سالهاست در کشور افغانستان، دو بخش عظیمی از جامعه یعنی «هزاره» و «زن»، همواره به حاشیه رانده شدهاند. همین که هزاره در جامعه حضور پیدا میکند، تصمیم میگیرد، وارد قدرت و سیاست میشود و دست به کارهای بزرگ میزند، دوباره سرکوب میشود، دوباره به حاشیه رانده میشود و دوباره شهروند درجهدوم معرفی میگردد.
جمله زیبایی از استاد عزیز رویش در کتاب «اعتماد» آمده است که میگوید: «گویی زن و هزاره، هر دو، تا زمانی پذیرفتنی بودهاند که در حاشیه بمانند؛ اما همین که خواستهاند از حاشیه به متن بیایند، به “جرم” تبدیل شدهاند.» چقدر این حرف دقیق و واقعبینانه بیان شده است. من دختری از خاک همین وطنم، در همین وطن متولد شدم، قد کشیدم و بزرگ شدم و همه اینها را با چشم خود دیدهام.
ظلمی که در حق این دو قشر صورت گرفته، قدامتی تاریخی دارد و هر تبعیض، نماینده سالها ستمِ انباشتهشده است. محرومیتها، شهروند درجهدوم بودن، نداشتن حق اساسی در سیاست و همیشه در حاشیه ماندن، روایتگر سالها رنج است. نمیدانم مردم چگونه میتوانند در برابر اینهمه ظلم سکوت کنند؟
من اگر بخواهم سکوت کنم، چشمانم را ببندم، گوشهایم را بگیرم و زبانم را بند آورم، باز هم خاطرات آرامم نمیگذارند. همه رویدادها، حادثهها، رفتارها، گفتارها، ظلمها و تحقیرها پیش چشمانم صف میکشند. شدت و وسعت این رفتارهای تحقیرآمیز آنقدر زیاد است که نمیشود از آن گذشت. زبان یاری نمیکند که بگوید «این بار ببخش» و قلبهای داغدیده و گذشته تلخ اجازه نمیدهند بگوییم «این نیز میگذرد.»
وقتی به مردمم نگاه میکنم، از درون آتش میگیرم. بدترین و کمترین امکانات سهم قوم هزاره است. ناگفته نماند که همین امکانات اندک هم با هزار جنجال و صدها برابر تلاش بیشتر نسبت به سایر اقوام به دست آمده است. کمبود آب، نبود برق، بیسرپناهی و ممانعت از ساختن خانه، همه دست به دست هم دادهاند تا این تبعیض را پررنگتر کنند.
کودکان و زنانی را که با بشکههای زرد و بزرگِ آب از این مسجد به آن مسجد برای قطرهای آب سرگردان میروند میبینم و احساس شرمندگی میکنم. چرا نتوانستیم کاری کنیم که کودکان ما به جای بشکههای سنگینی که حتی توان حملش را ندارند، قلم به دست بگیرند؟ چرا کودکان ما مجبور به دستفروشی شدهاند و برای فروش یک قلم، یک ماسک یا یک دفترچه، غرور کودکانه خود را زیر پا میگذارند و با التماس از عابران، خواهان اندکی پول خرد میشوند؟ چرا به جای مکتب و صنف، روانه خیابانها شدهاند؟
خانههای مردمم را که میبینم هنوز هم برای نداشتن برق از الکین و چراغهای کوچک دستی استفاده میکنند، دلم خون میشود. چه کاری میتوانستیم انجام دهیم که ندادیم؟ کجای کار اشتباه است؟ چگونه میشود این وضعیت را تغییر داد؟ چرا هیچکس دست به کار نمیشود؟ تا کی قرار است شرایط اینگونه بماند، هزارهها تحقیر شوند، از متن جامعه و سیاست رانده شوند و حقشان گرفته شود؟ واقعاً تا کی…؟
خودم را همیشه مسئول میدانم و تلاش میکنم تا حد توان از این مشکلات بکاهم؛ اما چگونه؟ منی که به خاطر دختر بودنم حق بیرون شدن از خانه را ندارم، حق حرف زدن ندارم و هزاران قانون و «باید و نباید» برایم گذاشتهاند، واقعاً چگونه میتوانم؟
ساعتها و روزها با خودم در جنگ بودم، اما بعد از اینهمه بیقراری به پاسخ سوالم رسیدم: آری! منِ دختر میتوانم رهبر باشم و این جامعه را هدایت کنم؛ با نوشتن، با مطالعه کردن، با تدریس آنلاین، با امید دادن و با شکستن این محدودیتها. حداقل کاری که با نوشتن میتوانم انجام دهم، روایت کردن داستان هموطنانم است. جهان باید بشنود و بخواند که قومی به نام هزاره در کشوری به نام افغانستان چگونه به شدت مورد ظلم قرار گرفته؛ اما دخترانش هرگز ظلم را نپذیرفتهاند و با تنها راه باقیمانده یعنی نوشتن، مسئولیت خود را ایفا میکنند.
با امید به افغانستانی آباد، آگاه و بدون تبعیض!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه