سه روزی که فکر کردم آینده‌ام مرده است

در افغانستان، آدم همیشه منتظر خبرهای بد است. انگار از کودکی به ما یاد داده‌اند که اگر در زدند، شاید خبر خوش نباشد، اگر تلفن زنگ خورد، شاید کسی رفته باشد، اگر صبح از خواب بیدار شدی، شاید امروز هم چیزی را از دست بدهی.

من هم یکی از همان دخترهایم. ما به از دست دادن عادت کرده‌ایم: اول مکتب، بعد دانشگاه، بعد رویاها و بعد کم‌کم خودمان.

همه‌چیز از یک عصر تابستانی شروع شد. هنگام مطالعه، ناگهان سرم گیج رفت؛ کتاب از دستم افتاد و کلماتِ روی صفحه، مثل پرنده‌هایی شدند که از قفس فرار می‌کنند. مادرم گفت شاید از خستگی است؛ اما خستگی سال‌ها با من زندگی کرده بود، این یکی فرق داشت.

چند روز بعد داکتر برایم چند آزمایش نوشت. وقتی نسخه را دستم داد، فقط یک جمله گفت: «باید منتظر نتیجه بمانیم.» منتظر ماندن سخت‌ترین فعل دنیاست؛ مخصوصاً برای کسی که آینده‌اش از قبل هم پر از انتظار بوده است.

آن سه روز، عجیب‌ترین سه روزِ زندگی‌ام بودند. برای اولین بار فهمیدم اگر قرار باشد همه‌چیز همین‌جا تمام شود، چقدر چیزها را ندیده‌ام! صبح‌ها دیگر از صدای اذان یا بوقِ موترها ناراحت نمی‌شدم. از پنجره به کوه‌های خاکستری کابل نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم شاید این کوه‌ها همیشه همین‌قدر زیبا بوده‌اند و من فرصت نگاه کردن نداشته‌ام.

برای اولین بار دست‌های مادرم را دقیق نگاه کردم؛ دست‌هایی که آن‌قدر نان پخته و لباس شسته بودند که دیگر شبیه دست‌های یک زن چهل‌ساله نبودند، شبیه نقشه‌ی یک سرزمین خسته بودند.

پدرم طبق عادت شب دیر به خانه آمد. همیشه فکر می‌کردم چرا این‌قدر کم‌حرف می‌زند. آن شب فهمیدم بعضی مردها سکوت می‌کنند، چون اگر حرف بزنند بغض‌شان فرو می‌ریزد.

خواهر کوچک‌ترم کنارم خوابیده بود. موهایش روی بالش پخش شده بود. با خودم گفتم اگر روزی نباشم، آیا او مرا به خاطر خواهد آورد یا فقط چند عکس قدیمی از من باقی می‌ماند؟

آن سه روز حتی از صدای دست‌فروش‌ها هم خوشم می‌آمد. صدایی که همیشه مزاحم درس خواندنم بود، حالا شبیه موسیقیِ زندگی شده بود. برای گلدان خشکِ کنار پنجره آب ریختم؛ همان گلدانی که ماه‌ها فراموشش کرده بودم. با خودم فکر کردم شاید ما آدم‌ها هم همین‌قدر تشنه‌ی توجه باشیم، فقط کسی یادش نمی‌ماند به ما آب بدهد.

هر شب دفتر آرزوهایم را باز می‌کردم. نوشته بودم:

روزی دانشگاه می‌روم.

روزی نویسنده می‌شوم.

روزی کتابم چاپ می‌شود.

مدت‌ها بود که این جمله‌ها را فقط می‌خواندم، اما آن شب‌ها هر کدام‌شان را لمس می‌کردم، انگار آخرین بار باشد.

سه روز بعد تلفن زنگ زد. قلبم آن‌قدر محکم می‌زد که فکر کردم پیش از شنیدن نتیجه از سینه‌ام بیرون می‌آید. صدای آن سوی خط آرام بود. گفت: «همه‌چیز طبیعی است، جای نگرانی نیست.» همین! فقط همین چند کلمه.

گوشی را که قطع کردم، نفس عمیقی کشیدم. احساس کردم کسی طنابی را که دور گلویم پیچیده بود باز کرده است. آن روز تا خانه پیاده رفتم. آسمان همان آسمان بود، کوه‌ها همان کوه‌ها بودند، کوچه‌ها همان کوچه‌های خاکی؛ اما من فرق کرده بودم، یا حداقل فکر می‌کردم فرق کرده‌ام. به خودم قول دادم دیگر هیچ طلوعی را عادی نبینم، هر بار مادرم را بغل کنم، بیشتر بخندم، کمتر از آینده بترسم و بیشتر بنویسم.

اما انسان موجود عجیبی است. یک هفته گذشت، بعد دو هفته، بعد یک ماه… دوباره از صدای بوق موترها عصبانی شدم، دوباره گلدان کنار پنجره تشنه ماند، دوباره نوشتن را به فردا موکول کردم و دوباره زندگی عادی شد. فهمیدم مشکل ما این نیست که مرگ را فراموش می‌کنیم، مشکل این است که زندگی را هم خیلی زود فراموش می‌کنیم.

از آن سه روز فقط یک چیز برایم مانده است: هر وقت دختر کوچکی را می‌بینم که با کیف مکتب قدیمی از کنارم رد می‌شود، با خودم می‌گویم شاید بزرگ‌ترین آرزوی انسان عمر طولانی نباشد، شاید فقط این باشد که یک روز عادی را پیش از آن‌که دیر شود، واقعاً زندگی کند. شاید زندگی همین لحظه‌های کوچک باشد؛ لحظه‌هایی که تا وقتی خیال می‌کنیم همیشه تکرار می‌شوند، ارزش‌شان را نمی‌فهمیم.

و شاید ما دختران افغانستان بیش از هر کس دیگری می‌دانیم که هیچ رویایی آن‌قدر بدیهی نیست که بتوان مطمئن بود فردا هم هنوز وجود خواهد داشت.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000