از افغانستان فقط تصویرهای محوی در ذهنم مانده است. فقط جادهای طولانی، دستهای گرم مادرم و نگاه آرام پدرم که پر از امید را به یاد دارم. دو ساله بودم که خانوادهام تصمیم گرفتند برای آیندهی بهتر، آموزش بهتر و فرصتهای بیشتر، به ایران مهاجرت کنند. آن زمان هنوز دوران جمهوریت بود و ترسی وجود نداشت. خانوادهام فقط میخواستند فرزندانشان در جایی بزرگ شوند که بتوانند راحتتر درس بخوانند و آیندهای روشنتر داشته باشند.
کودکیام در ایران گذشت. در همان کوچهها راه رفتن را یاد گرفتم، همانجا اولین دوستهایم را پیدا کردم و همانجا در چوکیهای مکتب نشستم و رویا ساختم. وقتی شش ساله شدم، برای بیست روز به افغانستان برگشتیم. سفری کوتاه برای یک کار خانوادگی داشتیم. کابل برایم عجیب بود. شهری که میگفتند وطن من است؛ اما من بیشتر شبیه یک مهمان به آن نگاه میکردم. بعد از آن دوباره به ایران برگشتیم و زندگی ادامه پیدا کرد.
سالها گذشت و من در ایران بزرگ شدم. مکتب برایم فقط جای درس خواندن نبود، بلکه بخشی از زندگیام بود. صبحهایی که با عجله آماده میشدم، کتابچههایی که با دقت مرتب میکردم و شبهایی که تا دیر وقت درس میخواندم، همه تبدیل به خاطرههایی شدند که هنوز هم در ذهنم زندهاند. من همیشه تلاش میکردم بهترین باشم؛ چون باور داشتم درس خواندن میتواند آیندهی آدم را تغییر دهد.
اما مهاجر بودن، همیشه معنای متفاوتی داشت. گاهی نگاه بعضی آدمها کافی بود تا بفهمی هنوز هم تو را متفاوت میبینند. در مکتب، هزینهای که از ما میگرفتند بیشتر از دیگران بود. فقط چون از افغانستان بودیم. با این حال، خانوادهام هیچوقت اجازه ندادند این تفاوتها مانع ادامه راه ما شود. پدرم سخت کار میکرد تا من و خواهر بزرگترم بتوانیم درس بخوانیم و زندگی آرامی داشته باشیم. من هم با تمام وجود تلاش میکردم. سالها گذشت و ایران برایم تبدیل شد به جایی که بیشتر خاطرات کودکی و نوجوانیام در آن شکل گرفت؛ جایی که در آن خندیدم، شکست خوردم، موفق شدم و آرزو ساختم.
اما اواخر سال ۱۴۰۳، همهچیز کمکم تغییر کرد. حرفهایی دربارهی افغانستانیها بیشتر شد. در فضای مجازی، در خیابانها و میان بعضی آدمها، تهمتهایی پخش میشد که شنیدنش درد داشت. میگفتند افغانستانیها جاسوس هستند یا باعث مشکلات شدهاند. کمکم برخوردها فرق کرد و بعضی خانوادههای افغان مجبور شدند ایران را ترک کنند. بعد نوبت به ما رسید. مکتبی که سالها از ما هزینه بیشتری گرفته بود، دیگر حاضر نشد من و خواهرم را بپذیرد. آن روز وقتی از مکتب بیرون آمدیم، احساس عجیبی داشتم؛ انگار تمام زحمتهایی که برای درس کشیده بودم، ناگهان بیارزش شده بود. من فقط به کتابهایم فکر میکردم، به رویاهایی که برای آینده داشتم و به سالهایی که با امید درس خوانده بودم.
بعد از مدتی، خانواده تصمیم گرفتند که به افغانستان برگردیم. دل کندن از جایی که در آن بزرگ شده باشی آسان نیست. حتی اگر همیشه بدانی که آنجا وطن اصلیات نیست، باز هم خاطرهها آدم را نگه میدارند. روزی که وسایل خود را جمع میکردیم، مدام به اتاقم نگاه میکردم. به دیوارهایی که شاهد تمام سالهای نوجوانیام بودند، به دقت نگاه کردم. قبل از رفتن، به مشهد رفتیم و زیارت کردیم. فضای حرم آرام بود و من در سکوت فقط به تمام سالهایی فکر میکردم که پشت سر گذاشته بودم. بعد از آن، سفر زمینی ما به سوی افغانستان آغاز شد.
تمام مسیر، ذهنم پر از فکر بود. به تمام شبهایی فکر میکردم که برای آیندهام درس خوانده بودم، به آرزوهایی که در ذهنم ساخته بودم و به زندگیای که حالا باید از نو میساختم. حس عجیبی بود؛ انگار بخشی از وجودم در همان شهرها جا مانده بود. وقتی به کابل رسیدیم، همهچیز برایم هم آشنا بود و هم غریبه. وطنم بود؛ اما بیشتر عمرم را در جای دیگری زندگی کرده بودم. با این حال، دوباره شروع کردیم، دوباره درس، دوباره تلاش و دوباره ساختن آینده و…
و حالا… من همان دختری هستم که میان دو سرزمین بزرگ شد، همان دختری که بارها مجبور شد از نو شروع کند. همان دختری که فهمید بعضی دردها آدم را ضعیف نمیکنند، بلکه قویترش میسازند. من همان یگانه هستم؛ دختری که هنوز هم با تمام وجود برای آیندهاش میجنگد و امید را، با تمام سختیها، جاودانه در قلبش نگه داشته است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه