در میان ناامیدی‌ها

می‌دانی، تمام چیزها در آن زمان برایش عادی بود. فقط می‌خواست دلیلی برای خوشحال کردن خود و لبخند زدن پیدا کند. نامش نیک‌بخت بود و فرزند چهارم خانواده. خانه‌ی‌شان کوچک بود؛ اما صمیمیت و رفتار گرمی در آن جریان داشت… بیشتر

چادر، احترام و مساله‌ای که نادیده گرفته می‌شود

در میان بازارهای شلوغ قدم می‌زدم. ازدحام جمعیت، صدای فروشندگان و رفت‌وآمد مردم فضای بازار را پر کرده بود. «هدفون» در گوشم بود و به دکلمه‌ی زیبای «می‌میرم» گوش می‌دادم. در همان حال، آرام و بی‌توجه به شلوغی اطراف، مسیرم… بیشتر

تو هم باید جرأت تعریف کردن جوک خود را داشته باشی!

امروز بعد از مدت‌ها پادکستی گوش دادم که پس از شنیدنش لحظه‌ای مکث کردم و بی‌آنکه خودم بدانم، اشک‌هایم بی‌اختیار سرازیر شدند. واقعاً نمی‌دانم چگونه احساساتم را بیان کنم؛ اما آن لحظه، آن داستان و آن حس‌وحال را هرگز فراموش… بیشتر

اگر افغانستان کتاب بود…!

اگر کشورم افغانستان یک کتاب بود، بی‌تردید قطورترین و خواندنی‌ترین کتاب در هر زمینه‌ای می‌شد. اگر از تاریخ رنج‌هایش قصه کنیم، می‌شود کتابی عبرت‌انگیز و پردرد، اگر از قصه‌‌ی آرمان‌های پدران و مادران این سرزمین بگوییم، می‌شود رمانی خواندنی که… بیشتر

آغوش پر از محبت مادر

موهایش سفیدتر از قبل شده است. با همان دست‌های پر از چین و چروک مرا نوازش می‌دهد و با چشمانی که درست نمی‌بینند، مرا مثل یک قهرمان می‌بیند و دوست می‌دارد. گاهی یادی از گذشته می‌کنم؛ همان گذشته‌ای که مادرم… بیشتر
میدیا \ جوانان