در عبور تندبادها و تمنای یک زندگی عادی

من یک دخترم، زنی از تبار آفتاب و صخره که در جغرافیای محدودیت‌ها قد کشیده است. وقتی از آرزوهایم می‌گویم کلامم بوی عجیبی می‌دهد؛ بوی نان گرم، بوی باران و بوی رهایی. من چیز زیادی از این جهان نمی‌خواهم. من نه به دنبال جابه‌جا کردن مرزهای قدرت هستم و نه سودای ثروت‌های بی‌پایان در سر دارم. تمام سهم من از این دنیا در یک جمله خلاصه می‌شود: «من دلم می‌خواهد یک زندگی عادی داشته باشم.»

عادی بودن برای من یعنی تماشای جهان از روی زین یک بایسکل. دلم می‌خواهد هر روز صبح پیش از آنکه غبار اندوه بر چهره‌ی شهر بنشیند، پا بر رکاب بگذارم و بروم. می‌خواهم چرخ‌ها بچرخند و من با هر دور آن‌ها فاصله‌ام را با دیوارهای سنگی خانه بیشتر کنم. می‌خواهم در کوچه‌های شهر جایی که نگاه‌ها سنگین نیست، رکاب بزنم و حس کنم که زمین زیرِ پای من در حرکت است. این ساده‌ترین شکلِ مالکیت بر خویشتن است؛ اینکه بدانی مسیر را خودت انتخاب می‌کنی.

من می‌خواهم لباسِ دلخواهم را بپوشم. لباسی که آیینه‌ی روح من باشد نه نقابی برای پنهان کردن وجودم. دلم می‌خواهد رنگ‌ها را به تن کنم؛ آبی آسمانی، سبز زمرّدی و سرخ اناری.

می‌خواهم وقتی در خیابان قدم می‌زنم، از وزش نسیم لذت ببرم، نه اینکه مدام نگران جابه‌جا شدن لایه‌های سنگینِ پارچه‌ای باشم که هویتم را در خود بلعیده‌است. زیبایی برای من یک انتخاب است، نه یک جرم.

بزرگ‌ترین رویای من اما در آغوش گرفتن باد است. دلم می‌خواهد با تمام توانم بدوم، آن‌قدر تند که ریه‌هایم از هوای تازه پر و خالی شود. می‌خواهم در میانه‌ی دویدن، باد لای موهایم بوزد، می‌خواهم تارهای مویم رها و آزاد در هوا رقص کنند و خنکای نسیم را روی پوستم حس کنم. این همان لحظه‌ای است که مرز میان من و جهان از بین می‌رود لحظه‌ای که حس می‌کنم زنده‌ام، رهایم و هیچ زنجیری بر دست و پای خیالم نیست.

من تشنه‌ی طبیعتم. دلم می‌خواهد بدون ترس روی سبزه‌ها دراز بکشم چشم‌هایم را ببندم و اجازه بدهم بوی گیاه و خاک نم‌ناک تمام وجودم را پر کند. می‌خواهم به آسمان خیره شوم و ابرها را بشمارم، بی‌آنکه سایه‌ی دلهره بر سرم سنگینی کند. و دریا… آه از دریا! من می‌خواهم آب بی‌کران را ببینم. می‌خواهم در برابر عظمتِ موج‌ها بایستم و حس کنم که دردهای من در مقابل وسعت آب چقدر کوچک و ناچیزند. دریا برای من یعنی بی‌انتهایی یعنی جایی که هیچ دیواری برای متوقف کردن نگاه وجود ندارد.

من می‌خواهم آزاد باشم. آزادی برایِ من یک واژه‌ی سیاسی یا یک شعار پرطمطراق نیست؛ آزادی یعنی همین کارهای کوچک. یعنی حق انتخاب مسیر، حق پوشیدن رنگ، حقِ حس کردنِ باد و حقِ بودن در میانِ طبیعت. من هم انسانم با همان نیازها، همان احساسات و همان توانایی‌ها. رنج من رنجِ یک روح بزرگ است که در قفسی کوچک گرفتار شده؛ اما امیدم چونان ریشه‌ی درختانِ کهن در عمق خاک این سرزمین زنده مانده است.

من با تمام توانم این رویاها را در قلبم زنده نگه می‌دارم. من می‌خواهم زندگی کنم نه فقط زنده بمانم. من می‌خواهم بدوم، می‌خواهم بخندم و می‌خواهم روزی تمامِ این «می‌خواهم»‌ها را در آغوشِ واقعی زندگی لمس کنم. من هستم و تا هستم رویای آزادی را با خود حمل خواهم کرد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000