امسال نیز عید را جشن گرفتیم؛ آغاز سالی جدید و عید سعید فطر را. ظاهراً همهچیز قشنگ به نظر میرسید، اما برای ما دختران، هیچ عیدی واقعاً زیبا نمیتواند باشد.
روز سوم عید، صد دل را یک دل کردیم و با چند دختر تصمیم گرفتیم بیرون برویم و کمی هوای تازه بگیریم. در آغاز، همهچیز خوب و خوشایند بود؛ اما آن فقط شروع قصه بود. وقتی وارد بازار شدیم، گیرگیریهای طالبان آغاز شد. هر لحظه و در هر گوشهای، به لباس و ظاهر ما ایراد میگرفتند و از ما بازخواست میکردند.
چون دختر هستیم، هر روز و هر لحظه زندگیمان با غم و اشک میگذرد. چون دختر هستیم، مجبوریم بیدلیل مجازات و تحقیر شویم.
آیا این حق است که دختری نتواند به مکتب برود؟ آیا این عدالت است که هرقدر فریاد بزنی، کسی صدایت را نشنود؟ آیا حق ما همین است که نتوانیم آزادانه از خانه بیرون شویم؟
مگر جرم ما چیست؟ فقط چون دختر در افغانستان هستیم؟
بهخاطر دختر بودن، با ترس از خانه بیرون میرویم و با ترس دوباره برمیگردیم. در کشوری که نمیتوانیم آزادانه قدم بزنیم، چگونه میتوانیم ادعا کنیم که میخواهیم مکتب برویم، درس بخوانیم و برای آیندهی خود رویا بسازیم؟ چگونه دوباره قهقهه بزنیم و لباس آرزوهایمان را بر تن کنیم؟
آغاز سال ۱۴۰۵ است و دردهایم دوباره تازه میشوند. شوق رفتن به مکتب بار دیگر در دلم بیدار شده است. خاطراتی در ذهنم زنده میشوند که سالها است نتوانستهام آنها را تکرار کنم.
صبحها وقتی خواهر کوچکم را آماده میکنم تا به مکتب برود، دلم پر از بغض میشود. آرزو میکنم کاش من هم با شوق آماده رفتن به مکتب میشدم. همان روزهایی را به یاد میآورم که صبحها با عجله از خواب بیدار میشدم تا مبادا به مکتب ناوقت برسم.
اما حالا پنج سال گذشته است. پنج سال میشود که دیگر نمیتوانم مثل گذشته شوق مکتب رفتن داشته باشم.
ای کاش افغانستان عزیزم به دست طالبان سقوط نمیکرد تا من هم میتوانستم به مکتب بروم.
ای کاش…!
ای کاش روزی خبری به گوشم برسد که دروازههای مکتب دوباره به روی دختران باز شدهاند.
ای کاش این دلتنگیها و دلواپسیها پایانی میداشتند.
ای کاش این «ای کاش»ها فقط آرزو نمیبودند.
خیلی سخت است که بیرون بروی و نتوانی با آرامش قدم بزنی. خیلی سخت است که به پارک بروی، اما نتوانی آزادانه کاری انجام بدهی. و سختتر از همه این است که ببینی همه به مکتب میروند، اما تو فقط بهخاطر دختر بودن نتوانی بروی.
مگر دختر بودن جرم است؟
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه