دختری که دیگر نخواست

یادآوری:

آرزو می‌کنم حال همه‌ی این ملت غیور، به‌خصوص دختران و زنان شجاع این مملکت خوب باشد. جاده‌ها پر باشد از مسافران سرخوشی که نه غصه‌ای برای خوردن دارند و نه مشکلی برای حل نشدن و نه دلیلی برای گوشه‌گیری و پنهان بودن. مسافرانی که سرخوش و آسوده از کنار هم عبور می‌کنند، مردانی که ناچار نیستند تا دیروقت کار کنند، زنانی که در سکوت‌شان اشک نمی‌ریزند و کودکانی که از ته دل‌شان می‌خندند. آرزو کنیم حال همه خوب باشد؛ به خوبیِ عطر شگوفه‌های درختان گیلاس در کوچه‌های قدیمی شهر و به خوبیِ همان روزی که آرامش و عشق به جاده‌های این شهر برگردد. این حالِ خوب را برای پدر مرحومم و مادر عزیزم، از خداوند توانا و دانا خواهانم.

***

«دختری که دیگر نخواست» داستانی است از واقعیت یک جامعه که در قالب داستان درآمده است؛ اما این دختر، واقعیت زندگی‌اش را چنین بیان می‌کند:

روزی روزگاری در یک شهر کوچک، دختری به نام زینب متولد می‌شود. خانواده‌ی او اهل علم و دانش بودند، در حالی که در فامیل هیچ‌کدامشان علم نیاموخته بودند و در حدی بودند که فقط می‌توانستند قرآن شریف را تلاوت کنند. آن‌ها آرزو داشتند که دخترشان زینب علم بیاموزد و آینده‌ای درخشان داشته باشد. زینب آهسته آهسته بزرگ شد تا به سن هفت سالگی رسید. پدر و مادرش او را در یکی از نزدیک‌ترین مکاتب ثبت‌نام کردند. زینب هر روز با شور و شوقی بی‌شمار به مکتب می‌رفت و درس‌ها را چنان با علاقه می‌خواند که گویا علم و دانش، تنها کلید موفقیت او و خانواده‌اش است. با همین عشق و محبت به درس، زینب به صنف ششم رسید و دانش مربوطه را به شکلی بسیار خوب آموخت.

یک صبح بهاری و دل‌انگیز، زینب با صدای اذان و بوی چای سیاه مادرش بیدار شد. پنجره‌ی کوچک اتاقش رو به حیاط خانه باز می‌شد و تنها درخت توت قدیمی و بزرگ، سایه‌اش را بر دیوار خانه انداخته بود. در همان حالی که با مادرش کمک می‌کرد، پدرش رادیو را روشن کرد. گوینده اخبار روز را با لحنی خشک می‌خواند: «وزارت معارف و وزارت امر به معروف اعلام کرد که حضور دختران در مراکز آموزشی بالاتر از صنف ششم تا امر ثانی منع می‌باشد؛ مکاتب و دانشگاه‌ها تا امر ثانی بسته است.»

زمانی که زینب این حرف را شنید، دنیا پیش چشمانش تاریک شد. وقتی به خود آمد، باورش نمی‌شد رویایی که برای خود ساخته بود، تا همین‌جا بوده باشد. در همان روز، برای اینکه اطمینان کامل حاصل کند، دختر همسایه‌شان سارا را که همیشه با او به مکتب می‌رفت خبر کرد و با هم به طرف مکتب روانه شدند. در مسیر راه با مردان بیگانه‌ای روبرو شدند که با هم پچ‌پچ می‌کردند و آرام زمزمه می‌کردند: «این‌ها بی‌خبرند که دیگر صاحب اصلی این کشور برگشته و زمان بی‌دینی و بدحجابی گذشته است؛ این‌ها دیگر آزاد نیستند.» در حالی که آن‌ها با هم حرف می‌زدند، زینب و سارا از کنارشان گذشتند و هیچی نگفتند.

در مسیر راه مردم زیادی دیده نمی‌شدند و شهر را سکوت و وحشت فرا گرفته بود؛ ولی زینب در دلش فقط یک جمله را تکرار می‌کرد: «کاش این یک خواب باشد و من از این خواب که شبیه به کابوس است بیدار شوم و ببینم که همه‌چیز خوب است و مثل همیشه با خوشی در شهری شلوغ به طرف مکتب می‌روم.»

سرانجام به کوچه‌ی مکتب رسیدند. همین که دروازه‌ی مکتب را دید، متوجه شد دختران دیگر نیز آن‌جا ایستاده‌اند؛ داخل نمی‌شدند و با هم گفتگو می‌کردند. با دیدن آن دختران، امیدی در دل زینب زنده شد، اما هرچه نزدیک‌تر می‌شد، صداهایی را می‌شنید که می‌گفتند دیگر امیدی نیست. یکی از دختران صنف دوازدهم می‌گفت: «شب پدرم گفت گروهی به نام طالبان بعضی از ولایات افغانستان را گرفته‌اند و به زودی همه‌ی ولایات را تسخیر خواهند کرد. اکثر دولتمردان از وطن خارج شده‌اند. خدا خودش بر این مردم بیچاره رحم کند؛ اگر این گروه بیاید، دیگر مردم روی آزادی را نخواهند دید.»

زینب دوید تا چشمش به قفلی که بر دروازه‌ی مکتب زده شده بود خورد. اشکی بر کنج چشمانش جاری شد، پیش دروازه‌ی مکتب بر زمین افتاد و جیغ می‌زد: «این حق ما نیست! مشق و کتابم را از من مگیرید!» سارا که با گریه‌ی زینب گریه می‌کرد، می‌گفت: «بلند شو زینب، بلند شو تا به خانه برویم؛ شهر دیگر امن نیست.»

از آن روز، زندگی زینب تکراری شد؛ بیدار شدن، کمک کردن به مادر، شستن لباس‌ها و نگاه کردن به دیوارهای خانه؛ دیوارهایی که حتی نور آفتاب هم به سختی از آن‌ها عبور می‌کرد. شب‌ها که می‌شد، وقتی همه خواب بودند، کتابچه‌ی کوچکش را بیرون می‌آورد و می‌نوشت: «من مانند پرنده‌ای در قفس هستم که هنوز درد و آواز مرا کسی ندیده و نشنیده است.» زینب از آینده‌ای که قرار بود تجربه کند بی‌خبر بود. به دلیلی که مکاتب و دانشگاه‌ها به روی دختران بسته بودند، او آرام‌آرام رویاهایش را می‌بلعید. اصولی که آن انسان‌ها گذاشته بودند، با تمام اصول دنیا فرق داشت و زینب نمی‌توانست این را تحمل کند.

زمستان آمد؛ هوا بسیار سرد شد، برف روی بام‌ها نشست و کوچه‌ها آرام و ساکت شدند. زینب که مثل همیشه حویلی را جارو می‌کرد، شنید که صدای دروازه می‌آید. مادرش رفت و دروازه را باز کرد. زینب دید که سارا پیش دروازه ایستاده و دور چشمانش سرخ شده است. سارا با دیدن زینب گریه‌اش بیشتر شد. زینب با تشویش پرسید: «سارا عزیزم، چه شده؟ چرا گریه می‌کنی؟ پدرت تو را لت کرده یا مادرت چیزی گفته است؟ بگو برایم تا بفهمم.»

سارا که همچنان گریه می‌کرد و اشک‌هایش مثل قطرات باران از چشمانش می‌ریخت، گفت: «زینب، امشب خواستگار آمده بود. پدرم هم موافقت کرد؛ حتی یک‌بار از من نپرسید که من چه می‌خواهم. یک ماه دیگر عروسی من است؛ با کسی که هرگز او را ندیده‌ام! مادرم می‌گوید آن مرد دو برابر سن مرا دارد. زینب، زندگی من تباه شد. پدرم از ترس طالبان که مبادا بلایی سر من بیاورند، مرا وادار به عروسی کرد. من نمی‌توانم دیگر زندگی کنم؛ من هنوز وقت بازی و درس خواندنم است.»

زینب حس کرد زمین زیر پایش خالی شده است. وقتی سارا رفت، نگاهش به دیوارهای خانه افتاد و فهمید این دیوارها فقط از گل و سنگ نیستند؛ این‌ها مرزهایی هستند که آینده‌اش را محاصره کرده‌اند. آن شب روی بام رفت، به چراغ‌های کم‌نور شهر نگاه کرد و با خودش گفت: «اگر امروز این بلا سر سارا آمد، فردا نوبت من است و همین‌طور بقیه دختران امثال من. اگر چیزی نخواهم، همه‌چیز را از من خواهند گرفت.» یک ترکِ کوچک در دل زینب افتاد؛ ترکِ کوچکی که روزی قفس را می‌شکست.

چند روز بعد، زینب که با مادرش سبزی پاک می‌کرد، مادرش گفت: «بیچاره سارا، دیدی چطور ناگهان نامزد شد و یک ماه بعد عروسی می‌کند؟ همین است دخترم، باید با سرنوشت ساخت.» زینب خاموش ماند، ولی در دلش قیامتی بود که فقط خودش می‌دانست: «یعنی ما هیچ انتخابی در زندگی و این دنیا نداریم؟»

زینب به زودی یکی از بهترین دوستان دوران کودکی‌اش را از دست داد. سارا عروسی کرد و از آن شهر بسیار دور رفت؛ اما هر بار زینب به خاطر اینکه سارا قربانی این شرایط شده بود و به خاطر حرف مردم زندگی‌اش تباه شده بود، گریه می‌کرد. مثل اینکه این قربانی شدنِ سارا کافی نبود، از این اتفاقات در هر گوشه و کنار شهر می‌افتاد.

تا اینکه یک روز زینب با مادرش از بازار سودا می‌آورد؛ دید که زن‌ها در کوچه با هم پچ‌پچ می‌کنند و افسوس می‌خورند. مادر زینب نزدیک شد، سلام کرد و پرسید: «خیر باشد، چه شده است؟» یکی از زن‌ها که در خبر گفتن بسیار زبردست بود، گفت: «دخترِ همسایه‌ی کوچه پایین امشب خودش را کشته؛ نمی‌فهمم چکار کرده بود که خودش را کشت.» از آن طرف، یکی دیگر از زن‌ها وسط حرفش پرید و گفت: «راستی دیروز پسرم این دختر را در بازار دیده بود؛ شب که از سر کار برگشت، همراه ما قصه می‌کرد که طالبان دختر را داخل موترشان بردند به این بهانه که لباسش مناسب نیست.

شاید به همین دلیل دختر بیچاره خودش را کشته؛ چون حرف مردم او را هر روز می‌کشت. دختر بیچاره زیبا و هوشیار بود، حیفِ جوانی‌اش!»

آن‌ها به راه خود ادامه دادند. زینب سودا را گذاشت، با قلبی سنگین آهی کشید و دلش از همه‌چیز خالی شد. آن شب نوشت: «ما فکر می‌کنیم این بهای اسلام و امنیت است… اما این بهای از دست دادن همه‌چیز است.» و فهمید که اطاعت کورکورانه بهایی دارد که دیگر حاضر نیست بپردازد.

چند روز بعد، زینب تصمیم گرفت کاری انجام بدهد و یک حرکت شجاعانه بکند. چند قدم دورتر از همسایگی‌شان، دختر جوانی که تحصیلات عالی داشت، دخترانِ بالاتر از صنف ششم را به صورت مخفیانه درس می‌داد. زینب با خوشحالی خودش را در آن صنف ثبت‌نام کرد و موضوع را با بقیه دوستانش نیز در میان گذاشت. روزی رسید که همه‌شان دور هم جمع شدند؛ دوباره امید در دل تمام دختران آن منطقه زنده شد و همه با لبخند درس‌ها را زمزمه می‌کردند. در اوایل در آن صنف فقط سه نفر بودند، ولی بعد از یک هفته، دیگر آن صنف ظرفیت پذیرش نداشت؛ چون دختران با چنان علاقه‌ای می‌آمدند که در یک هفته صنف کامل گردید.

یکی از دختران گفت: «ما این‌جا فقط درس می‌خوانیم؟» زینب با حیرت از معلمش پرسید: «نمی‌ترسید معلم صاحب؟» معلم در جواب گفت: «می‌ترسم؛ اما ترس من بیشتر از این است که هیچ‌وقت چیزی ندانیم و آگاه نشویم.» و رو به زینب کرد و گفت: «آینده‌ی این وطن به دستان کوچک شماست؛ شما آینده‌سازان این مملکت هستید.» آن‌ها درسشان را در یک خانه‌ی زیرزمینی برگزار کردند؛ جایی که نه فقط درس، بلکه داستان زنان و دختران شجاع و کتاب‌هایی که ممنوع شده بود، تدریس می‌شد. آن شب زینب در کتابچه‌ی کوچکش نوشت: «شاید زندان و قفس کوچک باشد، اما بیا یک‌بار پرواز را امتحان کنیم؛ شاید همه‌چیز تغییر کند.»

روز شنبه فرا رسید. زینب به صنف مخفی رفت. بوی کتاب‌های کهنه فضای صنف را فرا گرفته بود و صدای ورق خوردن کاغذها، فضای تاریک را پر می‌کرد. استادشان که اسمش لیلا بود، آن روز روی تخته یک شعر زیبا نوشت: *«نابرده رنج، گنج میسر نمی‌شود…»* زینب با زمزمه کردن این شعر حس کرد دیوارهای درونش ترک می‌خورند و با خودش می‌گفت: «من باید از این فرصت به خوبی استفاده کنم و آینده‌ام را تغییر بدهم.»

زینب مثل سابق دوباره به خواندن و نوشتن مشغول شد و از این بابت خانواده‌اش نیز خوشحال بودند. پدرش با دیدن دخترش حس خوبی پیدا می‌کرد و زیر لب می‌گفت: «حق تو این نبود که از خواندن و نوشتن ترس داشته باشی تا مبادا دشمنان علم و دانش آگاه شوند و تو را از راه درست منع کنند؛ من در قبال تو از خودم می‌شرمم.» مادرش نیز با لبخند به دخترش نگاه می‌کرد؛ از اینکه قرار نبود دخترش زندگی بدی را که خودش تجربه کرده بود تجربه کند، خیلی خوشحال بود و می‌خواست دخترش یک دختر آگاه باشد. زینب دیگر همان دختر خاموش روزهای گذشته نبود؛ او حالا چیزی برای گفتن و نوشتن داشت.

زینب طبق معمول هر شب چیزهایی را یادداشت می‌کرد. آن شب در کتابچه‌اش نوشت: «ترس از موفقیت مثل زنجیر است؛ همین که در راه موفقیت قدم برداری، می‌فهمی که زنجیرِ زنگ‌زده چقدر سست است.» زینب هر روز با اتفاقاتی که در بیرون می‌افتاد و حرف‌هایی که می‌شنید، بسیار متاثر می‌شد و با اندوه زیاد می‌گفت: «ما نسل تغییر خواهیم بود؛ دیگر جهالت بس است، دیگر سکوت در برابر بی‌عدالتی جرم است.»

یک روز مادر زینب درباره‌ی اولین باری که طالبان به افغانستان آمده بودند، قصه می‌کرد. سخنان مادرش طوری بود که گویا خودشان هنوز در همان لحظه هستند. اگرچه در این زمان نیز طالبان حاکم بودند، ولی قصه‌هایی که می‌کرد حقیقت تلخی بود که هیچ انسانی نمی‌خواست در آن قصه باشد؛ و تا حالا این قصه ادامه دارد. مادر زینب قصه‌ی نوجوانی‌اش را همزمان با آمدن طالبان چنین آغاز کرد: «دختر عزیزم، زینبم! با آمدن طالبان، دوباره ترسی که سال‌ها از آن می‌گذشت در دلم برانگیخته شد. من خیلی کوچک بودم که اولین‌بار طالبان افغانستان را گرفته بودند. مردم بیچاره بسیار از طرف آن‌ها اذیت و آزار می‌شدند. هرگونه خیانت، دزدی و تجاوز صورت می‌گرفت؛ مردم به ناحق تیرباران، سنگسار یا زیر بار شلاق‌های بی‌رحمانه‌ی آن‌ها قرار می‌گرفتند. آن‌ها هیچ‌وقت به حریم خصوصی مردم احترام نمی‌گذاشتند؛ به خانه‌های مردم می‌رفتند و اموالشان را، از هر چیزی که خوششان می‌آمد، با خود می‌گرفتند و می‌بردند. تا جایی که مادرم، یعنی مادرکلانت می‌گفت، حتی دختران جوان و زیبا را نیز با خود می‌بردند. آن‌ها سر هیچ‌کسی رحم نمی‌کردند؛ نه به ریش‌سفیدان و کودکان، و نه به مرد و زن احترامی داشتند. کاملاً مثل هیولایی بودند که تازه از یک جنگل بزرگ آزاد شده باشد. مردم دعا می‌کردند و می‌گفتند حتماً خطایی کرده و گناهی از ایشان سر زده که خداوند این‌گونه مجازاتشان می‌کند؛ از خدا طلب بخشش می‌کردند و می‌خواستند هرچه زودتر این هیولاها از کشورشان بیرون شوند.»

زینب وسط حرف مادرش پرید و گفت: «مادر، تو در آن زمان چه می‌خواستی؟ یعنی چه آرزویی داشتی که اتفاق بیفتد؟»

مادرش با یک لبخند غم‌انگیز گفت: «من می‌خواستم مثل یک پرنده پرواز کنم؛ می‌خواستم جایی بروم که این موجودات در آن‌جا نباشند. می‌خواستم نور خورشید لای موهایم را نوازش کند و شاد و آزاد زندگی کنم و مثل تو عزیزم، درس بخوانم.»

زینب با صورتی گرفته به مادرش گفت: «حتماً خیلی برایت سخت گذشته است.» و صورت مادرش را بوسید و گفت: «مادر، دیگر اجازه نمی‌دهیم با زندگی و آینده‌ی ما بازی کنند.»

مادرش گفت: «بله دخترم، دیگر اجازه نمی‌دهیم.» و دوباره قصه را ادامه داد: «در آن زمان طالبان مثل امروز قوانین سخت‌گیرانه‌ای را بر دختران و زنان وضع کرده بودند. مدارس، مکاتب و دانشگاه‌ها برای دختران و زنان بند بود و آن‌ها اجازه درس خواندن و تحصیل را نداشتند؛ حتی حق بیرون رفتن بدون محرم (یکی از اعضای فامیل) را نداشتند. اگر دختری را بدون محرم می‌دیدند، به زودی او را پیش روی همه سنگسار می‌کردند. زندگی بسیار کند و آهسته می‌گذشت؛ فقط بگو که زمان ایستاده بود و حرکت نمی‌کرد. نفس‌ها در گلو گیر کرده بود و از یک طرف قحطی نیز در کشور شدت گرفت و مردم از شدت گرسنگی می‌مردند. دولت چون به دست طالبان بود، برای بهبود وضعیت هیچ کاری نمی‌کرد؛ اگرچه نمی‌توانستند کاری بکنند، چون آن‌ها سواد کافی نداشتند. به جای زمین‌های زراعتی، همه‌ی زمین‌ها را به کشت و قاچاق مواد مخدر اختصاص داده بودند و بیشتر جوانان ما معتاد شدند و از کار، تحصیل و درس بازماندند. افغانستان در بدترین حد ممکن روزهایش را می‌گذراند؛ گویا گروهی از مردم بیچاره و بی‌دفاع داخل یک چاه افتاده‌اند و نیاز به کمک فوری دارند. مردم بیچاره‌ی افغانستان همیشه قربانی جنگ‌های داخلی شدند و تا امروز روی خوشبختی و آسودگی را ندیده‌اند. دخترم زینب، حتی به یاد آوردن آن روزها ترسناک است؛ من دوست ندارم تو هم آن روزها را تجربه کنی. من می‌خواهم تو و دیگر دخترانِ امثال تو در خوشی و رفاه زندگی کنید. درس خواندن که یگانه حق مسلم‌تان است از شما گرفته نشود و دخترانی آگاه، با علم و درک بار بیایید. افغانستان برای یک‌بار هم که شده روی آبادی و آزادی را ببیند. من دوست دارم دختران در هر کاری دخیل باشند و به حیث جنس دوم شناخته نشوند. من می‌خواهم زنان همانند مردان کار کنند، تحصیل کنند و در کارهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی دخیل باشند و از حقوقشان دفاع کنند. زنان افغانستان بی‌دفاع‌ترین اشخاص در کره‌ی خاکی هستند؛ آن‌ها فقط خودشان را دارند و اگر موفق شوند، تنها کسی که در موفقیتشان سهم دارد، خودشان است. زنان در طی سال‌ها خیلی از سختی‌ها و مشقت‌های زندگی را متحمل شده‌اند.»

زینب با دل و جان به سخنان مادرش گوش می‌داد و برای اینکه بتواند به مادرش و به خودش دلداری بدهد، با لبخندی که بر لب داشت گفت: «مادر عزیزم، ما به این تاریخ تلخِ گذشته خاتمه می‌دهیم و حالا فقط به دعای شما مادران ضرورت داریم.»

روزها همین‌گونه پشت سر هم می‌گذشت. ماه‌ها گذشته بود که زینب پا به جاهای دورتر نگذاشته بود و مثل زمان‌های سابق به مکان‌های تفریحی یا برای خرید به بازار نرفته بود. وقتی تصمیم گرفت برای اولین‌بار از خانه بیرون شود، گویا حس می‌کرد از قفس آزاد شده است و مانند پرنده‌ای خوشحال بود؛ واقعاً حس زیبا و دل‌نشینی بود. وقتی به چهره‌ی دوستانش نگاه می‌کرد، حس خوشحالیِ عمیقی را در سیمای آن‌ها می‌دید و در همان لحظه یک چیز از خدا می‌خواست: اینکه خوشحالیِ کنونیِ چهره‌ی دوستانش، پایدار باقی بماند. آن روز به خوبی شب شد. زینب از خستگی روز نتوانست غذای شب را با پدر و مادرش نوش جان کند و به خواب رفت. آن شب، بهترین و شیرین‌ترین خواب زینب در کل عمرش بود؛ در خواب قشنگ‌ترین رویا را دید.

رویای زینب از این قرار بود: باد و نسیم ملایم صبحگاهی صورت زیبای زینب را نوازش می‌کند و نور خورشید در آسمان پخش می‌شود. پدر زینب کم‌کم آماده می‌شود تا سر کار برود. مادرش هم چای سبز دم کرده تا وقتی زینب از خواب بلند شد، با هم نوش جان کنند. زینب با بوی نان گرم از خواب بیدار شد؛ رفت دست و صورتش را شست و با مادرش چای صبح را نوش جان کرد. زینب بعد از آن آماده شد تا به مکتب برود؛ یونیفورم مکتب را بر تن کرد، کتاب‌هایش را آماده ساخت و به سوی مکتب روان شد. سرک‌ها اسفالت شده و موترهای قشنگ و مدرن در حرکت بودند. دورادور سرک، درختان سبز ایستاده بودند که از خاک و آلودگی جلوگیری می‌کردند. مردم باانگیزه و پر از نشاط به طرف کار و زندگی‌شان می‌رفتند و شهر در امن و امان بود. زینب هم از ته دل خوشحال بود.

وقتی به مکتب رسید، دید که دیوارهای مکتبش بسیار به روز ساخته شده است؛ دیوارهای بلندِ دوطبقه و با رنگ‌آمیزی بسیار زیبا. صنف‌ها پر از شاگردانی بود که از چهره‌ی هر کدامشان معلوم بود در آینده چکاره می‌شوند، چون همگی هدف و انگیزه داشتند. استادان، با تجربه و مسلکی بودند و در مکتب همه‌ی امکانات وجود داشت؛ از قبیل لابراتوار، کتابخانه‌ای بزرگ، میدان بازی، لپ‌تاپ‌های جدید و… زینب به صنف خودش وارد شد و دید همه حاضرند به جز او؛ زینب که معمولاً از همه وقت‌رس‌تر حاضر می‌شد، امروز ناوقت رسیده بود.

درس آن روز زینب در مورد آزادی بود؛ آن‌ها مضمون ادبیات دری داشتند. استاد پرسید: «عزیزانم، چه کسی در مورد آزادی می‌داند؟»

همه نظریاتشان را چنین بیان کردند؛ یکی گفت: «آزادی یعنی با آرامش کاری را که می‌خواهیم انجام بدهیم، انجام داده بتوانیم.» دیگری گفت: «آزادی یعنی پیشرفت و ترقی.» و آن یکی گفت: «آزادی یعنی در بند نبودن.» خلاصه همه نظرهایشان را گفتند و نوبت به زینب رسید. معلم گفت: «زینب جان، نوبت توست؛ به نظر تو آزادی یعنی چه؟»

زینب با جرات تمام ایستاد شد و گفت: «آزادی یک کلمه‌ی پنج‌حرفی است. معنی لغوی آزادی، رها بودن و در بند نبودن است، ولی گویا زندگی همه‌ی موجودات زنده به آن بستگی دارد. آزادی که من به آن فکر می‌کنم خیلی زیباست؛ آزادی یعنی انسان بتواند کار کند، تحصیل کند، به سفر برود و از طبیعی‌ترین حق خود در مقابل کسانی که حقوق انسانی و حقوق بشری را پایمال کرده‌اند، ایستادگی کند؛ چونکه خالق این جهان، انسان‌ها را آزاد خلق کرده و اختیارشان را به دست خودشان داده است تا آن‌گونه که می‌خواهند زندگی کنند. آزادی که من از آن حرف می‌زنم، در آن زنان و مردان از حقوق مساوی برخوردارند و یکی بر دیگری برتری ندارد. زن به خاطر زن بودنش در خانه قید نمی‌شود؛ زن به خاطر زن بودنش از کار، تحصیل و سفر محروم نمی‌شود. آزادی به این نیست که در کشورمان جنگ نباشد؛ آزادی این است که دختران، پسران، زنان و مردان با هم در یک مسیر روان باشند و قدم به قدمِ همدیگر برای آزادی و آبادی کشور بجنگند و بر جهل و نادانی پیروز شوند. آزادی این نیست دختری را که می‌خواهد بیرون از خانه کار کند سرزنش کنیم چون دختر است و نمی‌تواند بیرون کار کند؛ یا اینکه هر روز او را زجر بدهیم تا مکتب نرود و توانایی‌هایی را که دارد از او بگیریم و روز به روز شاهد خودخوری او باشیم. چون آن دختر یا آن زن هر روز با خودش جنگ دارد و از اینکه چاره‌ای نمی‌بیند، از درون نابود می‌شود؛ این‌جاست که آن دختر و آن زن نابود شده و مانند مرده‌ای متحرک می‌ماند؛ پس این نشد آزادی. ما امروز این‌جاییم تا معنی واقعی آزادی را درک کنیم، چون با درک و دانش می‌توان به آزادی رسید. تشکر.»

معلم و بقیه شاگردان همگی به خاطر سخنان زینب او را تشویق کردند. معلم به زینب آفرین گفت و افزود: «زینب، تو در آینده یک شخصیت فوق‌العاده عالی خواهی بود. برای امروز همین‌قدر کافی است، بقیه‌ی درس را فردا می‌خوانیم.» شاگردان با شنیدن این سخن، با معلم خداحافظی کردند. زینب آن روز در مکتب خیلی چیزها را آموخت و موقع رخصتی با دوستانش به طرف خانه روان شد. در مسیر راه همه‌ی مردم با نشاط بودند؛ گویا زندگی مثل آب زلال جریان دارد و در این جریانِ آب، هیچ صخره‌ای وجود ندارد که نتوان از آن عبور کرد. دوستان زینب مدام فکاهی‌های جالب برای خودشان می‌گفتند و می‌خندیدند.

چیزی که زینب از بابتش خیلی خوشحال بود، این بود که دیگر دست‌فروشِ باسوادی را ندید؛ یعنی اینکه به اشخاصی که دارای مدرک تحصیلی بودند، دولت کار داده بود. برای فقرا و گداهایی که با چند بچه‌شان در گرما و سرما بیرون و سرِ سرک‌ها بودند، زمینه کار ساخته بودند. دیگر بیکاری از کشور رفته بود و حالا افغانستان به عنوان یکی از کشورهای پیشرفته‌ی جهان شناخته می‌شد و نام افغانستان در جهان از اعتبار خاصی برخوردار بود؛ همه از کشورهای دیگر می‌آمدند تا در افغانستان تحصیل و سرمایه‌گذاری کنند. ساخت‌وساز در افغانستان به شدت جریان داشت. دیگر مردهای خانواده مجبور به ترک پدر، مادر، خانم و اولادشان نبودند. دیگر این‌جا از انتحار و انفجار حرفی نبود؛ دیگر مادران نگران اینکه اولادشان سالم از مکتب برگردد نبودند و مردم وقتی داخل موتر می‌نشستند، نگران این نبودند مبادا به موتر مین چسپکی کارگذاری شده باشد. استرس‌ها از مردم دور شده بود و پرخاشگری به چشم دیده نمی‌شد. دیگر جوانان ما فشارهای روانی نداشتند و اخبار هم همیشه از پیشرفت و توسعه‌ی کشور حرف می‌زد.

دختران و زنان از احترام خاصی برخوردار بودند و در مسائل سیاسی، اجتماعی و فرهنگی از آن‌ها نظر خواسته می‌شد و در هر یک از این مسائل، زنان دخیل بودند. چقدر این دنیا قشنگ شده بود که هر کسی می‌خواست در آن باشد؛ زندگی به میل مردم می‌گذشت. در ادارات، همه نظر به توانایی و استعدادشان جذب می‌شدند و هیچ‌گاه حرفی از رشوت‌دهی و رشوت‌گیری نبود، یا اگر کسی بخاطر رشوت‌دهی گیر می‌افتاد، مجازات سنگینی به او داده می‌شد؛ پس هیچ‌کسی جرات چنین کاری را نداشت. در دانشگاه‌ها برای محصلین ممتاز، ده روز سفر رایگان به دانشگاه‌های اروپایی داده می‌شد و برای دانش‌آموزان ممتاز مکاتب، ده روز سیر علمی به ولایات کشور در نظر گرفته شده بود. روحیه‌ی شاگردان واقعاً حرف نداشت؛ تلاش، کوشش و رقابت سالم در بین شاگردان به وضوح قابل دید بود. سیستم آموزشی در کشور بسیار مدرن بود.

دانش و آگاهی، ریشه‌ی تمام این همه سهولت‌ها، پیشرفت، ترقی، آزادی، امنیت و همه‌ی چیزهای خوبی بود که می‌شد از آن‌ها نام برد؛ منبع همه‌ی این‌ها دانش و آگاهی بود. ذهن آگاه، تغییردهنده‌ی همه‌چیز است. دیگر این مردم برای همه‌ی چیزهایی که زندگی‌شان را نابود کردند و آینده و رویایشان را گرفتند، «بس» گفتند و دیگر نخواستند از آن اصول‌هایی که گروهی کوچک آن را به اسم دین و مذهب (که همیشه از آن به نام راه خدا و پیامبر یاد می‌کردند) قالب می‌کردند، پیروی کنند؛ دیگر نخواستند آنچه آن‌ها گفتند را بپذیرند و به چیزی که دلشان می‌خواست و عقلشان تایید می‌کرد و می‌دیدند که انجامش به خیر همه است، عمل می‌کردند. این کار با شهامتِ بسیار بزرگ این مردم امکان‌پذیر شد؛ آن‌ها نقطه‌ی پایانی بر همه‌ی بدبختی‌ها و تاریکی‌ها گذاشتند و نامشان را در تاریخ ماندگار ساختند.

زینب همین‌طوری که در خواب لبخند زیبایی بر لب داشت، با صدای تک‌تکِ دروازه بلند شد. وقتی از خواب برخاست، مادرش رفت تا دروازه را باز کند. دروازه را که باز کرد، دید چند تن از مردان با جسامت بزرگ و ریش‌های بلند پیش دروازه ایستاده‌اند و سراغ خانه‌ای را می‌گیرند که زینب در آن‌جا به صورت پنهانی درس می‌خواند؛ آن‌ها درست به زبان دری صحبت کرده نمی‌توانستند. مادر زینب در حالی که بسیار ترسیده بود، گفت: «چی؟ کورس؟ نه، این‌جا در این منطقه هیچ کورس و مکتبی نیست.»

آن مردان بار دیگر با جیغ گفتند: «ما خو از کورس و مکتب هیچ حرفی نزدیم! فقط شنیدیم یکی از دختران این منطقه از دستورات امیرالمؤمنین سرپیچی کرده است؛ می‌خواهیم بخاطر سرپیچی کردنش، چند شلاق در میدان منطقه و در پیش روی همه به او بزنیم تا عبرتی برای بقیه مردم و دختران باشد تا دیگر جرأت چنین کارهایی را نکنند.»

مادر زینب که بسیار ترسیده بود، گفت: «بله، درست است، باید مجازات شود؛ ولی در این منطقه چنین شخصی وجود ندارد. لطفاً از این‌جا بروید، من راجع به چیزی که شما می‌گویید خبری ندارم.»

مادر زینب دروازه را بست و زینب را صدا کرد. زینب که رنگِ پریده‌ی مادرش را دید، گفت: «مادر خیرت است؟ چرا رنگت پریده؟ روح دیدی؟ کی بود پشت دروازه؟ چه می‌گفت؟»

مادرش فقط گفت: «تلفنم را بده.» و بعد شماره‌ی استادِ زینب را گرفت. زینب که فقط تماشاچی بود، دید که زنگ به استادش خورد. وقتی استاد لیلا گوشی را برداشت، مادر زینب بعد از احوالپرسی، به آرامی به او گفت: «دخترم، تو مثل زینب برایم باارزش هستی. امروز از استخبارات طالبان این‌جا خانه به خانه سراغ تو را می‌گرفتند. دخترم، من می‌ترسم که خدای نخواسته بلایی سرت بیاورند. عزیزم، هرچه عاجل افغانستان را ترک کن و از این‌جا برو؛ معلوم نیست کدام خدانشناسی تو را به آن‌ها شیطانی کرده است. می‌دانم تو دختری باسوادی و دانا هستی، ولی این مردم خیلی بی‌رحم‌اند.»

لیلا که بالاخره حرف مادر زینب را فهمید، گفت: «تشکر مادر زینب، ولی آرزوی این دختران چه می‌شود؟ این‌ها می‌خواهند باسواد شوند.»

مادر زینب گفت: «بله درست می‌گویی، ولی جان تو باارزش‌تر است؛ لطفاً دخترم درباره‌ی حرف‌هایم فکر کن و بعد تصمیم بگیر.» و بعد خداحافظی کرد.

زینب که هنوز حرف‌های مادرش را درک نکرده بود، گفت: «مادر، تو چه می‌گویی؟ چرا استادم فرار کند؟» مادرش گفت: «بعداً دخترم، می‌فهمی.»

صنف زینب به صورت موقت برای چند روز رخصت شد تا اوضاع آرام‌تر شود. بعد از یک هفته، استاد لیلا برای همیشه افغانستان را ترک گفت و راهی پاکستان شد. کابوس‌های زینب دوباره شروع شد و می‌گفت: «چه می‌شد خداوندا از آن خواب زیبایی که دیدم بیدار نمی‌شدم؟ یا اوضاع افغانستان را آن‌چنان می‌کردی… و اگر چنین نمی‌کنی خدایا! دیگر در افغانستان هیچ دختری به دنیا نیاید…» و اشک‌هایش مثل باران از چشمانش می‌ریخت.

دختران افغانستان فراموش شده‌اند و این واقعیت تلخ تاریخ، هنوز جریان دارد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000