در یادداشت پیشین، از ساختاری گفتیم که بیاعتمادی را تولید میکرد؛ از احزابی که از هم بریده بودند و هر کدام در ناحیهی خود زندگی میکردند. از منطق گلولهای که جای قانون، داوری و گفتوگو را گرفته بود و از این پرسش که چه چیزی چنین ساختاری را نگه میداشت و بازتولید میکرد.
در این یادداشت، به یکی از پاسخهای مهم این پرسش میپردازم: روایت.
روایت، در میدان جنگ، فقط بازگویی رویدادها نیست. روایت، خود بخشی از میدان است. گاهی از بیرون ساخته میشود تا واقعیت را به شکلی خاص نشان دهد؛ گاهی در درون شکل میگیرد تا مردمی را که زیر آتشاند، از خاموشی بیرون بکشد. یک روایت میتواند انسانها را به «بحران»، «درگیری»، «تلفات» و «آمار» تقلیل دهد و روایت دیگر میتواند همان انسانها را با نام، چهره، صدا، ترس، امید، زخم و کرامت شان نشان دهد.
رسانه در هر جنگی دو چهره دارد. از یکسو، میتواند ابزار قدرت باشد؛ ابزاری برای شکلدادن به واقعیت، پنهانکردن بخشی از حقیقت، برجستهکردن بخشی دیگر، ساختن دشمن، پاککردن قربانی و مشروعیتبخشیدن به خشونت. از سوی دیگر، رسانه میتواند روزنهای باشد که حقیقت از پنهانخانه بیرون بزند؛ جایی که صدای خاموشان شنیده شود، چهرهی بینامان دیده شود و درد مردمی که در حاشیه ماندهاند، از میان دود و آتش راه خود را به حافظهی جمعی باز کند.
در جنگهای کابل، هر دو نقش رسانه با تمام پیچیدگیهایش حضور داشت. رسانه هم میتوانست چشم قدرت باشد و هم زبان مردم. هم میتوانست میدان را آنگونه نشان دهد که بازیسازان میخواستند و هم میتوانست لحظهای پرده را کنار بزند و چیزی از حقیقت عریان شهر را آشکار کند.
اما پیش از آنکه از رسانههایی بگویم که سخن میگفتند، باید از رسانهای بگویم که از همه نیرومندتر بود؛ رسانهای که قدرتش نه از حضور، بلکه از غیبت میآمد. رسانهای که دیده نمیشد، اما اثرش بر همهچیز سایه میانداخت: نبودنِ صدای مستقل کابل.
در آن سالها، کابل پر از صدا بود. سالهای ۱۳۷۱ تا ۱۳۷۳ را میگویم که من عمرم را در سنین بیست و یک تا بیست و سه سالگی تجربه میکردم. تعداد همسالان من در شهر کم نبودند؛ اما همه به یک صدا عادت میکردند: صدای گلوله، راکت، شعار، اعلامیه، خطابه، تکبیر، تهدید و تبلیغ. اما در میان این همه صدا، صدای انسان عادی کمتر شنیده میشد. صدای مادری که کودک خود را در زیر آوار از دست داده بود، صدای جوانی که میان سنگر و مکتب گیر مانده بود، صدای مردمی که نه میخواستند ابزار جنگ باشند و نه قربانی خاموش آن. جنگ، صدای آنان را میبلعید و رسانههای رسمی، اغلب، تنها پژواک صدای صاحبان قدرت بودند.
یادداشت حاضر از همینجا آغاز میشود: از نسبت رسانه و اعتماد؛ از اینکه چگونه روایت میتواند بیاعتمادی را تقویت کند یا در برابر آن بایستد. چگونه میتواند یک مردم را از صفحهی تاریخ حذف کند یا آنان را دوباره با نام و چهره به حافظه بازگرداند و چگونه، در غرب کابل، ما ناگزیر بودیم برای زندهماندن، نه تنها در برابر گلوله، بلکه در برابر خاموشی نیز مقاومت کنیم.
***
در «بازیهای گرسنگی»، رسانه ستون اصلی قدرت کپیتول است. بازیها بدون دوربین معنا ندارند. پخش زنده، مفسران، مصاحبهها، لباسهای رنگارنگ بازیگران، اشکها، لبخندها، ترسها و لحظههای مرگ؛ همه بخشی از ماشین کنترلاند. کپیتول فقط نمیخواهد بکشد، میخواهد کشتن را به نمایش تبدیل کند. میخواهد مردم تماشا کنند، میخواهد ناتوانی شان را هر سال یکبار پیش چشم شان بیاورد و میخواهد حتا قربانی نیز، در نمایش قدرت، به بازیگر همان صحنهای بدل شود که برای حذف او ساخته شده است.
اما وقتی این تصویر را بر کابلِ آغاز دههی هفتاد میاندازیم، با وضعی عجیب روبهرو میشویم: قدرت رسانه در آن جنگ، بیش از آنکه از حضورش بیاید، از غیبتش میآمد. کپیتولهای این جنگ، شاید آموخته بودند که همیشه لازم نیست همهچیز نمایش داده شود. گاهی کافی است بعضی چیزها اصلاً دیده نشوند. کافی است رنجی به تصویر نیاید، مرگی خبر نشود، محاصرهای نام نگیرد، و مردمی که زیر آتش زندگی میکنند، در زبان سرد و بیچهرهی «بحران» گم شوند.
وقتی رسانهی جهانی مرگی را نادیده میگیرد، پیامی میفرستد که از هر تصویر آشکار نیرومندتر است: این مرگ مهم نیست. این شهر مهم نیست. این مردم مهم نیستند… و این پیام، تنها بر افکار عمومی اثر نمیگذارد؛ بر جان کسانی که نادیده گرفته میشوند نیز سایه میاندازد.
نادیدهگرفتهشدن، اعتماد را زخمی میکند؛ نه فقط اعتماد به جهان بیرون، بلکه اعتماد انسان به ارزش وجود خود را. وقتی میبینی درد دیگران خبر میشود و درد تو در سکوت میمیرد، وقتی میبینی اشک دیگران چهره دارد و اشک تو در واژههای خنثایی مثل «درگیری»، «تنش» یا «بحران» حل میشود، وقتی میبینی جهان برای برخی قربانیان نام دارد و برای تو فقط عدد، این پرسش آرامآرام در دل شکل میگیرد: آیا ما اصلاً برای کسی مهم هستیم؟
این پرسش، یکی از تلخترین زخمهای غرب کابل بود. گلوله، بدن را میزد؛ اما خاموشی، معنا را. مردمی که در آن محاصره زندگی میکردند، تنها با مرگ روبهرو نبودند؛ با خطر بینامماندن نیز روبهرو بودند. در چنین وضعی، روایتکردن خود به نوعی مقاومت تبدیل میشد: مقاومت در برابر مرگ، و مقاومت در برابر فراموشی.
***
در کابل آن سالها، روایت جنگ تنها از یک مسیر ساخته نمیشد. چند لایهی رسانهای همزمان وجود داشتند؛ هر کدام زبان خود را داشتند، بخشی از واقعیت را نشان میدادند و بخشی دیگر را پنهان میکردند. برای فهمیدن نسبت رسانه و اعتماد در غرب کابل، باید این لایهها را از هم باز کنیم.
لایهی نخست، رسانههای بینالمللی بودند: رادیو بیبیسی، رادیو صدای امریکا، تلویزیونها و رسانههای اروپایی و امریکایی. این رسانهها معمولاً از «بحران افغانستان» سخن میگفتند. «بحران»، در این معنا، واژهی کپیتول بود؛ واژهای بزرگ، سرد و بیچهره که همهچیز را در خود جا میداد، اما هیچچیز را با درد و چهرهی واقعیاش نشان نمیداد. در این کلمه، نه خون کوچههای افشار دیده میشد، نه اشک مادری که فرزندش را از دست داده بود، نه گرسنگی کودکی که در پناهگاه یا کنار سنگر خوابیده بود. «بحران» میتوانست بیصورت باشد، بینام باشد، بیدرد شخصی باشد. برای خبرنگاری که چند هفته میآمد، گزارشی مینوشت و میرفت، شاید «بحران» کافی بود؛ اما برای مردمی که در دل آن زندگی میکردند، این کلمه هیچگاه کافی نبود.
یک بار لیز دوسیت، خبرنگار بیبیسی، کابل را «شهری در خط مقدم جبهه» خواند. این تعبیر، در ظاهر، تصویری دقیق و تکاندهنده بود. کابل واقعاً شهری در خط مقدم جبهه بود؛ شهری که مرز جنگ از بیرون آن نمیگذشت، بلکه از درون کوچهها و خانههایش عبور میکرد. اما برای میلیونها شنونده و بیننده در جهان، همین تصویر کلی کافی بود. کمتر کسی میپرسید در این «خط مقدم»، چه صداهایی خاموش میشوند، چه تصویرهایی دیده نمیشوند و چه انسانهایی در تاریکی نگاه جهان میمیرند و از حافظه پاک میشوند.
لایهی دوم، رسانههای داخلی و حزبی بودند. حزب وحدت نشریاتی در بیرون از کابل داشت؛ از جمله «هفتهنامهی وحدت» و چند نشریهی دیگر. اما این نشریات کمتر به میدان واقعی غرب کابل میرسیدند و اثر مستقیم شان بر زندگی روزمرهی مردم محاصرهشده چندان روشن نبود. در خود کابل، ما خبرنامهای داشتیم که معمولاً در هشت صفحهی آچار، با چاپ گستتنری، در حدود هفتصد یا هشتصد نسخه منتشر میشد. امکانات اندک بود، کاغذ کم بود، چاپ دشوار بود و توزیع در میان جنگ و محاصره، خود نوعی خطرکردن به شمار میرفت.
در کنار این خبرنامه، نصرالله پیک را داشتیم؛ کسی که بعدها به «چشم مقاومت» شهرت یافت. او تنها یک عکاس یا یک ثبتکنندهی تصویر نبود؛ در میدان غرب کابل، به تعبیری که بعدها با آن آشنا شدیم، «یک پیک، یک رسانه» بود. با کمترین امکانات، خبر نوشته میشد، صدا ضبط میشد، تصویر گرفته میشد و تلاش میشد چیزی از آنچه بر مردم میگذشت، برای حافظهی فردا باقی بماند.
کار رسانهای در میدان جنگ، بیخطر نبود. در جنگ، دوربین نیز هدف است. قلم نیز هدف است. دفتر روزنامه نیز میتواند سنگر شمرده شود. اما کسانی که در این رسانههای کوچک، محدود و محاصرهشده کار میکردند، میخواستند داستان گم نشود. آنان میتوانستند به رنج، نام بدهند. میتوانستند بنویسند: «فلانی کشته شد»، نه اینکه فقط بگویند: «یک نفر کشته شد.» همین تفاوت ساده، در فضای جنگ، تفاوت میان دیدهشدن و نادیدهماندن بود.
لایهی سوم، رسانهای بود که هیچ نام رسمی نداشت، اما شاید از همه زندهتر و نیرومندتر بود: شبکهی روایتهای شفاهی. در کوچههای غرب کابل، هر خانه خبری داشت و هر بازار کوچک، مرکز تبادل اطلاعات بود. مردم به هم میگفتند: دیشب در کجا چه گذشت، چه کسی زخمی شد، کدام مسیر امنتر است، از کدام کوچه نباید رفت، کدام خانواده کمک میخواهد و کدام سنگر زیر فشار است. این شبکهی شفاهی، فقط خبر نمیداد؛ اعتماد میساخت. آدمها در همین گفتوگوهای روزمره، همسرنوشت میشدند، نه در اعلامیههای رسمی احزاب، بلکه در اینکه از کوچهای مشترک، خطری مشترک و دردی مشترک سخن میگفتند.
اما در کنار این سه لایه، لایهی چهارمی نیز وجود داشت که نباید از آن غافل شد: رسانهی دشمن. این رسانه، کارش روایت واقعیت نبود؛ ساختن هویت جعلی برای ما بود. با امکانات دولتی، با پول و اعتبار سنگین در مقیاس همان زمان و همان میدان، میکوشید از ما چهرهای بسازد که پیشاپیش محکوم باشد؛ چهرهای غیرانسانی، بیرحم و ترسناک، تا مقاومت و صدای ما از معنا تهی شود.
در آن روایتها، اتهامهایی بر ما بسته میشد که هدفشان تنها دروغگفتن نبود؛ هدف، انسانیتزدایی بود. میخواستند پیش از آنکه صدای ما شنیده شود، چهرهی ما را از انسان به هیولا تبدیل کنند. میگفتند سینهی زنان را بریدهاند، رقص مرده برپا کردهاند، بر کلهی مردم میخ کوبیدهاند، انسانها را با تیزاب کشتهاند و در داشها سوزاندهاند. اینها تنها شایعه نبودند؛ زبان جنگ روانی بودند، زبانی که برای آمادهکردن ذهن مردم به سرکوب و حذف ساخته میشد.
در این زبان، خون قربانی که بر دامان خودش ریخته بود، به نشانهی جنایت خود او تبدیل میشد. گویی از او میپرسیدند: اگر قاتل نیستی، پس این خون بر دامنت چیست؟ و پیش از آنکه مجال پاسخ پیدا کند، پاسخ را نیز خودشان میساختند. قربانی، در همان لحظهای که زخمی و خونآلود بود، متهم نیز میشد. این یکی از هولناکترین شکلهای خشونت بود: خشونتی که نه تنها جسم را هدف میگرفت، بلکه معنا، آبرو، روایت و حق سخنگفتن را نیز از انسان میربود.
هفتهنامهی کابل و رادیو و تلویزیون دولتی، که در اختیار جبههی مقابل قرار داشتند، در بسیاری از لحظهها همین نقش را بازی میکردند. آنها فقط خبر نشر نمیکردند؛ هویت میساختند. هویتی دروغین، ترسناک و نفرتانگیز که باید مقاومت را از اعتبار میانداخت، رنج قربانیان را پنهان میکرد و راه را برای سرکوب، حذف و بیاعتبارکردن یک مردم هموار میساخت.
در یادداشتهای بعدی «اعتماد»، نمونههای بیشتری از این رویکرد وحشتناک و زخمزنندهی هفتهنامهی کابل، رادیو و تلویزیون دولتی و دیگر رسانههای وابسته به شورای نظار و دولت اسلامی را خواهم آورد؛ تا ببینیم که چگونه رسانه، وقتی از حقیقت و مسئولیت تهی میشود، میتواند به ابزار جنگ، نفرت و انسانیتزدایی تبدیل گردد و چه اثرات ویرانگری بر فضای جنگ کابل برجا بگذارد.
میخواهم بگویم که مسألهی رسانه در جنگ کابل، فقط مسألهی خبر نبود؛ مسألهی قدرت بود، مسألهی نام بود، مسألهی کرامت بود. رسانهی بینالمللی از «بحران» سخن میگفت؛ رسانهی مقاومت از «ایستادگی» و «رنج مردم»؛ شبکهی شفاهی از زندگی روزمره، از کوچه، از نام و چهره و رسانهی دشمن از جعل هویت، اتهام و انسانیتزدایی. هر کدام بخشی از واقعیت را نشان میدادند و بخشهایی دیگر را پنهان میکردند.
«بحران» تصویر کلان میداد، اما چهرهها را پاک میکرد. «مقاومت» معنا و ایستادگی میساخت، اما گاهی درد فردی را در زبان جمعی حل میکرد. روایت شفاهی، نزدیکترین صدا به زندگی بود، اما محدود به کوچه، حافظه و انتقال سینهبهسینه میماند. رسانهی دشمن، از همه خطرناکتر، واقعیت را نه برای فهمیدن، بلکه برای تحریف و بیاعتبارکردن قربانی به کار میبرد.
کسی که فقط رادیو بیبیسی میشنید، تصویری از کابل میگرفت که با تصویر کسی که در کوچههای غرب کابل زندگی میکرد، تفاوت بنیادین داشت. کسی که هفتهنامهی کابل یا رادیو و تلویزیون دولتی را دنبال میکرد، شاید ما را نه بهعنوان مردمی محاصرهشده، بلکه بهعنوان چهرههایی ترسناک و بیرحم میدید. این فاصله میان روایتها، خود نوعی از دسترفتن اعتماد بود. وقتی میدیدی آنچه دنیا میشنود با آنچه تو با چشم خود میبینی فرق دارد، آرامآرام به آن صدای دور بیاعتماد میشدی. احساس میکردی میان واقعیت تو و روایت جهان، شکافی افتاده است؛ شکافی که در آن، نامها، چهرهها، اشکها و زخمهای مردم گم میشوند.
از همینجاست که میگویم روایت برای ما تنها خبر نبود؛ مسألهی کرامت بود. اینکه چه کسی ما را روایت میکند، با چه زبانی روایت میکند و چه چیزی را از زندگی ما نشان میدهد یا پنهان میسازد، بخشی از همان میدان اعتماد بود. اگر روایت تو را بینام کند، بخشی از وجودت را میگیرد. اگر روایت از تو هیولا بسازد، راه را برای کشتنت آسانتر میکند. اما اگر روایت، نامت را نگه دارد، حتا در میان مرگ و محاصره، چیزی از کرامتت را حفظ میکند.
در غرب کابل، ما تنها برای زندهماندن در برابر گلوله نمیجنگیدیم؛ برای این هم میجنگیدیم که روایت ما از دست نرود. میخواستیم بگوییم ما فقط «بحران» نیستیم، فقط «مقاومت» هم نیستیم و قطعاً آن هیولایی نیستیم که رسانهی دشمن میسازد. ما انسانهایی بودیم با نام، با خانه، با مادر، با کودک، با ترس، با امید و با حق دیدهشدن. همین حق دیدهشدن، در میدان جنگ، بخشی از حق زندهماندن بود.
***
ما در ناحیه بودیم، اما «ناحیه» نبودیم. این تفاوت، تجربهای عمیق و دردناک بود. وقتی از رادیو میشنیدی که «در بحران افغانستان…» چیزی گفته میشود، حس بیگانگی عجیبی در دلت مینشست. تو همانجا بودی؛ همان بحران را با بدن، با ترس، با گرسنگی، با صدای گلوله و با خبر مرگ همسایه تجربه میکردی؛ اما در آن روایت حضور نداشتی. روایت از جایی دیگر ساخته میشد، با واژههایی دیگر، برای مخاطبانی که جای دیگری نشسته بودند. تو در متن حادثه بودی، اما در متن خبر نبودی.
فاجعهی افشار در ۲۲ دلو ۱۳۷۱، نمونهی روشن همین ناپدیدشدن بود. در آن شب، از چند جهت بر منطقهی افشار حمله شد. صدها تن از ساکنان غیرنظامی کشته، آواره یا اسیر شدند و هزاران خانه تخریب یا غارت گردید. افشار، برای ما، تنها نام یک منطقه نبود؛ زخمی بود بر حافظهی غرب کابل، زخمی که در آن، خانه، بدن، نام و اعتماد با هم آسیب دیدند. اما در رسانههای بینالمللی، این فاجعه هرچند ذکر شد، در میان دهها خبر دیگر از «بحران افغانستان» گم گردید. گزارشگران آمدند و رفتند. «بحران» ثبت شد، اما چهرهی قربانیان در همان واژهی سرد و کلی محو ماند. عاملان فاجعه نیز، بیآنکه با پاسخگویی جدی روبهرو شوند، به کار خود ادامه دادند.
این سکوت رسانهای، پیامی داشت که از هر بیانیهای مستقیمتر بود: برخی مرگها مهماند و برخی نه؛ برخی قربانیان «انسان» شمرده میشوند و برخی تنها «آمار». این تقسیمبندی ناگفته، اما پرمعنا، بر اعتماد اثر میگذاشت. وقتی جهان مرگهای تو را نمیبیند، چگونه میتوانی به جهان اعتماد کنی؟ وقتی آنچه برای تو پایان یک خانه، یک خانواده، یک نسل و یک خاطره است، برای دیگران فقط حاشیهی کوتاه یک خبر میشود، چگونه میتوانی خود را بخشی از همان جهان بدانی؟
این بیاعتمادی به جهان بیرون، در درازمدت، جامعه را به درون خود میراند. این درونشدن، هم نیرو بود و هم آسیب. نیرو بود، زیرا انسجام داخلی میساخت؛ «ما» را در برابر بیتفاوتی «دیگران» شکل میداد؛ مردم را به هم نزدیکتر میکرد و به روایت شفاهی، به حافظهی محلی و به همسرنوشتی روزمره قدرت میبخشید. اما آسیب نیز بود، زیرا میتوانست هر صدای بیرونی را مشکوک کند؛ حتا صدایی را که شاید واقعاً میخواست ببیند، بفهمد و کمک کند.
غرب کابل، در برابر خاموشی جهان، ناچار بود خودش را برای خودش روایت کند. شاید همینجا بود که روایت از خبر فراتر میرفت و به پناه تبدیل میشد؛ پناهی برای نامها، چهرهها، خاطرهها و اعتمادهایی که نمیخواستند در واژهی بیچهرهی «بحران» دفن شوند.
***
گفتم که در یک لایهی رسانه، با رسانهای سر و کار داشتیم که تنها با نادیدهگرفتن واقعیت عمل نمیکرد؛ گاهی فعالانه واقعیتی جعلی میساخت و آن را جای واقعیت مینشاند. در جنگهای کابل، هر جبهه و هر اسپانسر، روایت خود را داشت. هر حامی بیرونی میخواست گروه نزدیک به خودش در چشم جهان «قربانی» دیده شود، نه «متجاوز»؛ «مدافع» معرفی شود، نه «آغازگر جنگ». به همین دلیل، جنگ کابل تنها در کوچهها، سنگرها و خطوط تماس جریان نداشت؛ در کلمهها نیز جریان داشت. جنگ روایتها، میدان دومی بود که در آن نه با گلوله، بلکه با واژه، تصویر، اتهام و برچسب میجنگیدند.
در این میدان کلمه، یکی از خطرناکترین ابزارها «برچسب» بود. رسانهی دشمن، همانگونه که برای ما هویت جعلی میساخت و با اتهامهای هولناک میکوشید انسانیت ما را از چهرهی ما پاک کند، در سطح سیاسی نیز از برچسب برای بیاعتبارکردن صدا و مطالبهی ما استفاده میکرد. مزاری در روایت رسانههای طرف مقابل، «جاسوس ایران» خوانده میشد. حزب وحدت، در بعضی روایتها، به «شورشیان شیعه» تقلیل مییافت که میخواهد غرب کابل را به جنوب لبنان تبدیل کند. اصل این سخن ابتدا بر زبان احمد شاه مسعود جاری شد، اما بلافاصله به تعبیر رایج رسانهای دشمن تبدیل گردید. این برچسبها تصادفی نبودند؛ کارکرد داشتند. وقتی کسی «جاسوس» نامیده شود، دیگر نیازی نیست حرفش شنیده شود. وقتی مردمی «شورشی» خوانده شوند، دیگر لازم نیست از حق، رنج، محاصره و خواست سیاسی آنان سخن گفته شود. برچسب، پیش از آنکه حقیقت مجال حضور پیدا کند، حکم را صادر میکرد.
مزاری این منطق را میشناخت. او میدانست که اگر روایت را به دست دیگران بسپاری، آنان واقعیت را به گونهای میسازند که تو پیشاپیش محکوم باشی. به همین دلیل، در تمام مصاحبهها و سخنرانیهایش، وقتی از حملهی شورای نظار یا اتحاد سیاف حرف میزد، تنها از حادثه سخن نمیگفت؛ از ساختار سیاسی پشت حادثه حرف میزد. او میخواست روایت را از سطح یک خبر نظامی بالاتر ببرد: از اینکه «حملهای صورت گرفت» به اینکه «چرا این حمله در این لحظه، با این منطق و در برابر کدام امکان سیاسی صورت گرفت».
این کار، فقط پاسخدادن به یک سؤال نبود؛ یک عمل روایی بود. مزاری میکوشید واقعیت را از چنگ برچسبها بیرون بکشد و به آن زمینه، دلیل و معنا بدهد. در میدانی که رسانهی دشمن از ما هیولا میساخت و رسانهی دوردست ما را در واژهی سرد «بحران» گم میکرد، سخنگفتن از ساختار، تلاشی بود برای بازپسگرفتن حق روایت. مزاری میخواست بگوید ما فقط موضوع خبر نیستیم؛ ما خود نیز توان فهمیدن، نامدادن و روایتکردن واقعیت خود را داریم. همین نگاه، هدایتکنندهی کار رسانهای ما در مقاومت غرب کابل بود که از آن در یادداشتهای این فصل «اعتماد» به تفصیل سخن خواهیم گفت.
***
در سالهای پایانی مقاومت غرب کابل، رویدادی کوچک اما پرمعنا اتفاق افتاد که همیشه در ذهنم زنده میماند و محل درنگ و تأمل است. ما در مسجدهای غرب کابل، فیلمهای مقاومت پخش میکردیم. موترهایی با بلندگوهای نصبشده در سرکها حرکت میکردند و آهنگهای داوود سرخوش را به گوش مردم میرساندند. اینها ابزارهای سادهی ما بودند؛ اما در آن میدان، همین ابزارهای ساده گاهی کار رسانهای بزرگ میکردند: صدا میساختند، روحیه میدادند و به مردم یادآوری میکردند که تنها نیستند.
روزی که مزاری همراه با داکتر صادق مدبر برای سخنرانی به مسجد امام خمینی آمد، درست در لحظهای که آنان از موتر در صحن مسجد پیاده شدند، اتفاقی افتاد که هیچکس انتظارش را نداشت. کسی، از ناکجا، کاست را عوض کرد و ناگهان از منارههای مسجد، آهنگ معروف داوود سرخوش پخش شد: «از آغیل دزی آغیل نموریم / پیش دشمو گردون کیل نموریم…» تا آخر هم نفهمیدیم چه کسی این کار ظریف و پرمعنا را انجام داده بود. اما مهم این نبود که او که بود؛ مهم این بود که کسی لحظه را فهمیده بود. فهمیده بود که در آن لحظهی خاص، موسیقی میتواند بیش از هر سخنرانی حرف بزند و حرف اصلی نیز همان بود که باید گفته میشد؛ چون میدانست که «هر سخن جای و هر نقطه مکانی دارد».
منارهی مسجد، که معمولاً صدای اذان از آن برمیخاست، آن روز صدای مقاومت را پخش میکرد. این فقط پخش یک آهنگ نبود؛ یک پیام بود. میگفت: ما در این فضا حضور داریم. این صدا از دل همین مردم میآید. این مسجد، این کوچه، این جمعیت، این لحظه، همه بخشی از روایت ماست. در میدانی که دیگران میخواستند ما را بینام، بیصدا یا هیولا نشان دهند، همین صدا از مناره، اعلام حضور بود.
ما در مقاومت خود ابزارهای رسانهای گسترده نداشتیم؛ اما از همان امکانهای محدود با هوشمندی استفاده میکردیم. مصاحبههای رادیویی مزاری با بیبیسی و صدای امریکا و آژانس خبری فرانسه، و بعدها مصاحبههای تلویزیونیاش با پیام آزادی، صدایش را از مرزهای محاصرهی غرب کابل بیرون میبرد. در این مصاحبهها، او از موضع ترس یا التماس سخن نمیگفت؛ تحلیل میکرد، ساختار را توضیح میداد، از منطق پشت حملهها حرف میزد و میکوشید نشان دهد که در میدان سیاسی چه میگذرد. این سخن، سخن کسی بود که نمیخواست تنها به روایت دیگران واکنش نشان دهد؛ میخواست خود در ساختن روایت سهم داشته باشد.
در «بازیهای گرسنگی»، کتنیس لحظهای دارد که بر پیکر مردهی رو گل میگذارد و به دوربین نگاه میکند. آن حرکت ساده، یک بیانیهی رسانهای است: این انسان بود. این مرگ را ببینید. من این مرگ را میبینم. همین لحظهی دیدهشدن، نخستین جرقهی شورش میشود؛ زیرا کپیتول میخواست مرگ فقط بخشی از نمایش باشد، اما کتنیس آن را به کرامت انسانی برگرداند.
در کابل نیز، هر بار که مزاری در مصاحبهای از انسان مشخص، از درد مشخص، از منطق پنهان یک حادثه سخن میگفت، هر بار که خبرنامهای نام و تصویر یک شهید را با هنرمندی استاد کامن و استاد طاهر چاپ میکرد، هر بار که نصرالله پیک تصویری میگرفت، هر بار که آهنگی از داوود سرخوش از بلندگوی موتر یا منارهی مسجد پخش میشد و هر بار که در کوچهای روایتی از دهان به دهان میگشت، همان کار انجام میشد: دیدهشدن.
این دیدهشدن، در غرب کابل، فقط کار رسانهای نبود؛ کار انسانی بود. ما با هر نام، هر تصویر، هر صدا و هر روایت، در برابر خاموشی میایستادیم و میگفتیم: ما فقط عدد نیستیم، فقط بحران نیستیم، فقط قربانی بیچهره نیستیم. ما انسانهایی هستیم که صدا داریم، خاطره داریم، درد داریم و حق داریم دیده شویم.
***
یک حقیقت بنیادی وجود دارد که در جنگ، روشنتر از هر زمان دیگر خود را نشان میدهد: روایت و اعتماد از یک جنساند. وقتی داستان کسی را میگویی، به وجود او اعتبار میدهی. وقتی رنجی را میبینی و برایش نام میگذاری، در حقیقت میگویی این رنج واقعی است، این انسان واقعی است، این لحظه اهمیت دارد. برعکس، وقتی کسی روایت تو را نادیده میگیرد، پیامی خاموش اما سنگین دریافت میکنی: برای او وجود نداری، یا دستکم وجودت به اندازهای مهم نیست که دیده و شنیده شود.
همین پیوند بنیادی میان روایت و اعتماد، توضیح میدهد که چرا در جنگهای کابل، جنگ روایتها به اندازهی جنگ سنگرها اهمیت داشت. گروههای درگیر میدانستند که هر کس روایت را در اختیار بگیرد، میتواند در ذهنها و دلها اعتماد بسازد یا اعتماد را ویران کند. برچسب «خاین» فقط بهخاطر پشتوانهی نظامیاش خطرناک نبود؛ به این دلیل خطرناک بود که روایت میساخت. میگفت: این آدم قابل اعتماد نیست. در میدانی که اعتماد از نان و آب هم کمیابتر بود، چنین برچسبی میتوانست سرنوشتساز و حتا کشنده باشد.
درست در همین نقطه، تفاوت مزاری با کسانی چون خلیلی دوباره آشکار میشود. مزاری میفهمید که روایت، اگر با واقعیت همخوان نباشد، اعتماد را از درون میخورد. میدانست اگر چیزی بگویی و چیزی دیگر عمل کنی، دیر یا زود رشتهی اعتماد پاره میشود. وقتی میگفت: «در افغانستان، شعارها مذهبیاند، اما عملکردها نژادی»، تنها تحلیل سیاسی ارائه نمیکرد؛ روایت رسمی را به چالش میکشید. میگفت آنچه به نام اسلام، وحدت و جهاد گفته میشود، همیشه با آنچه در میدان عمل میشود، یکی نیست. این صداقت در روایت، همان چیزی بود که مردم در او میدیدند و به آن اعتماد میکردند.
اما روایت فقط مسألهی راستگویی نیست؛ مسألهی انتخاب نیز هست. وقتی روایت میکنی، انتخاب میکنی چه چیزی را بگویی و چه چیزی را نادیده بگذاری. از کدام زاویه نگاه کنی، با کدام واژهها توصیف کنی و رنج را در چه افقی معنا بدهی. مزاری وقتی از «حق هزاره» و «حقوق شهروندی» هر انسان جامعه در کنار هم سخن میگفت، یک انتخاب روایی مهم انجام میداد. او مطالبهی مردم خود را در چهارچوبی وسیعتر مینشاند؛ در زبانی که فقط هزارهها را در بر نمیگرفت، بلکه اصل عدالت، برابری و عدم انحصار قدرت را برای همهی شهروندان افغانستان – اعم از زن و مرد – مطرح میکرد.
این انتخاب زبانی، در حقیقت نوعی استراتژی رسانهای بود؛ حتا اگر رسانهی رسمی گستردهای در اختیار نداشت. او با همین زبان، مرز روایت را گسترش میداد. نمیگفت فقط برای قوم خود سهم میخواهم؛ میگفت هیچ قومی نباید بر قوم دیگر حاکم باشد. این تفاوت، کوچک نبود. در میدانی که دیگران میکوشیدند مطالبهی او را به «تعصب قومی» یا «شورش شیعی» تقلیل دهند، مزاری آن را به زبان حق، شهروندی و عدالت عمومی برمیگرداند.
خلیلی و خیلیهای دیگر از رهبران سیاسی افغانستان، برعکس مزاری، روایت را بیشتر ابزار فرصت میدیدند. در هر لحظه، روایتی را برمیگزیدند که با منفعت فوری و مصلحت روز سازگارتر باشد. شاید این شیوه در کوتاهمدت انعطاف و زیرکی سیاسی به نظر برسد؛ اما در درازمدت، پیشبینیپذیری را از میان میبرد. مردم دیگر نمیدانند از چنین رهبری چه انتظاری داشته باشند؛ امروز در کدام روایت ایستاده است و فردا در کدام روایت خواهد ایستاد. و نبود پیشبینیپذیری، خود یکی از شکلهای از دسترفتن اعتماد است.
مزاری، با همهی دشواریها و خطاهای ممکن در میدان آتش، روایت نسبتاً ثابتی داشت. میگفت: من این هستم، این را میخواهم، و به این باور دارم. حتا وقتی تصمیمهایش دشوار یا بحثبرانگیز میشد، مردم میتوانستند آن را در نسبت با همان روایت اصلی بفهمند: هزارهبودن جرم نباشد؛ هیچ قومی بر قوم دیگر حاکم نباشد، قدرت باید عادلانه تقسیم شود و سیاست باید بر کرامت انسان استوار باشد.
همین ثبات روایی، یکی از ستونهای اعتماد مردم به او بود. در جنگی که رسانهی دشمن هویت جعلی میساخت، رسانهی جهانی ما را در واژهی «بحران» گم میکرد و روایتهای حزبی هر روز رنگ عوض میکردند، مزاری با روایتی ایستاده بود که مردم در آن خود را میدیدند. همین دیدنِ خود در روایت یک رهبر، آغاز اعتماد است.
***
بُعد دیگری از رسانه و روایت در جنگ کابل وجود داشت که کمتر دربارهاش سخن گفته شده است: روایتهایی که از طریق آنها، جنایت بازتعریف میشد. کسانی که در آن جنگها دست به خشونت و جنایت زده بودند، سالها بعد، همان رویدادها را با زبان دیگری روایت میکردند؛ زبانی که در آن، خود آنان یا قربانی بودند، یا ناچار، یا گرفتار شرایطی که گویا راه دیگری برای شان باقی نگذاشته بود. این بازنویسی تاریخ، خود شکل دیگری از جنگ روایتها بود؛ جنگی که پس از خاموششدن تفنگها نیز ادامه یافت.
زبان مجرم، وقتی میخواهد از مسئولیت بگریزد، نشانههای خاص خود را دارد. فاعل را پنهان میکند: میگوید «اتفاقاتی افتاد»، نه اینکه «ما چنین کردیم» یا «من در این تصمیم سهم داشتم». قربانی را بهگونهای نشان میدهد که گویی خود زمینهی رنجش را فراهم کرده بود. شرایط را مقصر میسازد، نه انتخابها را. جنگ، فشار، وضعیت، دستور، ناچاری و بینظمی، همه به کلماتی تبدیل میشوند که باید جای مسئولیت اخلاقی و سیاسی را بگیرند.
این زبان، در روایتهای پس از جنگ فراوان بود. بسیاری از کسانی که در میدان، قدرت تصمیم داشتند، بعدها کوشیدند خود را تنها مسافرانی درمانده در قطار حوادث نشان دهند؛ گویی هیچ ارادهای در کار نبود، هیچ انتخابی صورت نگرفت، و هیچ دستی ماشهای را نکشید یا دروازهای را نگشود. رسانههایی که به این روایتها میکروفون میدادند، خواسته یا ناخواسته، در همین بازنویسی تاریخ سهم میگرفتند. گاهی یک مصاحبه، اگر با پرسش درست همراه نباشد، به جای روشنکردن حقیقت، پردهای تازه بر آن میکشد.
در برابر این بازنویسی، روایتهای دیگری نیز وجود داشت؛ روایتهایی که از زبان شاهدان میآمدند، از زبان کسانی که آنجا بودند، دیدند، ترسیدند، گریختند، زخمی شدند، عزیز از دست دادند و هنوز صدای آن شبها را در حافظهی خود حمل میکنند. این روایتها معمولاً نه ساختار رسانهای بزرگ داشتند، نه اسپانسر، نه تریبونهای پرقدرت. اما چیزی داشتند که روایت بیاسپانسر گاهی بیش از هر چیز دیگر دارد: صداقت خشن.
کسی که خود رنج کشیده است، معمولاً از «بحران» سخن نمیگوید؛ از «شرایط» بهعنوان پردهای برای پنهانکردن مسئولیت استفاده نمیکند. او از نامها حرف میزند، از چهرهها، از صداها، از دروازهای که شکسته شد، از کوچهای که خالی شد، از بدنی که بر زمین ماند، از لحظهای که دیگر هیچگاه از حافظه بیرون نمیرود. روایت شاهد، شاید از نظر رسانهای آراسته نباشد، اما بار حقیقت را بر شانه دارد.
این تضاد میان «روایت قدرت» و «روایت شاهد» در جنگهای کابل هنوز پایان نیافته است. سالها پس از خاموشی آن سنگرها، برخی از عاملان و تصمیمگیران آن جنگها هنوز داستانهایی میگویند که در آن، مسئولیت کمرنگ است، پشیمانی غایب است و قربانی دوباره در حاشیه رانده میشود. در برابر، کسانی مثل من ناگزیرند با دقت، احتیاط و مسئولیت روایت کنند؛ نه از سر انتقام، نه برای بازتولید کینه، بلکه برای آنکه تاریخ، بار دیگر به دست صاحبان قدرت بازنویسی نشود.
تفاوت نیت، در زبان روایت آشکار میشود. روایتی که برای فرار از مسئولیت ساخته میشود، تاریکخانهی تازهای برای حقیقت میسازد. اما روایتی که برای درسآموزی نوشته میشود، میکوشد حتی در میان درد، راهی به سوی فهم، عدالت و ترمیم اعتماد باز کند. من در یادداشتهای این فصل «اعتماد»، به دنبال همین نوع روایت هستم: روایتی که زخم را پنهان نکند، اما زخم را نیز به ابزار نفرت تازه تبدیل نسازد؛ روایتی که نام قربانی را نگه دارد، مسئولیت را فراموش نکند و در عین حال، از دل گذشته، امکانی برای انسانتر ماندن امروز بیرون بکشد.
***
امروز، سالها پس از آن جنگ، وقتی مینشینم و مینویسم، خود را بخشی از همان تلاش رسانهای میبینم؛ البته در لباسی دیگر و با فاصلهای دیگر. «کتاب اعتماد» نیز نوعی رسانه است: رسانهی حافظه. وظیفهی آن این است که روایتی را ثبت کند که در بسیاری از گزارشهای رسمی نیامده است؛ روایت کسانی که در غرب کابل بودند، در سنگر بودند، در کوچه بودند، در خانه بودند و آن روزها را نه بهعنوان «بحران»، بلکه بهعنوان زندگی خود تجربه کردند.
اما نوشتن، خود بیخطر نیست. هر کسی که روایت میکند، در برابر دو نوع خیانت به واقعیت قرار میگیرد: یکی خیانت از راه سانسور؛ یعنی گفتن بخشی از حقیقت و پنهانکردن بخشی دیگر. دیگری خیانت از راه تقدیس؛ یعنی تبدیلکردن واقعیت به اسطوره، چنانکه انسانها دیگر با ضعف، تردید، خطا و پیچیدگیهای شان دیده نشوند. هر دو خیانت، روایت را از واقعیت دور میسازند و هر جا روایت از واقعیت دور شود، اعتماد نیز آسیب میبیند.
این کتاب میکوشد از میان همین دو خطر، راه میانهای پیدا کند. نه میخواهد همهچیز را قهرمانانه و بینقص نشان دهد، نه میخواهد تجربهی مقاومت غرب کابل را در سیاهی مطلق فرو ببرد. میخواهد انسانها را با نامهای شان نشان دهد؛ با شجاعتهای شان، با ضعفهای شان، با ترسهای شان، با دردها و امیدهای شان. میخواهد لحظههایی را ثبت کند که در آنها انسانبودن ممکن شد؛ حتا در میان ساختاری که ضد انسان طراحی شده بود.
در «بازیهای گرسنگی»، کتنیس کمکم میفهمد که ابزارهای کپیتول را میتوان علیه خود کپیتول به کار برد. دوربینی که برای نمایش قدرت ساخته شده است، میتواند برای نشاندادن ظلم نیز به کار رود. رسانهای که قرار بود صداها را کنترل کند، میتواند به بلندگوی صداهای خاموش بدل شود. این درس، برای هر کسی که روایت میسازد، مهم است: ابزار روایت، اگر در خدمت حقیقت قرار گیرد، میتواند از دل همان میدان کنترل، روزنهای برای آزادی باز کند.
وقتی من از «اعتماد» مینویسم، از صادق سیاه مینویسم، از موسفیدانی که برای آتشبس پیش رفتند، از زنانی که در محاصره صبر کردند، از کودکانی که در میان دود و گرسنگی بزرگ شدند، در حقیقت همان کار کتنیس را میکنم: میگویم اینها انسان بودند. این لحظهها اتفاق افتادند. این دردها واقعی بودند. این نامها نباید در کلمههای سرد و بیچهره گم شوند.
نه برای آنکه ثابت کنم ما سراسر خوب بودیم و دیگران سراسر بد؛ بلکه برای آنکه نشان دهم حتا در بدترین ساختارها، انسانهایی بودند که به انسانیت پایبند ماندند. این، برای من، معنای نوشتن است: بازگرداندن نام به بینامان، چهره به آمارها، و اعتماد به حافظهای که سالها زیر خاکستر جنگ، تبلیغ، سکوت و تحریف پنهان مانده بود.
***
یادداشتهای بعدی از درون غرب کابل خواهند گفت؛ از کوچههایی که مردم در آنها هر روز با انتخابهای دشوار بیدار میشدند: بمانند یا بروند، اعتماد کنند یا محتاط بمانند، سخن بگویند یا سکوت کنند. این انتخابها در هیچ رسانهای بهتمامی ثبت نشدند. دوربین بینالمللی آنجا نبود. نشریهی حزبی نیز توان و مجال ثبت همهچیز را نداشت. شبکهی شفاهی هم، با همهی زندهبودن و نزدیکیاش به زندگی، بخشی از آن لحظهها را در گذر زمان از دست داد.
اما آن انتخابها اتفاق افتادند. لحظههای اعتماد در میان بیاعتمادی وجود داشتند. صداهایی خاموش شدند، اما رد آنها باقی ماند؛ در حافظهی کسانی که آنجا بودند، در تصمیمهایی که بعدها گرفته شد، و در مسیری که جامعهی هزاره پس از آن سالها پیمود.
مزاری در رهبری و مقاومت خود این سخن را به صراحت بازتاب داد که هزارهها تنها برای کشتهشدن آفریده نشدهاند. این سخن، فقط یک بیانیهی سیاسی نبود؛ یک ادعای روایی بود. میگفت روایتی که از ما ساخته شده، باید تغییر کند. ما فقط قربانی نیستیم، فقط عدد نیستیم، فقط نامهایی در حاشیهی خبر نیستیم. ما انسانهایی هستیم که حق زندگی، حق روایت، حق کرامت و حق آینده داریم.
اما تغییر روایت، کار یک نفر نیست. هر داستانی که گفته میشود، هر نامی که ثبت میگردد، هر لحظهای که از فراموشی نجات مییابد، بخشی از همین تغییر است. روایت، اگر راست و مسئولانه باشد، میتواند آنچه را جنگ بینام کرده است، دوباره به نام و چهره برگرداند.
کتاب «اعتماد» نیز در همین مسیر نوشته میشود. صدای خاموش کابل باید شنیده شود؛ نه فقط برای گذشته، بلکه برای آینده. برای اینکه نسلهای پس از ما بدانند اعتماد چگونه ممکن میشود، حتا وقتی همهچیز برای شکستن آن طراحی شده باشد. بدانند انسانماندن چگونه ممکن است، حتا وقتی ساختار، زبان، رسانه و گلوله دستبهدست هم میدهند تا انسان را به عدد، اتهام یا سکوت تبدیل کنند.
در یادداشتهای بعدی، از درون غرب کابل سخنهای زیادی خواهم گفت؛ از کوچههایی که نامشان در هیچ نقشهی رسمی نبود، اما در حافظهی هر کسی که آنجا زیسته است، زنده ماندهاند. از آدمهایی که دوربین بینالمللی آنان را نمیدید، اما هر صبح با پرسشی بزرگ بیدار میشدند: در روزی که شاید آخرین روز باشد، چگونه انسان بمانم؟
این انتخابها، این لحظهها، این نامها، صدای خاموش کابلاند. و این کتاب، تلاشی است برای شنیدن همین صداها؛ پیش از آنکه در گردوغبار روایتهای رسمی، تبلیغهای دشمن، سکوت جهان و فرسایش حافظه گم شوند. خوشحالم که در این فصل از «اعتماد»، شما را با خود دارم. قصهی غرب کابل را لحظه به لحظه با هم مرور خواهیم کرد….
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه