امشب از آن شبهایی است که سقف اتاق سنگینی میکند؛ انگار آسمان، با تمام ابهت و تاریکیاش، فرود آمده است تا روی سینهام بنشیند. حسی دارم که نه در کلمات میگنجد و نه راهی برای فرار از آن باقی مانده است.
دلم گرفته؛ نه از آن دلگرفتگیهای معمولی که با یک پیاله چای یا تماشای باران شسته شود. انگار چیزی در اعماق وجودم گم شده است. تکهای از روحم که هرچه در پستوهای ذهنم دنبالش میگردم، کمتر پیدایش میکنم.
من روبهروی خودم ایستادهام، اما انگار به غریبهای نگاه میکنم که دیگر هیچ پیوندی با من ندارد.
بیقرارم. نه خواب به چشمانم راه مییابد و نه آرامش در دلم لنگر میاندازد. لحظهای آرام میشوم و گمان میکنم طوفان گذشته است؛ اما ثانیهای بعد، ترسی عجیب و گزنده در دلم میپیچد، ترسی از خودم، از فکرهایم و از این بیتفاوتی ترسناکی که مثل بختک روی زندگیام افتاده است.
پنج سال گذشت.
پنج سال از عمر من در نقطهای سپری شد که جهان برای دیگران به پیش میرفت؛ اما برای من به عقب برمیگشت. این پنج سال فقط گذر تقویم نبود، بلکه فرسایش تدریجی رویاهایی بود که یکییکی پشت دیوارهای بلند «ممنوعیت» دفن شدند.
وقتی به گذشته نگاه میکنم، دخترکی را میبینم که پنج سال پیش با کولهپشتیاش در سرکها میدوید و جهان را بزرگتر از اتاقش میدید. حالا اما آن جهان پهناور، در چهاردیواری خانه و قاب کوچک کلکین خلاصه شده است.
دلتنگم، اما نمیدانم دلتنگ چه چیزی هستم. آیا دلتنگ لبخندهای بیهراس پنج سال پیشم هستم؟ یا دلتنگ نسخهای از خودم که هنوز طعم اسارت روح را نچشیده بود؟
بغضی در گلویم لرزان است؛ نه آنقدر میشکند که به هقهق تبدیل شود و نه رهایم میکند تا لقمهای زندگی را آسان فرو ببرم.
احساس میکنم تنهاتر از همیشهام؛ تنهاتر از درختی که در کویر خشکیده باشد.
همین دو سه روز پیش بود که همهچیز طور دیگری به نظر میرسید. وقتی نور خورشید از لای پردهها میتابید، حس میکردم شاید هنوز راهی باقی مانده باشد. اما ناگهان سنگینی این پنج سالِ هدررفته دوباره روی شانههایم آوار شد.
چگونه میتوان دنیا را زیبا دید، وقتی میدانی بهترین سالهای جوانیات در انتظار «هیچ» سپری شده است؟
این سکوت ممتد، این بیتفاوتی تحمیلی که باعث شده حتی نسبت به رنج خودم نیز بیحس شوم، دردناکتر از هر تازیانهای است.
نه کسی میفهمد در این سلول ذهنی چه میگذرد و نه خودم دیگر توان ترمیم این ویرانه را دارم.
ماندهام با دلی که از شدت خستگی به شماره افتاده است و ذهنی که از هجوم فکرهای سیاه، در آستانه انفجار قرار دارد.
من دختری هستم که پنج سال از عمرش را در برابر آینه ایستاده و تماشا کرده است که چگونه ذرهذره کدر میشود
و حالا، در برابر این آینه، تنها یک پرسش باقی مانده است: سهم من از زندگی، جز این بغض ناتمام و این انتظار بیدلیل، چه بود؟
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه