روز فرهنگ هزاره؛ میان جشن و زخمی که هنوز تازه است

نوزدهم ماه می، روزی که در تقویم فرهنگی برای هزاره‌ها به عنوان «روز فرهنگ هزاره» شناخته می‌شود. روزی که باید یادآور ریشه‌ها، هویت، تاریخ، هنر، زبان، موسیقی و تمام آن چیزهایی باشد که یک ملت را زنده نگه می‌دارد. اما امسال مثل سال‌های زیادی که پشت سر گذاشتیم، این روز برای من فقط یک تاریخ در تقویم نیست، یک بغض عمیق است، یک سکوت سنگین و یک سوال بی‌پاسخ که در دل هزاران نفر تکرار می‌شود: چگونه می‌توان از فرهنگ سخن گفت، وقتی خودِ انسان در سرزمینش مجال نفس کشیدنِ آرام ندارد؟

در بیرون از مرزهای کشور شاید برنامه‌هایی برگزار شود، شاید جمعی گرد هم بیایند، لباس‌های سنتی بپوشند، موسیقی پخش شود و از فرهنگ و هویت هزاره‌ها یاد کنند. این بدون شک کار نیک و ارزشمندی است. هیچ فرهنگی بدون پاس‌داشت زنده نمی‌ماند و هیچ ملتی بدون یادآوری گذشته‌اش، آینده‌ی روشن نخواهد داشت؛ اما در درون افغانستان، در همان خاکی که این فرهنگ از آن برخاسته، برای بسیاری از هزاره‌ها حتی امکان ساده‌ی جشن گرفتن وجود ندارد، گاهی حتی امکان ساده‌ی زندگی کردن با آرامش هم نیست.

من شخصاً در چنین روزی وقتی به معنای واقعی کلمه فکر می‌کنم، دلم نمی‌خواهد همه‌چیز به رقص و موسیقی و مراسم تکراری خلاصه شود. نه اینکه این‌ها بد باشند، نه؛ بلکه چون در برابر واقعیت سنگینِ زندگی امروز، این شکل از جشن گرفتن برایم ناقص به نظر می‌رسد. وقتی در گوشه‌هایی از این سرزمین، خانواده‌هایی در ترس، فقر، مهاجرت اجباری، یا بی‌سرنوشتی روزگار می‌گذرانند، چگونه می‌توان فقط به شادی بیرونی بسنده کرد و از درد درونی سخن نگفت؟

روز فرهنگ اگر واقعاً بخواهد معنا داشته باشد، باید فراتر از نمادها و ظاهرها دیده شود. فرهنگ فقط لباس محلی و موسیقی و جشن نیست. فرهنگ یعنی حافظه‌ی جمعی یک ملت، یعنی رنج‌ها و مقاومت‌ها، یعنی ایستادن در برابر فراموشی و یعنی روایت کردن حقیقت، حتی زمانی که گفتن آن دشوار است. فرهنگ یعنی اینکه یک ملت با وجود تمام زخم‌ها، هنوز خودش را از یاد نبرده است.

هزاره‌ها در طول تاریخ با روایت‌هایی از رنج، مهاجرت، تبعیض و حذف روبه‌رو بوده‌اند. امروز نیز بسیاری از تحلیل‌ها و گزارش‌ها از وضعیت آنان در افغانستان، از تبعیض سیستماتیک، ناامنی، محرومیت و حذف تدریجی از برخی ساختارهای اجتماعی و سیاسی سخن می‌گویند. این‌ها فقط واژه نیستند؛ پشت هر کدام از این کلمات، زندگی انسان‌هایی قرار دارد که روزشان با امید شروع می‌شود اما با ترس و نامعلوم بودن آینده پایان می‌یابد.

در چنین شرایطی وقتی از روز فرهنگ حرف می‌زنیم، این سوال به شکل جدی‌تری مطرح می‌شود که فرهنگ را چگونه باید جشن گرفت؟ آیا فرهنگ فقط برای لحظه‌های شاد است یا برای لحظه‌های سخت هم معنا دارد؟ آیا فرهنگ فقط برای نمایش است یا برای همبستگی، آگاهی و مسئولیت‌پذیری؟

شاید امروز بیش از هر زمان دیگری نیاز باشد که این روز شکل دیگری به خود بگیرد؛ نه برای حذف شادی، بلکه برای عمیق‌تر کردن آن. شاید لازم باشد در کنار موسیقی و برنامه‌ها، صدای کسانی هم شنیده شود که در سکوت زندگی می‌کنند؛ صدای مادرانی که فرزندانشان را در مهاجرت از دست داده‌اند، صدای جوانانی که آینده‌ی‌شان را در ابهام می‌بینند و صدای کودکانی که هنوز معنای امنیت را تجربه نکرده‌اند.

اگر قرار است روز فرهنگ هزاره فقط یک مناسبت نمادین نباشد، باید به روزی برای اندیشیدن تبدیل شود، به روزی برای پرسیدن سوال‌های سخت، به روزی برای همبستگی واقعی و به روزی برای اینکه بپرسیم: ما امروز در کجای تاریخ ایستاده‌ایم؟ برای فردا چه مسئولیتی داریم؟

در میان همه‌ی این فکرها یک حقیقت ساده اما عمیق باقی می‌ماند: فرهنگ زمانی زنده می‌ماند که مردمش زنده بمانند، با عزت زندگی کنند و احساس تعلق و امنیت داشته باشند. بدون انسان هیچ فرهنگی معنا ندارد و بدون عدالت، هیچ جشنی کامل نیست.

شاید امسال نتوانیم در داخل کشور آن‌گونه که باید این روز را جشن بگیریم. شاید بسیاری از صداها خاموش مانده باشد و شاید بسیاری از جمع‌ها پراکنده باشند؛ اما این به معنای خاموش شدن فرهنگ نیست. برعکس، شاید همین سکوت خودش نوعی فریاد باشد، فریادی آرام اما عمیق که می‌گوید: ما هنوز این‌جا هستیم، هنوز به یاد می‌آوریم و هنوز فراموش نکرده‌ایم.

روز فرهنگ هزاره اگر قرار است حقیقتاً معنا داشته باشد، باید ما را به هم نزدیک‌تر کند؛ نه فقط در شادی، بلکه در درد و شادی. باید ما را به فکر مسئولیت مشترک بیندازد و یادآور این باشد که فرهنگ فقط میراث گذشته نیست، بلکه تعهدی برای آینده است.

شاید مهم‌ترین بخش این روز همین باشد: اینکه در دل تمام دشواری‌ها، هنوز کسانی هستند که می‌نویسند، فکر می‌کنند، روایت می‌کنند و اجازه نمی‌دهند داستان یک ملت در سکوت گم شود.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000