این روایتِ من است؛ دختری از سرزمین افغانستان که در میان ساختارهای مردسالار زندگی میکند. در جایی که گاه درس خواندن دختران گناه محسوب میشود. من در کشوری هستم که نیمی از پیکر جامعه، از اساسیترین حق خود یعنی آموزش و کار محروم شده است. اکنون که سالها از حاکمیت دوبارهی طالبان میگذرد، اکثریت دختران افغانستان پس از بستهشدن درهای مکاتب و دانشگاهها، مجبور شدهاند از رویاهایشان دست بکشند.
من تنها هفده سال دارم، اما در میان دغدغههای کنونی، با چالشهای متعددی روبهرو شدهام. آن روزی که برای اولین بار قدم به مکتب گذاشتم، هدفی بزرگ در سر داشتم؛ در دلم تعهد کرده بودم که نه تنها از مکتب فارغ شوم، بلکه روزی در جایگاه استاد دانشگاه بایستم. روزی که افغانستان تحت تسلط طالبان قرار گرفت، گویا کابل غرق در تاریکی مطلق شد؛ کابوسی بود که هضم آن برای همه سنگین مینمود. در آن زمان، نگاه مردم و رفتار جامعه تغییر کرد، اما آنچه در من تغییر نکرد، هدف و رویاهایم بود. همواره ایمان داشتهام که روزی به بلندترین جایگاهها میرسم و به کسانی که میگفتند «دختر را به درس خواندن چی…» ثابت خواهم کرد که در اشتباهند.
یکی از مشکلات بزرگ کنونی در افغانستان، بحران اقتصادی است که همهی ما را درگیر کرده است. با این حال، در سال ۱۴۰۴ تصمیم گرفتم زبانم را قوی کنم تا برای ورود به دانشگاه آماده شوم. در همان سال برای یکی از بورسیههای تحصیلی زیر ۱۸ سال در کشور آلمان ثبتنام کردم، اما موفق به دریافت آن نشدم. بسیاری از دوستانم نیز به دلیل کمبود بودجه و مشکلات مالی نتوانستند راهی برای ادامه تحصیل در خارج از کشور پیدا کنند. آنها امیدشان را از دست داده بودند و اکثریتشان تصمیم به ازدواج گرفتند؛ هرچند پس از چند ماه، برخی از این تصمیم عجولانه منصرف شدند. به باور من، اولین قاتلِ رویاها و اهداف، خودِ انسان است؛ اگر انسان برای آرزوهایش تلاش نکند، خودش آنها را به قتل رسانده است.
خوشبختانه، سال ۱۴۰۵ را با اهدافی محکمتر و انگیزهای فراتر از پیش آغاز کردهام. نسبت به سالهای قبل، ارادهام قویتر شده است. همچنان میکوشم تا دانش و زبانم را تقویت کنم تا روزی وارد بهترین دانشگاهها شوم. من باور دارم که هیچ بنبستی برای یک روحِ جستجوگر وجود ندارد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه