خبر را که خواندم، ناخودآگاه حس بدی گرفتم. نوشته بود در چند متری جای خالی بوداهای بامیان ساختوساز آغاز شده است. برای خیلیها شاید این فقط یک خبر باشد؛ اما برای من، برای دختری که در افغانستان بزرگ شده است، هیچ خبری فقط خبر نیست. هر خبر ادامهی زخمی است که سالهاست خونریزیاش متوقف نشده است.
بامیان را همیشه با جای خالیاش شناختهام. من بوداها را هرگز ندیدم، فقط عکسهای پیش از انفجارشان را دیدهام؛ اما عجیب است که انسان میتواند دلتنگ چیزی شود که هیچگاه با چشم خودش ندیده است. شاید چون ما افغانستانیها بیشتر از آنکه با داشتههای خود زندگی کنیم، با نداشتههای خود بزرگ شدهایم.
کودکی ما پر از جای خالی بود: جای خالی امنیت، جای خالی آرامش، جای خالی مکتبهای بیدغدغه، جای خالی آیندهای که کسی آن را از ما نگیرد. حالا هم جای خالی بوداها انگار خلاصه تمام جای خالیهای این سرزمین است.
گاهی فکر میکنم طالبان فقط مجسمهها را منفجر نکردند؛ بلکه آنها به حافظهی ما شلیک کردند. خواستند ثابت کنند هر چیزی که از گذشته بماند، ممکن است روزی علیه فراموشی شهادت بدهد؛ زیرا تاریخ همیشه اولین قربانی تعصب است.
وقتی میگویند کنار آن صخرهها بازار میسازند، ذهنم بیشتر از آنکه نگران سنگها باشد، نگران سکوت است؛ سکوتی که آرامآرام روی همهچیز مینشیند: روی ویرانهها، روی خاطرهها، روی آدمها. انگار این سرزمین یاد گرفته است به جای اعتراض، فقط تماشا کند.
بارها به رفتن فکر کردهام؛ مثل هزاران دختر دیگر که هر شب چمدان شان را در ذهن شان میبندند. با خودم گفتهام شاید جایی باشد که صبح، اولین نگرانی آدم خبر تازهای از نابودی نباشد. شاید جایی باشد که دختر بودن جرم محسوب نشود؛ شاید جایی باشد که آینده هر روز کوچکتر نشود.
اما هر بار که خیال رفتن را تا آخر میرسانم، بامیان مقابلم میایستد؛ نه با بوداهایش، با همان جای خالی بزرگش. انگار وطن حتی وقتی چیزی از آن باقی نمانده باشد؛ باز هم آدم را رها نمیکند.
نمیدانم اگر روزی از افغانستان بروم، دلتنگ چه چیزی خواهم شد. شاید همین کوچههای خاکی، شاید بوی نان داغ، شاید آسمانی که همیشه غبار جنگ را با خودش حمل میکند، یا شاید دلتنگ غمی شوم که سالها همسایهی ما بوده است. غم هم اگر زیاد با آدم زندگی کند، بخشی از هویتش میشود.
گاهی از خودم میپرسم چرا هر نسلی در افغانستان باید دوباره از صفر شروع کند؟ چرا هیچ زخمی فرصت تبدیل شدن به خاطره پیدا نمیکند و پیش از آن زخم تازهای از راه میرسد؟ مگر یک ملت چند بار باید تاریخش را از زیر آوار بیرون بکشد؟
من از صدای انفجار بوداها خاطرهای ندارم؛ اما از صدای فرو ریختن آرزوها زیاد شنیدهام: صدای بسته شدن در مکتب، صدای خاموش شدن خنده دختران، صدای مهاجرت، صدای خداحافظیهایی که هیچ وقت معلوم نیست پایانشان کجاست. این صداها شاید در اخبار ثبت نشوند؛ اما در حافظه ما حک شدهاند.
امروز دیگر ترسم فقط برای سنگها نیست؛ میترسم روزی برسد که ما هم به جای خالی عادت کنیم: به نبودن آزادی، به نبودن فرهنگ، به نبودن زنان در جامعه، به نبودن امید. عادت خطرناکتر از ویرانی است؛ چون ویرانی را میبینی، اما عادت را نه.
من هنوز باور دارم که ملتها فقط با ساختمانهای شان زنده نیستند، با حافظهی شان زندهاند. اگر حافظه را از یک ملت بگیرند، دیگر لازم نیست چیزی را منفجر کنند؛ همهچیز خودش آرامآرام فرو میریزد.
برای همین، بامیان فقط یک اثر تاریخی نیست؛ آیینهای است که هر بار به آن نگاه میکنیم، خود را میبینیم: زخمی، خسته؛ اما هنوز ایستاده، شاید با جای خالی، اما ایستاده.
و من میخواهم این ایستادن را به یاد بسپارم. میخواهم وقتی سالها بعد کسی از افغانستان پرسید، فقط از جنگ نگویم. بگویم سرزمینی بود که بارها شکست؛ اما هنوز کسانی بودند که اجازه ندادند خاطرهاش دفن شود.
مبادا اینبار پیش از آنکه سنگی فرو بریزد، حافظه ما فرو بریزد؛ چون اگر خاطرههای بامیان را از ما بگیرند، دیگر فقط دو مجسمه را از دست ندادهایم؛ بلکه بخشی از خودمان را گم کردهایم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه