لطیفه؛ روایت درد و نابودی رویاهایش

«بخدا دواهایم را می‌خورم، فقط شب‌ها دست‌هایم را به تخت نبندید! شما نمی‌دانید وقتی می‌آید به خوابم، از من می‌خواهد که بغلش کنم و نمی‌توانم دست‌هایم را به سمتش باز کنم… شما نمی‌دانید چه دردی دارد…» لطیفه یک دخترِ بسیار… بیشتر

قفسِ طلایی

شاید بعضی‌ها فکر کنند این روزها برای دختران بهترین فرصت است؛ فرصتی که بدون زحمت و تلاش در خانه بمانند، زندگی آرامی داشته باشند و بیشتر وقتِ خود را صرفِ خانه‌داری و بزرگ کردنِ فرزندان کنند. شاید از بیرون چنین… بیشتر

رویای یک زندگیِ ساده

گویا خیلی آرزوی بزرگی است که روزی از مکتب خسته برگردم و مادر با عشق دروازه را باز کند. با حال خسته دستانش را ببوسم و مادر قربان‌صدقه‌ام برود و بگوید: «دخترم! تو برو لباست را تبدیل کن و استراحت… بیشتر

رویا بافت؛ اما نابود شد

«او رویاهایی در دل داشت که دست‌یافتنی بود؛ می‌توانست، او می‌توانست؛ اما…» صبح را با صدای زنگِ گوشی‌اش که هر صبح طلوعِ خورشید را به او نشان می‌داد، آغاز کرد؛ آغازی که مثلِ همیشه با امید و سرشار از عشق… بیشتر

حسرتِ پوشیدنِ لباسِ فراغت به دلم ماند

من سال‌ها برای روزِ فراغتِ خود خیال‌بافی کرده بودم. آن روزها را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم؛ روزهایی که سخت درس می‌خواندم تا نتیجه‌ی خوبی بگیرم و شب‌هایی که بیدار بودم و رویاهایم را تصور می‌کردم هر بار دانش‌آموزی را می‌دیدم… بیشتر
میدیا \ جوانان