می‌دانم رویاهای فروخته‌شده، از کی‌ها بود!

در سرزمینی که در زیر آسمان آبی‌اش هزاران بغض است؛ بغضی از دلِ خاکستر آرزوها، از تهِ رویاهایی که فقط رویا ماندند.

در گوشه‌ای از دنیا نفس می‌کشیم. زندگیِ را می‌کنیم که دیگران برای‌ فراهم کرده‌اند.

ما با رویا بزرگ شدیم، یا بهتر بگویم همین رویا بود که ما را بزرگ کرد. چشم‌هایی که آینده را روشن می‌دیدند، با قلب‌هایی که می‌خواستند بسازند، یاد بگیرند و پرواز کنند، ما را تشویق به زندگی کرد. اما خیلی زود فهمیدیم که در جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، دختر بودن یعنی حق نداری رویا داشته باشی.

نمی‌دانم چرا رویاها فروخته شدند، اما خوب می‌دانم مسببش کی‌ها بودند. از همان‌هایی که به‌جای حمایت، دیوار ساختند. با آمدن‌شان هزاران رویا بر خاک شد. در سرزمینم، در کشورم، حق بودن، حق دانش، حق خندیدن، صدای پای ما، حتی صدای خود ما…

دختر بودن یعنی محروم شدن از مکتب، یعنی بسته شدن درهایی که حق تو بود باز باشند. یعنی نشستن پشت پنجره‌ای که رو به آینده‌ای بسته باز می‌شود. یعنی دیدن دخترانی که یکی‌یکی، نه با خواست خودشان، بلکه با اجبار فقر و سنت، فروخته می‌شوند.

فروخته می‌شوند…

نه فقط به خانه‌ای دیگر، بلکه به زندگی‌ای که هرگز انتخابش نکرده‌اند. چه دردناک است وقتی می‌فهمی رویاها فقط در ذهن‌ها نمی‌میرند، بلکه در واقعیت هم دفن می‌شوند. در سکوت خانه‌هایی که صدای خنده در آن‌ها کم‌رنگ است، در چشمانی که هنوز کودک‌اند، اما پر از خستگی، رویا از بین می‌رود.

نمی‌دانم چرا رویاها فروخته شدند، اما می‌دانم که فقر دست‌های بسیاری را مجبور کرد و نادانی چشم‌های بسیاری را بست.

در گوشه‌هایی از این سرزمین، دخترانی هستند که حتی اجازه‌ی حرف زدن ندارند؛ دخترانی که در زندان‌ها، نه به جرم گناه، بلکه به جرم «دختر بودن» نفس می‌کشند.

جسم‌های‌شان این‌جاست، اما روح‌های‌شان هنوز در کوچه‌های رویا پرسه می‌زند؛ در مکتب‌هایی که دیگر باز نمی‌شوند، در کتاب‌هایی که نیمه‌خوانده مانده‌اند، در آینده‌ای که از آن‌ها گرفته شد.

و در همین خاک، شهیدانی هستند که برای آزادی ایستادند…

برای صدایی که خاموش نشود، برای دختری که بتواند بدون ترس خودش باشد.

خون آن‌ها فقط یک خاطره نیست؛ یک پیام است.

پیامی که می‌گوید: «حتی اگر راه سخت باشد، باید ادامه دادو»

درد زیاد است…

بیشتر از آن‌چه بتوان نوشت، بیشتر از آن‌چه بتوان گفت.

اما در دل همین درد، چیزی هست که هنوز زنده است: امید.

امیدی که در نگاه دختری‌ست که هنوز آرزو دارد، در دستانی که هنوز می‌خواهند بسازند، در قلبی که با تمام زخم‌هایش هنوز می‌تپد.

شاید امروز درها بسته باشند، شاید صداها خاموش شده باشند، شاید خیلی‌ها فکر کنند که این پایان است…، نه؛ اما این پایان نیست.

تاریخ ثابت کرده است که هیچ تاریکی برای همیشه باقی نمی‌ماند، هیچ صدایی برای همیشه خاموش نمی‌شود.

ما دختران این سرزمین شاید محدود شده باشیم، شاید شکسته باشیم، اما از بین نرفته‌ایم. ما هنوز اینجاییم، با رویاهایی که هرچند زخمی‌اند، اما نمرده‌اند.

روزی خواهد رسید؛ روزی که دوباره درهای مکتب باز شود، روزی که هیچ دختری فروخته نشود، روزی که آزادی نه یک آرزو، بلکه یک حقیقت باشد.

و در آن روز، ما فقط از دردهای خود حرف نخواهیم زد؛ بلکه از قدرتی خواهیم گفت که از دل همان دردها ساخته شد.

نمی‌دانم چرا رویاها فروخته شدند؛ اما این را خوب می‌دانم: رویاهایی که از دل رنج به‌دنیا می‌آیند، روزی آن‌قدر قوی می‌شوند که هیچ‌کس نمی‌تواند دوباره آن‌ها را از ما بگیرد؛ چون ما با تمام این تاریکی‌ها هنوز یاد نگرفته‌ایم که امید را فراموش کنیم.

و همین، بزرگ‌ترین آغاز است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000