از سه سال دوری از مکتب می‌نویسم

سه سال است که مکتب نرفته‌ام؛ سه سال… شاید به نظر خیلی‌ها این سه سال مثل یک عدد باشد؛ اما برای من این عدد یکی از بدترین سال‌های زندگی‌ام بود. زمانی که طالبان آمدند، من صنف چهارم مکتب بودم. واقعاً هیچ‌چیز را نمی‌فهمیدم؛ یعنی اینکه طالبان کی هستند؟ چرا همه از آن‌ها ترس دارند؟ مگر طالبان چه کسانی هستند که مردم این‌قدر از آن‌ها می‌ترسند؟

اما زمانی که شنیدم طالبان درهای مکتب را بر روی دختران بسته‌اند، خوشحال شدم؛ نمی‌دانم چرا! اما واقعاً خوشحال شدم و گفتم خیر است، یک سال درس نمی‌خوانم و باز دوباره شروع می‌کنم، بی‌خبر از آینده‌ای که در پیش دارم. کاش خوشحال نمی‌شدم!

این‌طور شد که صنف ششم مکتب شدم. در سال آخر احساس ناراحتی می‌کردم زمانی که می‌شنیدم سال دیگر قرار نیست مکتب بیاییم. تنها من نبودم که ناراحت شدم، دوست‌هایم هم بودند و شاید هزاران دختر دیگر. خیلی احساس بدبختی می‌کردم زمانی که فکر می‌کردم سال دیگر قرار نیست مکتب بیاییم. اصلا باورم نمی‌شد وقتی به سال آینده خود فکر می‌کردم که پسرهای هم‌سن خودم را ببینم که مکتب می‌روند؛ اما خودم در گوشه‌ای از خانه نشسته باشم و از پنجره تماشا کنم. قلبم لرزید و گفتم: نه! این اصلا امکان ندارد. من هم می‌توانم مکتب بروم، من هم می‌توانم کتاب بخوانم و هر صفحه‌اش را با شوق ورق بزنم و درس جدید را آغاز کنم. من هم می‌توانم قلم در دستم بگیرم و بنویسم؛ اما بعضی اوقات هیچ‌چیزی مطابق میل ما پیش نمی‌رود.

با خود گفتم اشکالی ندارد، اینجا نتوانستم درس بخوانم، می‌روم یک جای دیگر که مکاتب بر روی دختران باز باشد. می‌روم تحصیلاتم را جای دیگری ادامه می‌دهم، درسم را می‌خوانم، آینده‌ی خودم را می‌سازم و به کشورم خدمت می‌کنم. با همین فکر، سال آخرم را با تلاش و کوشش زیاد تمام کردم. باز هم به خودم امید دادم و گفتم قرار نیست هر تاریکی تا ابد تاریک بماند، یا قرار نیست هر شبی تا ابد شب بماند؛ گفتم پشت هر تاریکی یک نور وجود دارد و پشت هر شب، روزی می‌آید. شاید زمان ببرد؛ اما ارزشش را دارد.

این‌طور شد که خانواده‌ام تصمیم گرفتند به کابل بیایند. ما آمدیم کابل. بهار شد؛ اما نه مثل بهار سابق. من روزها را با فکر و شب‌ها را با گریه سپری می‌کردم؛ اما چه شد؟ هنوز هم همان روز و همان شب است، اما نسبت به گذشته‌ام تغییر کرده‌ام. شاید کم، اما فهمیدم داشتن علم یعنی چه؟ علم مانند ثروت است؛ ثروتی که هیچ‌وقت کم نمی‌شود، هر چقدر از آن مصرف کنیم زیاد می‌شود و کم نه. علم جوهری است که هر کس و ناكس ندارد و علم چراغ راه، چراغ زندگی و چراغ آینده ما می‌باشد. کسی که علم داشته باشد، اعتبار، احترام و ثروت هم دارد.

من می‌نویسم؛ چون با نوشتن می‌توانم احساساتم را بیان کنم. نوشتن سطر به سطر از احساسات، قلب را راحت‌کننده‌تر از هر عمل دیگری است، حتی از گریه. نوشتن را خیلی دوست دارم. همیشه می‌نویسم، از هر آن چیزی که به ذهنم بیاید. گاهی مشق می‌کنم هر آن شعری که به دلم بنشیند و گاهی نقش یا ترسیم می‌کنم هر آن تصوری از زندگی را که ذهنم با آن راحت می‌شود. گاهی اوقات گریه می‌کنم به آینده‌ای که معلوم نیست چه اتفاقی برایم می‌افتد و با خود می‌گویم نمی‌گذارم آینده‌ام مثل مادرم یا مثل زن‌های دیگر شود. من می‌خواهم طرز فکر مردم جامعه‌ام را تغییر دهم؛ یعنی دیدگاه مردان را نسبت به زنان.

در افغانستان، بسیاری از مردم از لحاظ اقتصادی با فقر و مشکلات زیادی رو‌به‌رو هستند؛ اما در کنار فقر اقتصادی، گاهی فقر فکری و ذهنی در برخی از دیدگاه‌ها یا زمینه‌ها دیده می‌شود. تا هنوز بعضی از مردها به این باور هستند که زن‌ها فقط برای انجام کارهای خانه آفریده شده‌اند و حق کار، تحصیل و یا مستقل شدن را ندارند؛ اما زن بودن دلیل محروم شدن از حقوق انسانی نیست. هر زن حق دارد برای زندگی خود تصمیم بگیرد، کار کند، استعدادهای خود را نشان دهد و با عزت و احترام زندگی کند. اگر این حق‌ها از زن‌ها گرفته شود، دیگر نمی‌توانیم به آن یک زندگی واقعی بگوییم؛ زیرا زندگی کردن فقط نفس کشیدن نیست. زندگی یعنی داشتن آزادی، امید، حق انتخاب و فرصت ساختن آینده‌ای بهتر و زیباتر.

در پایان می‌خواهم بگویم که زن و مرد هر دو انسان هستند. هر دو حقوق مساوی دارند و به جای محدود کردن زن‌ها، باید از آن‌ها حمایت شود تا بتوانیم آینده‌ای بهتر برای همه بسازیم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000