کاش بعضی خاطره‌ها را بتوان فراموش کرد!

«هیچ‌کس در مکتب نماند. سریع کتاب‌های‌تان را جمع کنید و مستقیم خانه بروید. طالبان نزدیک کابل است و به‌زودی تصرف خواهد کرد.»

تنِ صدایش تغییر کرده بود؛ ترس و وحشت را می‌شد از صدایش فهمید. کنده‌کنده حرف می‌زد. نمی‌دانم چشمانش چرا اشکی شده بود و بغض گلویش را می‌فشرد؟ ولی من هنوز در شوکِ ورودِ مدیر بودم. مدیر آن‌قدر در را محکم باز کرد که همان لحظه همه جا خوردند. سکوتِ ترسناکی حاکم بود؛ انگار نفسش بند آمده بود.

بعد از حرفِ مدیر، نمی‌دانم چگونه کتاب‌هایم را جمع کردم. از چشمانم بی‌اختیار اشک می‌بارید، دستانم سست شده بودند و پاهایم نایِ بلند شدن نداشت. در راه متوجه اطرافم نبودم، فقط می‌خواستم سریع به خانه برسم؛ اما نمی‌دانم چرا راه امروز طولانی شده بود. هر لحظه فکر می‌کردم حالا است که طالبان بیاید، حالا است که طالبان بیاید… چیزی که خوب و دقیق یادم است، این بود که از ترسِ زیاد بعد از هر دو قدم به پشت سرم نگاه می‌کردم.

حرف‌های مادر هر لحظه به یادم می‌آمد. با خودم فکر می‌کردم یعنی واقعاً پایان این‌گونه است؟ دیگر نه درسی، نه کاری، نه حقِ بیرون شدن از خانه، نه حقِ حرف زدن و پایان هم ازدواجِ اجباری، یا شاید هم شبیه دورانِ قبل دوباره دختران و زنان را با خود ببرند و پدران و برادران‌مان را بکشند.

سوالات به مغزِ کوچکم هجوم آورده بودند. با سوالاتم کلنجار می‌رفتم که درِ سبزِ رنگِ خانه جلوی چشمانم آمد؛ پاهایم متوقف شدند. شاید همین در، درِ خانه‌ی ما باشد؟ همین که این سوال به ذهنم آمد، شوکِ بزرگی برایم وارد شد؛ یعنی من حالا نمی‌توانم درِ خانه‌ام را تشخیص دهم؟ مشکل کجاست؟ فقط می‌دانستم ترس چشمانم، ذهنم و وجودم را به غل و زنجیر کشیده بود.

در را محکم و بی‌وقفه می‌زدم که مادر باز کرد. وقتی چشمانِ اشکی‌ام را دید، نگران جویای احوالم شد. بغض گلویم را می‌فشرد و اشک‌هایم برای یک بارانِ سیل‌آسا آماده شده بودند. همین که می‌خواستم بگویم طالبان به‌زودی کابل را تصرف می‌کند، با گفتنِ این جمله اشک دوباره مهمانِ چشمانم شد. مادر با اضطراب مرا به داخلِ خانه خواست و سریع رفت تا به خواهر و پدرم که هنوز بیرون بودند زنگ بزند.

بعد از زنگ زدن، نمی‌دانم چرا یک لحظه به سوی بیرون دوید؟ با نگاهم دنبالش کردم که با دستانِ لرزانش قفلِ در را جابه‌جا می‌کرد. همین کارِ مادر برایم کافی بود که اضطرابم از حدِ معمول بگذرد. منتظر مادرم نشستم تا بیاید. با هم در یک اتاق رفتیم و تنها چیزی که هر لحظه به آن نگاه می‌کردیم، در و تلفن بود.

بعد از چند ساعت دلهره و ترس که شاید برای من و مادرم چندین سال گذشت، پدر و خواهرم هر یک آمدند. نمی‌دانم چرا احساساتی شده بودم. سریع دستانِ پدر را گرفتم، بوسیدم و خواهرم را به آغوش کشیدم. شاید تازه فهمیده بودم که وجودشان چقدر برایم مهم و باارزش است و در نبودشان خودم را از دست می‌دهم.

آن روز آن‌قدر در شوک بودم که فکرم حتی به درس نرفت. تمامِ روز شاید ذکر می‌گفتم که طالبان ما را نبرند و یا حداقل راهِ خروجی پیدا شود. نمی‌دانم چگونه این‌قدر ترس و وحشت به سویم هجوم آورده بودند؟! اضطراب خفه‌ام می‌کرد و آینده‌ی نامعلوم مرا هر لحظه در دریای ناامیدی بیشتر غرقم می‌کرد.

خودم را گم کرده بودم. فقط با خودم می‌گفتم: خدایا! نمی‌شد در افغانستان به دنیا نمی‌آمدم؟ خدایا! نمی‌شد طالبان نمی‌آمدند؟ خدایا! نمی‌شد حداقل من دختر نبودم؟ خدایا! نمی‌شد…؟ شکایت‌هایم هیچ‌گونه تمامی نداشتند.

خودم را بیچاره‌ترین آدمِ دنیا احساس می‌کردم؛ آدمی که هیچ کاری از دستش برنمی‌آید. طالبان کشورِ او را تصرف کرده‌اند و او هیچ کاری جز پنهان شدن نمی‌تواند، حقِ تحصیل را از او گرفته‌اند و او حتی حقِ دفاع ندارد، حقِ بیرون رفتن را از او گرفته‌اند و او حتی حقِ شکایت نداشت. مگر بیچارگی از این بیشتر…

مادر که حالِ نامساعدم را دید، دوباره آغوشِ مادرانه‌اش را باز کرد و من خودم را به تنها پناهگاهِ دنیا سپردم. شاید آن روز همان آغوشِ مادر بود که اضطرابِ بیش از حدِ معمولم را کمی آرام‌تر کرد.

هیچ‌گاه نمی‌توانم آن روز را فراموش کنم. مگر می‌شود آن روزِ شوم را فراموش کرد؟ روزی که با تمامِ وجود اضطراب و وحشت را تجربه کردم. حالا که یادم می‌آید، بغضی گلویم را می‌فشرد و دوباره پرتابم می‌کند به همان روزِ شوم. کاش می‌شد این روزِ شوم را از خاطره‌ها پاک کرد، چون همین خاطره‌ها باعثِ ایجادِ هزاران ترس برای مقابله و مقاومت می‌شود.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000