نگو و از من نخواه دیگر ننویسم. مگر میشود از پرنده بخواهی پرواز نکند؟ از باغ بخواهی گل ندهد؟ از نگین بخواهی جلایش نکند؟ از ماهی بخواهی به آب نرود؟ از روز بخواهی روشن نباشد؟ از شب بخواهی ستارههایش چشمک نزنند؟ در آخر از من بخواهی ننویسم؟ لطفاً نخواه!
من دوست ندارم هوایم را پاییزی کنی. اگر تو قلمم را بشکنی، برگهای باغ ذهنم میریزند و نسیم سرد تنهایی، بدنم را خنک و از کار خواهد انداخت. دروازهی مکتبم را بگشا؛ بگشا که من شگوفهی تازه جوانهزدهام، میخواهم شکوفا شوم، قد بکشم و ثمر دهم. آن درهای بسته، زیب شهر من نیست. بگذار، بگذار دخترکانی با یونیفورمهای سیاه و سفید و در سر، رویاهایی رنگی، به بهشتهایی به نام مکتب پناه ببرند.
قلم بده دستم تا برایت کبوتر سفید آزادی ترسیم کنم. کتاب بده دستم تا داکتر و انجنیر شوم. بال دارم، بلندپروازم و سربههوا… لطفاً از پروازم لذت ببر، نه اینکه باعث شکستن بالهایم شوی!
بیا، قلمم! بیا که تو را در آغوش بگیرم. مبادا تو را از من بگیرند و من تنها مونسم را گم کنم. به تو آفرین که در این دشواریها مرا رها نمیکنی. حداقل مرا یاری میکنی تا افکارم را توسط تو از دنیای فکریام بر روی کاغذ بیاورم. هر از گاهی باید تو را پنهان کرد، مبادا به دام طعمهگران بیفتی و تو را بشکنند.
با تو رویاهایم را نوشتم. از دانشآموزانم و احساسات آنها سخن گفتم. علایقم را بیان کردم. مشق کردم، امتحان دادم، داستانهایی را نقل کردم و بلندپروازیهایی کردم. «پدر تکیهگاه زندگی» و «مادر قهرمان دنیایم» را نوشتم. من زندگیام را با تو ثبت کردم. تو را همیشه به دست خواهم گرفت تا از ابرقهرمانانی که با مشقت مدارا میکنند، یاد کرده باشم. با تو از زنان قهرمان و اسطوره، چون داکتر شکردخت جعفری، نوشتم. شبیه درمانی بر زخمهایم بودی. از کودکی دوست داشتم انواع مختلف و رنگارنگی از تو داشته باشم. با نوع پنسل تو رسامی کشیدم و با قلمرنگیهای زیبایت آن را رنگینکمانی کردم.
من با تو شناخته شدم، تمرین کردم و موفقیتهای زیادی را رقم زدم. تو را نباید دستکم گرفت. با تو از خودم و دختران سرزمینم روایت کردم. امروز نیز روایتی از شاگرد نازنینم را با تو میکنم و آن را در تاریخ ثبت میکنم.
دختری با چهرهی سفید و لطیف به نام بنفشه، در یکی از کلاسهایم مشغول فراگیری بود. بهشدت درس میخواند و من نیز او را یاری میکردم. گاهگاهی، زمانی که با دانشآموزان راجع به خانه و خانوادهیشان صحبت میکردیم، او همیشه ساکت بود.
یکی از روزها، در صحن حویلی، زیر درخت چناری که برخی برگهایش بر زمین ریخته بود و بنفشه با پاهایش آنها را محکم لگدمال میکرد و از آفتاب در سایهاش پناه گرفته بود، او را دیدم. چند دقیقهای تا شروع صنف مانده بود و من نیز خلوتی با او یافته بودم، پس پیشقدم شدم و کنارش ایستادم.
گفتم: «این برگهایی که از درخت افتادهاند را چه خوب لگدمال میکنی.» با لحنی آرام و کمی شوخی این را گفتم و او با عجله کارش را متوقف کرد. ادامه دادم: «بنفشهجان! این برگهای افتاده، امیدهای خشکشده این درخت بودهاند و چه خوب که درخت را ترک کردهاند. بگذار هرچه هرز است، از ذهن ما هم مثل این برگها برود.»
او گفت: «هه! بعضی چیزها را نمیشود.»
با کنجکاوی گفتم: «مثلاً؟»
بنفشه با روراستی گفت: «من دوست داشتم در کورس مشهور این منطقه درس بخوانم. اگر پولش را داشتم، اینجا نبودم و دنبال اطلاعیهی کورسهای رایگان نمیگشتم. استاد! چرا فقرا نمیتوانند به آرزوهایشان دست یابند؟ راستش، من اینکه در گرانترین رستورانت شهر غذای شاهانه بخورم…» حرفش را نیمه رها کرد.
دستان کوچکش را در دستهایم گرفتم و با نگاه و سکوت، فضا را برایش امنتر کردم. او ادامه داد: «استاد، نه اینکه فقط غذا، بلکه فضای همهچیز داشتن را دوست دارم…»
نفسی عمیق کشید و گفت: «من شش خواهر و دو برادر دارم. پدرم در نانوایی کار میکرد تا اینکه روزی انبوهی از بوجیهای آرد بر او افتاد و کمرش بهشدت آسیب دید. دیگر نتوانست کار کند. از آن حادثه به بعد، مادرم به خیاطی و خواهرانم به مُهرهدوزی مانتو، که درآمد اندکی دارد، رو آوردهاند. برادرانم هم کوچکاند. من هم خیلی تلاش کردم بافت را یاد بگیرم، اما نشد. من فقط درس خواندن را دوست دارم. دوست دارم داکتر شوم. مکتب دولتی را قبول دارم، سختیها را هم به جان میخرم؛ اما اینکه نداشتن پول مانع تحصیلم شود، بهشدت نگرانم میکند.»
از او خواستم با هم قدم بزنیم و حرفی را که در ذهن داشتم، برایش گفتم: «تو خیلی تلاش کردی بافت را یاد بگیری، اما نشد؛ ولی درس را یکیدو بار میخوانی و خوب یاد میگیری. پس استعداد تو فراتر از بافتهای ریز است. تو باید پازلهای پیچیدهی درسی را حل کنی، مشق کنی و به آرزویی که در سر داری برسی.»
اندکی بعد، با اطمینان راسخ برایش زمزمه کردم: «از اینقدر شناختی که از تو دارم، ضمانت میکنم به جایی میرسی و من به خودم میبالم و میگویم او شاگرد من است.»
لبخند زیبایی زد. قند در دلم آب شد. وقتی بنفشه میخندد، روی گونههایش چال میافتد و من خوشحالتر میشوم، چون سببش من بودهام.
باد سرد مرا به خود آورد و متوجه شدم وقت تدریس است. دانشآموزان را جمع کردم و به صنف دعوت نمودم. صنفهایم بوی درس، صمیمیت و شوخیهایی برای خسته نشدن آنها میداد. آهستهآهسته بر صنف قدم برمیداشتم تا از برخورد پاهایم با زمین، گرد و خاکی برنخیزد.
من به نقش استادی خود و در کنارم هوای خزانی، دانشآموزان امیدوارم و آسمانی با آفتاب ضعیف، نگاه میکردم. بازیگران روزگار آن روزم، همه اینها بودند. از تکتکشان ممنونم، مخصوصاً از خودم.
دیدگاهها (1)
مینویسم ! حتی اگر قلمم را آغشته به پودر شیشه کنند ،آنقدر مینویسم تا از انگشتانم خون چکه کند بر روی کاغذ زیر دستم !
ارسال دیدگاه