حرفی که تهِ دلم ماند…!

وقتی به مکتب می‌رفتم، تمام دغدغه‌ام درس خواندن و پیشی گرفتن از بقیه در امتحانات بود. اصلاً درگیر پیچیدگی‌های زندگی نبودم؛ نه درد عشق را می‌شناختم و نه درد دل را. اما با گذشت روزها، ترسی عجیب در تمام زندگی‌ام… بیشتر

تولد نور در دل محدودیت

بادهای سرد بهاری، سوز عمیقی را در جان طبیعت پراکنده بودند. سپیده‌دم آرام‌آرام جای آخرین سایه‌های شب را می‌گرفت و شهر هنوز در خواب سنگینی فرو رفته بود. کوچه‌ها در سکوتی مرموز نفس می‌کشیدند و تنها نور کم‌جان چراغ‌هایی که… بیشتر

یاد آبی در حافظه‌ی سنگ

در کشور من، هیچ زنی دریا نیست. نه این‌که دریا بودن کوچک باشد، نه. بلکه انگار در زمانی دور، در جایی که هنوز نامی برای اندوه وجود نداشت، دریا روسری آبی‌اش را از سر برداشت و به دست باد سپرد.… بیشتر

هیچ چیز غیرممکن نیست، اگر تلاش کنیم

«به‌به، چه صبحی! چه بیدار شدنی! موفقیتم مبارک!» این‌ها هیجان‌انگیزترین جمله‌هایی بود که در سال‌های اخیر از زبان یک دختر شنیده بودم. وقتی این واژه‌ها را در استوری واتساپ، زیر عکسی که نمره ۱۱۸ آزمون تافل را نشان می‌داد، دیدم،… بیشتر

من می‌خواهم مکتب بروم

امسال نیز عید را جشن گرفتیم؛ آغاز سالی جدید و عید سعید فطر را. ظاهراً همه‌چیز قشنگ به نظر می‌رسید، اما برای ما دختران، هیچ عیدی واقعاً زیبا نمی‌تواند باشد. روز سوم عید، صد دل را یک دل کردیم و… بیشتر