مساله‌ چادر است یا طرز فکر؟

با یکی از دوستانم نشسته بودیم و صحبت می‌کردیم که ناگهان سؤالی غیرمنتظره پرسید: «تو از دختران مذهبی خوشت می‌آید؟»

خوب، من دختری نبودم که زیاد به چادر علاقه داشته باشم، اما خوب، بدم هم نمی‌آمد؛ بنابراین پاسخ دادم: «به نظر من نظر همه‌ی آدم‌ها محترم است و عقاید و طرز فکر همه‌ی افراد برای خودشان بهترین است؛ پس می‌گویم نه خوشم می‌آید و نه بدم می‌آید.»

کمی مکث کرد و سپس گفت: «اما من دوست ندارم! راستش من دوست مذهبی زیاد داشتم، اما از آن‌ها خوشم نمی‌آید. به نظر من زن یک موجود باارزش است؛ موجودی که می‌تواند زندگی ببخشد و زنانگی کند. به نظر من زن موجودی است که لایق احترام و تشویق بی‌نهایت است، اما آنان فکر دیگری داشتند. آن‌ها می‌گفتند “زن باید چادر سر کند تا دل مردان نلرزد و آنان به گناه نیفتند.” اما به قول معروف، دل مردی که به گیسویی بلرزد، چه ارزد؟ اصلاً دیگر می‌توان آن‌ها را مرد خطاب کرد؟ یا می‌گفتند زن خلق شده تا خانه‌داری را یاد بگیرد و برای شوهرش خدمت کند؛ باید تا قبل از هجده‌سالگی ازدواج کند و درس را ادامه ندهد! حال تو دوباره از آنان طرفداری می‌کنی؟»

خوب، من حقیقتاً موافقم که زنان الهام‌بخش، باوقار و قابل احترام هستند. وقتی سکوت مرا دید، ادامه داد: «اصلاً باور نمی‌کنم. مگر می‌شود یک زن راجع‌ به همجنس خودش این‌گونه حرف بزند؟ اصلاً این طرز فکر و عقاید عهد بوق مگر تا کنون رواج دارد؟ من واقعاً جای آن‌ها شرمنده‌ام…»

حرف‌اش را قطع کردم و گفتم: «من ناراحتی تو را درک می‌کنم و فکر می‌کنم که آن‌ها اشتباه فکر می‌کنند، اما حقیقت این است که طرز فکر همه‌ی آدم‌ها مثل هم نیست. تو این‌قدر ناراحت نشو! راستش، من هم یک دوست مذهبی دارم، اما طرز فکر او با طرز فکر آن‌ها فرق دارد. او می‌گوید در حق زنان ظلم شده است، “اما باز هم زنان زیباتر و درخشان‌تر از همیشه ظهور می‌کنند.”

او هیچ‌وقت مرا وادار به پوشیدن چادر نکرد و عقاید مرا هم زیبا می‌دید؛ با اینکه خیلی با او متفاوت بودم، هیچ‌وقت مرا ناراحت یا مسخره نکرد. همیشه می‌گوید: “زنان زیبا هستند، قابل احترام‌اند و حق زندگی‌ای را دارند که انتخاب خودشان باشد.”

ما همیشه با هم بیرون می‌رویم و چون خانواده‌ی من به پوشش من کاری ندارند، هر جور که بخواهم استایل می‌زنم و لباس می‌پوشم، اما او حتی یک‌بار هم به من نگفت چرا این‌گونه لباس می‌پوشی یا چادر به سر نمی‌کنی؛ بلکه به من لبخند می‌زد، به من اعتمادبه‌نفس می‌داد و می‌گفت: “چقدر زیبا شدی!”

حتی من هم با پوشش او مشکلی ندارم و فکر می‌کنم با چادر بسیار زیباست. می‌دانی؟ او همیشه نیمه‌ی پر لیوان را نگاه می‌کند و بسیار دختر مؤدبی است. و تو ای رفیق من! خیلی بد قضاوت کردی؛ همه‌ی انسان‌ها مثل هم فکر نمی‌کنند. اگر یک شخص بد بود، دلیل نمی‌شود همه‌ی آن‌ها بد باشند؛ باید طرز فکرت را عوض کنی.»

دوستم کمی فکر کرد و گفت: «حالا فهمیدم. هیچ‌وقت مشکل از چادر نبوده، بلکه از طرز فکر بد بوده است. اینکه همه‌چیز به طرز فکر و عقاید ما بستگی دارد، نه ظاهر ما. ما می‌توانیم یک آدم خوب باشیم یا یک آدم بد؛ همه‌چیز به خود ما بستگی دارد.»

و من ادامه دادم: «همه‌چیز از ذهن شروع می‌شود؛ حال به ما ربط دارد که زیبا شروع کنیم یا زشت.»

بیایید به عقاید هم احترام بگذاریم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000