما چون تمام درها به رویش بسته شده‌اند، مجبور است خانه‌نشین شود.

دختر یعنی از ته دل خواستن و در اوج خواستن، مجبور به رها کردن شدن.

دختر یعنی بلند خندیدن تا صدای اشک‌هایت شنیده نشود.

دختر یعنی با تمام وجود خواستن، اما دست خالی ماندن.

دختر یعنی درد کشیدن، بی‌آن‌که کسی بویی از دردهایت ببرد.

دختر یعنی فرشته… اما آیا فرشتگان سزاوار تحمل این‌همه درد هستند؟

دختر یعنی آن‌قدر دلت بشکند که دیگر نتوانی تکه‌هایش را جمع کنی.

یعنی وقتی می‌خواهی حرف بزنی، کلمات در گلویت سنگین شوند و صدایت از شدت بغض بیرون نیاید.

یعنی شب‌ها گوش‌هایت را بگیری تا صداهایی که روحت را می‌شکنند، خواب را از چشمانت نگیرند.

دختر بودن، آن‌هم در افغانستان؛ جایی که بودنم را جرم دانسته‌اند، یعنی کتاب و قلمم را از من بگیرند تا سلاحی برای ساختن آینده نداشته باشم؛ سلاحی که فقط می‌خواهد دنیا را با رنگ‌هایش زیباتر کند.

چرا باید من سخت زندگی کنم، اما برادرم فقط به‌خاطر پسر بودن، آزادانه درس بخواند، آینده بسازد و افتخار بیاورد؟

چرا باید احساس کنم باری اضافه بر دوش خانواده‌ام هستم؟ باری که معلوم نیست سرنوشتش به کجا خواهد رسید.

برای من، روز دختر روزی خواهد بود که بتوانم آزادانه قدم بزنم؛ نه چشمی باشد که تحقیرم کند و نه حرفی که بشکندم.

روز دختر، روزی خواهد بود که نه دروازه‌ای بسته باشد، نه حقی پایمال شود، نه صدایی خاموش بماند و نه فریادی نادیده گرفته شود.

روز دختر، روزی خواهد بود که بتوانم با افتخار بگویم: «من یک دخترم… من یک دختر افغانم؛ دختری که برای گرفتن حقش جنگید.»

با وجود تمام این دردها، من هنوز دختر بودنم را حس می‌کنم.

من هنوز معصومم؛ هنوز گاهی فقط می‌توانم در آغوش گرم مادرم اشک‌هایم را پاک کنم و به شانه‌های استوار پدرم تکیه بدهم.

معصومیت را می‌شود از چشم‌هایم خواند و محرومیت را از دختر بودنم فهمید.

شاید درها را بسته باشند، اما ما دختران هنوز رویاهایمان را دفن نکرده‌ایم.

شاید سکوت را تحمل کرده باشیم، اما در درون ما هنوز امید زنده است.

و روزی خواهد رسید که همین امید، مسیر آینده را تغییر خواهد داد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000