بعضی اوقات با خود در این باره فکر میکنم که آیا مردان و پسران سرزمینم میتوانند دختران افغانستان را درک کنند یا فقط احساس همدردی نشان میدهند. آیا پدرم، برادرانم و تمام مردان و پسران سرزمینم تا به حال دردی را که خواهران و دختران بهخاطر نابودی آرزوهایشان کشیدهاند، حس کردهاند؟
بعضی اوقات میخواهم این را به یک مرد بفهمانم که دختر بودن در افغانستان چقدر سخت است. هر پسر و هر مرد باید یک بار هم که شده خود را جای دختران در افغانستان بگذارد و ببیند چه حسی میکند.
تصویر از دختر بودن این است که وقتی در راه هستی، تمام تمرکزت روی حجاب و پوشش است. چادر تو نباید پس برود، مچ دستت نباید نمایان شود، موهایت نباید معلوم شود و چهرهات نباید جلب توجه کند. دهها چیز دیگر که باید از دید نامحرم در امان بمانی.
اجازهی سفر تا چند کیلومتری دورتر از خانه را نداری. باید با اجازهی کسی و با همراهی کسی خانه را ترک کنی. حتی اگر بتوانی به تنهایی بروی و از خود محافظت کنی، باز هم نیاز است که در کنار مرد محرمات باشی، مانند یک بار اضافی. کار از توست که بیرون بیایی، اما آن شخص به عنوان محرم و محافظ در کنارت است.
اجازه نداری صدایت را بالا ببری، چون صدای تو صدای زن است و صدای زن عیب است. صدای بلند تو بیحیاییات را نشان میدهد. خندهات بیشرمیات را نمایان میکند. تو حق حرف زدن و خندیدن نداری.
هر روز با دغدغهی این که تو دختری و جز شستن و پختن ارزش نداری، روبهرو هستی. هر روز سطح اجتماعیات برایت مشخص میشود، در جامعهای که خود مشکل دارد و ارزش انسان بودن را نمیداند؛ جامعهای که تعیین سطح برای زنان را نشان میدهد و هر روز به تو یادآوری میکند که تو زنی و زنان ضعیفاند.
طوری به زن بودن و دختر بودن خطاب میکنند که گویی کلمه «دختر» یک دشنام است. حتی با تولدت ناراحت میشوند، زیرا تو دختر به دنیا آمدهای و پسر نیستی. تو نمیتوانی بازوی پدر شوی. تو ضعیفی و نیاز به یک پاسبان داری.
تحصیلات را از تو میگیرند و میگویند حق علم و آموزش نداری. حق نداری آگاه باشی؛ آگاهی و علم برای زنان ممنوع است. یعنی همهی تصمیمات و خواستههای تو باید به ارادهی دیگران پیش برود: چه برای تو خوب است، چه بد، چه کارهایی را انجام بدهی و چه کارهایی را نه. همه چیز از پوشش لباس تا گشتوگذار آزادانه، از تحصیل گرفته تا زندگی آزاد، همه با خواست و تصمیم دیگران پیش میرود.
ای مردی که این متن را میخوانی، برای یک بار حس کن که تو دختری و در افغانستان هستی. چه میبینی؟ چه احساسی میکنی؟ چه دردی را تحمل میکنی؟ آیا میتوانی درد دل دختران افغانستان را ببینی؟ تحقیر شدن به عنوان یک دختر را حس کنی؟
اگر یک بار حس کنی که دختر افغانستان هستی و در افغانستان زندگی میکنی، آن وقت میفهمی که دختران افغانستان چه دردهایی را متحمل شدهاند و هنوز چقدر استوار و محکم ایستادهاند. آنها مانند سپر آهنین در مقابل ظلم و ستم ایستادهاند و با سختیها و مشکلات در برابر رویایشان و حقوقشان مبارزه میکنند. شاید دردهایی در گذشته داشته باشند، اما با ذهن آرام و ملایم به سوی آیندهای بهتر قدم برمیدارند. شاید تاریکی و ظلم دامنگیرشان باشد، اما آنچنان از خود درخشش نشان میدهند که تاریکی را به روشنایی روز تبدیل میکنند.
من که یک دختر در افغانستان هستم، همهی این دردها و سختیها را متحمل شدم و برای هر زن دیگری بگویم شاید درک کنند. من میخواهم مردان و پسران نیز درک کنند و حس دختر بودن در افغانستان را بدانند. نه تنها احساس همدردی نشان دهند، بلکه واقعاً به عنوان یک انسان حس کنند.
دیدگاهها (1)
من بیشتر از آنچه نوشتید درک کرده ام حال دختران سرزمینم را، اما یک نفر ام و هر بار متوجه شده ام که زورم نمی رسد. در مدیا و مکاتب بار ها تهدید شده ام، آدم برای مبارزه باید اول زنده بماند، چون تن بی جان نمی تواند به مبارزه ادامه دهد. این را هم کاش یکی از دختران میهنم درک می کرد.
ارسال دیدگاه