لطیفه؛ روایت درد و نابودی رویاهایش
«بخدا دواهایم را میخورم، فقط شبها دستهایم را به تخت نبندید! شما نمیدانید وقتی میآید به خوابم، از من میخواهد که بغلش کنم و نمیتوانم دستهایم را به سمتش باز کنم… شما نمیدانید چه دردی دارد…» لطیفه یک دخترِ بسیار…
بیشتر