می‌نویسم حتی روی دیوارهای خاموش…

می‌نویسم، حتی اگر قلم نداشته باشم. می‌نویسم، حتی اگر دفترم خاک باشد و مرکبم اشک. می‌نویسم، حتی روی دیوارهای خاموش شهرم؛ چرا که من دختری از افغانستانم… و سکوتم فریادی است که باید شنیده شود. ما دختران افغانستان، قصه‌های نانوشته‌ایم.… بیشتر

مبارزه‌ی من برای رفتن به دانشگاه

وقتی کابل سقوط کرد و افغانستان به دست طالبان افتاد، من ۱۶ ساله بودم. آن روز رویاها و آرزوهای هزاران دختر نابود شد و من نیز یکی از آن‌ها بودم؛ دختری سرشار از امید که برای آینده‌اش سخت تلاش می‌کرد.… بیشتر

شش ماه انتظار، برای چه؟

گاهی بعضی تماس‌ها آدم را هم می‌خندانند و هم تا ساعت‌ها به فکر فرو می‌برند. صبح خیلی زود، هنوز چشم‌هایم درست باز نشده بود که دیدم چند تماس از دختر کاکایم دارم؛ همان که سال‌هاست به استرالیا مهاجرت کرده. با… بیشتر

زخمِ ورق

بعضی کتاب‌ها را نمی‌شود فقط خواند؛ باید زندگی‌شان کرد. باید بگذاری آرام‌آرام وارد رگ‌های فکر و خاطره‌ات شوند و بعد از آخرین صفحه هم دست از سرت برندارند، تا هر بار که به خیابان، آدم‌ها یا حتی سکوت خانه نگاه… بیشتر

دخترانِ مضیقه

من از نسلی آمده‌ام که پیش از آن‌که الفبا را یاد بگیرد، واژهٔ محدودیت را حفظ بود. روزهای من با صدای زنگ مکتب آغاز نشد؛ با صدای خبرهایی آغاز شد که هر روز چیزی را از ما می‌گرفتند. یک روز… بیشتر
میدیا \ جوانان