روزی که امر به معروف مرا ایستاد کرد

در تاریخ ۹ اپریل ۲۰۲۶، در سرک برچی به طرف کورس می‌رفتم. همراه یکی از دوستانم بودم و مثل همیشه در راه باهم صحبت می‌کردیم و پیاده می‌رفتیم تا به دروازه‌ی کورس برسیم.

از همان صبح، اصلاً حال خوبی نداشتم. آرام‌آرام به طرف بالا می‌رفتیم و نزدیک مارکیت رسیده بودیم. اطراف شلوغ بود. نگاهم به زمین بود و خیلی سریع راه می‌رفتم. وقتی ناگهان سرم را بلند کردم و به جلو نگاه انداختم، قلبم ایستاد.

مردی با چپن سفید به طرف ما می‌آمد. حدود دو متر با ما فاصله داشت. فهمیدم که از افراد امر به معروف است.

وقتی من و دوستم را دید، خودش چیزی نگفت، اما مرد نظامی‌ای که همراهش بود و اسلحه داشت، به او اشاره کرد و گفت مرا ایستاد کند.

گفت: «اینی ره ببین.»

لباسم تا روی پاهایم بود و چادرم را هم مطابق باور و دینم پوشیده بودم، فقط رنگ لباس‌هایم کمی تیره بود و لباس سبز به تن داشتم.

همان لحظه که مرا ایستاد کردند و با نگاه‌های سنگین و تحقیرآمیز به من خیره شدند، تمام اتفاق‌های سال گذشته در ذهنم زنده شد. ترسیدم که مبادا به بهانه‌ای بی‌دلیل مرا دستگیر کنند و با خود ببرند.

آن‌قدر ترسیده بودم که حتی توان حرف زدن نداشتم. با این‌که معمولاً زیاد صحبت می‌کنم، اما آن روز زبانم بند آمده بود.

یکی از آن‌ها با صدایی خشن و تحقیرآمیز رو به من کرد و گفت: «دختر جان، ماسکت کجاست؟»

فقط به‌خاطر نداشتن ماسک، در میان آن همه مردم، با نگاه‌های بد و صدای بلند تحقیرم کردند.

من و دوستم با ترس و عجله به طرف کورس رفتیم. در راه‌پله‌ها قلبم به‌شدت می‌تپید و پاهایم سست شده بود.

همان‌جا، مردی که صحنه را دیده بود، مدام به ما نگاه می‌کرد و بعد خندید.

در همان لحظه، احساس کردم دیگر توان تحمل ندارم. با خود فکر می‌کردم چرا در این جامعه باید تا این اندازه به دختران اهانت شود؟ صدایم از شدت ترس بریده بود و هیچ راهی برای دفاع از خودم نداشتم.

کمی جلوتر که رفتیم، بعضی مردم می‌خندیدند و به همدیگر می‌گفتند: «همین‌ها باید اصلاح شوند.»

آخر دنیا کجا است و ما کجا؟

جامعه‌ای که در آن، دختری را فقط به‌خاطر نداشتن ماسک در سرک ایستاد می‌کنند و تحقیرش می‌کنند، چگونه می‌تواند پیشرفت کند؟

من دیگر هیچ آینده‌ای در این کشور نمی‌بینم. هیچ‌کدام از رویاهایی که در سر دارم، در این‌جا عملی نمی‌شوند.

واقعاً سخت است. این‌ها دختر بودن را به جرم تبدیل کرده‌اند. ما حتی حمایت مردم، پدران و برادران خود را هم نداریم. بعضی‌ها به‌جای حمایت، می‌خندند و مثل همان افراد می‌گویند: «شما اصلاح می‌شوید.»

آن روز بیک بزرگی به پشت داشتم و آن‌ها مدام به بیک‌های من و دوستم نگاه می‌کردند و بیشتر ما را تحقیر می‌کردند.

آخر، آیا این همان جامعه‌ای است که باید به آن افتخار کنیم؟

تنها جسمم در این‌جاست، اما ذهنم در دنیایی زندگی می‌کند که افغانستان باید امروز آن‌گونه می‌بود.

آن‌ها با استفاده از نام دین، مردسالاری می‌کنند و انتظار دارند هیچ زنی در سرک، بازار یا کورس حضور نداشته باشد؛ انگار نمی‌خواهند زنان دیده شوند، حضور داشته باشند یا زندگی کنند.

من از روزی می‌ترسم که این جامعه دیگر صدای زنان را نشنود؛ البته حالا هم این ترس، کم‌کم به حقیقت تبدیل شده است.

از روزی می‌ترسم که دیگر هیچ دختر و زنی داکتر نباشد تا بتواند بیماری را درمان کند.

از روزی می‌ترسم که زنان خودشان نیز باور کنند که هیچ حقی ندارند.

امروز به هر بهانه‌ای ما را تحقیر و سرکوب می‌کنند و اگر این وضعیت ادامه پیدا کند، فردا ما را کاملاً نابود خواهند کرد.

چه دختر و چه پسر، همه در این کشور باید درس بخوانند. یگانه راه نجات ما، تحصیل است.

ما نباید به چندین قرن پیش برگردیم. ما حق داریم زندگی کنیم، بدون ترس راه برویم و آزاد باشیم.

اگر امروز درس نخوانیم، فردا به جایی خواهیم رسید که خودمان نیز باور خواهیم کرد دختر بودن هیچ ارزشی ندارد؛ فقط وسیله‌ای برای ادامه نسل است و نه حقی دارد، نه قدرتی و نه زندگی‌ای.

راه به‌دست آوردن حق، فقط تحصیل است.

کوشش کنید درس بخوانید تا روزی بتوانید در کنار حق‌تان بایستید.

من که آن روز نتوانستم از خودم دفاع کنم، بعد از آن دیگر مثل قبل نشدم؛ اما حالا بیشتر از گذشته درس می‌خوانم، تا روزی بتوانم نه فقط برای خودم، بلکه برای جامعه‌ام نیز ایستادگی کنم.

دیدگاه‌ها (1)

جواد وقار
می 11, 2026 | 2:31 ق.ظ

معلم صاحب رویش گرامی سلام!
راستش متاسفم که برداشت اشتباه شما از یک گفته یی من در سال ۲۰۲۲ باعث شد که خاطر شریف رنجیده، ارتباط مان قطع گردد. ز آن روز تا اکنون که در نیمه سال ۲۰۲۶ قرار داریم، زیاد از حال و احوال جناب شما خبر ندارم. صد البته به این واقعیت هم واقف هستم که آدم ها مختار هستند و خود تعین میکند که با کی ها رفت و آمد داشته و سطح ارتباطش با دیگران چگونه باشد لذا جای برای غصه و غم وجود ندارد. با این توضیح به گفته ملاه ها بروم به اصل مطلب.
از مدت های طولانی به این طرف کمتر در فضایی مجازی هستم، از این جهت از متن های تولید شده در این فضا زیاد خبر ندارم.
چند روز قبل یک نفر از دوستانم برایم خبر داد که جناب شما در یک صفحه یی به اسم شیشه میدیا در باره من کمی در فشانی کرده اید که باید بخوانم.
من هم با توصیه یی ان دوستم ان نوشته را خواندم. راست، صاف و پوست کنده بگویم که با خواندن ان مطلب به یک نتیجه بی نتیجه رسیده و باید بگویم که همه مدعیات شما در باره این حقیر، فقیر سرا پا تقصیر از اساس بی اساس است.
معلم صاحب گرامی!
من و شما از زمان های دور یک دیگر را میشناسیم با فکر، اندیشه و مواضع همدیگر اشنایی نسبی داریم، اگرچه این اشنایی در گزر زمان با فراز و فرود همراه بوده بعضی وقت ها خیلی نزدیک و گاهن بخاطر بعضی رویداد ها و حوادث سطح آشنایی و رفاقت مان فرسنگ ها با هم فاصله داشته است.
معلم صاحب گرامی!
من گمان میکنم که همه کسانی که با من اشنایی و ارتباط دارند به این امر واقفند که من همیشه علیه استبداد، تمامیت خواهی، بی عدالتی و ساختار های تبعیض امیز قومی در افغانستان بوده، هستم و خواهم بود.
راستش اعتقاد داشتم که هفت و هشت ثور یک فرصت طلایی، برای مردم افغانستان فراهم کرده است. باور داشتم باید از این فرصت بی نظیر به گونه یی استفاده شود که ملت برای همیشه از قید و بند استبداد خلاص شده، آزادی، برابری، عدالت و رهایی را تجربه کنند.
معلم صاحب گرامی اذعان میکنم که بزرگترین نگرانی ام در آن دوره این بود که مبادا با تصمیم های خطا و اشتباهی جریان های عدالت خواه و برابری طلب این مجال بوجود اید که دیوار شکسته ای در حال فرو ریختن استبداد دوباره مرمت شده، قوم گراهای قبیله محور به افغانستان برگشته متولیان ان اندیشه و فکر پلید،‌سکان دار امور گردند که متاسفانه همین طور هم شد.
معلم صاحب گرامی بدون تشریفات و تعارف بگویم که ناراحتی عمده ام در مقطعی که شما نقل قولهای از من کرده اید این بود که چرا یک راهی نجات تدارک دیده نشد. چه شد که همه نجات پیدا کردند و تنها استاد مزاری با تعدادی معدودی به دام ان گروه جاهل و متعصب افتاده تا طالبان ان عهد شکنان بدوی استاد مزاری را به اسارت گرفته با شکنجه های وحشیانه و قرون اسطایی و بازی کردن با گوش و صورتی ان نماد و نمود مردم ما، کلیت جامعه و مردم هزاره تحقیر شوند.
البته این را هم میدانم که شرایط عادی با یک وضعیت اضطرار از زمین تا اسمان فرق دارد. هرج و مرج و عدم هماهنگی در وضعیت اضطرار برای همه، خصوصن جریان ها و گروهای کم تجربه در امور امنیتی و دفاعی بسیار طبیعی بوده، زیاد هم دور از ذهن و بعید به نظر نمیرسد.
اکنون که با کمی تجربه و شناخت بیشتر، رویداد های ان دوره را مرور میکنم، صادقانه میگویم که برجسته کردن مقصر و مقصرانی زیاد هم منصفانه نبوده در یک کلام شاید همه بازیگران در حد و اندازه و شعاع وجودی شان کوتاهی کرده اند.

معلم صاحب چنانچه در ابتدا یاد اور شدم در فشانی شما در باره سفر من به کابل از اساس بی اساس و به نظر می‌رسد که بر پایه یی اطلاعات کوچه بازاری و بیشتر بر اساس خبر های سر چوک است. محض اطلاع شما یک متن را که قبلن در این موضوع نوشته و در روز نامه اطلاعات روز هم به چاپ رسیده است، با این نامه ضمیمه میکنم تا باشد که با مطالعه آن، کل جریان این سفر برایت روشن و آشکار گردد. شنیده ام که اخلاق، عدالت و انصاف حکم میکند که اگر خلاف ادعای ثابت شد مدعی باید این شجاعت را داشته باشد که اشتباهش را تصحیح کند. البته اصرار به تصحیح هم نیست، مشاهیر گفته اند که عاقلان صلاح ملک خود دانند.
جواد وقار

0 پاسخ

ارسال دیدگاه

10000