ای کاش ستاره میبودم!
شب بود. طبق معمول هر شب، غذا را آماده میکردم و به همه میدادم. در آشپزخانه – که معمولاً اقامتگاه همیشگیام بود – در حال چیدن سفره بودم که صدای مادرم دوباره بلند شد. اما من حیران مانده بودم؛ چرا…
بیشتر