سرنوشت چه بازیهای عجیبی با ما میکند. روزگاری پسری در کابل زندگی میکرد که از هر نظر با همسالانش متفاوت بود؛ گویی روحی لطیف و دخترانه در کالبدی پسرانه داشت. سلیقهای خاص داشت و همیشه در انتخاب لباس، ساعت، دستبند و کفشهایش دقت میکرد تا همهچیز با هم سِت و آراسته باشد. وقتی به ۱۸ سالگی رسید، خانوادهاش دخترعمهاش را که همسن او بود و با چشمانی سبز، قامتی بلند و گیسوانی کمند زیبایی خاصی داشت، برایش انتخاب کردند. آن دو که از قبل به یکدیگر علاقه داشتند، با خوشحالی پذیرفتند. محفل شیرینیخوری با حضور مهمانان و رقص و شادی برگزار شد، اما چون پدر عروس شرط کرده بود که دخترش تا دو سال دیگر به خانهی بخت نرود، وصلت آنها در حد یک نامزدی (چادر انداختن) باقی ماند.
دو سال به سرعت گذشت. خانوادهی پسر در تدارک عروسی بودند، اما آمدن ماه رمضان و عید قربان باعث شد نتوانند زمان دقیقی را انتخاب کنند؛ غافل از اینکه آینده چه خوابی برایشان دیده است. بعد از عید قربان، دو برادرش تصمیم گرفتند همراه با پسرخاله، شوهرخواهر و یکی از دوستانشان به «بند امیر» بروند. او در ابتدا تمایلی به رفتن نداشت، اما درست در روز حرکت، ناگهان تصمیمش عوض شد. آن روز صورتش بیش از همیشه نورانی شده بود. وقتی میخواست خداحافظی کند، رو به مادرش گفت: «نذری را که به گردن گرفته بودم، روز عید غدیر ادا کنید؛ شیرین باشد، نه نمکی.» سپس سوار بر موتر «سراچهی» سرخرنگی شد و به سوی مقصد شتافت.
در راه، موتر چندین بار خراب شد؛ گویی زمین و زمان نمیخواستند آنها به این سفر بروند. با این حال، به بند امیر رسیدند و پس از چند روز اقامت، عزم بازگشت کردند. روز بازگشت که مصادف با عید سعید غدیر بود، موتر باز هم دچار نقص فنی شد، اما سرانجام به راه افتادند. او با شوقی فراوان برای رسیدن به خانه، در صندلی جلو نشسته بود. در مسیر «کوتل اونی»، حادثهای ناگوار رخ داد؛ موتر واژگون شد و به دلیل سنگینیِ وزن سرنشینانِ پشت سر، فشارِ شدیدی به او وارد گشت و قطعه سنگی در سرش فرو رفت.
در آن لحظات وحشتناک، تنها برادر کوچکترش که در صندوق موتر نشسته بود، سالم ماند. برادر دیگرش با وجود شکستگی دست، با سختی بقیه را از زیر موتر بیرون کشید. او فریاد میزد و کمک میخواست، اما در آن لحظات، انسانیت رنگ باخته بود؛ مردم به جای کمک، ایستاده بودند و با گوشیهایشان فیلم میگرفتند. حتی وقتی طالبان رسیدند و قصد انتقال مجروحان را داشتند، برخی رانندگان به بهانهی اینکه «موترمان کثیف میشود»، از سوار کردن آن پیکر نیمهجان خودداری کردند.
در کابل، خانواده در حال پختنِ نذر او بودند که ناگهان تندبادی وزیدن گرفت و خاک و باد همهجا را پر کرد. همان لحظه پدر با حالی پریشان از راه رسید و خبر تصادف را داد. او با سرعتی باورنکردنی خود را به محل حادثه رساند، اما وقتی پسرش را دید که بیرحمانه در صندوق عقب یک موتر «تونس» انداخته شده، از حال رفت. پسر هنوز نفس میکشید. پدر او را با سرعت به سمت شفاخانه برد، اما افسوس که او در میانهی راه، جان به جانآفرین تسلیم کرد.
خانواده که در خانه مشغول دعا و نذر بودند، نمیدانستند که عزیزشان رخت از جهان بسته است. وقتی پیکر او را به شفاخانه بردند، بدنِ کبود، بینی شکسته و لختههای خون در سرش، گویای رنجی بود که کشیده بود؛ حتی اشکهایش بر روی صورتش یخ زده بود. وقتی پیکرِ گچگرفته و غسلدادهی او را به خانه آوردند، صدای ناله و شیونِ مادر، گویی خنجری بود که بر قلب هر شنوندهای وارد میشد. برادری که از حادثه جان سالم به در برده بود، دچار تروما و حملات عصبی شد؛ او دائم دست خونینش را نشان میداد و میگفت: «ای کاش من به جای او مرده بودم.»
بازی سرنوشت چنان تلخ بود که در آن تصادفِ سهمگین، حتی یک گیلاس در موتر نشکسته بود، اما جانِ آن جوانِ ۲۰ ساله گرفته شد. او آرزوهای بزرگی داشت؛ پاسپورتش را گرفته بود و تمام وسایل و لباسهای عربیاش را آماده کرده بود تا در اربعین به کربلا برود، اما قسمت این بود که در اربعینِ زندگی خویش، مسافر آسمان شود.
روحت شاد و یادت گرامی باد!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه