وقتی رویاها در صنف جا می‌ماند

آیا شما فکر می‌کنید که با بسته شدن درهای مکاتب، دختران در افغانستان فقط از درس و تعلیم محروم می‌شوند؟ آیا گمان می‌کنید وقتی دختران دیگر اجازه‌ی رفتن به مکتب را ندارند، تنها تغییر در زندگی‌شان این است که کتاب و قلم به دست نمی‌گیرند؟ آیا تصور می‌کنید وقتی دختران خانه‌نشین می‌شوند، زندگی در خانه برایشان آسان‌تر خواهد بود؟ آیا فکر می‌کنید با بسته شدن درهای مکاتب، تنها زخمی که بر دل دختران می‌نشیند، همان درد نخواندن درس است و بس؟

پاسخ روشن است: نه!

ای کاش حقیقت همین‌قدر ساده بود. ای کاش بسته شدن درهای مکتب فقط به معنای پایان درس و تعلیم برای ما می‌بود. ای کاش وقتی دیگر به مکتب نمی‌رفتیم، خانه برای ما به جایی آرام و امن تبدیل می‌شد. ای کاش درد ما فقط در همین خلاصه می‌شد که دیگر نمی‌توانیم درس بخوانیم. ای کاش تنها محرومیت ما همین بود. اما واقعیت چیز دیگری است. بسته شدن درهای مکتب فقط گرفتن کتاب و قلم از دست دختران نیست، این اتفاق، بسیاری از امیدها، آرزوها و آینده‌ی آنان را نیز خاموش می‌کند.

وقتی دختری دیگر به مکتب نمی‌رود، روزهایش طولانی‌تر و سنگین‌تر می‌شود، او دیگر نمی‌تواند دوستانش را ببیند، با معلمش حرف بزند، در صنف مشارکت کند یا از یادگیری لذت ببرد، مکتب فقط جایی برای درس خواندن نبود، جایی بود برای نفس کشیدن، برای دیدن دوستان، برای خندیدن و برای داشتن امید به آینده، وقتی این در بسته می‌شود، تنها یک ساختمان بسته نمی‌شود، بخشی از زندگی یک دختر نیز بسته می‌شود. زندگیِ خانه‌نشینی به هیچ وجه نیست. در خانه، محدودیت‌ها و قوانین سخت‌تر به نظر می‌آیند، گاهی مسئولیت‌های سنگین روی دوش دختر می‌افتد، کارهای خانه، مراقبت از خواهر و برادر و تحمل نگاه‌ها و حرف‌های تلخ اطرافیان.

دخترانی که روزی با شوق به مکتب می‌رفتند، اکنون در سکوت خود فرو رفته‌اند. گاهی با خود می‌گویند: “چرا من؟ چرا ما؟” گاهی دل‌شان می‌خواهد فریاد بزنند؛ اما صدای شان در گلو خفه می‌شود. گاهی تنها به آسمان نگاه می‌کنند و با خدا راز و نیاز می‌کنند، چون غیر خدا، کسی درد آن‌ها را نمی‌فهمد این محدودیت‌ها تنها آموزش و دانش را از دختران نمی‌گیرد، بلکه اعتماد به نفس، شادی و آزادی‌شان را هم تحت تأثیر قرار می‌دهد. آن‌ها دیگر نمی‌توانند با شور و شوق روزهای خود را بسازند. درد بزرگ‌تر آن است که در این شرایط، تحقیر و تبعیض هم همراه آن‌هاست، دختر بودن، گاهی جرم است، گاهی نگاه‌ها و حرف‌های مردم، روح آن‌ها را زخمی می‌کند.

اگر خانواده‌ها درد دختران را بهتر درک می‌کردند، اگر زندگی کمی آسان‌تر بود، اگر فقر و بیچارگی کمتر بر زندگی سایه می‌انداخت، شاید درد نرفتن به مکتب این‌قدر سنگین نمی‌شد؛ اما اکنون دختران با واقعیتی تلخ روبه‌رو هستند که پر از “کاش” است، کاش درهای مکتب دوباره باز می‌شد، کاش فرصت یادگیری دوباره به آنان داده می‌شد، کاش کسی صدای آرزوهای خاموش‌شده‌ی آنان را می‌شنید.

با این همه، هنوز هم امید در دل برخی از آنان زنده است، امیدی کوچک اما روشن، امیدی که می‌گوید روزی دوباره درهای بسته باز می‌شود و دختران می‌توانند با کتاب و قلم به سوی آینده‌ی بهتر قدم بردارند، آن‌ها می‌دانند که حتی یک روز مکتب رفتن، ارزشمند است. حتی یک ساعت یادگیری، جرقه‌ای از امید در دل‌شان روشن می‌کند. پس هر روز با خود می‌گویند: “من هنوز می‌توانم یاد بگیرم، حتی اگر امروز اجازه ندارم.”

دختران در افغانستان، با قلب‌هایی پر از آرزو، با همان شوق کودکانه، هنوز در انتظارند، شاید روزی که درهای مکتب دوباره باز شود، آن‌ها نه تنها دانش خواهند آموخت، بلکه دوباره خواهند خندید، خواهند دوید و زندگی را با امید تجربه خواهند کرد. اما تا آن روز، هر روز برایشان پر از “کاش” است، پر از سکوت و پر از دردی که فقط خدا می‌داند. دختری که امروز پشت درهای بسته ایستاده است، فردایی روشن‌تر را در دلش می‌سازد، فردایی که شاید برای همه یک حق ساده باشد؛ اما برای او آرزویی بزرگ است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000