در کوچههایی که روزگاری از صدای خنده و هیاهوی دختران جان میگرفت، اکنون سکوتی سنگین نشسته است، سکوتی که از پشت دروازههای بستهی مکاتب سرچشمه میگیرد. این دروازهها زمانی تنها یک ورودی ساده بودند؛ اما حالا به نمادی از فاصله میان «خواستن» و «نرسیدن» تبدیل شدهاند. هر صبح که خورشید بالا میآید، انگار هنوز هم چشمبهراه قدمهایی است که دیگر به سوی مکتب برداشته نمیشوند.
دخترانی که تا دیروز با شوق کتابهایشان را در آغوش میگرفتند، امروز در گوشهای از خانه نشستهاند و به روزهایی فکر میکنند که زنگ مکتب برایشان آغاز یک دنیای تازه بود؛ دنیایی پر از سوال، کشف، یادگیری و امید. حالا همان زنگ، فقط در خاطرهها به صدا درمیآید و هیچ دستی برای پاسخ دادن بالا نمیرود. تختهسیاهها بیصدا ماندهاند و چوکیها در انتظار شاگردانی هستند که نمیدانند چه زمانی باز خواهند گشت.
دروازهی بستهی مکتب، فقط یک در نیست؛ قصهای است از فرصتهایی که در نیمهراه متوقف شدهاند. قصهای از دفترهایی که نیمهنوشته ماندهاند و رویاهایی که میان ترس و انتظار معلقاند. دختری که تازه نوشتن را آموخته بود، حالا در دلش جملههایی دارد که جایی برای نوشتنشان پیدا نمیکند. او هنوز هم آرزو دارد روزی در صنف بایستد، چیزی بیاموزد و چیزی بیاموزاند، اما این آرزو فعلاً پشت همان دروازهی خاموش مانده است.
شبها که سکوت عمیقتر میشود، این دروازهها سنگینتر به نظر میرسند. در دل تاریکی، سوالهایی شکل میگیرند که پاسخی ندارند: چرا راه دانستن باید بسته باشد؟ چرا آرزوها باید پشت در بمانند؟ این پرسشها در ذهنها میچرخند و به آههایی تبدیل میشوند که بیصدا در فضا گم میشوند. هیچکس صدایشان را نمیشنود، اما هر کدام وزنی دارند که بر دلها سنگینی میکند.
با این همه، امید هنوز زنده است؛ شاید آرام و کمصدا، اما خاموش نشده است. در دل دخترانی که از مکتب دور ماندهاند، نوری هست که با هیچ درِ بستهای از بین نمیرود. آنها در کتابهایی که پنهانی میخوانند، در نوشتههایی که در خلوت خود مینویسند و در رویاهایی که شبها در ذهن میپرورانند، راهی برای ادامه دادن پیدا میکنند. شاید مسیر بسته شده باشد، اما شوق دانستن را نمیتوان از کسی گرفت.
مادرانی که خودشان فرصت آموزش را از دست دادهاند، با نگاهی پر از حسرت به دخترانشان مینگرند. آنها بهتر از هر کسی میدانند که این دروازههای بسته چه معنایی دارد؛ معنایش سالهایی است که دیگر بازنمیگردند و فرصتهایی که بیصدا از دست میروند. به همین دلیل، گاهی در سکوت، دخترانشان را تشویق میکنند که امیدشان را نگه دارند، حتی اگر شرایط سخت باشد.
در گوشهای از همین شهر، شاید دختری هنوز کتابی را ورق میزند؛ با نور کم، با امکانات اندک، اما با دلی پر از انگیزه. او میداند که دانستن، چیزی نیست که بهسادگی از بین برود. همین باور است که او را نگه میدارد و همین امید است که باعث میشود تسلیم نشود.
دروازههای بسته، هرچند سرد و خاموشاند، اما در دل خود داستانی از ایستادگی دارند؛ داستانی از نسلی که یاد گرفته حتی در سکوت هم مقاومت کند. نسلی که باور دارد آینده را باید ساخت، حتی اگر راهها دشوار باشد. آنها شاید امروز پشت دروازهها مانده باشند، اما فردا میتوانند همان درها را باز کنند.
شاید روزی دوباره این دروازهها گشوده شوند؛ روزی که صدای خندهها برگردد و حیاط مکاتب دوباره زنده شود. روزی که دختران با چهرههای پر از امید از این دروازهها عبور کنند و به سوی آیندهای روشن قدم بردارند. آن روز، این دروازهها دیگر نماد محرومیت نخواهند بود، بلکه نشانهای از صبر و پایداری خواهند شد. تا آن زمان، این دروازهها شاهد خاموشِ اشکها و امیدها خواهند بود. هر قفل، قصهای در دل خود دارد و هر دیوار، صدایی را در خود نگه داشته است؛ صدای دختری که میخواهد یاد بگیرد، رشد کند و آیندهاش را خودش بسازد.
در پایان، شاید دروازههای مکتب بتوانند راه قدمها را ببندند، اما هرگز نمیتوانند راه اندیشه را متوقف کنند. اندیشهای که روزی، همین درهای بسته را باز خواهد کرد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه