گرسنگی و فقر در شهر میان همهی مردم، به جز سیاستمداران، مانند یک ویروسِ ساری پخش گردیده است. مردمِ عادی نانی برای خوردن، کاری برای پول درآوردن و انگیزهای برای زندگی ندارند. اما نمیتوانند خودشان را بکشند؛ پس مجبورند تا روزی که نمردهاند حداقل روزمرگیهایشان را به جا آورند. روزمرگیهایشان شامل خوردن، خوابیدن و نفس کشیدن است. آدمی برای روزمرگیهایش نیاز به انرژی دارد، حتی برای خوابیدن که سادهترین کار است. انرژی در اثرِ خوردنِ غذا به دست میآید؛ این خوردن و آشامیدن نیاز به پول دارد و مردمِ این دیار پولی برای این کار ندارند. پس مجبورند دخترانشان را بفروشند. جملهای که گفتم «دختر در ازای نان» یعنی همین.
مادری که فرزندانش از گرسنگی رو به هلاکتاند و چشمش به در است تا مردش با خريطهای هر چند کوچک از غذا واردِ خانه شود، اما نمیشود که نمیشود. پدر با دستانِ خالی واردِ خانه میشود، امید در چشمِ فرزندان میخشکد و مادر با حسرت چشم میدوزد به فرزندانی که جنگ و بیاقتصادی و شرایطِ بدِ زندگی، آنها را به مرگ فرا میخواند. چیزِ باارزشی چون طلا یا وسیلهای ندارد تا بفروشد و خرجِ خانهاش کند. نگاهش میافتد به دختری که موهای درازش تا به کمر میرسد. چشمانِ زیبایش بیفروغ است و شبیه به تیلههای سنگی میماند، ابروهایی که کمان است شبیه به کمانِ رستم بر رخی نازنین شبیه به آسمانِ بیکران، مژگانِ بلندی که سایهبانِ چشمانِ بیحس اما زیبایش است، صورتِ زیبایی که غمِ روزگار به سردیاش افزوده، لبخندی خشکیده بر لبانی شبیه یک گلِ رزِ زیبا اما خشکیده، دختری به زیباییِ آفتاب و مهتاب، معصومیتش شبیه به آسمان، دل و مهربانیاش به بزرگیِ دریا و غمش به بلندیِ کوهها.
اشک از چشمانِ مادر شبیه به مرواریدی زیبا، غلتان و رقصان بر صورتِ پرچین و چروکش فرود میآید. نگاهی به پدر میاندازد. هر دو میدانند که راهی جز فروختنِ دخترشان ندارند، دختری که هیچ واحدِ پولی نمیتواند ارزشش را تعیین کند. اما اگر به عقدِ شخصِ پولداری درآید، ممکن است هم خودش زندگیِ خوب و بیدغدغهای داشته باشد (آن هم بدونِ نگرانی از گرسنگی و فقر) و هم زندگیِ خواهران و برادرانِ کوچکش بهتر شود. پس از نظرِ آنان بهترین راه همین بود تا هم به زعمِ خودشان دخترشان خوشبخت شود و هم فرزندانِ دیگرش.
سپس او را به عقدِ پیرمردی که میتوانست پدرکلانش باشد درآوردند؛ آن هم به ازای ۱۵ لک افغانی، به ازای نانی برای خوردن. و اما آه از زندگیِ دخترکِ مظلوم! دختری که زندگیاش برای زنده نگه داشتنِ چند تنِ دیگر مبادله شد؛ دختری که در سکوت به اجبار زندگی کرد و به ظلم و ستمها تسلیم شد. جسمش زنده بود، نفس میکشید، غذا میخورد، کار میکرد، میخوابید، اما «زندگی» نکرد.
او دو دهه زندگی کرده بود؛ یکی را در خانهی پدر و دیگری را در خانهی مردی به نامِ شوهر. اما در هیچیک نتوانست زندگی کند. در خانهی پدر، فقر و گرسنگی مانعِ خوشیهایش شده بود و در سنی که باید جوانی میکرد، درس میخواند و کودکِ درونش را زنده نگه میداشت، خانمِ خانهای شده بود که در آن مهر و محبت فقط به جسمِ یک زن برای لحظهای بود. مادرِ فرزندانی شده بود که میترسید زندگیشان شبیه به خودِ او شود و او فقط زنده بود؛ روزمرگی میکرد و زندگی نه. مگر زندگی به زندگی کردن نیست؟
دخترک در کنارِ مردی بود که فقط میتوانست نزدِ او زنده باشد، نه اینکه زندگی کند. او خود مادر بود اما هنوز دلش میخواست با عروسکهایش بازی کند؛ او هنوز کودک بود و سن و سالی نداشت؛ دلش میخواست موهایش را ببافد و با موجهایی که از نسیمِ باد میوزد برقصد؛ خودش را با روحِ لطیفش برای خود بداند و کسی را جز خدا مالکش نداند. اما او یک دختر بود… شهرش، دیارش، افغانستان بود و مالکِ او مردانی به نامِ پدر، برادر، پدرکلان، کاکا، ماما و شوهر هستند.
کاش میشد در دیارِ من دختران آزاد باشند برای حقشان و زندگیشان، و نان در ازای کار میبود، نه به ازای دختر!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه