آبرو؛ طنابی دور گردن یک دختر

جامعه‌ی ما از انسان‌هایی تشکیل شده که هنوز درگیر قوم‌پرستی، زن‌ستیزی و بی‌عدالتی‌اند. در کنار تمام این زخم‌ها، یک درد دیگر هم در زندگی ما خیلی پررنگ است: فرق گذاشتن میان دختر و پسر… فرقی که نه از دین آمده است و نه از انسانیت، بلکه از ذهن‌های کهنه و باورهای پوسیده‌ای ساخته شده که سال‌هاست در خانواده‌ها جریان دارد و رشد می‌کند.

حتی در کوچک‌ترین خانواده‌ها هم می‌شود دید که دختر و پسر هیچ‌وقت برابر نیستند. یک پسر حق دارد اشتباه کند، اما یک دختر نه. یک پسر اگر هر قدر رفتار بدی داشته باشد، چند روز بعد همه‌چیز فراموش می‌شود؛ اما اگر دختر فقط یک اشتباه کوچک انجام بدهد، همان اشتباه تا آخر عمر مثل یک مهر ننگ روی پیشانی‌اش می‌ماند.

زهرا دختری بود که یک برادر داشت. علی چند سال از زهرا بزرگ‌تر بود، اما اشتباه کردن به سن و سال ربطی ندارد. همه انسان‌اند و همه ممکن است در یک لحظه تصمیم غلط بگیرند. اما مشکل این‌جاست که در جامعه‌ی ما، اشتباه برای همه یک معنی ندارد. اشتباه پسر را «طبیعی» می‌دانند و اشتباه دختر را «بی‌آبرویی.»

زهرا فقط یک اشتباه کرده بود و نمی‌دانست چه عاقبت دشواری پشت آن اشتباه پنهان است. او فقط از روی نادانی با پسری پشت تلفن هم‌کلام شد. هیچ نیت بدی نداشت، هیچ قصد خرابی نداشت؛ فقط یک اشتباه ساده بود که ندانسته انجام داده بود… اما همان کافی بود تا زندگی‌اش زیر و رو شود. وقتی خانواده‌اش فهمیدند، آن شب برای زهرا بدترین شب زندگی‌اش شد. از شرم نمی‌توانست به چشم‌های پدر و برادرش نگاه کند. قلبش سنگین شده بود و نفس کشیدن برایش سخت بود. زهرا پشیمان بود، اشک می‌ریخت و از این‌که خودش را آدم بدی می‌دانست، از خود متنفر شده بود.

اما در دلش یک سوال مثل خنجر گیر کرده بود: چرا اشتباه من این‌قدر بزرگ شد، اما اشتباه برادرم نه؟

علی بارها با دختران در کوچه‌ها قدم می‌زد، دست در دست می‌گشت و هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. حتی مادرش گاهی با افتخار می‌گفت: «پسرم یک دختر را دوست دارد»، انگار این یک موفقیت بزرگ بود. اما وقتی زهرا فقط پشت تلفن حرف زده بود، همان خانواده گفتند که او آبروی‌شان را برده است. زهرا نمی‌فهمید چرا کاری که برای هر دو بد است، برای یکی افتخار حساب می‌شود و برای دیگری شرمندگی.

زهرا آن شب تا صبح گریه کرد؛ گریه‌هایی که فقط اشک نبود، شکستن بود، فرو ریختن بود. او احساس می‌کرد دیگر آن دختر پاکِ گذشته نیست. از خود متنفر بود و مدام فکر می‌کرد شاید واقعاً مقصر است. اما درد اصلی این نبود که اشتباه کرده بود؛ درد اصلی این بود که همه با او مثل یک خرابکار رفتار می‌کردند.

زهرا می‌گفت: «دو هفته اجازه نداشتم از خانه بیرون شوم. حس می‌کردم زندانی‌ام. هر شب گریه می‌کردم و همان‌جا فهمیدم دختر بودن، گاهی یعنی زندگی کردن زیر سایه‌ی شک و قضاوت.»

بعد از دو هفته، وقتی زهرا از کورس برمی‌گشت، فقط برای چند دقیقه به خانه‌ی دوستش رفته بود تا کمی قصه کنند و کار کوچکی انجام دهند. در راه برگشت، علی او را در کوچه دید. اما به جای این‌که بگوید: «خواهرم، خوبی؟» با تندی گفت: «او دختر! در کوچه چی ولگردی می‌کنی؟ کجا رفته بودی؟ این چه وقت آمدن است؟ مگه تو ساعت چهار از کورس رخصت نمی‌شوی؟»

زهرا توضیح داد که خانه‌ی دوستش رفته بود، اما علی گوش نمی‌داد. در همان کوچه، میان مردم، با او بحث می‌کرد و حرف‌هایی می‌زد که زهرا را بیشتر خرد می‌کرد. وقتی به خانه رسیدند، علی با عصبانیت گفت: «دیگر حق نداری کورس بروی. به بهانه‌ی کورس رفتن خدا می‌داند کجا می‌روی. بس است همین‌قدر درس خواندن. کاش شما دخترا کدام چیز هم شوید که ناق ناق پیسه مصرف می‌کنین… درس نیست! کار چند هفته پیشت یادت رفت چطور؟!»

زهرا سال‌ها سکوت کرده بود، اما آن شب دیگر نتوانست. خسته شده بود از این‌که همیشه متهم باشد؛ خسته از این‌که هر کاری که نکرده، به نامش بنویسند. برای اولین‌بار روی حرف برادرش حرف زد و گفت: «من که فقط پشت تلفن یک بار حرف زدم، آبروی شما رفت. تو خودت دختر مردم را هر روز بیرون می‌بری. اگر من اشتباه کرده‌ام قبول، اما تو که اشتباهت را بارها تکرار کردی چرا هیچ‌کس چیزی نمی‌گوید؟ چرا هیچ‌کس سرت منت نمی‌گذارد؟ چرا فقط من باید شرمنده باشم؟»

همین جمله‌ها کافی بود تا علی دیوانه شود؛ از این‌که خواهرش رک حرف زده بود، از این‌که حقیقت را گفته بود. ناگهان سیلی محکمی به صورت زهرا زد و فریاد زد: «تو خیلی بی‌حیا شده‌ای! ناق کورس روانت کردیم. خدا می‌داند چه‌قسم دوست‌ها داری که این‌قدر زبان باز شدی. یا که از فیلم‌ها یاد گرفته‌ای؟»

علی با فریاد این حرف‌ها را می‌زد و زهرا را لت‌وکوب می‌کرد. زهرا فقط گریه می‌کرد و آرزو کرد که برادرش یک‌بار زندگی یک دختر را تجربه کند، تا دیگر این‌گونه برای یک اشتباه، تا آخر عمر لکه‌ی بی‌آبرویی را به نام او نزند.

او می‌دانست که این رفتار، غیرت نیست… این فقط کنترل است.

غیرت یعنی حفاظت، نه شکستن.

غیرت یعنی حمایت، نه توهین و تحقیر…!

اما علی فقط می‌خواست زهرا را در قفس نگه دارد، چون ذهنش سال‌ها با کهنه‌فکری تغذیه شده بود. علی همیشه به زهرا می‌گفت: «این آهنگ‌ها چیست که گوش می‌کنی؟ کاش معنایش را هم بدانی.»

این حرف‌ها برای زهرا مثل این بود که او یک عروسک است؛ چیزی که باید مطابق میل دیگران حرکت کند. زهرا تازه با آهنگ‌ها انگیزه می‌گرفت، مخصوصاً وقتی آهنگ‌های «بی‌تی‌اس» به او امید می‌داد و دلش را آرام می‌کرد. اما از ترس این‌که موبایلش را نشکنند، مجبور شد آهنگ‌ها را حذف کند.

زهرا فقط آزادی می‌خواست؛ نه آزادی برای خراب‌کاری، نه آزادی برای گناه… فقط آزادی برای نفس کشیدن، برای درس خواندن، برای شنیدن یک آهنگ در آرامش، برای داشتن رویاهای خودش… وقتی خانه برایش مثل یک قفس تنگ و تاریک می‌شد، موسیقی برایش مثل یک راه نجات بود، اما همان را هم از او گرفتند.

آن روز علی موبایل زهرا را شکست. نه فقط برای این‌که آهنگ گوش نکند… بلکه برای این‌که نتواند درس آنلاین بخواند، نتواند با دوستانش تماس بگیرد و نتواند چیزی از زندگی خودش داشته باشد. موبایل شکستن برای علی شاید یک کار ساده بود، اما برای زهرا یعنی شکستن امید.

زهرا از شدت گریه چشم‌هایش سرخ شده بود. دیگر اشکی در وجودش نمانده بود. همان شب به خدا پناه برد و با صدایی که از درد می‌لرزید گفت: «خدایا، می‌دانم اشتباه از من بود. قبول دارم. پشیمانم… اما چرا باید این‌قدر سختی بکشم؟ چرا برادرم این‌طور می‌کند؟ چرا مادرم از او طرفداری می‌کند؟ چرا پدرم هم مرا ملامت می‌کند؟ خدایا جز تو کسی را ندارم که حرف‌هایم را بشنود… تا چی وقت تحمل کنم؟ من فقط یک زندگی آرام می‌خواهم. دوست دارم برادرم حمایتم کند، نه این‌که دشمن آزادی‌ام باشد. می‌خواهم باعث سربلندی خانواده‌ام شوم، نه مایه‌ی شرمندگی‌شان… خدایا کمکم کن. می‌خواهم از این وضعیت نجات پیدا کنم.»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000