ای کاش ستاره می‌بودم!

شب بود. طبق معمول هر شب، غذا را آماده می‌کردم و به همه می‌دادم. در آشپزخانه – که معمولاً اقامتگاه همیشگی‌ام بود – در حال چیدن سفره بودم که صدای مادرم دوباره بلند شد. اما من حیران مانده بودم؛ چرا… بیشتر

یک سرنوشت در دو نسل

مادر می‌توانست مکتب برود. با ذوق از چند سالی که مکتب می‌‌رفت برایم قصه می‌کرد. در ابتدا ذوق، علاقه و شعف را می‌شد در نگاهش دید، اما دیری نگذشت که تنِ صدایش دگرگون شد. صدایش را بغض گرفته بود، دور… بیشتر

یک روز با هم‌صنفی‌هایم

دوست دارم وقتی کتاب‌هایم را باز می‌کنم، فقط در میان کلمات و واژگان کتاب باشم. نمی‌خواهم جای دیگری ذهنم را به سمت خودش بکشد. دوست دارم وقتی وارد حویلیِ مکتب می‌شوم، مثل همان سخن معروف که می‌گوید: «بارِ غم و… بیشتر

هنوز در کنج دلم نور امید روشن است

زندگی همچو رودی زیبا می‌گذشت و می‌رفت. روزها، روزها، سال‌ها و سال‌ها بدون هیچ‌گونه تغییری سپری می‌شدند. امسال هم مثل پارسال بود. گهی بهار است و گل‌های بهاری شکوفا می‌شوند؛ مانند امید و آرزوهایم که قطره‌قطره در وجودم رشد می‌کنند.… بیشتر

من هنوز رویای پرواز دارم…

وقتی کودک بودم، به آسمان علاقه‌ی خاصی داشتم. دوست داشتم به آسمان بروم و لمسش کنم؛ اما این کار ممکن نبود. آن وقت بود که با خود می‌گفتم: «کاش من هم مثل فرشته‌ها دو بال می‌داشتم، دو بال سفید و… بیشتر
میدیا \ جوانان