کتاب‌هایی که هنوز نگه داشته‌ام

من دیگر نمی‌دانم آخرین باری که زنگ مکتب را شنیدم چه روزی بود. فقط یادم است آن روز وقتی به خانه برگشتم، یونیفورمم را از تنم درآوردم، کتاب‌هایم را روی طاقچه گذاشتم و با خودم گفتم: «فردا دوباره می‌روم.» اما… بیشتر

هزاره؛ جغرافیا و یک «اگر» تاریخی

هرگاه چیزی درباره‌ی هزاره‌ها می‌شنوم، یک پرسش آرام و در عین حال سنگین در ذهنم شکل می‌گیرد؛ پرسشی که هر بار بیشتر از گذشته مرا به فکر فرو می‌برد: اگر عبدالرحمان هزاره‌ها را به حال خودشان می‌گذاشت، امروز ما کجا… بیشتر

هدف من: معلم شدن!

از طفولیت، وقتی کودکی بیش نبودم، استادم را خیلی دوست داشتم. همیشه با احترام به او سلام می‌کردم. هرگاه استاد درس را برای ما تشریح می‌داد، با دقت فراوان گوش می‌دادم و کارهای خانگی‌ام را به خوبی انجام می‌دادم. تا… بیشتر

قدم‌های کوچک، رویاهای بزرگ

یک روز در خانه خیلی حوصله‌ام سر رفته بود؛ به هر چیزی نگاه می‌کردم به نظرم بد می‌رسید. نه می‌خواستم با کسی حرف بزنم، نه می‌خواستم چیزی بخورم و نه می‌خواستم درس بخوانم. فقط گمراه مانده بودم و با خودم… بیشتر

شجاعت از نگاه یک دختر در افغانستان

قلم در لای انگشتانم صاف ایستاد؛ چشمانم بی‌اختیار به دوردست‌ها خیره ماند. ذهنم جایی میانِ گذشته و آینده دست‌وپا می‌زد؛ اما خودم در گوشه‌ای خاموش نشسته بودم. دیگران مرا به ظاهر دخترکِ آرامی می‌دیدند؛ اما پشتِ آن سکوت و چشمانی… بیشتر
میدیا \ جوانان