شب‌هایی که فکر، جای خواب را گرفت

بعضی اتفاق‌ها آن‌قدر آرام‌آرام وارد زندگی آدم می‌شوند که در ابتدا فکر می‌کنی موقتی هستند؛ اما بعدها می‌فهمی همان اتفاق ساده، آرامشِ تمام روزهایت را دگرگون کرده است. برای من، بسته شدن مکتب دقیقاً همین حس را داشت. روزی که شنیدم دروازه‌های مکتب به روی ما بسته می‌شوند، شاید در ظاهر آرام بودم؛ اما در درونم چیزی شکست، چیزی شبیه به امیدی که تازه در دلم شکل گرفته بود. در آن لحظه احساس کردم تمام رویاهایم به خاک سپرده شده‌اند؛ همان رویاهایی که از کودکی در سر داشتم، به‌ویژه رویای این‌که روزی خبرنگار شوم و صدای کسانی باشم که هیچ‌کس صدایشان را نمی‌شنود.

از همان شب اول، فکرهای زیادی در ذهنم آغاز شد. وقتی چراغ اتاق خاموش می‌شد و همه می‌خوابیدند، ذهن من تازه بیدار می‌شد؛ به سقف اتاق خیره می‌شدم و هزاران سوال در ذهنم می‌چرخید. با خود می‌گفتم اگر مکتب دیگر هیچ‌وقت باز نشود، چه؟ آینده‌ی ما چه خواهد شد؟ آیا آرزوها و رویاهایی که داشتیم، همگی نابود می‌شوند؟ این‌ها سوال‌هایی بودند که هر شب تکرار می‌شدند و من هیچ جوابی برایشان پیدا نمی‌کردم.

پیش از آن روزها، من همیشه برای آینده‌ام برنامه‌ای دقیق داشتم. وقتی به مکتب می‌رفتم، با وجود آن‌که خسته و مانده می‌شدم، باز هم خوشحال بودم؛ چون حداقل به طرف رویاهایم قدم برمی‌داشتم. اما پس از بسته شدن مکتب، حس کردم ناگهان میان راه ایستاده‌ام، بدون این‌که بدانم باید به کدام طرف بروم. سخت‌ترین قسمت ماجرا این بود که هیچ‌کس دقیقاً نمی‌دانست این وضعیت تا چه وقت ادامه پیدا می‌کند و همین نامعلوم بودنِ موضوع، ترس را در وجودم بیشتر می‌کرد. بعضی شب‌ها آن‌قدر فکر می‌کردم که خواب از چشمانم می‌رفت؛ صدای ثانیه‌شمارِ ساعت اتاق را می‌شنیدم و احساس می‌کردم زمان می‌گذرد، اما زندگی ما کاملاً متوقف شده است.

گاهی حتی از آینده می‌ترسیدم و با خود فکر می‌کردم اگر نتوانیم درس بخوانیم، چگونه به آرزوهایمان برسیم؟ چگونه ثابت کنیم که ما هم توانایی ساختن یک آینده‌ی خوب را داریم؟ این فکرها آرام‌آرام باعث شده بودند کمتر بخندم و بیشتر سکوت کنم؛ شاید اطرافیانم فکر می‌کردند من دختری آرام شده‌ام، اما حقیقت این بود که در درونم جنگ بزرگی جریان داشت؛ جنگی پنهان میان امید و ناامیدی.

اما در میان تمام این روزهای سخت، خانواده‌ام همیشه سعی می‌کردند نگذارند من کاملاً ناامید شوم. مادرم همیشه می‌گفت: «ناامید نشو دخترم، خداوند همیشه یک راهِ نجات را باز می‌ماند.» و پدرم تأکید می‌کرد که این روزها و مشکلات، هیچ‌گاه همیشگی نیستند. شاید اگر حمایت و دلگرمی خانواده‌ام نبود، تحمل آن روزها برای من به مراتب سخت‌تر می‌شد. گاهی شب‌ها کنار فامیل می‌نشستم و حرف‌هایشان کمی آرامم می‌کرد؛ اما باز هم وقتی تنها می‌شدم، همان فکرها، خیال‌ها و همان سوال‌های بی‌جواب برمی‌گشتند. با این حال، کم‌کم یاد گرفتم که انسان حتی در تاریک‌ترین روزهای زندگی نیز باید یک گوشه‌ی کوچک را برای امیدواری نگه دارد؛ چون اگر امید از بین برود، آدم احساس می‌کند همه‌چیز به پایان رسیده است.

حالا وقتی به آن روزها فکر می‌کنم، می‌فهمم که بعضی دردها آدم را خیلی زودتر از سنش بزرگ می‌کنند. بسته شدن مکتب شاید برای بعضی‌ها فقط بسته شدن یک ساختمان یا قفل شدن یک دروازه بود، اما برای من به معنای خاموش شدن بخشی از رویاها و آرامشم بود. هنوز هم بعضی شب‌ها به آینده فکر می‌کنم، اما حالا کوشش می‌کنم در کنار نگرانی‌ها و مشکلات، امید را هم فراموش نکنم. رویای خبرنگار شدن هنوز در دل من کاملاً زنده است و حتی اگر راهش طولانی و سخت باشد، باور دارم که یک روز می‌توانم صدای رسایِ کسانی باشم که هیچ‌کس صدایشان را نمی‌شنود.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000